تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

دريا باش، نه حباب


متني كه مطالعه می­نمایید ، نامه ای اخلاقی از مرحوم آيت الله محمدحسين بهجتي(شفق) است که خطاب به فرزندش نوشته است.(هر پدری برای فرزندانش این چنین آرزو دارد.)

فرزند دلبندم،
سلامي دلپذيرتر از نسيم بهاري و خوشبوتر از گل‌هاي کوهساري و گرمتر از چشمه خورشيد و روشنتر از سپيده‌دمان به تو تقديم مي‌دارم؛ سلامي برخاسته از پرده جان، سلامي پرورده شور و اشتياق.

گرامي فرزندم،
اي شکوفه آرزو و بهار اميدم، اميد آن دارم که چون باد هميشه تکاپوگر و چون برق، همواره ظلمت‌شکاف و چون مهر، هميشه پرتو‌افشان و چون بدر، هماره شب‌زنده‌دار و چون شباهنگ همه شب سحرخيز باشي.
اي دل‌پسند دلخواه،
دلم مي‌خواهد چون ستاره بر لب بام هستي بدرخشي و چون کهکشان از افق‌هاي بلند بتابي؛ چون قلّه هيماليا، بر آسمان سرکشي و چون شفق، نور آفتاب را در سينه خود نگهداري؛ چون ارواح پاک از فرط صفا به عرش پر گيري و چون مسيح بر آسمان عروج کني؛ چون امواج يک لحظه از حرکت باز‌نايستي؛ چون دريا عميق و بي‌کران باشي. دلم مي‌خواهد چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشي؛ چون براق، مرکب جان خويش گردي و آسمان‌ها را درنوردي تا پيمبر جانت را به معراج قُرب جانان برساني. دلم مي‌خواهد در اخلاص، سلمان و در زهد اباذر و در اسرار، کميل و در شوق و استقامت حجر بن عدي، در بيان حجّت، هشام بن حکم و در علم و حکمت، مؤمن الطّاق و در عرفان و عمل اويس قَرن و در صبر و ثبات، زينب زمان باشي.

نور چشمم،
چشم دارم که کم از ذره نباشي که با همه خردي، همتي بلند دارد و تا به آفتاب نرسد، پاي از سير و دست از طلب نکشد.
ذرۀ خرد به خورشيد رسيد از سبـکي ماند سرگشـته به راه آن که سبـک‌بار نشد
آشنا باش کزين پـرده خبرها شنـوي گوش بيـگانه ز اسرار، خبـر‌دار نشد
مي‌خواهم کم از نحل نباشي، نمي‌بيني که با همه ضعف و ناتواني چه شيرين‌کار و سازمان‌ديده و پرتلاش، دوست‌نواز و دشمن‌گداز است. جز از گل‌هاي پاک ننوشد؛ از گل‌هاي هرزه و بدبو بپرهيزد و جز بر گياهان پاک ننشيند و برنخيزد.
مي‌خواهم دريا باشي نه حباب، دريا باشي که قطرات سرگردان باران و رودهاي بي‌قرار و جوي‌ها و نهرهاي بي‌پناه را در سينه خود جاي دهي و از الطاف بي‌دريغ خويش همه را بهره‌مند سازي، حباب نباشي که سبک‌مايه و تنگ‌حوصله بوده، از پروا آکنده باشي که فرجام هوا زوال و فناست.
حباب آسا هواي خودنمائي کرد دلتنگم شدم هم صحبت دريا چو ترک اين هوا کردم
چو دريا باش که ظاهرش از باطنش بهتر است؛ نه چون حباب که ظاهري آراسته دارد و باطني خراب، بر باطن تهي خويش پرده از ريا و تزوير کشيده و سر به کبريائي برافراخته است و بدين جهت است که بد‌عاقبت است؛ نسيمي پرده‌اش بدرد و بادي آبرويش ببرد.
مي‌خواهم چون شميم گل‌هاي کوهستاني باشي که از خود به‌درمي‌رود و به نقطه‌هاي دور پراکنده مي‌گردد تا از عطر خويش دل‌هاي پريشان را جمع و جان‌هاي محزون را شاد و شکفته سازد و مبادا هرگز چون شعله به گِرد خويش پيچي و چون گردباد خودمحور باشي، نبيني که شعله از خودخواهي، دور و نزديک را بسوزد تا خود برافروزد و گردباد از خودمحوري، غبار برانگيزد و فضا را تيره سازد!

فرزند دلبندم،

نصيحتي خواسته بودي، چند جمله مي‌نويسم شايد از آن ميانه يکي کارگر افتد و تو را مي‌سزد که اندرز پدر به جان بپذيري که هم تو شايسته و عاشقي و هم من، دلسوز و مشفق.

فرزندم،
بزرگترين مانع رسيدن به کمال آلوده بودن به گناه است که گناه سمّ قتّال است و اسباب وبال. هر اندازه از گناه فاصله گيري، به خدا نزديک شوي و هر چه بيشتر گناه را ترک کني، رضاي حق را بهتر جذب کني. حافظ مي‌گويد:
در ره منزل ليـلي که خطرهاست در آن    شرط اول قـدم آنست که مجنـــون باشي
غوطه در اشک بزن، کاهل طريقت گويند پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز!

عزيزم،
اول‌گام راهيان طريق حق، اطاعت فرمان و ترک عصيان است. جائي که صفي‌الله را با ترک اولائي ز بهشت مي‌رانند؛ چگونه آلودگان را با آن همه گناه به بهشت فراخوانند؟! اگر مي‌خواهي به قرب خدا رسي؛ بايد ترک هوا کني که صاحبان گناه، آبروئي ندارند و آنان را به کعبه رضاي حق راهي نيست. بيچارگي و واماندگي و بدبختي بشر، همه از معصيت است که گناه، عامل ذلت و باعث نکبت و وسيله سلب توفيق و سبب لغزش از طريق است.

دعاي کميل را با تفکر در واژه واژه آن بخوان تا از عواقب شوم گناه آگاه گردي. خوب بينديش که علي(عليه‌السلام) چه مي‌گويد و آثار شوم گناه را چگونه بيان مي‌فرمايد. گاهي گناه، بلا نازل مي‌سازد و گاه برکت مي‌برد و گاه مانع رفع دعا و اجابت التماس بنده مي‌گردد؛ گاهي حلاوت عبادت را از آدمي مي‌گيرد که دل از گناه تيره مي‌شود و توفيق از انسان دور مي‌گردد. آن گاه در پايان دعا، بي‌تابي علي را با همه عصمت و طهارتش بنگر؛ درست چون مجروحي خون از بدن رفته و چون زمين‌خورده‌اي دست و پا شکسته و چون مصدومي در تصادف متلاشي گشته، دست استغاثه برمي‌آورد و فرياد برمي‌دارد و پريشان و بي‌طاقت مي‌نالد که خدايا زود باش، شتاب کن، همين شب، همين ساعت، همين لحظه دستم را بگير که مي‌افتم، توفيقم بخش که اين زهر هلاکم مي‌کند، درمانم کن که اين درد هم اکنون مرا مي‌کشد. از درد به خود مي‌پيچد که هر نفس، خطر مرگ تهديدش مي‌کند، ناله مي‌زند و خدا را قسم مي‌دهد که: «...ان تهب لي في هذه اللّيله و في هذه الساع کلّ جرم اجرمته و کلّ ذنب اذنبته...>>
راستي چه بي‌انصافي و بزرگ‌ستمي است که انسان با مولاي مهربان خويش درافتد و با آن همه عنايت و نوازش و مرحمت که از او مي‌بيند، باز جرئت ورزد و فرمان او را مخالفت نمايد. آه، چه بي‌شرمي از اين بالاتر و چه وقاحتي از اين زشت‌تر؟ و چه گستاخي از اين رسواتر؟ آه، چه خجلت‌آور است که او با بي‌نيازي، ناز تو کشد و تو با آن همه نياز، به او پشت کني!! او تو را فراخواند و تو فاصله گيري و به عقب برگردي؛ او در حق تو، وفا کند در پي وفا، کرم کند بر سر کرم و نعمت دهد پياپي و نوايت رساند دمادم و تو در حق او، جفا کني بر سر جفا و جرئت‌ ورزي در پي جرئت!! دعوتش را نپذيري و محبتش را ناسپاسي کني. کفران ورزي و سرپيچي کني. واي و صد واي از اين جسارت که او تو را جويد و خواند و تو از او در غفلت به سر بري. او به تو رو مي‌آرد و تو از او بگريزي. او به گرمي پاسخت گويد و تو دعوتش را اجابت نکني.

عزيز من،
هر گناهي جسارت به خداست. اين همه جسارت را چگونه تحمل مي‌کني؟! آيا روزي مي‌تواني آن را تلافي کني. دعاي توبه زين العابدين را بخوان؛ ببين و بينديش، بخوان و بازخوان. بنگر که چگونه گناه در نظر وي عظيم و غير‌قابل‌جبران است. مي‌فرمايد: «اگر آن قدر دستم را به درگاه تو بلند سازم تا بازوانم از پيکر فروافتد و اگر در برابرت به معذرت رکوع روم و آن‌قدر رکوعم را طولاني کنم تا پشتم بشکند و اگر در برابر تو آن‌قدر به خاک افتم تا مهره‌هاي گردنم از کار افتد و اگر تلافي گناه را همه عمر به جاي نان و آب، خاک و خاکستر خورم با اين همه شايسته بخشش يک گناه نگردم.>>

فرزندم،
خوب در گناهان گذشته و حال خويش بينديش و همواره آن را به ياد داشته باش و همواره هراسان و بيمناک باش که کار گناه وخيم است و عاقبتش نامعلوم. اگر تو آن را فراموش کني، خدا فراموش نخواهد کرد. هر زمان که حالي داري، استغفار کن و از خد آمرزش خواه که پيامبر گرامي با عصمت عظيمش هر روز هفتاد بار استغفار مي‌کرد. خوف از گناه علامت ايمان است که پيامبر(ص) به اباذر فرمود: «نشان مؤمن آن ست که اگر گناهي کند چنان هراسان باشد که گوئي در کنار صخره‌اي لرزان قرار گرفته که هر لحظه بيم آن مي‌رود که آن صخره عظيم فروغلتد و بر او فروافتد.>>

فرزندم،
به خود اجازه هيچ گناهي مده اگرچه خرد و حقير باشد؛ که هر گناهي مخالفت خداست و مخالفت خدا در هر امر عظيم است و علي(عليه السلام) فرمود: «اشدّ الذنوب ما استخفّ به صاحبه؛ سخت‌ترين گناه گناهي‌ست که گنه‌کار آن را کوچک شمارد.» مگر نه اين است که کوه‌هاي بزرگ از سنگ‌ريزه‌هاي خرد و درياي بي‌کران از قطرات باران فراهم مي‌آيد؟ شاعر عرب مي‌گويد:
خلِّ الذنوب صغيرها و کبيرها فَهُوَ التُّقي لا تُحقِرنَّ صغيرهً ان الجِبال مِن الحِصي
و امام بزرگوار موسي بن جعفر(عليه‌السلام) فرمود: «خشم خدا در ميان گناهان پنهان است، پس هيچ گناه را مرتکب مشو چه داني شايد همان گناه کمين‌گاه خشم خداست و تو با ارتکاب آن به خشم خدا دچار خواهي شد.>>

