چندي پيش در وبلاگم خاطرهاي از تدريس درس فلسفه در سوم دبيرستان را آورده بودم، پس از بيان آن خاطره عجيب، به اين تتيجه رسيدم كه آيا دانشآموزان كلاس من مطالب مرا با گوش ميشنوند يا با دهانشان! بحث من در آن كلاس مختصري از درس تاريخ فلسفه بود، يعني بيشتر بيان زندگاني بزرگان فلاسفه، نه بحث محتواي درس فلسفه، در آن مقاله آوردم كه اگر درس فلسفه را به دانشآموزان رشتههاي رياضي تدريس كنيم، گيرايي آنان بهتر و سريعتر از دانشآموزان رشته علوم انساني خواهد بود، زيرا آنان درسهاي رياضي داشتهاند و براي حل تمرينات خود فكر كردهاند و لذا از توان تفكر منطقي بيشتري از دانشآموزان رشتههاي انساني برخوردارند و عامل موفقيت آنان هم همين است. آنان به جاي حفظ مطالب و حافظهمحوري، براي حل مشكل خود و پاسخ به پرسشهاي ارجاعي از طرف استادان خود، از طريق حل مسأله به آن پرداختهاند و با كاويدن سؤال، موفق به كشف آن شدهاند، و اين يك كار فلسفي است كه آموزش و پرورش ما از ابتدا فاقد اين گونه روش آموزش بوده است و بهتازگي بارقهاي اميدي در آموزش و پرورش وزيدن گرفته است و آن بحث آموزش فلسفه براي كودكان ميباشد. و در مورد آن سمينارها برگزارشده و گروه هايي اقدام به تدوين و تأليف كتابهاي فلسفي براي كودكان شدهاند، كه اين مقاله هم جهت معرفي آنان نگاشته شده است كه خبر بسياربزرگي است، نقش معلمان بايد پديدآوردن اجتماع كندوكاو در كلاسهاي درس باشد. لازم است كودكان به طرح سؤالهاي استنتاجي تشويق شوند، بايد به آنان آموزش داد به جاي حفظ مطالب و پاسخ به پرسشهاي ارجاعي، عقايد خود را بيان كنند و براي آن ها دليل بياورند و در عينحال به عقايد ديگران نيز احترام بگذارند، ميتوان اذعان كرد توجه به اجتماع دركلاس، نه تنها اصل اساسي آموزش فلسفه يا تفكر به كودكان است، بلكه ضرورت استفاده از آن را درمورد ساير دروس آموزشي نيز اعلام ميدارد.
برنامه آموزشي فلسفه به كودكان به عنوان يك رويكرد جديد آموزشي، آن دغدغههايي كه بزرگان از برخي مشكلات رفتاري كه در حيطه فردي و اجتماعي در دوره خود مشاهده نمودهاند يا به تعبير ديگر در جامعه بزرگسالان رخ ميداد و با ناكامي در حل و فصل آن ها روبرو ميگرديدند، آنان ديگر اينگونه مشكلات را نخواهند داشت؛ چراكه راه صحيح فكر كردن و گفتگو را آموختهاند و توان تعامل داشتن و تحمل نمودن يكديگر را از آغاز كودكي با بحث و گفت و گوي منطقي تجربه كردهاند و به راحتي ميتوانند مشكلات رخ داده خود را حل و فصل نمايند.
فلسفه برگرفته از زبان يوناني به معني حكمت است كه آن را شيوه پرسش و حل مسئله ميدانستند و به مطالعه چراها روي ميآوردند. آيا ميتوان به كودكان فلسفه آموخت بايد توجه داشت كه منظور از آموزش فلسفه به كودكان، آموزش كلاسيك افلاطون و كانت و ارسطو و ديگر انديشمندان نيست، بلكه آموزش نوعي گفتوگوي گروهي است كه كلاس را از شكل سنتي معلم محور و انتقال مطالب از پيش تعيين شده به شاگردان خارج ميكند و به آنان اين امكان را ميدهد تا به جاي حفظ موضوعات درسي، آن را سبك و سنگين كنند و آنها را مورد داوري قرار دهند.
بازگرداندن تفكر به آموزش و پرورش و نظام آموزشي و ايفاي برنامه آموزش تفكر در مدارس، يكي از انقلابيترين اقداماتي است كه اين برنامه به عنوان يكي از اهدافش دنبال ميكند. همچنين بازگرداندن آموزش و پرورش از حافظه محوري به مسئله محوري و جايگزين كردن تقويت قدرت قضاوت و داوري ميباشد.
آموزش فلسفه هوش كودكان را بالا ميبرد و توانايي آنها را براي درك مسائل اخلاقي پرورش ميدهد، و پرداختن به موضوعات كودكانه كه از سر كنجكاوي مطرح ميشود بمنظور طرح موضوعاتي است كه كودكان را به تفكر وادارد و آنها را نسبت به مسائل اطرافشان دقيقتر نمايد.
در كلاسهاي معلممحور كودكان ضعيف ناديده گرفته ميشود اما چون اجتماع كندوكاو در نحوه آموزش بر رويكرد يادگيري مشاركتي استوار است، انگيزه لازم را به فراگيرندگان ميدهند تا امكان يادگيري همه دانشآموزان را بالا برد به طوري كه هم كودكان باهوش بالا و هم كودكان با هوش متوسط بتوانند با مشاركت و تبادل اطلاعات با يكديگر، ياد بگيرند.
يادگيري در خلا رخ نميدهد و هميشه براي يادگيري نياز به زمينه يادگيري است وقتي با آموزش فلسفه كودكان ياد ميگيرند چگونه مسائل مختلف اجتماعي اخلاقي و فرهنگي برخورد كنند درواقع آموزش زندگي را با استفاده از هوش و فكر خود تجربه ميكنند.
