تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

روز معلم

اعوذ بک من علم لاینفع

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمان و به همه ی متعلمان مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که صبورانه دل به قناعت بسته و لب از شکایت روزگاران دشوار فروبسته اند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که با زبان و قلمشان تاریکی جهل و نادانی را به روشنایی علم و دانایی تبدیل می کنند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که با معلمی صورت خود و خانواده شان را سرخ نگه می دارند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که دلی پر از غصه و لبی پر از قصه دارند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که زور مردم آزاری ندارند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که با کارت شناسایی معلمی شان نمی شود حتی یک چک پنج هزار تومانی را در بانک نقد کرد و حتما باید گواهی نامه ی رانندگی یا شناسنامه داشته باشند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که چون سند خانه ندارند بانک برایشان حساب جاری باز نمی کند و دسته چک هم نمی دهد مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که با حکم معلمی شان نمی توانند ضامن کسی شوند و خود نیز به وقت نیاز باید گردن کج کنند و از جواز کسب ماست فروش سر کوچه شان استفاده کنند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که غذایشان و حقوقشان را با دانش آموز و دانشجویشان تقسیم می کنند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که دائم چماق تهدید و توهین شکایت به این یا آن دستگاه و عدم تمدید قرارداد و بازنشستگی پیش از موعد و اخراج بالای سرشان است مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که از تهمت نمی ترسند اما از گناه می ترسند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که کف پایشان می سوزد ، قوزکشان درد می کند ، زانویشان آب آورده ، دیسک کمر و آرتروز گردن دارند مبارک باد

 روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که مورد اهانت قرار می گیرند و فریاد رسی ندارند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که دانش آموز و دانشجویشان معتاد شده ، از خانه فرار کرده ، خود کشی کرده و به کما رفته و در سی سی یو و آی سی یو خوابیده و برای تامین هزینه هایش ، همه کاسه ی گدایی دست گرفته اند مبارک باد

 روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که پارتی ندارند ، نمونه و برجسته و ماندگار نیستند و جایزه ای هم به آن ها  نداده و نمی دهند مبارک باد

 روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که حقوق و مواجبشان به زور به اجاره خانه ی تا جمهوری اسلامی می رسد و تا انقلاب و آزادی نمی آید مبارک باد

روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که یک شیفت مسافر کشی و سیم کشی و بارکشی می کنند تا بتوانند معلمی کنند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به آن انگشت شمار معلم نور چشمی که مصداق این بیت شده اند هم مبارک باد :

از کاه کشی به کهکشان شد

بر تخت ز تخته ی دکان شد

 روز و هفته ی معلم هم به استاد مطهری که یک بار شهید شد و هم به همه ی معلمانی که ماهی یک بار جلوی زن و بچه شان شهید می شوند مبارک باد

 روز و هفته ی معلم به همه ی معلمانی که کارگرند و به همه ی کارگرانی که معلم اند مبارک باد

روز و هفته ی معلم به خود خدا که هم معلم است و هم کارگر مبارک باد

 روز و هفته ی معلم به جناب عبید زاکانی هم که حرفش حرف ندارد مبارک باد :

 لولئی با پسر خود ماجرا می کرد که تو هیچ کار نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری . چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن ، تا از عمر خود برخوردارشوی . اگر از من نمی شنوی به خدا قسم ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد  !!

یا حق

ازوبلاگ جناب آقای دکترصدیق سروستانی استفاده کردم از ایشان متشکرم.َ

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:44  توسط فتح اله توحیدلو  | 

گلی به جمال نگاه

10 ماه پيش خوابي ديدم، آن را قلمي کردم و نام «اداره اي که دوستش مي دارم» را بر آن نهاده و همان زمان تحويل هفته نامه نگاه دادم که شايد چاپ گردد و عقده دلم وا شود.

خواب هاي ما در آن زمان بيشتر پريشان بود، و شاید هم حظي از پريشاني را   با خود داشت! روزگار سختي شده بود، حرف هاي هم را درک نمي کرديم ، بعضي از همکاران ويلان و معطل مانده بودند، بهتر بگويم، کسي به کسي نبود.