عزيزم،
گاه يک شعله موجب حريقي بزرگ مي‌گردد و کبريتي خرمني را آتش مي‌زند و موئي ديده را کور مي‌سازد؛ پس مبادا هيچ گناهي را کوچک شماري که در ديد بزرگان معرفت هر گناهي کبيره است.
هر چند که پند در جهان بسيار است پندي دهمت که گوهري شهوار است
مشمار گنه خرد و گر چند کم است يک شعله کم آفت صد نيـــزار است
اگرچه سخن به درازا کشيد، بگذار سخني ديگر از زين‌العابدين(عليه‌السلام) که دردشناس و درمان‌دان است، در خطر گناه، براي تو بخوانم که تو فروغ چشم و آرام دل مني و دريغم آيد که تو را از خطرات گناه در حدّ توان خويش آگاه نسازم. دوست دارم که تو را پيش از سقوط در چاه، بيدار سازم تا به چاه نيفتي و اگر خداي ناکرده افتادي، رهائي خويش را به سرعت چاره‌ جوئي و در چاه نماني که ماندن همان است و هلاکت همان. در مناجات نخستين از مناجات پانزده‌گانه زين‌العابدين(عليه‌السلام) چنين مي‌خواني: «الهي البستني الخطايا ثوب مذلّتي وَ جَلّلني التباعد منک لباس مسکنتي و امات قلبي عظيم جنايتي؛ يعني، خدايا گناهان لباس ذلّت و خواري بر تنم پوشانده و دوري از تو جامه بدبختي و بيچارگي در برم کرده و جنايت بزرگ من، دلم را نه افسرده که مرده ساخته است.>>
در هر حال مردانه کوشش کن و به هر طريق که مي‌تواني از راه مراقبه يا محاکمه يا ندامت و توبه و يا استغفار و التماس، گرد معصيت و غفلت را از آينه دل بزداي و مراقب باش تا دگر باره غبار بر آن ننشيند.

فرزند محبوبم،
از تو که کم گناه کرده‌اي و دلي پاک و باصفا داري، فراوان التماس دعا دارم. مبادا پدر گنه‌کارت را فراموش کني، تو را به خدا مي‌سپارم.
خدا‌حافظ
پدرت محمد‌حسين بهجتي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 17:52  توسط فتح اله توحیدلو  | 

چه کنم گناه نکنم؟

 آیا در جامعه کنونی می‌توان به طور کامل گناه را ترک کرد؟ 

بگذارید پاسخ خود را با دو مقدمه زیر آغاز کنم: 
انسان خصوصیاتی دارد که اختصاص به جامعه امروز یا دیروز ندارد و بر اساس همین ویژگی‌هاست که در دوران‌های مختلف، می‌تواند خود را در مسیر تکامل نگاه دارد؛ هر چند نمی‌توان انکار کرد که هر زمانی برای خود ویژگی‌هایی دارد که آدمی را وادار می‌کند تا برای خودسازی، راه حل‌های تازه‌ای بیندیشند. در حدیثی آمده است که زمانی خواهد رسید که نگاهداری دین، همانند نگاه داشتن ذغال افروخته در دست می‌باشد.
۱ 
مهم‌ترین راه حلی که به نظر می‌رسد، این است که همان راه‌های همیشگی دوری از گناه را که در ادامه می‌آید، با توجه و همت بیشتری انجام دهید؛ زیرا غرایز انسان که در اعمال او تأثیر می گذارند، همیشه ثابتند و بسیاری از تغییراتی که در زمان‌های مختلف به وجود می‌آیند، تفاوت باطنی با سایر زمان‌ها ندارند و راه مقابله با آن‌ها یکی است. 
برای به وجود آمدن هر چیزی، مقدماتی لازم است که باید حتماً فراهم گردد. برای اشتیاق به اعمال خیر و تنفر از گناهان هم شرایطی لازم است که بدون فراهم ساختن آنها، ترک گناهان بسیار دشوار و انجام واجبات هم بسیار سخت خواهد شد. 
راه‌های دوری و انزجار از گناه 
توجه به رابطه انسان با خدا؛ در حدیثی از امیر‌المؤمنین‌علیه السلام آمده است که آدمی بنده احسان است؛
۲ یعنی وقتی از کسی خوبی ببیند، در برابر او متواضع می‌شود و سعی می‌کند که به نحوی خوبی او را جبران کند. حال اگر انسان توجه پیدا کند که هر نعمتی که در اختیار اوست، از خداست، در برابر خدا، احساس تواضع می‌کند و همین احساس، بندگی خدا را آسان کرده، به انسان انگیزه می‌دهد که به انجام فرامین الهی بپردازد. 
توجه به حکمت الهی؛ در حدیثی از رسول خدا صلّی الله علیه و آله چنین آمده است: ای بندگان خدا! شما مثل مریض هستید و پروردگار جهانیان مانند طبیب و مصلحت مریض در آن است که طبیب می‌داند؛ نه در آن چه که بیمار میل دارد و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید. وقتی که انسان به این حقیقت دست پیدا کند، می‌فهمد که اگر چیزی را خداوند متعال نهی کرده است، حتماً ضرری برای انسان دارد و اگر به چیزی امر کرده، حتماً یک مصلحت ضروری برای انسان دارد و در نتیجه، مخالفت با پروردگار، یعنی مخالفت با خویش و انجام فرامین الهی، یعنی حرکت در جهت کسب مصالح خود و در نتیجه، انسان می‌فهمد که گناه، به معنی ضرر زدن به خویش است و به این وسیله، انگیزه انسان برای انجام گناه، کمتر می‌شود. 
توجه به آثار و پیامدهای گناه؛ بسیاری از گناهان، آثاری دارند که این آثار، در ابتدا مخفی است؛ ولی مخفی بودن اثر، نشانه بی‌‌تأثیر بودن آن گناه نیست؛ مثل بعضی از سرطان‌ها که هیچ دردی ندارند و فرد وقتی متوجه مرض خود می‌شود که در نزدیکی مرگ قرار دارد. گناهان هم آثار مخربی دارند؛ که در همان لحظه اول، ظاهر نمی‌شوند؛ به فرموده قرآن کریم: «هر مصیبتی که بر شما وارد می‌شود، به خاطر اعمالی است که انجام می‌دهید و خداوند خیلی از خطاهای شما را می‌بخشد».
۳ 
امام صادق‌علیه السّلام می‌فرماید: «فردی گناه می‌کند و در نتیجه از نماز شب محروم می‌شود و عمل بد، اثرش در صاحبش، از اثر چاقو بر گوشت بیشتر است».
۴ 
بر اساس روایات، آثار گناه عبارتند از: 
۱) محروم شدن از روزی. 
۲) کم شدن روزی. 
۳) فراموش کردن معلومات. 
۴) محروم شدن از نماز شب و معنویات. 
۵) گرفتاری (بیماری، حوادث ناگوار، مرگ ناگهانی، ‌از دست دادن عزیزان). 
۶) کوتاه شدن عمر. 
۷) قساوت قلب. 
۸) واژگونی قلب به گونه‌ای که دیگر هیچ گاه حق را نپذیرد و نصیحت در آن مؤثر واقع نشود. 
۹) بیماری جدید به خاطر گناه جدید. امام رضا‌علیه السّلام در این باره می فرماید: «هر گاه بندگان خدا گناهی انجام دهند که قبلا انجام نمی‌شد، خداوند متعال بلایی برای آنها می‌فرستد که قبلاً نفرستاده بود».۵ 
۴) برگزیدن دوستان صالح؛ همان گونه که دوستان ناباب و شرکت در مجالس گناه، آدمی را به گناه می‌کشانند، هم‌نشینان شایسته هم انسان را به صلاح دعوت می‌کنند. امام سجادعلیه السّلام می‌فرماید: «هم‌نشینی با صالحان، دعوت کننده به صلاح است».۶ بنابراین، انسان باید سعی کند با افراد آلوده، نشست و برخاست نکند و در مقابل، با انسان‌های پاک و صالح، دوستی نماید که یکی از عوامل اصلی انجام گناه یا اجتناب از آن، دوست خوب یا بد است. 
۵) مخالفت با هوای نفس؛ ارزش کمالات و رفتارهای نیکوی انسان به این است که در انسان، هوای نفس و خواست و کشش به سمت گناه وجود دارد و او برای ترک گناهان و انجام واجبات، باید پا برروی هوای نفس خود بگذارد و همین، به کار او ارزش می‌دهد. این مخالفت، ابتدا بسیار دشوار است؛ ولی با تمرین و تکرار، به صورت یک صفت پایدار در او در می‌آید و در نتیجه، برای او بسیار آسان می‌شود. انسان هر چه بیشتر به گناهان آلوده گردد، مثل فردی که در مرداب بیفتد، نجات او دشوارتر می‌شود. 
۶) نماز؛ خداوند متعال می‌فرماید: «نماز، انسان را از فحشا و منکر باز می‌دارد».۷ یک عامل بازدارنده و بسیار قوی برای از بین بردن گناهان، خواندن نماز و ارتباط با خداوند است؛ البته همان طور که نماز، انسان را از گناهان باز می‌دارد، گناهان هم می‌توانند انسان را از نماز و ایجاد ارتباط با خدا باز دارند. 
۷) ایجاد نکردن زمینه گناه؛ ‌برای این که انسان انگیزه گناه پیدا نکند، باید زمینه گناه را از بین ببرد. یکی از زمینه‌های گناه، خلوت کردن با زن نامحرم است. حضرت علی‌علیه السّلام می‌فرماید: «سه چیز است که هر کس آنها را رعایت کند، از شیطان رانده شده و از هر گرفتاری در امان است؛ کسی که با زنی که با او محرم نیست، خلوت نکند و نزد پادشاه ظالم نرود و کسانی را که در دین بدعت به وجود می‌آورند، در این کار یاری نکند».۸ 
۸) تفکر در عواقب گناه؛ چه بسا انسان یک گناه انجام می‌دهد و در دنیا و آخرت سرافکنده و بی‌آبرو می‌شود؛ در حالی که لذت گناه، لحظه‌ای بیشتر نبوده است. حضرت علی‌علیه السّلام می‌فرماید: «به یاد آورید پایان یافتن لذت‌ها و باقی ماندن آثار آنها را». 
در خاتمه به نکته مهمی اشاره می‌نماییم و آن این که برای رسیدن به خواسته‌تان، حتماً باید برنامه‌های مشخصی تنظیم نمایید و در آن برنامه، ترک گناهانی که بدان مبتلا هستید را به صورت تدریجی قرار دهید. باید توجه داشت که سنگ بزرگ، نشانه نزدن است و موجب یأس می‌شود. سعی کنید از اولویت‌های مهم و بالاتر شروع نمایید. هر گاه شکست خوردید، توبه نموده، تلاش را تعطیل ننمایید. با این طرح، ان شاءالله می‌توانید به مرور زمان، به موفقیت‌هایی دست یابید و آن چه خداوند از شما می‌خواهد، همین مجاهدت و دست و پنجه نرم کردن با شیطان و هوای نفس است و خداوند نسبت به کسی که در این مسیر قدم بر می‌دارد، غفار و آمرزنده است.

    ۱. مجلسی، بحار الانوار، ج۲۲، ص۴۵۴.