منابع
1- كندوكاو فلسفي براي كودكان و نوجوانان
2- داستانهايي براي فكر كردن
3- فرهنگ (ويژه فلسفه براي كودكان و نوجوانان)
------------------------
اين مقاله در ماهنامه پژوهشنامه آموزشي وابسطه به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش به شماره 114 مهرماه 1388چاپ شده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:28  توسط فتح اله توحیدلو
|
صبح كه به اداره آمدم ، در حال روشن نمودن كولر بودم كه همكارم وارد اتاقم شد و خبر داد كه ديشب در جاده اصفهان، اتومبيلي با سرعت بالا با اتومبيل آقاي فرهودي كه به همراه همسر و دخترش بوده تصادف كرده كه منجر به فوت آقاي فرهودي و همسرش و بي هوشي دخترشان شده است و اكنون او را به بيماستان منتقل كرده اند. با شنيدن اين خبر، انا لله و انا اليه راجعون را زير لب زمزمه مي كنم، صداي مداح اهل بيت كه در نماز خانه در حال خواندن زيارت عاشوراست به گوش مي رسد، ساعت هشت و پنج دقيقه است، كه ديگر دست و دلم به كار نمي رود، خود را به نمازخانه براي شركت در مراسم زيارت عاشورا مي رسانم، وقتي وارد مي شوم ، مداح اهل بيت شايد يك ربع است كه زيارت نامه را شروع كرده و مي خواند. ، پشت سر مداح براي استماع زيارت و خواندن آن مي نشينم، هرچه مي خواهم غرق دعا شوم نمي شود، چراكه خبر آنقدر ناراحت كننده است كه نمي توانم لحظه اي آرام گيرم شايد حدود چهارده سال است كه با او آشنا هستم، او كارشناس مسوول تحقيقات تبريز بود، آن زمان من هم كارشناس مسوول تحقيقات شهرستان هاي استان تهران بودم ، در سمينارها و همايش هاي مختلف كشوري و يا كلاس هاي متعدد آموزشي ويا تربيت مدرس پژوهشي كه پژوهشگاه تعليم وتربيت برگزار مي كرد شركت مي كرديم . د ر آن جلسات بود كه با هم آشنا شديم، خوش برخورد بود، چون من با زبان تركي اندكي آشنايي داشتم ، اين امر باعث گرديد كه بيشتر با او نزديك شوم، حتي دوره كلاس آموزش مدرس پژوهشگري را كه در شهرستان كرج در مركز تربيت معلم حكيم ابوالقاسم فردوسي برگزار مي كردم، او و اعضاي شوراي پژوهشي استان تبريز هم حضور داشتند، يادم هست كه آن كلاس و حواشي دوره يك هفته اي آن بسيار پر مايه بود، آن مرحوم هميشه برايم از آن دوره ياد مي كرد، حتي وقتي به تبريز باز گشت لوح تقديري به پاس سپاس آن فعاليت ها با امضاي مدير كل وقت آن زمان آقاي تيزكار برايم فرستاد. با هم مراوده نامه اي وتبادل فكري در روش هاي بهترشدن حل مشكلات پيش روي پژوهش داشتيم، تا اين كه دكتر جويباري به پژوهشگاه آمد، من هم از شهرستان هاي استان تهران در سمت مشاور دكتر جويباري به پژوهشكده منتقل شدم. براي آن مرحوم درسال 1378 تصادف سختي در تبريز رخ مي دهد كه به موجب آن چندين ماه در بيمارستان بستري مي شود، چون شكستگي پايش شديد بود دكتر ايشان براي مداوا او ازپروتز(پلاتين) استفاده نمود. او از همان سال مي بايستي براي راه رفتن ار عصا استفاده مي كرد. هر از چند گاهي هم براي مداواي خود به بيمارستانهاي شهر تبريز رفته بستري مي شد. از كارش در تبريز راضي نبود، گويا همكارانش در آنجا با او خوب همكاري نمي كردند، تمايل داشت به تهران منتقل شود. چون از زماني كه كارشناس مسوول تحقيقات در تبريز شده بود با پژوهشكده تعليم و تربيت مراوده داشت و با همكاران آنجا آشنا شده بود، لذا به خدمت در پژوهشكده علاقه داشت.
ديگران هم اين كار را كرده بودند، همچون خود من، كارشناس مسؤل تحقيقات از شهرستان هاي استان تهران ، دكتر احد نويدي اكنون درگروه پژوهشي فني و حرفه اي مشغول به خدمت است، كارشناس تحقيقات استان تبريز بود_ ايشان وقت ورود به پژوهشگاه ليسانس داشتند، در اين مدت با شايستگي كه در توان داشتند توانستند موفق به اخذ دانشنامه دكتري شوند_آقاي حسين دهقان، اكنون سرپرست پژوهشكده اوليا و مربيان(خانواده) هستند، كارشناس تحقيقات استان كردستان بودند، ايشان هم اكنون در حال اخذ درجه دكتري از كشور هندوستان مي باشند.آقاي علي رضا شريفي كه اكنون در گروه پژوهشي جامعه شناسي خانواده اشتغال دارند، كارشناس مسوول تحقيقات استان كرمان بودند، و اكنون در حال گرفتن دكتراي جامعه شناسي مي باشند.آقاي بيژن دارايي كه كارشناس مسوول تحقيقات استان لرستان بودند و در آخر دكتر عبدالحميد رضوي سرپرست معاون پژوهشي پژوهشگاه كه از استان شيرازآمده اند و كارشناس مسوول تحقيقات آنجا بوده اند.
آقاي فرهودي هم به پژوهشكده آمده و در كارشناسي امور استان ها مشغول به كار شد، وزارتخانه با انتقالش موافق نبود، بدنبال انتقالش رفتم و بالاخره انتقال دايم او را براي خدمت در پژوهشكده گرفتم، واو همكار ما شد.
مرحوم فرهودي روحيه بالايي براي كاركردن داشت، پركار هم بود، هميشه قلم در دست داشت، ، اگر نامه اي مي نوشت، اول در دفتري كه هميشه با خود داشت مي انگاشت و سپس آن نوشته را بر روي كاغذ اداري مي برد، خدا او را بيامرزد، مي گفت: آقاي توحيد لو من تا كنون سي دفتر از اين ها- دفتر خود را به من نشان مي داد-پر كرده ام، من فکر می کنم که این مجموعه تاکنون به 50 دفتر رسیده باشد.این مجموعه می تواند بهعنوان سندي براي تاریخ بورکراسی و روش های اتخاذ تصمیم و نحوه رسیدگی به امور و همچنین نحوه رفع معضلات در آموزش و پرورش بهكار آيد. اگر چه منظور آن مرحوم از نوشتن این مطالب در دفتر خود، آن نبود و شاید منظور خاصی را مد توجه داشت وهمین کار جدیت او را در انجام کارها به نحو احسن نشان می داد.