سقف فلک باز شده ، در اين شش و هفت ماه هواي تازه اي وارد ريه هاي ما و اداره گرديد، طراواتي حاصل آمد، و کارهای تحقیقاتی رونق گرفت،هفته پژوهش با شکوه تمام برگزار شد، و کار پژوهش نامه آموزشی سامان یافت وشکر خدا 6 شماره آن با مقالاتي وزين از چاپ در آمد .

از قضاي روزگار غدار ، مقاله آن روز ، با درايت و تيزبيني نگاه !! پس از 10 ماه در هفته اول اسفند ماه جاري، عروس هفته نامه  شد.

دريغ از اين که همکاران خوب من در نگاه مطلع باشند طنز زمان خاص خود را مي طلبد و چنانچه زمان چاپ آن سپري گردد، ديگر هدف نويسنده را نمی رساند و بلکه ممکن است نتيجه معکوس از آن حاصل شود.

با اميد به اين که هفته نامه نگاه، طبق قانون مطبوعات،  اين چند خط نوشته را هم از سرِ درد  چاپ نمايد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:32  توسط فتح اله توحیدلو  | 

اداره ای که دوستش می دارم و چاپ ان از سوی نگاه

محلی که من خدمت می کنم ، شاکله وجودی آن وحتّی شأن نزول ایجاد آن، پژوهش است.اتفاقاًهمه همکاران من عاشق مطالعه، پژوهش ،فکرکردن وقلم زدن می باشند.هرواحدی ، نسبت به نوع کارش با آخرین یافته های علمی دنیا پیوند مستقیم دارند.در اطاق هرهمکاری کتاب های مفید ومتنوع  موردنیازو تازه منتشر شده_ درهمان موضوع _فراهم شده است.همچنین  همه اطاق های  اداره ما از شبکه اینترنت آن لاین برخوردارند.ومی توانند مستقیم از مطالب ومنابع دیگران هم بهره مند شوند. روی میزکار هر همکار من  یک دستگاه کامپیوتروجود دارد،آن هم نه برای بازی وتفریح، همکاران من طوری تربیت شده اند که از پیش  نویس استفاده نمی کنند،بلکه مطالب خودرا مستقیماً درکامپیوترتایپ می نمایند ،.دراداره من هیچ کاری برای فردا نمی ماند. ، جمله معروف:(از امروزکاری به فردانمان) راراهنمای عملشان قرارداده اند.اگرکاری ناقص مانده وساعت رسمی اداری پایان پذیرفته باشد،همکار من،دراداره می ماند و کارعقب افتاده رافیصله می دهد.در اداره من هیچ کس بیکار نیست،یادم است ،همکاری کارش در ساعت 2بعدازظهر تمام شده بود، 1 ساعت  را هم مطالعه کرده بود،و از این که می دید2 ساعت وقت پرت دارد،بسیارناراحت بود.جهت کمک به اتاق همکارش مراجعه می کند ،همکارش فکرمی کند که او را دست انداخته است و مسخره اش می کنند.با تعحب به دوست خود نگاه می کند و به او می گوید:آیاتاحال دیده ای که کار من نصفه مانده  ویا عقب افتاده باشد.

همکاران اداره من در چند ساختمان اداری که هر کدامشان درمحلّی واقع اند مشغول به خدمت اند، همکاران من  خودشان  محل کارشان  را انتخاب می کند.همکاری دوست داشت پنجره اتاقش روبه خیابان زیبا و پر رفت و آمد بازشود.همکار عزیزدیگری تمایل داشت محل کارش درکوچه ای دنج باشد.ویادیگری عریض و تویل بودن خیابان برایش مهم نبود.همه همکاران من به شرایط فیزیکی محیط کار اهمیّت می دادند،حق هم داشتند،چون به کارشان عشق می ورزیدند.ونحوه تقسیم اتاق ها همان شده بودکه همکاران خواسته بودند.همه آنان  دوست دارند درساختمانشان یک کتابجانه بزرگ و وزین موجود باشد.این آرزو عملی نشد، امّا، آب دریا را اگرنتوان کشید،هم به قدرتشنگی  بایدچشید. آمدند و درهراتاقی قفسه کتابخانه ای تهیه دیدند و برای هرکدام بیش از 100 جلد کتاب موردنیازدر قطع های مختلف قرار داد ند.حتّی برای زمان رفت و آمدبه منزل هم کتاب های درقطع پالتویی فراهم شد تادرمسیر منزل ، کتاب برای مطالعه داشته باشند،چون همکاران من دوست ندارند که وقتشان درمسیر رفت وبرگشت تلف شود.