۲. همان، ج۷۴، ص۱۱۷.
۳. شوری، آیه ۳۰.
۴. محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، مکتب الاعلام الاسلامی، ج ۳، ص ۴۶۵.
۵. میزان الحکمه، ج۳، ص۴۷۰.
۶. بحار الانوار، ج ۱، ص ۱۴۱.
۷. عنکبوت، آیه ۴۵.
۸. میزان الحکمه، ج۳، ص۴۷۹

------------------------------------------------------------------------------

برگرفته ازپایگاه اطلاع رسانی موسسه جهانی سبطین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:36  توسط فتح اله توحیدلو  | 

گوهری که باید قدرش را دانست

همان‌گونه که هنگام ورود به شهر خرمشهر می‌گوییم بی‌وضو وارد خرمشهر نشوید، معتقدم برای ورود به دارالفنون هم باید گفت بدون وضو وارد دارالفنون نشوید. بنای باشکوه دارالفنون اگر در کشور دیگری بود، نه با 158 سال قدمتی که تا الان دارد، بلکه حتی اگر پنجاه سال هم قدمت داشت، از قبل این بنای تاریخی به جذب گردشگر می‌پرداخت؛ هم آن را به رخ می‌کشید و هم کسب درآمد می‌کرد.

 آیا می‌دانید اولین کسی که سرود «ای ایران ای مرز پرگوهر» را سرود حسین گل گلاب، فارغ‌التحصیل دارالفنون، بود؟ هر وقت می‌خواهیم برای ایران ترنمی کنیم، سرود «ای ایران» را زمزمه می‌کنیم و یا ایرانیان دور از وطن وقتی دورهم جمع می‌شوند و به یاد وطنشان می‌افتند، همین سرود زیبا را با هم زمزمه ‌می‌کنند.

 آیا می‌دانید 85 نفر از فارغ‌التحصیلان دارالفنون به مقام وزارت رسیدند که سی نفر آنان وزیر معارف، فرهنگ و آموزش و پرورش بودند؟

 آیا می‌دانید شاعر معاصر خوب ما که سریالش از صدا و سیما پخش شد، محمد حسین شهریار، برآمده از دارالفنون است؟ ملک الشعرای بهار، دکتر نصرالله کاسمی، دکتر جواد تربتی و منوچهرنیستانی از شاعران معروف دیگری هستند که در دارالفنون درس خوانده بودند.

 محمد غفاری (کمال‌الملک)، نقاش بزرگ، کسی که گوشه‌هایی از زندگی پرحادثه‌اش در کتاب «چشم‌هایش» نوشته بزرگ علوی آمده، در دارالفنون بود و صنایع مستظرفه (کلاس نقاشی) را در دارالفنون راه‌اندازی کرد.

 آیا می‌دانید داستان‌نویسی جدید در آنجا پا گرفت؟ در دارالفنون در تمام دوره فعالیت خود، پیش از آنکه به دبیرستان تبدیل شود، درس‌هایی مانند فیزیک، شیمی، هندسه، جغرافیا، طب، داروسازی و بعضی فنون به ویژه نظام آموزش داده می‌شد. زمزمه آزادی و آزادی‌خواهی از طریق بسیاری از محصلان دارالفنون که پس از اعزام به خارج و بازگشت به ایران معلم شده بودند، بلند شد. میل به داشتن روزنامه، ترجمه رمان، و خواندن داستان‌های اجتماعی در میان دانش‌آموختگان زیاد بود. از سویی، برخی از درس‌های علوم انسانی از طریق کسانی تدریس می‌شد که در ادب کهن ایران صاحب نظر بودند، به طوری که بسیاری از محصلان طب دارالفنون به ادب وشعر فارسی توجه داشتند و خود شعر می‌سرودند. دایر شدن رشته ادبی در دارالفنون خود باب تازه‌ای بود تا استعدادها نمایان شود. زین‌العابدین ‌مؤتمن، حسینقلی مستعان، صادق هدایت و جلال آل احمد، داستان‌نویسان خوب کشورمان، از آنجا برآمده‌اند.

 آیا می‌دانید تالیف اولین کتب درسی در آموزش جدید در دارالفنون بود؟ اولین مسّاحی ایران را دارالفنونی‌ها انجام دادند. میرزا عبدالرزاق بغایری در هجده سالگی وارد دارالفنون شد. در مدرسه به مدت شش سال، جبر، مثلثات، هندسه و هیئت را از مرحوم میرزا محمودخان‌ نجم‌الملک فرا گرفت و پس از هشت سال مطالعه، شصت قطعه نقشه کوچک و بزرگ از ایران را تهیه کرد. او در سال 1312 قمری یک کره جغرافیا ساخت. کتاب درسی جغرافی را اولین بار دارالفنونی‌ها تالیف کردند.

 دارالفنون را باید نخستین مدرسه طب در ایران نیز دانست. میرزا حسین دکتر، از محصلان دوره اول، به اروپا رفت آنجا به درجه دکترا گرفت و به ایران که آمد معلم طب جدید دارالفنون شد. با دکتر امیر اعلم، و دکتر قاسم غنی که وی علاوه برکارطب به پژوهش‌های ادبی هم علاقه‌مند بود. دکتر محمود نجم‌آبادی، لقمان‌الدوله، رئیس مدرسه طبی دولتی بود. مدرسه طبی تا محرم سال 1295 شمسی جزو یکی از شعبات دارالفنون بود. در سال 1302 شمسی، عمارت مسعودیه را سردار سپه به مبلغ سی هزار تومان خریداری کرد و آن را برای تاسیس مدرسه علوم عالیه به وزارت معارف هدیه کرد. آن زمان فقط رشته‌های پزشکی و حقوق در ایران وجود داشت. وزیر معارف آن زمان مشارالدوله بود که عمارت کاخ مسعودیه را با هزینه‌ای حدود چهار هزار تومان مرمت کرد و ادارات وزارتخانه را که در بالاخانه‌های دارالفنون بود، به کاخ مسعودیه منتقل کرد. تا مدتی مدرسه عالی طب و داروسازی نیز در بخشی از آن ساختمان برپا بود. اولین پیوند رگ در دارالفنون زده شد و اولین تشریح انسان در آنجا انجام گرفت.

 دانش‌آموزان دارالفنون به راهنمایی معلم علاقه‌مند توپخانه، مسیو کریزر، نخستین فرستنده و گیرنده تلگراف را در اسفند 1236 ساختند و با سیم‌کشی میان دو کلاس مدرسه، مخابره آزمایشی تلگراف را در حضور میرزا آقاخان نوری، صدراعظم، انجام دادند. ناصرالدین شاه از شنیدن خبر موفقیت این طرح شاد شد و از علی قلی میرزا اعتضادالسلطنه، عموی دانشمندش که رئیس دارالفنون بود، اظهار رضایت خاطر کرد. سپس دستور داد که بین قصر گلستان و باغ لاله‌زار سیم تلگراف کشیده شود. پس از آن، خط تلگراف میان تهران و چمن سلطانیه زنجان که محل استقرار ارتش ایران بود، برقرار شد.

 دو بالن درسال 1294 قمری از دارالفنون صعود کرد که مردم تهران شاهدش بودند.

 محققان بزرگی چون عبدالعظیم قریب، غلامحسین رهنما، دکتر عیسی صدیق، دکتر علی‌اکبر سیاسی، دکتر قاسم غنی، دکتر پرویز ناتل خانلری، احمد آرام و بدیع‌الزمان فروزانفر از دارالفنون برخاسته بودند.

 از کارگردانان مشهور سینما در دارالفنون بهرام بیضایی و محمدعلی نجفی، کارگردان سریال سربداران را می‌توان نام برد.

   برپایی دارالفنون دو علت داشت. یکی ضرورت‌ها و نیازهای داخلی جامعه روزگار قاجاریه بود تا با رهایی از یوغ جهل و عقب‌ماندگی تاریخی، بتواند بنیاد نظام کهنه آموزش را درهم ریزد. علت دوم تحولات شگفت‌انگیز عرصه‌های علمی و فنی در قرن نوزدهم بود.

 ما وقتی از تحولات علمی و پیشرفت‌های فنی کشورهای دیگر اطلاع یافتیم که در جنگ‌ با روس شکست فاحشی خوردیم و شهرهای شمالی ایران را از دست دادیم. عباس میرزا نایب‌السطنه از خود پرسید که علت این شکست چه بود. پاسخ را از دیگران هم جویا شد که به او گفتند دانش جنگی نمی‌دانید، به علم روز و دانش فنی جدید واقف نیستید، و به دانستن علوم و فنون جنگی و غیرجنگی نیاز دارید.

 عباس میرزا برای رفع این مشکل در دو نوبت تعدادی محصل را برای فراگیری دانش جدید به اروپا اعزام می‌کرد، در همین سال‌ها از سوی برخی از ترقی‌خواهان و فرهنگ دوستان تلاش شد با ایجاد زمینه‌های رشد و ترقی خواهی، گسترش آموزش جدید در ایران فراهم شود. از جمله نخستین چاپخانه سربی در سال 1227 قمری در تبریز به راه افتاد. نخستین روزنامه را میرزا صالح، از دانشجویان فرستاده به انگلیس، به نام «کاغذ اخبار» در سال 1253 قمری منتشر کرد. نخستین مدرسه ابتدایی به شیوه امروزی به همت میرزا حسن خان رشدیه در 1254 قمری که به تبعیت از روش‌های آموزشی نو در بیروت فرا گرفته بود، ابتدا در ارومیه و یک سال پس از آن در تبریز تاسیس شد. آموزش در مدارس امروز ما ادامه روش جدید آموزش در آن روزگار است. رشدیه نه مبلغ فرهنگ غربی بود و نه اسیر روش‌های تدریس سخت و رنج‌آور سنتی. اگر به رشدیه پیر معارف لقب داده‌اند، نه به دلیل فرهنگ‌مآبی‌اش بود و نه به دلیل سنت‌گرایی‌اش بلکه به سبب واقع‌گرایی او و وارد کردن روش مناسب آموزش در مدارس جدید آن روزگار بود. باری، رفت و آمد بیش از پیش ایرانیان با فرنگیان و تاسیس نهاد‌های مدنی جدید تحولاتی در ایران آن روزگار ایجاد کرد.