يك سال بعد از سوي آقاي دكتر جويباري مرحوم فرهودي معاون مالي و پشتيباني پژوهشكده گرديد، آن موقع هنوز پژوهشگاه تاسيس نشده بود.از اين تاريخ به بعد بود كه كار ويا بهتر بگويم تلاش بي وقفه فرهودي چهره مي نمايد، براي تصدي بعضي از مسؤليت ها در اداره چهره ها ي جديدي معرفي مي شوند، حركت هاي جديدي در پژوهشگاه شكل مي گيرد، تصميماتي نو اتخاذ مي شود، تصميماتي در راستاي اهداف پژوهشكده و كار هاي جنبي اداره، مثلاً تاريخ تولد هاي همكاران طي ليستي فراهم مي شود و براي روز تولد هر يك از آنان كارت تبريكي با امضاي رييس پژوهشكده و يك شاخه گل تو سط يك نفر از همكاران تقديم آنان ميشود. امور رفاهي اداره از خواب زمستاني بيرون مي آيد و براي هر مناسبتي تصميم مفيدي به نفع همكاران گرفته مي شود. در زمان صدارت حاجي بحث تبديل شدن پژوهشكده به پژوهشگاه مطرح مي شود، آقاي فرهودي براي ايجاد و تصويب آن تلاش مي كند، رفت و آمد ايشان به وزارت علوم و گرفتن مجوز پژوهشگاه پي گيري ميشود. و بالاخره مجوز پژوهشگاه در زمان معاونت ايشان كسب مي گردد.در اين دوره بنا به حوادثي كه در جامعه پديد آمده بود رييس وقت پژوهشكده كمتر براي پژوهشكده وقت مي گذاشت، و كارها بيشتر با تصميم فرهودي و با موافقت رييس وقت صورت ميگرفت.
آقاي دكترجويباري رفت وآقاي اسلاميه آمد، ودر آن زمان فرهودي به دارالفنون وارد شد.شرح فعاليت هاي برادر فرهودي در دوره آفاي اسلاميه خود مقاله اي مفصل است كه در اين جا نمي گنجد.
سپس سركار خانم دكتر نيك صفت جهت احياي پژوهشگاه در سمت رياست آن به خدمت مشغول شدند وكارها در پژوهشگاه به روال عادي خود بازگشت و فعاليت هاي مطلوبي هم آغاز شد . اين گونه بود كه فعاليت هاي دارالفنوني فرهودي با راهنمايي هاي رياست جديد دوباره آغاز شد، روزي او به من گفت: توحيدلو راحت شدم از اين كه مي بينم كار مي كنم، تلاش مي كنم و اين كارها جايي حساب مي شود، بسيار خوشحالم.
اين گونه بود كه فعاليت هاي شبانه روزي و بي وقفه او داشت گردوغبار را از روي دارالفنون مي روبيد، مراسمي كه در دارالفنون برگزار مي شد و جلساتي كه برپا مي گشت و همچنين با شروع مقاوم سازي دارالفنون، همگي ديديم كه كارها با برنامه ريزي جدي و مطلوب شروع شده است و مي رفت تا انشاءالله كار دارالفنون به ثمر نشيند كه دست اجل اين انسان پرتلاش و خستگي ناپذير را از ما گرفت خدايش او را بيامرزد و با ائمه معصومين محشورش گرداند.
اين مصيبت رابه بازماندگان او، به همكاران خوبم ورياست پژوهشگاه تسليت مي گويم.
اين مقاله در ماهنامه پژوهشنامه آموزشي وابسطه به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش به شماره 112 مردادماه 1388چاپ شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:33  توسط فتح اله توحیدلو
|
مادر سمیه توحیدلو در نامهای به دخترش آزادی او را تبریک گفت. متن این نامه خواندنی که در صفحه شخصی فیس بوک برادر توحیدلو منتشر شده به شرح زیر است:
هوالخبير
کاروانی که بود لطف خدا بدرقه اش به تجمل بنشیند به جلالت برود
عزيز دلم سمیه جان،
به بهانه مژده آزادیت كه مطمئنم تو در تمام لحظات آزاده بوده ای،خواستم با تو سخني بگويم.
قبل از آن لازم است از تمام فاميل ها و دوستان و نزديكاني كه در اين 70 روز با ما همدلي و همراهي نمودند،چه تلفني چه حضوري و یا از طريق نوشتن مطالبي در فضاي مجازي، تشكر كنم و از خداي منان بخواهم كه در تمام مراحل زندگي خوش و خرم و سعادتمند باشند.دوستاني كه از قبل مي شناختم و دوستان جديد و عزيزی كه من را به نام تو، یعنی"مادر سميه" تو شناختند.
اين روزها بيش از هر چيز به اين عنوان خود مي بالم و افتخار مي كنم. دخترم، نه تنها لذت و افتخار "مادر سميه" بودن را، بلكه لذت مادر بودن را اولين بار حدود سي سال پيش كه دكتر براي انجام كارهاي بعد از تولد نوزاد، تو را روي شكم من قرار داد، گرماي وجود تو به من داد. فكر نمي كنم هيچ لذتي در دنيا از اين بالاتر باشد. البته دو بار ديگر نيز اين لذت را با تولد برادرانت احساس كردم كه آن لحظات نيز زيبا بودند.
دلبندم، تو را حتي قبل از ازدواجم به خاطر شناختي كه بعد از مطالعه كتاب هاي دكتر شريعتي، از سميه اين صحابي پاك رسول الله كه در انتخاب راه و مقاومت در راه عقيده اش حتي با شكنجه هاي طاقت فرسا هم تسليم نشد و شهادت در راه خدا را برگزيد، به اين نام ناميده بودم. و چه زيبا دوست عزيزمان شرايط تو را با او در مقاله اش مقايسه كرده بود.