درجلسه شورای مدیران  ،تصمیم جالبی اتخاذ شده بود.مقررشده بود که فراخوان داخلی مقاله نویسی برای همکاران ترتیب داده شود،هدف ازاین تصمیم ،اطلاع رسانی از پژوهش های هم د یگر وتبادل وتعاطی افکارونظریات جدید بود.روابط عمومی اداره هم ،چون دیگرکارهای خوبش ،به موقع ،موضوع راباطراحی بسیار زیبا جهت اطلاع همکاران انعکاس داد.باور کردنی نبود ،عجب استقبالی !همه بادست پر شرکت کردند،کمترین شان دومقاله داده بودند،همین طور هم بایستی می شد.همه حرف داشتند،سخنان  بکرونو،کارمندان دبیرخانه مقالات خوبی ازحاصل تجربیات خود درکارهاشان ارائه دادند.همکاران شرکت خدماتی درمورد نحوه بهتر دم کردن چای ویاچگونگی سرو غذا هم مطلب فرستاده بودند،طفلکی هامی پرسیدند:آیا موردقبول قرارمی گیرد؟ در هجوم مقالات ارسالی غافلگیرشده بودیم.

    نحوه ارزشیابی ازکار همکاران من همچون ارزشیابی بعضی ادارات نبود که طوری نمره دهند تا همکاران مؤدب  و مطیع و دوست!بتوانندگروه بگیرند و یا احیاناً تشویق شوند.وقتی در اداره ماارزشیابی  همکاران را آغاز می کنند،چون همه ملاک های مندرج در فرم ارزشیابی را،به علت فعال بودن همه وانجام به موقع کارها،همه نمره  های آیتم های ارزشیابی  راکسب می کردند،لذانمره همه کارمندان یکسان می شدوانتخاب برای  اولیای اداره سخت می گردید.

    سپردن مدیریت هابه همکاران با برنامه ریزی صحیح و براساس بینش ودانش فرد و لیا قت و شایسته سالاری انجام می گیرد.

این چند سال عمر مفید  اداره، باعث شدکه آوازه اداره ما همه جابه به پیچد وچشم همه ادارات تابعه وزارتخانه ،به ما دوخته شود. ،که حق هم همین بود، چراکه آخرین نسخه  علوم ومطالب دانش جدیدو دست اول، در دست مابود،یاد اول انقلاب افتاده بودم ، روبه روی دانشگاه برای خرید کتاب صف می بستندوحالا باز آن اتفاق با فروش کتاب های اداره  من دوباره افتاده بود.همه برای خرید کتاب های اداره من دست وپا می شکستند. به قول سعدی،ورق کتاب های مارا به زر می خریدند.واقعاً اگر حرف داشته باشیم  ،همچون اکنون ،همه  به سراغمان می آیند..