 بنیان‌گذاری دارالفنون مهم‌ترین کار آموزشی در دوران قاجاریه بود که به کوشش میرزا تقی خان امیرکبیر، وزیر نامدار ناصرالدین شاه، انجام شد. میرزا تقی‌خان در سال 1244 قمری، هنگامی که تنها 22 سال داشت، به همراه گروهی به سرپرستی خسرومیرزا برای پوزش خواستن از کشته شدن گریبایدف، کاردار روسیه در ایران، به روسیه سفر کرد و در آنجا مدارس جدید، کارخانه‌ها و بنیادهای علمی و فنی روسیه را دید. همچنین، وی در سال 1259 قمری سرپرست گروه ایرانی در نشست ارزنه‌الروم در خاک عثمانی بود و در سه سالی که آنجا بود با مدارس جدید عثمانی آشنا شد و از جان داودخان، مترجم نخست دولت ایران، خواست چند کتاب شناخته شده تاریخی، جغرافی و سیاسی را که خود برگزیده بود، به فارسی برگرداند. پس از برگزیده شدن امیر کبیر به صدراعظمی، ایشان به جای اینکه به گسترش شهر، و برافراشتن کاخ و کوشک بپردازد دارالفنون را تاسیس کرد،‌ آن هم به منظور ترویج علوم و فنون جدید، رفع نیازهای نظامی و فنی، و جبران عقب‌ماندگی‌های کشور. سنگ بنای مدرسه دارالفنون در سال 1266قمری در شمال شرقی ارگ سلطنتی نهاده شد، و در یک‌شنبه 25 ربیع‌الاول سال 1268 قمری/ 9 دی 1231 مدرسه دارالفنون افتتاح شد. بانی فرهنگ جدید ایران، امیرکبیر، سیزده روز پس از آغاز کار دارالفنون، در حمام فین کاشان به دست دژخیمان بی‌فرهنگ به قتل رسید، اما نامش به همراه دارالفنون که تاریخ علوم جدید را رقم زد، برای همیشه در خاطر‌ها ماند. به تدریج، از دل مدرسه دارالفنون آموزشگاه‌های متوسطه بیرون آمد، و تا انقلاب مشروطه خانه علوم جدیدی چون طب، نقاشی، نظام، فیزیک، شیمی، داروسازی، حقوق و سیاست بود.

 اگرچه امیرکبیر را باید معمار واقعی دارالفنون دانست، در هیچ یک از نامه‌های امیرکبیر نامی از دارالفنون دیده نمی‌شود. عنوان دارالفنون نخستین بار در نامه‌ای آمده است که میرزاعلی‌خان، وزیر امور خارجه، در 24 محرم سال 1268 قمری به کلانتر تهران و عزیزخان آجودان‌باشی نوشت. در این نامه آمده است: «مقرر شده است سی تن، پانزده تا شانزده سال، از اولاد خوانین و اعیان و اشراف در دارالفنون دارالخلافه به تحصیل مشغول شوند.» تا قبل از نامه وزیر امور خارجه به کلانتر تهران، در نامه رسمی و خصوصی امیر، نام آن مدرسه مکتبخانه شاهی یاد شده است.

 ساختمان دارالفنون در 1269 قمری/1232 شمسی به پایان رسید و در چهار طرف مدرسه پنجاه اتاق هم اندازه مربع‌شکل چهار در چهار متر با گچ‌بری‌های زیبا و نقش‌ها و تذهیب‌های هنرمندانه ساخنه شد. در جلوی اتاق‌ها، حیاط دارالفنون و در وسط حیاط حوض بزرگی قرار داشت که قنات آب شاه از مجرای زیرزمینی به آن راه می‌یافت. رشته‌های تحصیلی دارالفنون شامل پیاده‌نظام، سواره‌نظام، توپخانه، پزشکی و جراحی، داروسازی و کانی‌شناسی بود. کلاس‌های هر درس و هر رشته مشخص بود. تمام رشته‌ها درس تاریخ، جغرافی، ریاضی و زبان خارجه داشتند. زبان خارجه ابتدا فرانسه بود و بعد، روسی و انگلیسی هم تدریس ‌شد.

 در سال 1348 قمری/ 1308 شمسی، ساختمان دارالفنون هشتاد ساله شد و تعمیری اساسی می‌طلبید. در سال1305 که تدین وزیر معارف بود، روزی به مدرسه دارالفنون رفت تا از نزدیک کاستی‌های مدرسه را ببیند. دانش‌آموزان دارالفنون که از درس خواندن در اتاق‌های تاریک و مرطوب خسته شده بودند، برای اینکه خواسته خود را به گوش وزیر برسانند یکی از دانش‌آموزان زبان‌آور را به نام نصرت‌الله کاسمی برگزیدند تا سخنگوی آنان باشد. کاسمی با بیانی رسا و موثر درخواست دانش‌آموزان را بیان کرد و وزیر قول مساعد داد.

 نصرت‌الله کاسمی که در رشته طب نام‌آور شد، علاوه بر پزشکی، درشعر و ادب نیز آوازه‌ای داشت، به طوری که بیشتر اهل کتاب او را شاعر می‌شناسند تا پزشک. زبان‌آوری وی وزیر را بر آن داشت تا به مهندس وزارتخانه و مسئول کارهای ساختمانی دستور دهد مخارج تجدید بنای مدرسه را برآورد کند. البته هیچگاه این کار در زمان وزارت وی عملی نشد، ولی در در اوایل سال 1308 شمسی، در زمان وزارت قره‌گوزلو، دستور تجدید بنای دارالفنون داده شد. نیکلای نیویچ مارکف، مهندس روسی، مامور نقشه‌کشی بنا شد. عمارت جدید در سه‌شنبه 3 مهر 1313 مورد بهره‌برداری قرار گرفت.

 اگر در حياط دارالفنون به دقت نگاه کنید و كتيبه‌ها را بخوانید با دو آيه از قرآن، دو کلمه قصار و شانزده مصراع زیر روبه‌رو مي‌شوید:

 ـ هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون (سوره 39، آيه 9)

 ـ و من يوت الحكمه فقد اوتي خيراً كثيرا ( سوره 20، آيه 269)

 - عقل‌ها را عقل‌ها ياري دهند (مولوي)

 - هر چيز كه در جستن آني آني (بابا افضل كاشاني)

 - بني‌آدم اعضاي يكديگرند (سعدي)

 - جهان را همه چون تن خويش دان (فردوسي)

 - ستون خرد برد باري بود (فردوسي)

 - به فرهنگ باشد روان تندرست (فردوسي)

 - ز گفتار و كردار برمگذاران (فردوسي)

 - فرزند خصال خويشتن باش (نظامي)

 - از امروز كاري به فردا ممان (فردوسي)

 - صبر و ظفر هر دو دوستان قديم‌اند (حافظ)

 - هنر نزد ايرانيان است و بس (فردوسي)

 - از ايران جز آزاده هرگز نخاست (اسدي طوسي)

 - اول انديشه وانگهي گفتار (سعدي)

 - بال و پر مرغ جان‌ها همت است (عطار)

 - علم و حكمت كمال انسان است (سنايي)

 - مكن بد به كس گر نخواهي به خويش (رودكي)

 - كوشا باشيد تا آبادان باشيد (انوشيروان)

 - همه چيز به خرد نيازمند است و خرد به آزمون (اردشير بابكان)

 دارالفنون پس از انقلاب اسلامی به مرکز تربیت معلم تبدیل شد. مدتی هم با عنوان «مرکز آموزش عالی ضمن خدمت فرهنگیان وزارت آموزش و پرورش» به کار خود ادامه داد. سرانجام در 25/4/1367 این بنای تاریخی با شماره 1748 در فهرست آثار ملی به ثبت رسید. در زمان حسین مظفر، بهره وری از دارالفنون با عنوان گنجینه و مرکز اسناد و مدارک وزارت آموزش و پرورش مطرح شد و به دنبال آن، شورای معاونان وزارتخانه مسئولیت پیگیری آن را به عهده پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش گذاشت.

 اکنون دارالفنون با عنوان مرکز اسناد و مطالعات تاریخ تعلیم و تربیت و گنجینه دارالفنون، وابسته به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش، در دو حوزه فرهنگی- پژوهشی، و مرمت و بازسازی همچنان فعال است.

....................................................................................................................

این مقاله در مهر ماه ۱۳۸۹ در مجله(ماهنامه) سپیده دانایی به شماره ۳۹ چاپ شده استُ به همراه عکس های مختلفی از دارالفنون

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 23:26  توسط فتح اله توحیدلو  | 

محمود حکیمی معلم و نویسنده ای خستگی ناپذیر

مدادالعلما افضل من دماء الشهدا

امروز روز شهادت مرتضی مطهری بود، وبه همین مناسبت امروز را روز معلم نامیده اند، تا به قلم و نوشته ارج نهاده شود،  ( ن والقلم و مایسطرون) وبه تبع آن از نویسنده و آموزش دهنده آن، یعنی از معلم، تقدیر به عمل آید. در این حدیث شریف نبوي ، که در ابتدای سخنم  خواندم در می یابیم که : اثر ِ قلم و نوشته ِ یک عالم، برتر از خون یک شهید است. یعنی اگر استاد مطهری شهید هم نمی شد، بدلیل آثار گران‌بهای بجا مانده از او، مقام رفیع‌اش از جایگاه یک شهید در راه خدا برتر بود، او شهید هم شد و مقامش در نزد خداوند رفیع‌تر گردید. کاش در این محضر شریف، فرصتی داشتم تا می‌توانستم به شان نزول آثاراستاد بپردازم، تا عظمت و بزرگی استاد نزد جوانان عزیز بیشتر نمایان می‌شد.

در اين مكان گرد آمده‌ايم تا ازاستاد محمود حکیمی، نويسنده‌اي توانا و فرهيخته‌اي آگاه تجليل به عمل آوریم، امروز، روز او هم هست، چرا که او یک معلم است، و عمری را در کلاس درس، برای فرزندان این نسل، جون شمع سوخته است، تا به آنان روشنی و گرمی ببخشد. نويسنده اي كه بيش از چهل سال، براي نو جوانان و جوانان اين آب و خاك زحمت كشيده است. براي آگاهي آنان از زندگي گفته، و شوق تلاش و مطالعه را در آنان ايجاد نموده است. تا راهنماي عمل برای زند گي موفقشان باشد. از زماني كه استاد خود را شناخته، كتاب خوانده، با بزرگان فرهيخته ی  اين مرز و بوم زندگي كرده، درس آموخته و آموخته هاي خود را، بيشتر در قالب داستان، براي جوانان به رشته تحرير در آورده است.

كاش براي روشن ساختن بهتر ذهن جوانان، وقت بیشتری داشتم تا از شرایط قبل از انقلاب، دوران پهلوي، بیشتر سخن مي‌گفتم،  در آن روزگار، جوانان مسلمان بدنبال يافتن هويت خود بودند، رژیم پهلوی با تعليمات مسموم‌اش، آنان را از درون تهي مي‌ساخت، فرهنگ غرب را از طريق رسانه‌ها و مطبوعات و كتاب هاي خود، به خورد جوانان مي‌داد، نمي‌گويم همه چيز در غرب بد است، بلكه مي گويم فقط آنچه در غرب بد بود، آن ها را  براي ما به ارمغان مي‌آورد. از سوی ديگر بازار ايدولوژي هاي الحادي هم، با حمايت‌های بی دریغ  آن رژيم، بسيار داغ بود، علاقمندان به الحاد براحتی تبليغ مي‌کردند، مگر آن افرادي كه علناً بارژيم به مقابله مسلحانه مي‌پرداختند. و روي در روي آنان مي‌ایستادند.اما بقيه ، هم دفتر داشتند ، هم روزنامه، وحتي كساني هم بودند كه آبشخور فكريشان غرب بود و روزنامه‌هايشان بوي سرمايداري غرب را می‌داد. روزنامه كيهان را روشنفكران ِ با تفكر الحادي مي گرداندند و روزنامه هاي ديگر را روشنفكران تفكر غرب سرمايه داري.

جوانان و دانشجويان مسلمان، جايگاه و سرپناهي که بدان پناه ببرند نداشتند، دلسوخته‌اي که دانشور و مسلمان باشد و بتواند از آنان حمایت كرده و كارهايشان را هدایت نمايد، دستشان را بگيرد و راهگشايشان باشد، نبود.