عزيزم تو در شرايط انقلاب، بزرگ و بزرگتر شدي و هر روز به رشد و كمالت افزوده مي شد و مراحلي را كه پدرت هم در مقاله اش راجع به تو نوشته بود و من نمي خواهم تكرار كنم طي كردي. چنان فعال و پرتلاش بودي كه فكر نمي كردم به غير از درس و مطالعه و فعاليت هاي اجتماعي چيز ديگري بتواند تو را خوشحال كند كه در جريان همان فعاليت ها كم كم برقي در چشمانت مشاهده مي كردم كه سميه ی پر جنب و جوش و شاد و شنگول مرا در خود فرو برده بود و من با حس مادرانه ي خود فهميدم كه ذهن و دل دخترم مشغوليت جديدي پيدا كرده و اين شرايط هر روز بيشتر مي شد و من مطمئن شدم كه تو عاشق شدي واين آتش عشق، تو را نوراني تر و خدايي تركرده بود. به خاطر ارتباط صميمانه و نزديكي كه با هم داشتيم خيلي زود در جريان قرار گرفتم . ايمان عزيز، اين درياي وسيع و عميق كه گاهي پر تلاطم و مواج و زماني آرام و ساكت بود، با ساحل سلامتي چون تو در شرايطي بسيار استثنايي و زيبا به هم پيوستيد و اين بار خوشحالي و خوشبختي من به خاطر داشتن دامادي چون او چند برابر شد. او نه تنها دامادم ، كه دوست و همراه و راهنمايم تا الان است، و هميشه از مصاحبتش و همفكري هايش نهايت استفاده را مي برم. و خدا را به خاطر وجود عزيزش شاكرم. به خصوص در اين مدتِ 70 روز كه گاهي به مرز مردودي از اين امتحان الهي مي رسيدم ،ايمان او و آيات قرآني كه خودش تمام اين مدت را با آنها به سر برده است، مرا نجات مي دادند. براي هر دوي شما آرزوي سلامتي و سربلندي مي نمايم.اين دوران فكر مي كنم براي هر دوي شما- هر چند خيلي سخت بود - براي تو كه ظاهراً در بند بودي و براي او اگر چه آزاد بود ولي لحظاتش بهتر از تو نبودند،فرصتي بود كه كمك به به ساخته تر و آبديده تر شدن هر چه بيشترتان كرد تا انشاءالله بقيه زندگيتان را بتوانيد پربارتر و زيباتر از قبل بسازيد.
دخترم، گفتي كه جمله ي نوشته شده روي ديوار زندان "زندان مدرسه يوسف است" كه توسط زندانياني كه قبل از تو بودند نوشته شده بود در شرايط سخت و طاقت فرساي انفرادي در روزهاي اول به تو آرامش داد و سعي كردي که از لحظاتت با خواندن قرآن و نهج البلاغه و دعاها و ... و از همه مهمتر فکرکرذن استفاده کنی که از این بابت خوشحالم و امیدوارم که همچون یوسف که به عزیزی از زندان بیرون آمد همانطور که در تلفن هایت می خواستی دعایت کنیم تو نیز عزیز به درگاه خداوند بیرون آمده باشی که مطمئنم چنین است و دلیلش هم عزیز بودن پیش خلق خداست که من در این مدت و هرکجا که نامی از تو برده می شد آنقدر تعاریف مختلف از علم تو، دانایی تو ، مهربانی تو، تعهد تو، مسولیت پذیری تو و ادب و حجب و حیای تو، و محبت تو به انسان ها شنیده ام که غبطه خورده ام به عزت تو در بین مخلوقات از استادانت تا دانشجویانت و دوستان و نزدیکان و فامیل و هرکسی که تورا می شناخت.
نور چشم من، نمی دانم که تو را و بقیه کسانی که همچون تو در بند بودند و هستند را به چه جرمی گرفتند، ا لبته نیک میدانم و حافظ هم برایم روشن نمود که :
تو اهل فضلی و دانش ..... همین گناهت بس!
و حتی آن کارمند زندان اوین هم که در چندین باری که برای ملاقاتت آمدیم ،گفتند ممنوع الملاقاتی از او پرسیدم چرا خانواده های زندانیان عادی (قاچاقچی، قاتل، فاسد و ...) به راحتی می توانند با زندانیانشان ملاقات کنند (که البته به خاطر حقوق شهرندی) حقشان است ولی ما نمی توانیم، گقت چون زندانی شما خیلی می فهمیده ،کارشما سخت تر است ، این را می دانست.
گل زیبای زندگی ام اکنون که پس از طی این مرحله و تحمل مرارت ها و سختی هایی که تو داشتی و همراه تو، ما که به قول آن عزیز در سعی بین صفا و مروه (دادستانی و دادگاه انقلاب و زندان اوین و ...) هر روز طی می کردیم تا خبری از تو بشنویم و هر روز با دقت تمام سایت ها و وبلاگ هایی را که در مورد زندانیان می نوشتند می خواندیم تا بلکه حتی جمله ای را در مورد تو ببینیم . تمام دلخوشی زندگیمان این روزها صحبت و شنیدن چیزی در مورد تو بود و لاغیر. که یک امتحان بزرگ بود برای همه ما ، هم تو که جان عزیزت در بند بود و هم ما که خداوند می خواست شاید صبر ما را در سختی ها بسنجد. تو حتما چون همه امتحان هایت شاگرد اول بودی، همسر عزیزت هم که بسیار متین و آرام و شاکر پروردگار این مدت را گذراند، مصداق صبر جمیل را مشاهده کردم که بسیار عجیب و شگفت آور بود. الحمد لله ما هم سعی کردیم . البته شاید بقیه موفق تر از من بودند، شاید عشق و محبت مادری و یا ایمان کمترم باعث می شد که بعضی وقت ها بی طاقت شوم ،البته چون از همان ابتدا یعنی 4 صبح روز 24 خرداد نیت روزه نمودم که خداوند صبر و استقامت تو را زیاد کند و اگر قرار است تو فشازی و سختی داشته باشی آن را من تحمل کنم . و خداوند را گواه می گیرم که کمتر شبی توانستم راحت بخوابم و تقریبا تمام بازجویی های تو را حس می کردم ،چرا که هر وقت به این حالت گرفتار می شدم بعدش تو زنگ می زدی و از خداوند ممنونم که مقداری از فشار روحی را که قرار بود تو تحمل کنی به من منتقل کرد تا شاید تو مقاوم تر باشی و زندان را راحت تر تحمل کنی . بگذریم .... خدا را شکر که این لحظات گذشت .