    همکاران من فرصت رفتن به اتاق های هم راندارند ،دیشب درخانه ما چه گذشت؟ ،سریال تلویزیون دیشب را دیدی؟ چطوربود؟ازغیبت کردن پشت سرهمکاربالادستی وپایین دستی، هرگز خبری نبود.اگرسؤالی هم می پرسند،فقط برای رشدعلمی خودشان است. بعضی از آدم های ادارات دیگررادیده  بودم که  صبح ،وقت آمدن به اداره باخود کاهو وخیارو گوجه فرنگی می آوردند،چرا؟برای اینکه وقت ناهار،سالاد نوش جان کنند واین قدرهم  با محبت بود،حتّی از همکاران دیگرطبقات ، سرسفره ،هم دعوت می کرد.ولی ازاین قبیل اموردراداره من خبری نبود.همه تشکل های علمی درکارپژوهش وسپس تولیدعلم بودند.هرکس درمحل خدمت خودبه کارخودمشغول بود.دغدغه آموختن وتاسف ازکم دانستن ودلهره شاید نتوانستن، همکارم را همچنان به تکاپو واداشته بودکه بدون لحظه ای درنگ برای کارخود تلاش می کردنددوبا امید برخدادرفکرساختن آینده ای پرنشاط وبی دغدغه برای خود،فرزندانشان  وهموطنانشان بودند.

 زنگ ساعت به صدا درآمده بودو من را جهت اقامه نماز دوگانه برای خدای یگانه صدامی زد،برخاستم خودرا برای نمازآماده کنم،یاد کارهای عقب مانده خود دراداره افتاده بودم..

------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله درهفته اول اسفند ماه ۱۳۸۷ در هفته ناهه نگاه وابسته به آموزش و پرورش به  شماره۳۸۷ جاپ شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:29  توسط فتح اله توحیدلو  | 

گفت و گو با دکتر آذرنوش آذرتاش

چندي است گردآوري تاريخ شفاهي دارالفنون فكرم را به خود مشغول كرده است. بدين‌ منظور، سعي نمودم با برآمدگان از «دارالفنون» گفت‌وگوهايي انجام دهم. آنان از حال وهواي تحصيل در آن روزگار، نحوه‌ي تدريس معلمان، درس خواندن محصلان، روش تربيتي آنان، نحوه شكل‌گيري شخصيت‌شان در دبيرستان برايم گفتند. اكنون خرسندم كه حاصل آن همه خوبي‌ها را براي آيندگان و جوانان اين مرزوبوم همچون گلي به ارمغان مي‌آورم. باشد كه اين تلاش‌ها دريچه‌اي نو بر تعليم و تربيت اسلامي بگشايد و راه‌هايي بهتر براي انجام وظايفمان، پيش‌رويمان قرار دهد.

آن چه مي خوانید حاصل گفت‌وگويي است كه با استاد فرهيخته «دكترآذرتاش آذرنوش» انجام يافته است.

او در يكم اسفند 1316 در قم چشم به جهان گشود. پس از گذراندن دروس مقدماتي در دبيرستان رازي، در سال 1335، به منظور ادامه‌ي تحصيل و همچنين پرورش ذوق ادبي، به دارالفنون راه يافت. سپس در سال 1336 در دانشكده‌ي معقول و منقول (دانشكده الهيات) دانشگاه تهران در رشته‌ي ادبيات عرب به تحصيل پرداخت، و در سال 1331 فارغ‌التحصيل شد. چون در آن زمان امكان ادامه‌ي تحصيل رشته‌ي ادبيات عرب در ايران فراهم نبود، عازم فرانسه شد و موفق به اخذ مدرك دكترا در آن رشته گرديد.

دكترآذرتاش آذرنوش حدود 22 جلد كتاب و نزديك به 300 مقاله در مجلات علمي و دائره‌المعارف‌هاي مختلف به خصوص دايره‌المعارف بزرگ اسلامي به چاپ رسانده است. وي در سال 1364 به مديريت بخش ادبيات عرب دايره‌المعارف بزرگ و بعدها به عنوان رئيس بخش عربي در دانشكده الهيات منصوب شد. آذرنوش اكنون صاحب كرسي استادي در دانشكده‌ي ادبيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران است. س: جناب استاد لطفاً از خاطرات خود هنگام تحصيل در دارالفنون بگوييد.

ج: در زندگي دارالفنوني من كه براي بسياري از دوستانم تعريف كرده‌ام و حتي در شرح حال خود نوشته‌ام، يا دوستانم نوشته‌اند، ذكر دارالفنون مكرر در مكرر آمده است.