 طلوع نوراني قیام امام در سال 42 نسيمي از حيات  دوباره  و احياي اسلام راستين را رقم زد. اما نتيجه و نمود اين مبارزه در ظاهر اندك به نظر مي‌رسيد، و به همين دليل بود كه امام مي‌فرمودند: سربازان من در گهواره اند. لذا فرزندان  و دانش آموزان  ما دسترسي مستقيم به آن آموزه های بلند نداشتند.

 اما هواداران حزب توده، هم مجله داشتند، هم روزنامه داشتند، كتاب داشتند، نويسنده داشتند و هم بودجه اي كلان، كه از آن سوي مرز، يعني  شوروي سابق، مخفیانه برایشان پرداخت مي شد. آنان همه از علم مي‌گفتند و به قول خودشان، علمي سخن مي‌گفتند و حتي فلسفه و ایده ئولوژیشان را به اسم علمي به ما قالب مي‌كردند، يعني كه اسلام علمي نيست و راهي و برنامه‌ای عملي، براي زندگي ندارد، ما هم داشتيم باور مي‌كرديم، جوانان مستعد ما به دامن ماركسيزم كشيده مي‌شدند، در آن روزگار قصه نويساني داشتيم همچون صمد‌بهرنگي، كه داشت هانس كريستين اندرسون ايران لقب مي‌گرفت، مرتضي رضوان، داريوش عبادالهي،  قدسي قاضي نور، وترجمه كتاب های  كودكان توسط احمد شاملو، که از سوی كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، بسيار شيك و با بهترين نوع ِ چاپ و كاغذ به بازار كتاب عرضه مي‌شد. محتوای همه آن کتاب ها رگه هایی از مكتب مارکسیزم در خود داشت كه  اندك اندك به ذهن جوانان وارد مي شد و مقبوليت مي‌يافت. از ياد نبريم نويسندگاني همچون آقايان فضل‌اله مهتدي صبحي و مهدی آذر يزدي هم بودند كه كتاب قصه‌هاي كودكان مي‌نوشتند و وابسته به جبهه الحاد نبودند.

 در اين دوره بود كه استاد محمود حکیمی، آن معلم فرهيخته و دلسوز، كه از مكتب اسلام، درس فداكاري و روشنگري را آموخته بود، بر آن شد كه با نوشتن داستان‌هاي ديني براي كودكان و نوجوانان ِ آن زمان، آنان را به حقايق اسلام آگاه نمايد، زيرا سال هاي تدريس استاد در کلاس، به وي آموخته بود كه به وسيله داستان مي توان انديشه هاي آزادي بخش اسلام را در ميان جوانان و نو جوانان رواج داد. كاري كه شهيد بزرگوار مرتضی مطهري نيز با نوشتن کتاب( داستان راستان ) در آن گام زده بود. اما استاد محمود حكيمي با مطالعه در تاريخ اسلام  به راهي گام نهاد، كه تا آن روز، کمتر کسی به اهميت آن پي برده بود. اين جا بود كه از سال 1347 به بعد در مجله هاي چون مكتب اسلام، نسل‌جوان، نسل‌نو، مكتب‌تشيع و پيام‌شادي داستان‌هايي به‌صورت پاورقي مي‌نوشت،  كتاب هايي مانند،  اشراف‌زاده قهرمان، که زندگی، مُصّعب بن عُمّیر، آن صحابي دلير رسول‌ اكرم (ص)،بود، سوگند مقدس، طاغوت، دلاوران عصر شب، سلحشوران علوي، شهداي فخ، سرودهاي‌رهايي، نقابداران‌جوان، وجدان، مسلمان‌شجاع، و .....که بااستقبال خوانندگان نوجوان و جوان روبه‌رو شد از آن جمله اند.

پس از انقلاب اسلامي،  استاد حكيمي، باز پر تلاش تر از گذشته آثاري در زمينة زندگاني چهارده معصوم (ع)، ويژه نوجوانان را منتشر نمود ، كار اصلي و مهم حكيمي پس از انقلاب تأليف مجموعه ي‌ 22 جلدي تاريخ‌تمدن یا داستان زندگي انسان، ويژه نوجوانان و جوانان بود كه «شركت سهامي انتشار» آن را منتشر ساخت. حکیمی تمدن‌هاي نخستين تاريخ را بر اساس نهضت پيامبران توحيدي به زبان بسیار ساده و آسان تدوين نمود. شاید خوانندگان جوانم از خود بپرسند آيا در دوره پهلوی،  فقط او نویسنده مسلمان برای کودک بود؟ در پاسخ باید بگویم،  با آمدن دکتر علی شریعتی به میدان اندیشه، جوانان برومند و مسلمان دیگری که آموزه های دکتر شریعتی و همچنین استاد شهید مرتضي‌مطهری را آویزه گوش خود کرده بودند، پای به عرصه داستان‌نویسی برای کودکان نهادند، همچون آقايان رضا رهگذر و مصطفی رحماندوست و چند نفر دیگر که تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست هم نمی رسد، طلوع آنان به عرصه داستان نویسی، همه در اواخر حکومت پهلوی بود.

 از دلایلی که استاد شهید مرتضی مطهری را هم، به میدان داستان‌نویسی برای کودکان كشانيد، و آن دو جلد کتاب داستان های‌راستان را خلق کرد، نبودن نویسنده کودک و نوجوان در جامعه آن روز‌گار بود، ای کاش جوانان حاضر در جلسه به مقدمه جلد اول آن کتاب مراجعه نمایند ،هم دلیل نوشتن داستان ها را بيابند و هم  جفایی که به خاطر نوشتن این کتاب به استاد مطهری رفت را در یابند.

تعداد کتب نوشته شده از سوی استاد حکیمی به بیش از 140 جلد می‌رسد،  لذا محمود حكيمي را می‌بایست از جمله سربازان گمنام فرهنگي دانست كه تيراژ مجموعه آثارش به ده ميليون ـ كمي بيشتر يا كمتر ـ مي‌رسد! البته او، نويسنده و محقق است . نام او با نشريات مشهوري مثل مجله «مكتب اسلام» پيوند خورده است. به قول عزیزی، آن روزها كه جبهه فرهنگي انقلاب نه وزارت فرهنگ داشت، نه سازمان‌تبليغات، نه يك داستان‌نويس درست (در برابر آن همه نويسنده و شاعر و روشنفكر ملحد و غرب زده)  استاد محمود حكيمي بود که با كلي سوژه و قابليت در منابع ديني و اسلامي‌، براي داستان ‌نويسي و تحقيق تاريخي قد علم کرد .

 در سال1387 چاپ سی و نهم کتاب داستان‌هایی از زندگانی امیر کبیر او از سوی انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی به بازار کتاب عرضه شد.
و امروز هم  اثر دیگری از او در این محفل با نام،( علی امیر مومنان، عدالت جاوید )، رو نمایی می‌شود، باشد که  خواندن این کتاب و آموختن آن، در حیات مادی و معنوی ما اثر  ماندگار بگذارد.
 در پایان لازم است بگویم : من بر اين باورم و به خوبي مي‌دانم كه بسياري از صاحبان انديشه و خرد امروزي، كه دل به اسلام سپرده اند، دست كم، يكي دو داستان از كتاب‌هاي حكيمي را خوانده اند، و نه تنها خردمندان انديشمند، بلكه انديشمنداني كه در وادي سياست از دولت‌مردان ِ شناخته شده اند، مد يون نوشته هاي حكيمي هستند.

 استاد محمود حكيمي، نويسنده و معلمي است كه، عمري را در راه اعتلاي اسلام و گسترش انديشه‌هاي ديني و هدايت جوانان اين كشور گذرانده است و جاي خرسندي است كه هنوز آن قدر توانايي در اوست كه مي‌تواند خدمتگزار صديق فرهنگ كشور باشد، معلمي آگاه،و نويسنده اي كه در هر لحظه از زندگيش، روزنه اي به باغ دانايي مي‌گشايد.

 حق آن است كه قدر كارهاي او را بدانيم و خدمات وي را پاس بداريم. سلام و درود من بر اوباد.           

.............................................................................................................

متن سخنرانی ام که در مراسم رونمايي از كتاب جديد محمود حكيمي با عنوان «علي (ع) امير مؤمنان عدالت جاويد» در فرهنگسراي خاتم در روز معلم دوازده اردیبهشت سال هشتادونه برگزار گردید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:10  توسط فتح اله توحیدلو  | 

روابط عمومي كار تازه مي كند

بناست هر دو هفته يك‌بار، روي ميز هر كدام از همكاران پژوهشگاه مرقومه شريفي بنام «خبرنامه» كه روابط عمومي تدارك ديده است مشاهده كنيم و بخوانيم.

گفتن اين خبر آسان است و شنيدن آن آسان‌تر، اما تهيه محتواي اين خبرنامه آسان نمي‌نمايد. بايد كمربندها را سفت كني، پاشنه‌ كفشت را بكشي و در به‌ در و اتاق به اتاق بگردي، تا اينكه مطلبي- مقاله كوتاهي- خبر باارزشي از همكاران عزيزتر از جان بگيري.

ما جماعت هميشه هر كار تازه‌اي را اولش با حوصله و با يك انگيزه بزرگ و طراحي زيبا شروع مي‌كنيم، اما انگاري كه در مرحله راه، باطري‌ها‌مان ضعيف و ضعيف‌تر مي‌شود، بطوري كه ديگر، كار را دنبال نمي‌كنيم و ناقص و ابتر رهايش مي‌كنيم.

از ابتداي تأسيس پژوهشگاه تاكنون اين مهم بارها و بارها باحوصله و توان بالا شروع شده و بعد همچنان اين كار محو شده كه گويا اصلاً از اول نبوده، و جالب‌تراينكه هيچ كس هم به روابط عمومي زنگي نزده و حال و روز خبرنامه را دنبال نكرده، گويا خواننده هم خواندنش رو به ضعف گراييده و يادش رفته كه خبري بوده است.

اين بار گويا تصميم‌گيري موضوع جدي است و اين تو بميري از آن تو بميري‌ها نيست، عزم جزم شده است و مقدمات فراهم گرديده است. خدا خيرش دهد رئيس پژوهشگاه‌مان را، سركار خانم دكتر نيك صفت را مي‌گويم، هر كاري را كه شروع مي‌كند و يا مجوز انجام آن را صادر مي‌نمايد تا به آخر پيگيري مي‌كند. اين بار آقاي نظري اين تازه آمده به روابط عمومي، گويا سال‌هاست كار فرهنگي پنهان انجام مي‌داده است، وقتي بمن گفت! چي گفت؟ در گوش من نگفت، بلكه بلند گفت و همين خبر را گفت، همچنان گفت، مني كه هميشه به كار فرهنگي مشغولم و دلم هم هميشه بدان سو پرمي‌كشد، چشمانم باز ماند، واقعاً خوشحال شدم و به او گفتم دست مريزاد. خدا حفظت كند. هميشه مشكل كار فقط آغازه، بعد از آن همت ما -در ادامه- چاره‌سازه.

 من همين جا قول مي‌دهم و مي‌گويم: مرا يك پايه اين خبرنامه منظور كنيد، هم مي‌‌نويسم، هم خوب مي‌نويسم و هم خبري مي‌نويسم و هم از خبر نوشته‌هاي خوب همكارانم استفاده مي‌كنم، چراكه اين يك خبرنامه داخلي است، مال خانواده پژوهشگاه است.