حالا بهترینم ،اینک تو آمده ای . عزیز و سربلند و عزیز تر و مصمم تر . مصمم برای انجام رسالتت. رسالتی که نیمه رمضان هفت سال پیش باایمان عزیز پیمانش را بستید، رسالتی که همه تلاشت درس خواندنت و حتی ازدواجت برای آن بود . رسالتی زینب گونه و فاطمه وار، همان فاطمه ای که همراه با عزاداری هایش خطبه هایش را نیز آموختی، همان زینبی که قافله سالار فرزندان و پیام آور کربلا بود .
اینک زمان منتظر توست.
به امید ایفای هرچه بهتر نفشی که خداوند برایت رقم زده است.
فدایی تو
مادرت
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:11  توسط فتح اله توحیدلو
|
فاطمه شمس:
تکرار تاریخ همانقدر که گاهی سیاه است، سپید و فرخنده و مبارک نیز هست. گویی از آن روزگاری که مشتی جاهل و کفور، بر شنهای داغ و تنورین بیابانهای حجاز، سنگ بر سینه سمیه همسر یاسر نهادند و وادار به اعتراف به شرک و انکار خداوندش کردند، تا به امروز که در اسارتگاههای این دینفروشان، سنگ سنگین اتهامی دروغ بر سینه سمیهای دیگر نهادهاند تا وادار به اعتراف دروغش کنند، نه ۱۴۰۰ سال که چند صباحی بیش نگذشته است. این همان تکرار سیاه تاریخ است که به حبس سمیهای دیگر از همان دین و مرام و مسلک و به همان جسارت و شهامت انجامیده است.
آن روز، بر سینه تفتیده کویر، زنی شجاع که تازه تن به مسلمانی شسته بود، در برابر دیدگان دریده ستمگران حرفی جز آنچه باورش بود را بر لب جاری نساخت و فریاد زد: اشهد ان لا اله الا الله ، شهادت میدهم که خدایی به جز خدای یگانه نیست، و آنگاه سینهاش به سنگهای سوزان بیابان داغ شد. امروز هم سمیهای دیگر از همان تبار پاک با همان سر نترس و دل مومن، سنگینی باری از همان جنس را که هدیه بازجویان حکومت به اصطلاح اسلامی است را بر سینه نازکش تحمل میکند. سنت همان است، تبار همان است و نسل هم همان. حتی صدا هم همان صداست. صدایی به همانسان رسا و رها از حلقوم سمیهای دیگر برخواسته و عرش ظلم به فرش آورده است.
اکنون بیش از ۶۰ روز از بازداشت سمیه میگذرد. زنی که جرمش پیروی از حقیقیتی است به نام آزادیخواهی وعدالتطلبی. همان آرمانهایی که از شهدای صدر اسلام تا اسرای سبز دربند امروز، برایش بیدرنگ سینه سپر کردهاند. اینبار قصه فقط شباهت بین دو نام نیست. داستان، شباهت دو راه است، دو آرمان، دو هدف مقدس، دو شیوه مبارزه و دو دشمن که هم از یک جنسند و شبیه به یکدیگر. از آن شهامت تا این ایستادگی، از آن جسارت تا این آزادگی از آن صداقت تا این پاکجامگی و از سوی دیگر فاصله میان وقاحت آن ستمکاران تا دریدگی این دین فروشان، فاصله قدر دو انگشت یک دست هم نیست. آن سویه نخست بیشک همان وجه سپید تکرار تاریخ است.
از تکرار تاریخ و نامها و راهها که بگذریم باید بنویسم که سمیه را از دوران دانشگاه میشناسم. از همان نیمکتهای چوبی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. او برای من خیلیهای دیگر در آن دانشکده، همیشه تجسم یک ترکیب کمیاب بود، دین ورزیدن و شادمانه زیستن... شاید این ترکیب را آنانی که عمری را در آن دانشکده سپری کردهاند خوب به یاد بیاورند. اکثردخترانی که در آن دوران میشناختم، یا مذهب را برگزیدند و به حکم نجابت و حیا خنده از صورتشان شستند و چشم بر همکاری در تشکلهایی چون انجمن اسلامی که همچون بسیج بین دو جنس دیوار نمیکشید و در عین حال برای رابطهها حریم قائل بود، فرو بستند و عطای فعالیت اجتماعی را به لقایش بخشیدند تا مبادا حریم خدا شکسته شود! و یا از آن سوی بام افتادند وبه ورطه پزهای روشنفکرانه برای ابراز بودن و دیده شدن افتادند.
سمیه اما هیچیک از اینها نبود. سمیه هم مذهبی ماند و هم دیده شد! او بر خلاف خیلی از همنسلانش نه مذهبش را برای ابراز وجودش به دور انداخت و نه گذاشت دینمداری سنگی باشد در راه خلاقیتها، ابراز دغدغههای زنانه و حضور اجتماعیاش. از همان بدو ورودش هم مذهبی بود و هم خوشفکر و روشن. همین تعهد و ایمان و ابتکارش در جمع بین اصلاحطلبی و دینباوری بود که عاقبت کار دستش داد و به بندش افکند.
به جرات اعتراف میکنم، حبس کسانی چون سمیه توحیدلو، حمزه غالبی و محمدرضا جلاییپور و سعید شریعتی و شهابالدین طباطبایی به معنای نشانه رفتن نسل جوانی است که هم میخواهد دین داشته باشد و هم به اندیشه اصلاح سرسپرده است، هم دغدغه وطن دارد و هم پایبند به چارچوبهای قانونی و هنجارهای جامعه است. این بار بنیادگرایان نسلی را هدف گرفتهاند که میخواست خط سومی را در پی بگیرد. خطی که در ان میشد دیندار ماند و متحجرانه نزیست، اصلاحطلب بود و با براندازی و خشونت موافق نبود.