من خاطرات خوش زيادي از اين مدرسه دارم. و جز يك خاطره كه بعداً خواهم گفت، همگي از بهترين خاطرات زندگي من هستند.

به دو دليل در سال 1335 وارد دارالفنون شدم ، يكي اين كه دبيرستان رازي كه من در آن تحصيل مي‌كردم تا كلاس پنجم ادبي بيشتر نداشت و در سال ششم آن، رشته‌هاي رياضي و طبيعي تدريس مي‌شد اما دارالفنون رشته ادبي هم داشت. من در دوران دبيرستان به ادبيات و شعر بسيار علاقمند بودم و هميشه هم در وادي ادبيات مي‌گشتم و به تخيل مي‌پرداختم. پس از مبارزه‌ي بسيار بسيار تند با پدرم و گريه‌ها‌‌وزاري‌ها، بالاخره او را راضي كردم تا وارد دارالفنون شوم. دبيرستان رازي دبيرستان خصوصي بود و زير نظر فرانسويان اداره مي‌شد.

دليل دوم من اين بود كه در آن دوران تحول، كم‌كم دبيرستان‌ها تدريس زبان فرانسه را ترك مي‌گفتند و زبان انگليسي تدريس مي‌كردند. در سال 1335 دبيرستان‌هايي كه فرانسه تدريس مي‌كردند بسيار كم شد. اما دارالفنون زبان فرانسه هم داشت، هرچند تعداد فرانسه خوان‌ها بسيار كم بود. اگر قبلاً در كلاسي هفتاد نفر دانش‌آموز بود 14 يا 16 نفر آن فرانسه مي‌خواندند.

دارالفنون يك درياي عظيمي بود با راهروهاي خيلي زياد،‌ اتاق‌هاي خيلي بزرگ و طاق‌هاي بسيار بلند كه هميشه من جوان آن روز را، به ياد تاق كسري مي‌انداخت، همه چيز آنجا برايم فرق داشت. فضايش دو سه برابر دبيرستان رازي بود و با آن مدير بداخلاق تند بسيار احساس غربت مي‌كردم ولي خيلي زود با آن محيط اُخت شدم و كم‌كم با دوستان همكلاسي‌ام آشنا شدم. كلاس ما بسيار متفاوت بود، تصور مي‌كنم حدود هفتاد نفر شاگرد بوديم كه در‌ آنجا جمع شده بوديم.

استادان ما هم تفاوت داشتند، البته سطح علمي دبيران متفاوت نبود،‌ اما چيزي كه توجه ما را جلب مي‌كرد، شهرت چند تن از استادان ما بود. مشهور بودن يك استاد عامل بسيار بسيار مهمي در تسليم دانش‌آموز و مايل كردن او به درس استاد است. آن شيفتگي نخستين كه هر دانش‌آموز براي استاد مشهورش دارد، انگيزه خوبي براي آموزش است و اگر استاد زيرك باشد – براي آموزش بهتر خود بايد از اين خصيصه بهره بجويد. نمي‌خواهم بگويم كه استادانِ خيلي مشهور ما، آگاهانه از علم پداگوژي استفاده مي‌كردند اما فكر مي‌كنم كه اين امر خودبخود رخ مي‌داد. وقتي مي‌ديدم فلان معلم من شعرهايش در روزنامه‌ها و مجلات چاپ شده است، به‌خودم مغرور مي‌شدم و مي‌باليدم كه اين معلم ماست.

يادم هست كه استاد پيري داشتيم به نام استاد تربتي. خدايش بيامرزد! شعر مي‌سرود و آن‌ها را در روزنامه‌ها چاپ مي‌كرد. استاد ادبيات ما بود، خاطره‌هاي شيريني از او داريم. از حرف‌هاي بانمك‌اش از اداهاي بامزه‌اي كه در مي‌آورد. از شوخ طبعي‌اش و ترغيب و تشويق‌هايش بر اين كه شعر بسراييم. نمي‌دانم اشعار اين استاد جمع‌آوري و چاپ شده است يا نه؟ يك بيت از اين استادم به يادم مانده است:

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت       آسمان دگري خواهم و ماه دگري

استاد ديگري داشتم به نام آقاي آدميت، ايشان درس فارسي مي‌گفت. خيلي شيرين و شيوا سخن مي‌گفت و بسيار خوش‌تيپ و خوش‌لباس بود. البته بسيار خشن هم بود و  هيچ كس جرأت نمي‌كرد با او يك و به دو كند.