 بايد همه‌مان با توفيقات كاري هم و يا خداي ناكرده و زبانم لال از كوتاهي‌هاي هم آشنا شويم و شايد اين آگاهي‌هاي صادقانه بيشتر موجب صميميت‌ها بين يكديگر گردد و هم موجب افزايش خوبي‌هايمان و هم در رفع محدوديتها و كوتاهي‌هايمان چاره‌ساز گردد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

يادداشت فوق در شماره اول خبرنامه پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش (اسفندماه 88) با اين توضيح، در ابتداي آن يادداشت چاپ شده است:

يادداشتي را كه از نظر مي‌گذرانيد، به قلم يكي از پيشكستوتان پژوهشگاه به بهانه انتشار نخستين شماره خبرنامه نوشته شده است كه پيشاپيش از اظهار لطف ايشان قدرداني مي‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 13:19  توسط فتح اله توحیدلو  | 

ما چه قدرشناسيم

همكاري داشتيم، خيلي مؤدب، از شروع پژوهشكده، از همان روزهايي كه پژوهشكده راه‌اندازي شد؛ در پژوهشكده بود و تا حالاهم كه الحمدلله همكار ماست.

از ابتداي تأسيس پژوهشكده كساني كه مي‌خواستند در اين جا استخدام شوند و يا از محل خدمتشان انتقالي بگيرند و به‌ اينجا بيايند و يا همكاران پژوهشكده، ايشان را مي‌شناختند، كارش جوري بود كه همه بايستي اول ايشان را مي‌ديدند. يا از طريق تلفن صدايش را مي‌شنيدند، و حرف و پيامشان را به او مي‌گفتند و يا حضوري با او احوال‌پرسي مي‌كردند.

براي ديدن شخص رييس، مي‌بايست اول با او تماس مي‌گرفتي، براي گفتن يك موضوع و يا درخواست يك تقاضا از رييس، با او هماهنگ مي‌كردي. هميشه خيلي‌ها دوست دارند با رييس‌شان حرف بزنند، جوري خودشان را به او نشان دهند. او اول وقت مي‌داد، يا جواب پيام را از رييس مي‌گرفت و به ما اطلاع مي‌داد. خيلي مبادي آداب بود، خيلي با ديسيپلين بود، خوب حرف مي‌زد، با هر كس كه صحبت مي‌كرد مي‌ايستاد، به همه احترام مي‌گذاشت، پيام‌هاي همه را يكسان مي‌رساند.

از صبح خيلي زود مي‌آمد تا وقتي رييس بود او هم بود، دل شب همراه رييس اتاق را ترك مي‌كرد. براي انجام كارهاي رييس با همه واحدهاي اداره تماس داشت، تلفن مي‌زد، پيام رييس را مي‌رساند يا كارهاي در دست اقدام را پيگيري مي‌كرد، پيام‌هارا مي‌نوشت و برنامه‌هاي رييس را راست و ريس مي‌كرد. برو‌بيايي داشت.

رييس اول پژوهشكده بود آن هم بود، رييس دوم كه بود آن هم بود، پژوهشگاه كه تأسيس شد او با رييس پژوهشگاه هم بود، با رييس سوم و چهارم هم همين طور بود تا اواسط رياست يكي به آخري.

صادقانه خدمت كرد، هيچ كس از او گله نداشت، چون همه جز خوبي از او نديده بودند، همه او را دوست داشتند.

 او يك باره رفت و محل كارش تغيير كرد. خودش هم هنوز نفهميده كه چرا رفت. رفت و به كنجي از اداره خزيد و راحت شد، راحت شد از اين همه دغدغه‌هاي كاري كه داشت و علي‌رغم همه آن تلاش‌ها، كارش را دوست داشت.

اكنون او صبح مي‌آيد، ورودي خود را به پژوهشگاه با ثبت انگشت اعلام مي‌كند، به يك اتاق بدون پنجره و كم‌نور وارد مي‌شود، اتاقش تلفن هم ندارد، كارمند باشي و اتاقت تلفن هم نداشته باشد. آن چند سند مالي رسيده را بايگاني مي‌كند و ديگر هيچ!!! وآن همه همكاراني كه هميشه لااقل در روز يك بار با او در تماس بودند گويا او را فراموش كرده‌اند، او منتظر است تا ساعت چهار شود و ثبت خروج را به پرونده اعمالش هك نمايد و تا فردا خدا بزرگ است. ما چه قدرشناسيم!!؟.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 9:46  توسط فتح اله توحیدلو  | 

آموزش فلسفه به كودكان

چندي پيش در وبلاگم خاطره‌اي از تدريس درس فلسفه در سوم دبيرستان را آورده بودم، پس از بيان آن خاطره عجيب، به اين تتيجه رسيدم كه آيا دانش‌آموزان كلاس من مطالب مرا با گوش مي‌شنوند يا با دهانشان! بحث من در آن كلاس مختصري از درس تاريخ فلسفه بود، يعني بيشتر بيان زندگاني بزرگان فلاسفه، نه بحث محتواي درس فلسفه، در آن مقاله آوردم كه اگر درس فلسفه را به دانش‌آموزان رشته‌هاي رياضي تدريس كنيم، گيرايي آنان بهتر و سريع‌تر از دانش‌آموزان رشته علوم انساني خواهد بود، زيرا آنان درس‌هاي رياضي داشته‌اند و براي حل تمرينات خود فكر كرده‌اند و لذا از توان تفكر منطقي بيشتري از دانش‌آموزان رشته‌هاي انساني برخوردارند و عامل موفقيت آنان هم همين است. آنان به جاي حفظ مطالب و حافظه‌محوري، براي حل مشكل خود و پاسخ به پرسش‌هاي ارجاعي از طرف استادان خود، از طريق حل مسأله به آن پرداخته‌اند و با كاويدن سؤال، موفق به كشف آن شده‌اند، و اين يك كار فلسفي است كه آموزش و پرورش ما از ابتدا فاقد اين گونه روش آموزش بوده است و به‌تازگي بارقه‌اي اميدي در آموزش و پرورش وزيدن گرفته است و آن بحث آموزش فلسفه براي كودكان مي‌باشد. و در مورد آن سمينارها برگزارشده و گروه هايي اقدام به  تدوين و تأليف كتاب‌هاي فلسفي براي كودكان شده‌اند، كه اين مقاله هم جهت معرفي آنان نگاشته شده است كه خبر بسياربزرگي است، نقش معلمان بايد پديد‌آوردن اجتماع كندوكاو در كلاس‌هاي درس باشد. لازم است كودكان به طرح سؤال‌هاي استنتاجي تشويق شوند، بايد به آنان آموزش داد به جاي حفظ مطالب و پاسخ به پرسش‌هاي ارجاعي، عقايد خود را بيان كنند و براي آن‌ ها دليل بياورند و در عين‌حال به عقايد ديگران نيز احترام بگذارند، مي‌توان اذعان كرد توجه به اجتماع دركلاس، نه تنها اصل اساسي آموزش فلسفه يا تفكر به كودكان است، بلكه ضرورت استفاده از آن را درمورد ساير دروس آموزشي نيز اعلام مي‌دارد.

برنامه آموزشي فلسفه به كودكان به عنوان يك رويكرد جديد آموزشي، آن دغدغه‌هايي كه بزرگان از برخي مشكلات رفتاري كه در حيطه فردي و اجتماعي در دوره خود مشاهده نموده‌اند يا به تعبير ديگر در جامعه بزرگسالان رخ مي‌‌داد و با ناكامي در حل و فصل آن ها روبرو مي‌گرديدند، آنان ديگر اين‌گونه مشكلات را نخواهند داشت؛ چراكه راه صحيح فكر كردن و گفتگو را آموخته‌اند و توان تعامل داشتن و تحمل نمودن يكديگر را از آغاز كودكي با بحث و گفت و گوي منطقي تجربه كرده‌اند و به راحتي مي‌توانند مشكلات رخ داده خود را حل و فصل نمايند.

 فلسفه برگرفته از زبان يوناني به معني حكمت است كه آن را شيوه پرسش و حل مسئله مي‌دانستند و به مطالعه چراها روي مي‌آوردند. آيا مي‌توان به كودكان فلسفه آموخت بايد توجه داشت كه منظور از آموزش فلسفه به كودكان، آموزش كلاسيك افلاطون و كانت و ارسطو و ديگر انديشمندان نيست، بلكه آموزش نوعي گفت‌و‌گوي گروهي است كه كلاس را از شكل سنتي معلم محور و انتقال مطالب از پيش تعيين شده به شاگردان خارج مي‌كند و به آنان اين امكان را مي‌دهد تا به جاي حفظ موضوعات درسي، آن را سبك و سنگين كنند و آن‌ها را مورد داوري قرار دهند.

بازگرداندن تفكر به آموزش و پرورش و نظام آموزشي و ايفاي برنامه آموزش تفكر در مدارس، يكي از انقلابي‌ترين اقداماتي است كه اين برنامه به عنوان يكي از اهدافش دنبال مي‌كند. همچنين بازگرداندن آموزش و پرورش از حافظه محوري به مسئله محوري و جايگزين كردن تقويت قدرت قضاوت و داوري مي‌باشد.

آموزش فلسفه هوش كودكان را بالا مي‌برد و توانايي آن‌ها را براي درك مسائل اخلاقي پرورش مي‌دهد، و پرداختن به موضوعات كودكانه كه از سر كنجكاوي مطرح مي‌شود بمنظور طرح موضوعاتي است كه كودكان را به تفكر وا‌دارد و آن‌ها را نسبت به مسائل اطراف‌شان دقيق‌تر ‌نمايد.

در كلاس‌هاي معلم‌محور كودكان ضعيف ناديده گرفته مي‌شود اما چون اجتماع كندوكاو در نحوه آموزش بر رويكرد يادگيري مشاركتي استوار است، انگيزه لازم را به فراگيرندگان مي‌دهند تا امكان يادگيري همه دانش‌آموزان را بالا برد به طوري كه هم كودكان باهوش بالا و هم كودكان با هوش متوسط بتوانند با مشاركت و تبادل اطلاعات با يكديگر، ياد بگيرند.

يادگيري در خلا رخ نمي‌دهد و هميشه براي يادگيري نياز به زمينه يادگيري است وقتي با آموزش فلسفه كودكان ياد مي‌گيرند چگونه مسائل مختلف اجتماعي اخلاقي و فرهنگي برخورد كنند درواقع آموزش زندگي را با استفاده از هوش و فكر خود تجربه مي‌كنند.