همانانی که این خط سوم را نشانه رفتهآند از کسانی مثل سمیه یک واهمه دیگر هم داشتند و آن زن بودن او بود. سمیه زنی است آشکارا مذهبی و بارزترین وجه مذهبی بودنش در سبک حجاب او نمایان است. سمیه زنی است خلاق و مبتکر و فعال و با تمام پایبندیاش به اعتقادات مذهبی با تحجر و آفتاب-مهتاب ندیدگی نسبتی ندارد. درست به همین دلیل هم او زن ایدهئال کودتاگران نیست، چراکه هیچگاه مذهب، خلاقیت وحضور معتدل وموثرش را نخشکاند و یا آنچنان مسخش نکرد که به بهانه آن دهان گزافهگویی بگشاید. سمیه در آن هیئت مذهبی و با آن تبار فکری و سبک زندگی، روزگار را به کام بنیادگرایانی که میخواستند به نام مذهب، زنانگی را سلاخی کنند، تلخ کرده است و چه کسی است که نداند او این روزها تاوان همه این کوتهنگریها را در کنار فعالیت سیاسی هوشیارانهاش هم باید پس میدهد؟
به همان میزان که نگران این رویه خطرناک حذفیام از اینکه این تبار فکری زن ایرانی هم امروز نمایندهای در زندان اوین دارد خشنودم. امروز آن زندان، زیستگاه نخبگان پیر و جوان و زن و مرد طراز اول ایرانی است و این مساله همانقدر که دردآور است، نشان از توان والای تاثیرگذاری آنان بر ساختار قدرت در کشور نیز دارد. حبس، شکنجه، تبعید و در یک کلام، خشونت نشانه ترس است. آنان ترسیدهاند. نه فقط از پیران که از جوانان هم ترسیدهاند. نه فقط از مردان که از زنان هم بیش از هر وقت دیگری ترسیدهاند. این حس دوگانه حسرت و غرور، همان افسانه تکرار دو گانه تاریخ است. هم سیاه و هم سپید و سمیه بیشک از تبار تکرار سپیدیهاست.
َ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:20  توسط فتح اله توحیدلو
|
من پدر سميه هستم، فتحاله توحيدلو( معلم ). هميشه چه قبل از انقلاب، انقلابي بودم و چه بعد از انقلاب هوادار سرسخت اين انقلاب بزرگ، قبل از انقلاب در دوران دانشجوييام، هميشه براي رسيدن اين انقلاب، پيرو بزرگان انقلاب همچون امام امت، مرتضي مطهري و دكتر علي شريعتي بودم، هميشه در بخش اعلاميههاي امام در هر جايي كه لازم بود و هم در توانم بود، با جسارت ميرفتم و آن اوراق زرين آگاهي را در شبستان سياه جهل و فقر علمي پخش ميكردم، اين كاري نبود كه فقط من انجام ميدادم، بلكه همه دلسوختگان به اسلام و آرزومندان رسيدن به عدالت و آزادي هم اين گونه بودند و با تمام خلوص به انجام آن اقدام مي نمودند، كلاسهاي حسينيه ارشاد را ترك نميكردم در كلاسهاي كانون توحيد و مسجدالجواد شركت مستمر داشتم، پاتوقم از كتابفروشيها، بيشتر شركت سهامي انتشار بود و پس از بسته شدن آن توسط رژيم، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي بود كه با همت شهيد محمدجواد باهنر، شهيد محمد بهشتي و ... پايهگذاري شده بود و هم انتشارات بعثت كه گرداننده آن فخرالدين حجازي بود ميرفتم. فخرالدين حجازي معلم دوران دانش آموزي من در دارالفنون سال ها ي1349 و 50 بود. او اولين كسي بود در آن دوران كه در ساختن شخصيت من اثرگذار بود. در دوران دانشجويي انتخاب همسرم تنها از بين سه دانشجوي محجبه مسلماني بود كه در انجمن اسلامي دانشگاه فعال بودند. در پخش اعلاميهها و رساندن كتب اسلامي بخصوص رساله امام و حكومت اسلامي ايشان و كتب دكتر شريعتي بدست ديگر دانشجويان و همميهنان و فاميلها، فعاليت موثر داشت. در دوران حكومت نظامي كه رفت و آمدها از ساعت 9 شب ممنوع ميشد با چه ترفندهايي از خانه بيرون ميزديم تا اعلاميهها، خبرنامهها و كتابها را به مردم برسانيم و هم خبرنامه هاي جديد را از همفكران جهت پخش بگيريم، آن موقع دخترم سميه هنوز بدنيا نيامده بود و مادرش با چه سختي در آن شب پر هول و هراس ميبايست براي بردن خبرنامههامي كوشيد. گاه مجبور ميشد جهت فرار از دست دژخيمان حكومت نظامي بر خود كمربندي محكم ببندد تا فرزندش صدمهاي نبيند، يك ماه مانده به پيروزي انقلاب،در دي ماه 1357، خداوند سميه را به ما بخشيد. نام او را به ياد اولين شهيد زن در اسلام، سميه گذاشتيم. او كه هنوز فرزند چندماههاي بيش نبود، در تمام تظاهرات خياباني همراهمان بود، يا بغل مادرش يا در بغل من، شعارهاي آن زمان را كه مي گفتيم، بخاطر داشت، اولين سخني كه يادگرفت و بر زبان آورد، خميني بت شكن، بود، و اولين شعاري كه آموخت و بيان كرد:
روح مني خميني بت شكني خمینی
بود، سميه با چنين شرايط انقلابي رشد كرد. مادرش هميشه در جلسات قرآني و يا سخنراني ها و يا زيارت عاشورا كه شركت ميكرد او را به همراه خود ميبرد . سميه زيارت عاشورا و دعاهاي بسياري را در همان جلسات كه خانمها ميخواندند او هم ميشنيد و مي آموخت و با جسارت تمام در نزد همانها و با آن ها آن را نجوا ميكرد ،گاه تنها و گاه گروهي زيارتنامهها را ميخواند. بالغ نشده بود كه حجاب خود را بسيار خوب حفظ ميكرد و نمازش را ميخواند و به قرائت قرآن علاقه زيادي نشان مي داد. و در تمام كلاسهاي دوران تحصيلي اش ، از ابتدايي تا پايان دوره دبيرستان ، با موفقيت و با كسب بهترين نمرات به پايان برد. او همچنان كه درس ميخواند، هم در جلسات مذهبي شركت داشت وهم در كلاس هاي فوق برنامه- خطاطي- شركت مي كرد .او ديپلم خود را از دبيرستان روشنگر گرفت، پس از اتمام دبيرستان، در كنكور سراسري قبول گرديد و وارد دانشكده فني دانشگاه تهران شد، با ورود دخترم به دانشكده فني، روش فعاليت هاي اجتماعي او غناي دو چندان گرفت. وارد انجمنهاي اسلامي شده با همان شور مذهبي كه در سر داشت، درس خود را ميخواند و در برنامه هاي سياسي و اجتماعي كه دردانشگاه اش و شهرش وجود داشت با علاقه شركت مي كرد، در انجمن اسلامي فعال بود و نقش تعيينكننده داشت. در سال سوم دانشگاه با دانشجويي مسلمان و انقلابي، همچون خودش ازدواج مي نمايد.