استاد ديگر ما آقاي زين‌العابدين مؤتمن بود، فكر مي‌كنم فقط استاد فارسي ما بود. او در زندگاني و ريخت و شخصيت من و دوستانم بسيار تأثير گذاشت، چند سال پيش هم كه بچه‌هاي همكلاسي دارالفنوني در جايي جمع بوديم، استاد زين‌العابدين مؤتمن هم آنجا بود و من از زيارت مجدد او پس از سال‌ها بسيار خوش‌وقت شدم.

رشته‌ي ما ادبيات بود. ما به دنبال ادبيات مي‌گشتيم. از عجايب اين كه در كلاس ما كساني بودند كه كم‌كم همديگر را پيدا مي‌كردند و همه آن‌ها كساني بودند كه به شعر بسيار علاقمند بودند. اين گروه چهار يا پنج نفري شعرهاي خوبي مي‌گفتند و سخنور هم بودند. هميشه در كلاس، دستشان را بلند مي‌كردند تا پاسخ سؤالات استاد را بگويند، تا جايي كه كم‌كم اين‌ها رهبري كلاس را به دست گرفتند. كلاس هفتاد نفري ما همه پيرو اين گروه 5 يا 6 نفري شده بودند، چند نفر از اين همكلاسي‌ها را نام مي‌برم:

با كمال تأسف، تخست بايد از دوست خيلي عزيزم‌ آقاي مرحوم احمد تفضلي ياد كنم، كه همين امسال به رحمت ايزدي پيوستند. استاد احمد تفضلي بعدها يكي از مشاهير ايران و از بزرگان دانش ماست. ما هميشه در كلاس كنار هم يا پشت سر هم مي‌نشستيم، خيلي با هم دوست بوديم، هميشه در درس عربي با هم رقابت داشتيم، هيچكدام درس عربي را دوست نداشتيم، اما مي‌دانستيم كه بايد آن را براي رشته ادبيات فارسي‌مان بخوانيم و هر دو هم قصد داشتيم براي ادامه‌ي تحصيل به دانشكده ادبيات برويم. منزل ما در كوچه‌ي دلبخواه بود. ما همسايه فروغ فرخ‌زاد بوديم. منزل او در انتهاي كوچه بود و منزل ما در اواسط آن. خانه‌ي پدري آقاي احمد تفضلي هم در خيابان شاهپور بود و براي درس خواندن به خانه‌هاي هم مي‌رفتيم.

يكي ديگر از دوستان من با اين‌كه شاگرد دبيرستان بود به همت آقاي تربتي (استادمان) به روزنامه‌هاي ايران –روزنامه‌ي كيهان يا اطلاعات – راه پيدا كرده بود و با اين كه 17 يا 18 سال بيش نداشت، ژست خبرنگاري مي‌گرفت و اداي باسوادان را در مي‌آورد، مي‌خواهم نوع تصور بچه‌هاي آن روز را بگويم.

از دوستان ديگرمان آقاي حسن اديب‌زاده است كه آن موقع خوب شعر مي‌گفت و خوب سخنراني مي‌كرد. دو ديوان شعر از او چاپ شده است و بسيار خوش‌تيپ و خوش‌سخن است و صداي زيبا و رسايي دارد.

دوست ديگري داشتيم به نام تقي‌زاده كه اكنون نمي‌دانم كجاست. افراد ديگري هم بودند، بعضي‌ها اكنون در خارج از كشورند، بعضي‌ها فوت كرده‌اند و بعضي‌ها را هم از زماني كه تغيير رشته دادند ديگر نديدم.