منابع

1-      كندوكاو فلسفي براي كودكان و نوجوانان

2-      داستان‌‌هايي براي فكر كردن

3-      فرهنگ (ويژه فلسفه براي كودكان و نوجوانان)

------------------------

اين مقاله در ماهنامه پژوهشنامه آموزشي وابسته به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش به شماره 114 مهرماه 1388چاپ شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:28  توسط فتح اله توحیدلو  | 

فرهودی معلمی پرتلاش

صبح كه به اداره آمدم ، در حال روشن نمودن كولر بودم كه  همكارم وارد اتاقم شد و خبر داد كه ديشب در جاده اصفهان، اتومبيلي با سرعت بالا با اتومبيل آقاي فرهودي كه به همراه همسر و دخترش بوده تصادف كرده كه منجر به فوت آقاي فرهودي و همسرش و بي هوشي دخترشان شده است و اكنون او را به بيماستان منتقل كرده اند. با شنيدن اين خبر، انا لله و انا اليه راجعون را زير لب زمزمه مي كنم،  صداي مداح اهل بيت كه در  نماز خانه در حال خواندن زيارت عاشوراست به گوش مي رسد، ساعت هشت و پنج دقيقه است، كه ديگر دست و دلم به كار نمي رود، خود را به نمازخانه براي شركت در مراسم زيارت عاشورا مي رسانم، وقتي وارد مي شوم ، مداح اهل بيت شايد يك ربع است كه زيارت نامه را شروع كرده و مي خواند. ، پشت سر مداح براي استماع زيارت و خواندن آن مي نشينم، هرچه مي خواهم غرق دعا شوم نمي شود، چراكه  خبر آنقدر ناراحت كننده است كه نمي توانم  لحظه اي آرام گيرم شايد حدود چهارده سال است كه با او آشنا هستم، او كارشناس مسوول تحقيقات تبريز بود، آن زمان من هم كارشناس مسوول تحقيقات شهرستان هاي استان تهران بودم ، در سمينارها و همايش هاي مختلف كشوري و يا كلاس هاي متعدد آموزشي ويا تربيت مدرس پژوهشي كه پژوهشگاه تعليم وتربيت برگزار مي كرد شركت مي كرديم . د ر آن جلسات بود كه با هم آشنا شديم،  خوش برخورد بود، چون من با زبان تركي اندكي آشنايي داشتم ، اين امر باعث گرديد كه بيشتر با او نزديك شوم، حتي دوره كلاس آموزش مدرس پژوهشگري را كه در شهرستان كرج در مركز تربيت معلم حكيم ابوالقاسم فردوسي برگزار مي كردم، او و اعضاي شوراي پژوهشي استان تبريز هم حضور داشتند، يادم هست كه آن كلاس و حواشي دوره يك هفته اي آن بسيار پر مايه بود،   آن مرحوم هميشه برايم از آن دوره ياد مي كرد، حتي وقتي به تبريز باز گشت لوح تقديري به پاس سپاس آن فعاليت ها با امضاي مدير كل وقت آن زمان آقاي تيزكار برايم فرستاد. با هم مراوده نامه اي وتبادل فكري در روش هاي بهترشدن حل مشكلات پيش روي پژوهش داشتيم، تا اين كه دكتر جويباري به پژوهشگاه آمد، من هم از شهرستان هاي استان تهران در سمت مشاور دكتر جويباري به پژوهشكده منتقل شدم. براي آن مرحوم درسال 1378 تصادف سختي در تبريز رخ مي دهد كه به موجب آن چندين ماه در بيمارستان بستري مي شود، چون شكستگي پايش شديد بود دكتر ايشان براي مداوا او ازپروتز(پلاتين) استفاده نمود. او از همان سال مي بايستي براي راه رفتن ار عصا استفاده مي كرد. هر از چند گاهي هم براي مداواي خود به بيمارستانهاي شهر تبريز رفته بستري مي شد. از كارش در تبريز راضي نبود، گويا همكارانش در آنجا با او خوب همكاري نمي كردند، تمايل داشت به تهران منتقل شود. چون از زماني كه كارشناس مسوول تحقيقات در تبريز شده بود با پژوهشكده تعليم و تربيت مراوده داشت و با همكاران آنجا آشنا شده بود، لذا به خدمت در پژوهشكده علاقه داشت.

 ديگران هم اين كار را كرده بودند، همچون خود من، كارشناس مسؤل تحقيقات از شهرستان هاي استان تهران ، دكتر احد نويدي اكنون درگروه پژوهشي فني و حرفه اي مشغول به خدمت است، كارشناس تحقيقات استان تبريز بود_ ايشان وقت ورود به پژوهشگاه ليسانس داشتند، در اين مدت با شايستگي كه در توان داشتند توانستند موفق به اخذ دانشنامه دكتري شوند_آقاي حسين دهقان، اكنون سرپرست پژوهشكده اوليا و مربيان(خانواده) هستند، كارشناس تحقيقات استان كردستان بودند، ايشان هم اكنون در حال اخذ درجه دكتري از كشور هندوستان مي باشند.آقاي علي رضا شريفي كه اكنون در گروه پژوهشي جامعه شناسي خانواده اشتغال دارند، كارشناس مسوول تحقيقات استان كرمان بودند، و اكنون در حال گرفتن دكتراي جامعه شناسي مي باشند.آقاي بيژن دارايي كه كارشناس مسوول تحقيقات استان لرستان بودند و در آخر دكتر عبدالحميد رضوي سرپرست معاون پژوهشي پژوهشگاه كه از استان شيرازآمده اند و كارشناس مسوول تحقيقات آنجا بوده اند.

آقاي فرهودي هم به پژوهشكده آمده و در كارشناسي امور استان ها مشغول به كار شد، وزارتخانه با انتقالش موافق نبود، بدنبال انتقالش رفتم و بالاخره انتقال دايم او را براي خدمت در پژوهشكده گرفتم، واو همكار ما شد.

مرحوم فرهودي روحيه بالايي براي كاركردن داشت، پركار هم بود، هميشه قلم در دست داشت، ، اگر نامه اي مي نوشت، اول در دفتري كه هميشه با خود داشت مي انگاشت و سپس آن نوشته را بر روي كاغذ اداري مي برد، خدا او را بيامرزد، مي گفت: آقاي توحيد لو من تا كنون سي دفتر از اين ها- دفتر خود را به من نشان مي داد-پر كرده ام، من فکر می کنم که این مجموعه تاکنون به 50 دفتر رسیده باشد.این مجموعه می تواند به‌عنوان سندي براي تاریخ بورکراسی و روش های اتخاذ تصمیم و نحوه رسیدگی به امور و همچنین نحوه رفع معضلات در آموزش و پرورش به‌كار آيد. اگر چه منظور آن مرحوم از نوشتن این مطالب در دفتر خود، آن نبود و شاید منظور خاصی را مد توجه داشت وهمین کار جدیت او را در انجام کارها به نحو احسن نشان می داد.

يك سال بعد از سوي آقاي دكتر جويباري مرحوم فرهودي معاون مالي و پشتيباني پژوهشكده گرديد، آن موقع هنوز پژوهشگاه تاسيس نشده بود.از اين تاريخ به بعد بود كه كار ويا بهتر بگويم تلاش بي وقفه فرهودي چهره مي نمايد، براي تصدي بعضي از مسؤليت ها در اداره چهره ها ي جديدي معرفي مي شوند، حركت هاي جديدي در پژوهشگاه شكل مي گيرد، تصميماتي نو اتخاذ مي شود، تصميماتي در راستاي اهداف پژوهشكده و كار هاي جنبي اداره، مثلاً تاريخ تولد هاي همكاران طي ليستي فراهم مي شود و براي روز تولد هر يك از آنان كارت تبريكي با امضاي رييس پژوهشكده و يك شاخه گل تو سط يك نفر از همكاران تقديم آنان مي‌شود. امور رفاهي اداره از خواب زمستاني بيرون مي آيد و براي هر مناسبتي تصميم مفيدي به نفع همكاران گرفته مي شود. در زمان صدارت حاجي بحث تبديل شدن پژوهشكده به پژوهشگاه مطرح مي شود، آقاي فرهودي براي ايجاد و تصويب آن تلاش مي كند، رفت و آمد ايشان به وزارت علوم و گرفتن مجوز پژوهشگاه پي گيري مي‌شود. و بالاخره مجوز پژوهشگاه در زمان معاونت ايشان  كسب مي گردد.در اين دوره بنا به حوادثي كه در جامعه پديد آمده بود رييس وقت پژوهشكده كمتر براي پژوهشكده وقت مي گذاشت، و كارها  بيشتر با تصميم فرهودي و با موافقت رييس وقت صورت مي‌گرفت.

آقاي دكترجويباري رفت وآقاي اسلاميه آمد، ودر آن زمان فرهودي به دارالفنون وارد شد.شرح فعاليت هاي برادر فرهودي در دوره آفاي اسلاميه خود مقاله اي مفصل است كه در اين جا نمي گنجد.

  سپس سركار خانم دكتر نيك صفت جهت احياي پژوهشگاه در سمت رياست آن به خدمت مشغول شدند وكارها در پژوهشگاه به روال عادي خود بازگشت و فعاليت هاي مطلوبي هم آغاز شد . اين گونه بود كه فعاليت هاي دارالفنوني فرهودي با راهنمايي هاي رياست جديد دوباره آغاز شد، روزي او به من گفت: توحيدلو راحت شدم از اين كه مي بينم كار مي كنم، تلاش مي كنم و اين كارها جايي حساب مي شود، بسيار خوشحالم.

 اين گونه بود كه فعاليت هاي شبانه روزي و بي وقفه او  داشت گردوغبار را از روي دارالفنون مي روبيد، مراسمي كه در دارالفنون برگزار مي شد و جلساتي كه برپا مي گشت و همچنين با شروع مقاوم سازي دارالفنون، همگي ديديم كه كارها با برنامه ريزي جدي و مطلوب شروع شده است و مي رفت تا انشاءالله كار دارالفنون به ثمر نشيند كه دست اجل اين انسان پرتلاش و خستگي ناپذير را از ما گرفت خدايش او را بيامرزد و با ائمه معصومين محشورش گرداند.

اين مصيبت رابه بازماندگان او، به همكاران خوبم ورياست پژوهشگاه تسليت مي گويم.

 

اين مقاله در ماهنامه پژوهشنامه آموزشي وابسطه به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش به شماره 112 مردادماه 1388چاپ شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:33  توسط فتح اله توحیدلو  | 