با كانديداتوري آقاي خاتمي در دوره اول رياست جمهوريشان، فعاليت او هم با راي اولي آغاز شد، وارد ستاد انتخاباتي ايشان گرديد و ستاد راي اولي ها را راه اندازي نمود. در كوران حوادث دانشجويي موفق و سربلند و رشيد با فكر عمل ميكرد، پس از پايان دوره مهندسي شيمي دانشكده فني دانشگاه تهران، در آزمون كارشناسي ارشد دانشگاه تهران شركت كرد ، پس از اتمام درسش در همان سال در دانشكده فني، در رشته جامعه شناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران با رتبه بالايي پذيرفته شد، پس از اتمام اين دوره ، در آزمون دوره دكتراي جامعه شناسي شركت نمود وبا كسب رتبه اولي در همان دانشگاه پذيرفته شد . چون معلم بودم ميدانستم، چنانچه دانشجويان رشته رياضي پس از اتمام درسشان در علوم انساني ادامه تحصيل دهند هم از ديگر دانشجويان در فهم دروس و هم در ديگر خلاقيت هاي اجتماعي موفق ترند، بدين خاطر بود كه دخترم پس از كسب مهندس شيمي وارد رشته علوم انساني در زمينه جامعه شناسي شد . دخترم در حالي كه خوب درسش را ميخواند، همزمان در فعاليتهاي اجتماعي درجهت رشد خود و همسو با نظام جمهوري اسلامي فعاليت ميكرد و هميشه نسبت به اسلام و شكوفايي انقلاب اسلامي و حفظ آن ميكوشيد ، وقتي مي ديد آن چيزي كه از اسلام و جلوه هاي آن در شهرش نمايان مي شود با آن آموزه هايي كه از استادانش و مطالعاتش كه در كتاب هاي بزرگانش خوانده مطابقت ندارد، به نقدسازنده جامعه اش ميپرداخت و در وبلاگش نظرات خود را صادقانه مطرح مي كرد و نظرات ديگران را هم مي خواند. هم، وطنش را دوست داشت و هم به انقلاب بزرگي را كه ثمره خون شهيدانش بوده عشق مي ورزيد، امام امت را در نظرش بسيار بزرگ مي داشت و هميشه عكسهاي او و قطعاتي از شعرهايش و نكتههايي از بياناتش را به ديوار اتاقش نصب مي كرد .
در ستادهاي انتخاباتي آقاي خاتمي در هر دو دوره رياست جمهوري و در دورههاي انتخاب نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و حتي در شوراي اسلامي شهر ها شركت موثر داشت.
داراي طرحهاي نويي هم بود، سمينار بزرگ آموزههاي مولانا را در دانشگاه تهران در سال1383 با حمايت معاون پژوهشي وزير علوم به همراهي چند دوست دانشجويش در چهار روز در دانشگاه تهران برگزار كرد. چهار روز و در چهار سالن بزرگ دانشگاه تهران كه از ساعت 8 صبح شروع ميشد و تا پاسي از شب در هر چهار سالن برنامه ها ادامه داشت و در تمام جلسات سخنوران بزرگ چه ايراني و چه خارجي حضور داشته و مقاله خود را مي خواندند.
در ستاد آقاي موسوي هم بنابه روحيات خودش كه هيچ وقت نميتوانست ساكت و بدون تلاش بماند شركت كرد ، در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان شروع بكار كرد، دو ماه با جديت و تلاش شبانه روزي با ديگر جوانان و همراهانش عاشقانه فعاليت نمود، فكر كرد، راه حل داد و با همت همه دستاندركاران در ستادهاي ديگر، موجي بزرگ در جامعه بوجود آمد، او آنچه در سر داشت كه همان عظمت اسلام و جمهوري اسلامي بود، طرح داد، نظرداد وحاصل اين همه تلاش آن جوانان سرخوده از نظام بودند كه شركت كردند، همه آمدند آنان كه قهر كرده بودند آمدند، آنهايي كه دل سرد شده بودند آمدند، و نواري سبز در سراسر ميهن اسلامي بپا شد، يك پارچه همه سبز شدند. روز 22 خرداد چهل ميليون ايراني به طرف صندوقهاي راي آمدند. ميبايست شيريني و حلاوت زحمات شبانه روزي دو ماه كه شب و روز تلاش كرده بودند مي ديدند، درساعت 3 بامداد روز 24/3/88 يعني فرداي راي گيري به پاس همه زحماتش به انقلاب، به علت اينكه انقلابش را دوست دارد وبه پيشرفت جمهوري اسلامي مي انديشد و بفكر سربلندي جوانان آن است، شبانه او را از خانهاش بدون هيچ حكم جلبي به زندان بردند. او كه بايد در سازندگي اين كشور نقش بزرگي ايفا كند، او كه مي بايست از طرحهايش و از فكرش، از نوآوريهايش ، براي سر افرازي انقلاب استفاده برند ، او را چندي در سلول انفرادي زندان اوين نگه ميدارند .
من و مادرش كه هر دو فرهنگي هستيم و هميشه از دوستداران انقلاب و از همراهان سر سخت آن بوديم و هميشه دل نگران حفظ اين انقلاب ، هيچ فكر نميكرديم روزي به جايي برسد، كه همين نظام، فرزندمان را كه او هم همچون خود ماست و شور انقلابي دارد و توانايي فكري بيشتري در پايداري و حفظ اين نظام اسلامي در سر مي پروراند، راهي زندان شود. و اكنون 65 روز است كه در آن جا گرفتار مي باشد.
پدر سميه توحيدلو
26/5/88
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط فتح اله توحیدلو
|
پارلماننیوز:سمیه توحیدلو از وبلاگنویسان و روزنامهنگارانی که بعد از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شدهاند، بعد از ۵۶ روز با خانوادهاش در زندان اوین ملاقات کرد.