اين گروه شعردوست و ادب‌دوست كم كم قدرتي پيدا كردند. به خصوص كه از كمك استاداني الهام‌بخش و تأثيرگذار چون استاد زين‌العابدين مؤتمن برخوردار بودند. شعرهاي‌مان را آقاي مؤتمن ملاحظه و تصحيح مي‌كردند، سپس آنها را براي چاپ به روزنامه‌ها ارسال مي‌كرديم، وقتي شعرهاي‌مان در روزنامه‌ها چاپ مي‌شد، آن را به عنوان سند افتخار به دست مي‌گرفتيم و حظ مي‌كرديم. پس از اين جريان‌هاي خوشايند، به فكر افتاديم انجمن شعرا راه‌اندازي كنيم، و اين اتفاق افتاد. اگر كشوهاي خود را جستجو كنم مهر انجمن را پيدا مي‌كنم كه يادگار بسيار خوب از دوران جواني من است و هنوز اين مهر را دارم. چون اميدي هم به كمك دبيرستان نداشتيم اين جلسات را در خانه‌هاي همديگر برگزار مي‌كرديم. دو يا سه جلسه‌ي آن، در خانه‌ي ما، در كوچه دلبخواه، با حدود 20 نفر برگزار شد. يادم هست كه حتي افرادي از خارج از دبيرستان هم شركت مي‌كردند. عكس‌هايي از آن انجمن دارم. آقايان تفضلي و اديب‌زاده هم در اين عكس‌ها هستند. خوب است شما با آقاي اديب‌زاده هم مصاحبه‌اي داشته باشيد.

از حوادث مهم انجمن شعرا وجود پر رنگ آقاي مؤتمن بود. حضور او در جلسات بسيار جدي و پربار بود و باعث مي‌گرديد كه ما هرچه در چنته داريم به منصه‌ي ظهور بگذاريم. اين كار جسارت ما را بيشتر مي‌كرد و احساس وجود مي‌كرديم و احساس مي‌كرديم كه شخصيتي داريم و هويتي داريم. اين براي ما خيلي مهم بود.

روزي در منزل آقايي به نام هومن بوديم كه اسم فاميل‌اش در خاطرم نيست. در سالن بزرگ منزل او، آقاي اديب‌زاده در مورد عروض فارسي سخنراني مي‌كرد – بچه‌ها موظف بودند براي تنظيم مطالبشان به كتابخانه‌ها و اشخاص مراجعه كنند و پس از مطالعه، آن را در جلسات ايراد نمايند. آن روز همه‌ي حاضرين در جلسه به طرف ناهار دعوت شدند. يكي از افراد حاضر در جلسه، آقاي نوري آوازه‌خوان معروف بود كه شايد ميهمان صاحب‌خانه بوده است. ضيافت آن روز به يادماندني بود.

شخص ديگري نيز به نام نوذر پرنگ[1] اكنون از شاعران خوب ايران است، در جلسات ما شركت مي‌كرد و اشعاري هم مي‌خواند.

من بسيار به سرودن شعر علاقمند بودم و خيلي از آنها نيز چاپ مي‌شد. روزي اتفاقی برایم افتاد که غرور مرا به اوج خود برد: با بچه‌هاي دبيرستان قدم مي‌زديم و علافي مي‌كرديم و مثل جوان‌هاي ديگر چرت و پرت مي‌گفتيم،‌ ديدم روي زمين، صفحه‌اي از مجله‌ي «تهران مصور» افتاده است. نظرم به شعري كه در آن صفحه بود جلب شد. آن را از زمين برداشتم، ديدم نام من، آذرتاش آذرنوش، در بالاي آن است. مجله‌ي «تهران مصور»  شعر مرا چاپ كرده بود. اينكه گردانندگان مجله با من تماس نگرفته بودند و بي‌اعتنايي كرده بودند. و من خبر نداشتم، جاي سؤال بود. اما اين حادثه در من اثر مثبتي گذاشت.

تمام مايه‌هاي زندگي آينده من در آن انجمن شكل گرفت و تقريباً مسير نهايي زندگي مرا اين محيط دبيرستان تعيين كرد.