براي سميه توحيدلو

من پدر سميه هستم، فتح‌اله توحيدلو( معلم ). هميشه چه قبل از انقلاب، انقلابي بودم و چه بعد از انقلاب هوادار سرسخت اين انقلاب بزرگ، قبل از انقلاب در دوران دانشجويي‌ام، هميشه براي رسيدن اين انقلاب، پيرو بزرگان انقلاب همچون امام امت، مرتضي مطهري و دكتر علي شريعتي بودم، هميشه در بخش اعلاميه‌هاي امام در هر جايي كه لازم بود و هم در توانم بود، با جسارت مي‌رفتم و آن اوراق زرين آگاهي را در شبستان سياه جهل و فقر علمي پخش مي‌كردم، اين كاري نبود كه فقط من انجام مي‌‌دادم، بلكه همه دل‌سوختگان به اسلام و آرزومندان رسيدن به عدالت و آزادي هم اين گونه بودند و با تمام خلوص به انجام آن اقدام مي نمودند، كلاس‌هاي حسينيه ارشاد را ترك نمي‌كردم در كلاس‌هاي كانون توحيد و مسجدالجواد شركت مستمر داشتم، پاتوقم از كتابفروشي‌ها، بيشتر شركت سهامي انتشار بود و پس از بسته شدن آن توسط رژيم، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي بود كه با همت شهيد محمدجواد باهنر، شهيد محمد بهشتي و ... پايه‌گذاري شده بود و هم انتشارات بعثت كه گرداننده آن فخرالدين حجازي بود مي‌رفتم. فخرالدين حجازي معلم دوران دانش آموزي من در دارالفنون سال ها ي1349 و 50 بود. او اولين كسي بود  در آن دوران كه در ساختن شخصيت من اثرگذار بود. در دوران دانشجويي انتخاب همسرم تنها از بين سه دانشجوي محجبه مسلماني بود كه در انجمن اسلامي دانشگاه فعال بودند. در پخش اعلاميه‌ها و رساندن كتب اسلامي بخصوص رساله امام و حكومت اسلامي ايشان و كتب دكتر شريعتي بدست ديگر دانشجويان و هم‌ميهنان و فاميل‌ها، فعاليت موثر داشت. در دوران حكومت نظامي كه رفت و آمدها از ساعت 9 شب ممنوع مي‌شد با چه ترفندهايي از خانه بيرون مي‌زديم تا اعلاميه‌ها، خبرنامه‌ها و كتاب‌ها را به مردم برسانيم و هم خبرنامه هاي جديد را از همفكران جهت پخش بگيريم، آن موقع دخترم سميه هنوز بدنيا نيامده بود و مادرش با چه سختي در آن شب پر هول و هراس مي‌بايست براي بردن خبرنامه‌هامي كوشيد. گاه مجبور مي‌شد جهت فرار از دست دژخيمان حكومت نظامي بر خود كمربندي محكم ببندد تا فرزندش صدمه‌اي نبيند، يك ماه مانده به پيروزي انقلاب،در دي ماه 1357، خداوند سميه را به ما بخشيد. نام او را به ياد اولين شهيد زن در اسلام، سميه گذاشتيم. او كه هنوز فرزند چندماهه‌اي بيش نبود، در تمام تظاهرات خياباني همراه‌مان بود، يا بغل مادرش يا در بغل من، شعارهاي آن زمان را كه مي گفتيم، بخاطر داشت، اولين سخني كه يادگرفت و بر زبان آورد، خميني بت شكن، بود، و اولين شعاري كه آموخت و بيان كرد:

                        روح مني خميني          بت شكني خمینی

بود، سميه با چنين شرايط انقلابي رشد كرد. مادرش هميشه در جلسات قرآني و يا سخنراني ها و يا زيارت عاشورا كه شركت مي‌كرد او را به همراه خود مي‌برد . سميه زيارت عاشورا و دعاهاي بسياري را در همان جلسات كه خانم‌ها مي‌خواندند او هم مي‌شنيد و مي آموخت و با جسارت تمام در نزد همان‌ها و با آن ها آن را نجوا مي‌كرد ،گاه تنها و گاه گروهي زيارت‌نامه‌ها را مي‌خواند. بالغ نشده بود كه حجاب خود را بسيار خوب حفظ مي‌كرد و نمازش را مي‌خواند و به قرائت قرآن علاقه زيادي  نشان مي داد. و در تمام كلاس‌هاي دوران تحصيلي اش ، از ابتدايي تا پايان دوره دبيرستان ، با موفقيت و با كسب بهترين نمرات به پايان برد. او همچنان كه درس مي‌خواند، هم در جلسات مذهبي شركت داشت وهم در كلاس هاي فوق برنامه- خطاطي- شركت مي كرد .او ديپلم خود را از دبيرستان روشنگر  گرفت، پس از اتمام دبيرستان، در كنكور سراسري قبول گرديد و وارد دانشكده فني دانشگاه تهران شد، با ورود دخترم به دانشكده فني، روش فعاليت هاي اجتماعي او غناي دو چندان گرفت. وارد انجمن‌هاي اسلامي شده با همان شور مذهبي كه در سر داشت، درس خود را مي‌‌خواند و در برنامه هاي سياسي و اجتماعي كه دردانشگاه اش و شهرش وجود داشت با علاقه شركت مي كرد، در انجمن اسلامي فعال بود و نقش تعيين‌كننده داشت. در سال سوم دانشگاه با دانشجويي مسلمان و انقلابي، همچون خودش ازدواج مي نمايد.

با كانديداتوري آقاي خاتمي در دوره اول رياست جمهوريشان، فعاليت او هم با راي اولي آغاز شد، وارد ستاد انتخاباتي ايشان گرديد و ستاد راي اولي ها را راه اندازي نمود. در كوران حوادث دانشجويي موفق و سربلند و رشيد با فكر عمل مي‌كرد، پس از پايان دوره مهندسي شيمي دانشكده فني دانشگاه تهران، در آزمون كارشناسي ارشد دانشگاه تهران شركت كرد ، پس از اتمام درسش در همان سال در دانشكده فني، در رشته جامعه شناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران با رتبه بالايي پذيرفته شد، پس از اتمام اين دوره ، در آزمون دوره دكتراي جامعه شناسي شركت نمود وبا كسب رتبه اولي در همان دانشگاه پذيرفته شد . چون معلم بودم مي‌دانستم، چنانچه دانشجويان رشته رياضي پس از اتمام درسشان  در علوم انساني ادامه تحصيل دهند هم از ديگر دانشجويان در فهم دروس و هم  در ديگر خلاقيت هاي اجتماعي موفق ترند، بدين خاطر بود كه دخترم پس از كسب مهندس شيمي وارد رشته علوم انساني در زمينه جامعه شناسي شد . دخترم در حالي كه خوب درسش را مي‌خواند، همزمان در فعاليت‌هاي اجتماعي درجهت رشد خود و همسو با نظام جمهوري اسلامي فعاليت مي‌كرد و هميشه نسبت به اسلام و شكوفايي انقلاب اسلامي و حفظ آن مي‌كوشيد ، وقتي مي ديد آن چيزي كه از اسلام و جلوه هاي آن در شهرش نمايان مي شود با آن آموزه هايي كه از استادانش و مطالعاتش كه در كتاب هاي بزرگانش خوانده مطابقت ندارد، به نقدسازنده جامعه اش مي‌پرداخت و در وبلاگش نظرات خود را صادقانه مطرح مي كرد و نظرات ديگران را هم مي خواند. هم، وطنش را دوست داشت و هم به انقلاب بزرگي را كه ثمره خون شهيدانش بوده عشق مي ورزيد، امام امت را در نظرش بسيار بزرگ مي داشت و هميشه عكس‌هاي او و قطعاتي از شعرهايش و نكته‌هايي از بياناتش را به ديوار اتاقش نصب مي كرد .

در ستادهاي انتخاباتي آقاي خاتمي در هر دو دوره رياست جمهوري و در دوره‌هاي انتخاب نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و حتي در شوراي اسلامي شهر ها شركت موثر داشت.

 داراي طرح‌هاي نويي هم بود، سمينار بزرگ آموزه‌هاي مولانا را در دانشگاه تهران در سال1383   با حمايت معاون پژوهشي وزير علوم به همراهي چند دوست دانشجويش در چهار روز در دانشگاه تهران برگزار كرد. چهار روز و در چهار سالن بزرگ دانشگاه تهران كه از ساعت  8 صبح شروع مي‌شد و تا پاسي از شب در هر چهار سالن برنامه ها ادامه داشت و در تمام جلسات سخنوران بزرگ چه ايراني و چه خارجي حضور داشته و مقاله خود را مي خواندند.

در ستاد آقاي موسوي هم بنابه روحيات خودش كه هيچ وقت نمي‌توانست ساكت و بدون تلاش بماند شركت كرد ، در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان شروع بكار كرد، دو ماه  با جديت و تلاش شبانه روزي با ديگر جوانان و همراهانش عاشقانه فعاليت نمود، فكر كرد، راه حل داد و با همت همه دست‌اندركاران  در ستادهاي ديگر، موجي بزرگ در جامعه بوجود آمد، او آنچه در سر داشت كه همان عظمت اسلام و جمهوري اسلامي بود، طرح داد، نظرداد وحاصل اين همه تلاش آن جوانان سرخوده از نظام بودند كه شركت كردند، همه آمدند آنان كه قهر كرده بودند آمدند، آنهايي كه دل سرد شده بودند آمدند، و نواري سبز در سراسر ميهن اسلامي بپا شد، يك پارچه همه سبز شدند. روز 22 خرداد چهل ميليون ايراني به طرف صندوق‌هاي راي آمدند. مي‌بايست شيريني و حلاوت زحمات شبانه روزي دو ماه كه شب و روز تلاش كرده بودند مي ديدند، درساعت 3 بامداد روز 24/3/88 يعني فرداي راي گيري به پاس همه زحماتش به انقلاب، به علت اينكه انقلابش را دوست دارد وبه پيشرفت جمهوري اسلامي مي انديشد و بفكر سربلندي جوانان آن است، شبانه او را از خانه‌اش بدون هيچ حكم جلبي به زندان بردند. او كه بايد در سازندگي اين كشور نقش بزرگي ايفا كند، او كه مي بايست از طرح‌هايش و از فكرش، از نوآوري‌هايش ، براي سر افرازي انقلاب استفاده برند ، او را چندي در سلول انفرادي زندان اوين نگه ميدارند .

 من و مادرش كه هر دو فرهنگي هستيم و هميشه از دوست‌‌داران انقلاب و از همراهان سر سخت آن بوديم و هميشه دل نگران حفظ اين انقلاب ، هيچ فكر نمي‌‌كرديم روزي به جايي برسد، كه همين نظام، فرزندمان را كه او هم همچون خود ماست و شور انقلابي دارد و توانايي فكري بيشتري در پايداري و حفظ اين نظام اسلامي در سر مي پروراند، راهي زندان شود. و اكنون 65 روز است كه در آن جا گرفتار مي باشد.

                                                                                                     پدر سميه توحيدلو

                                                                                                               26/5/88

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط فتح اله توحیدلو  | 

گلی به جمال نگاه

10 ماه پيش خوابي ديدم، آن را قلمي کردم و نام «اداره اي که دوستش مي دارم» را بر آن نهاده و همان زمان تحويل هفته نامه نگاه دادم که شايد چاپ گردد و عقده دلم وا شود.

خواب هاي ما در آن زمان بيشتر پريشان بود، و شاید هم حظي از پريشاني را   با خود داشت! روزگار سختي شده بود، حرف هاي هم را درک نمي کرديم ، بعضي از همکاران ويلان و معطل مانده بودند، بهتر بگويم، کسي به کسي نبود.

سقف فلک باز شده ، در اين شش و هفت ماه هواي تازه اي وارد ريه هاي ما و اداره گرديد، طراواتي حاصل آمد، و کارهای تحقیقاتی رونق گرفت،هفته پژوهش با شکوه تمام برگزار شد، و کار پژوهش نامه آموزشی سامان یافت وشکر خدا 6 شماره آن با مقالاتي وزين از چاپ در آمد .

از قضاي روزگار غدار ، مقاله آن روز ، با درايت و تيزبيني نگاه !! پس از 10 ماه در هفته اول اسفند ماه جاري، عروس هفته نامه  شد.

دريغ از اين که همکاران خوب من در نگاه مطلع باشند طنز زمان خاص خود را مي طلبد و چنانچه زمان چاپ آن سپري گردد، ديگر هدف نويسنده را نمی رساند و بلکه ممکن است نتيجه معکوس از آن حاصل شود.

با اميد به اين که هفته نامه نگاه، طبق قانون مطبوعات،  اين چند خط نوشته را هم از سرِ درد  چاپ نمايد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:32  توسط فتح اله توحیدلو  |