برادر سمیه توحیدلو در صفحه شخصیاش در فیس بوک در مورد این ملاقات که روز گذشته-17مرداد- انجام شده، اینچنین نوشته است:
امروز به همراه خانواده به اوین رفتیم و از درب اصلی وارد شدیم و با سمیه به صورت رو در رو در فضای باز زندان (توی آلاچیق محوطه) ملاقات کردیم.
خدا رو شکر خیلی حالش خوب بود. یه کم لاغر شده بود. از محیط سلولش ناراضی نبود. گفت که اونجا قرآن رو چند دور کامل با ترجمه خونده. ازمون خواسته بود تا براش یه سری کتاب بیاریم از جمله دیوان حافظ خودش رو.
نیم ساعت باهاش بودیم. از دیدنش و صحبت کردن باهاش لذت میبردیم.
ظاهرا یک ماه اول بازداشتش رو روزه میگرفته هر روز و به درخواست پزشکش دیگه روزه نمیگیره.
ظاهرا جرم خاصی نتونستن بهش ببندند و بازجوییهاش هنوز تموم نشده.
گفت تو این مدت زمان استراحتی برام به وجود اومد که توش تونستم فکر کنم. عبادت کنم و آروم باشم.
امید وار بود که به زودی آزاد بشه اما هیچ اطلاعی از موعد آزادی نداشت.
ظاهرا این روزها تلویزیون در اختیارشون گذاشتند و در سلولشون یخچال دارند.
سمیه میگفت انقدر که توی تموم عمرم تلویزیون ندیده بودم این روزا به ناچار میبینم ...خدا رو شکر حالش خوب بود و با انرژی و روحیه بود.تو تمام مدت این ملاقات هیچ کدوممون گریه نکردیم و کاملا سعی بر خندیدن و شاد بودن بود.دلمون شاد شد انصافا.
بوسیدن دست سمیه خیلی آرومم کرد. امیدوارم به زودی همه یاران سبزمون سرافرازانه آزاد بشند
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:55  توسط فتح اله توحیدلو
|
روزی که شادی صدر آزاد شد و نوشت... واقعیتش را بخواهی از یک چیز بود که خیلی خوشحال شدم؛
اينكه سميه توحيدلو كمي آن طرف تر يار دبستاني من مي خوانده است...
اميد من، و خيلي ها اين است كه شنبه- يك شنبه آزاد شوي بعد از دو ماه...
روزي كه آزاد مي شوي (با اميدم مي نويسم ) من تهران نیستم. اما عجیب دلم می خواهد زنگ بزنم و گوشی ات خاموش نباشد و صدایت توی گوشی بپیچد که : سلام... کجایی خانوم؟ ...
وای! هنوز صدایت توی گوشم است! عجیب!
برگردی. ماشینت را دوباره هر روز در پارکینگ دانشکده ببینیم با آن سه تا گوسفند به هم مچاله شده ی روی داشبورد...
برگردی یک کوه حسابی با هم برویم یک صبح پنج شنبه....
برگردی یک کم به ما غر بزنی ، به اين كرختي و تنبلي مان... به اين دست روي دست گذاشتنمان...
برگردي كه در جشنم باشي...
برگردي...
حتي اگر هيچ كدام از اينها اتفاق نيفتد!
* پيوست: خانه ات بي تو... عجيب است به تمام معنا! ياد افطاري پارسال رمضان افتادم... همه بودند... همه اي كه امسال رمضان خيلي هايشان نيستند. زودتر بيايي فكري براي افطاري امسالت كني، شكم هايمان را صابون زده ايم ها!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:38  توسط فتح اله توحیدلو
|
سه سال پیش در تالار ابن خلدون، دانشجویی برخاست و هم خوب حرف زد و هم حرف خوب
سارا شریعتی
سه سال پیش در تالار ابن خلدون بود. دانشجویی برخاست و با استحکام اساتید را به پرسش کشید. هم خوب حرف زد و هم حرف خوب. اولین بار بود که او را میدیدم، بیآنکه به نام بشناسمش.
دومین بار، داور دو پروپوزال بودم. پروپوزالهایی بیمنبع و بدون ارجاعات مرسوم که یکی متعلق به دانشجویی به نام حسام سلامت بود. یادم میآید به یکی از اساتید دانشکده گفتم: این نوشته یا از خود این دانشجوست، که در این صورت باید به او مدرک افتخاری دهیم. یا نقل بزرگان جامعهشناسی است، که در این صورت باید ارجاعاتش آورده شود. تائید کردند و گفتند: بله، دانشجوی باسوادی است با دغدغههای جدی نظری. سومین بارهمان پسر، تالار ابن خلدون، سر کلاسم حاضر شد. کنجکاو شدم و اسمش را پرسیدم: حسام سلامت.
نامش را همین چند روز پیش در روزنامه خواندم. جزو بازداشتشدگان. در کنار سمیه توحیدلو و محمدرضا جلائیپور. هر سه، در صدر بهترین دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. محمدرضا جلائیپور و سمیه توحیدلو را بیشتر میشناسیم. حسام سلامت اما از آن رو که به گواه همه کسانی که او را میشناسند، به هیچ جمعی مرتبط نیست، کمتر شناخته شده است. یک ماه دیگر دانشگاهها باز میشوند. آرزو کنیم و تلاش، برای اینکه این بازگشایی، با حضور همه دانشجویان ممکن گردد، تا دانشگاههای این کشور از حضور بهترین دانشجویانش، محروم نگردند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:31  توسط فتح اله توحیدلو
|
|
|
سمیه توحیدلو دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران، وبلاگ نویس و مدرس دانشگاه، از فعالان سیاسی ای است که دو ماه به جرم فعالیت در ستاد انتخاباتی مهندس موسوی و همچنین دلسوزی برای کشورش ایران، در زندان به سر می برد.
این کلیپ رو به خواهر آزاده ام سمیه توحیدلو تقدیم میکنم.
به امید آزادی سرافرازانه همه خواهران و برادرانمان از بند نااهلان...
حجم این کلیپ 6.30MB می باشد.
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط mht | یک نظر |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط فتح اله توحیدلو
|