يادم هست معاون دبيرستان ما اسم فاميلش حسن بود، ما همه به او استاد حسن مي‌گفتيم. وقتي كه ديد كلاس ما شور و شري دارد و برو و بيايي، به كلاسمان آمد و گفت: «مي‌خواهم بيايم برايتان شعري را كه سروده‌ام بخوانم» به گمانم خراساني بودند و لهجه شيريني داشتند.

گفتند يك قصيده نونييه صد بيتي گفته‌ام، ما آن موقع نوگرايي مي‌كرديم از قصيده نونييه ايشان دچار وحشت شده بوديم و به ياد انوري وخاقاني افتاده بوديم. خلاصه بنا شد در جلسه‌ي ديگر انجمن، شعرشان را بخوانند.

روزي آقاي تقوي، رئيس دبيرستان، به ما اعلام كرد كه دبيرستان قصد دارد  نشست بزرگي در غروب يكي از روزها برگزار نمايد و استادان و اولياي دانش‌آموزان هم در آن شركت ‌كنند، و از ما خواستند كه در آن مراسم شعرخواني كنيم. يادم نيست جلسه چگونه تشكيل شد، اما وقتي ما را به سالن دبيرستان دعوت كردند، ديديم كه برنامه بسيار جدي است و رئيس و استادان همه در صف اول نشسته‌اند و ما مي‌بايست آنجا برنامه اجرا مي‌كرديم و شعر خود را مي‌خوانديم. من كه اولين بار بود سالني به آن بزرگي مي‌ديدم، غرق در غرور و شادي آميخته به ترس شده بودم.

دبيرستان از اين نيرويي كه فراهم آمده بود استفاده نمود و همين جلسه در ذهن ما ماند و احساس كرديم كه اگر هنري و ذوقي داريم، خيلي هم رها شده نيستيم. انگار كساني پشت سر ما نشسته‌اند و هواي ما را دارند. اي دريغ كه اين ماجراها كم‌تر در دبيرستان‌ها اتفاق مي‌افتد.

 

اما خاطره‌ي بد من از دارالفنون:

 دبيرستان دارالفنون بزرگ و بي‌دروپيكر بود و خوب كنترل نمي‌شد، ما از دبيرستان رازي آمده بوديم در آنجا همه چيز بسيار دقيق و حساب شده بود و همه تيپ‌هاي آنجا هم شيك و پيك و منظم بودند، اما دارالفنون اين طور نبود. بچه‌هاي دارالفنون خيلي فرق مي‌كردند، يكي از آنها شايد 6 يا 7 سال از من بزرگتر بود. آن موقع گويا قوانين به بچه‌ها در سنين بالا هم اجازه ورد به در دارالفنون مي‌داده است.

در زمان امتحان به طور طبيعي صندلي‌ها را با فاصله مي‌چيدند، بچه‌ها الي ماشاءالله تقلب مي‌كردند و تقلب كار عادي بود.

فكر مي‌كنم استاد درس عربي ما آقاي ابراهيمي بود. از مزاياي خوب او اين بود كه به ما صرف و نحو عربي درس مي‌داد و در پايان نيز همان درس را به زبان عربي تكرار مي‌كرد و من بسيار از اين روش لذت مي‌بردم، چون مي‌ديدم هرچه مي‌گويد مي‌فهمم. من صرف و نحو عربي‌ام خوب بود چون ناچار بودم متون فارسي مشكل را بخوانم، لذا درس عربي را با علاقه مي‌خواندم.

روز امتحان نهايي فرا رسيد و صندلي‌ها با فاصله‌ي زياد از هم چيده شد. نشستيم و امتحان داديم و من از امتحان عربي خودم راضي بودم.

زمان گرفتن نتايج رسيد همه نتايج خود را گرفتند به جز من و 7 يا 8 نفر ديگر.  موضوع را پرسيديم، گفتند شما مردود شده‌ايد، زيرا تقلب كرده‌ايد. گفتم: چطور تقلب كرده‌ام؟! گفتند: زير ميز شما تقلب ديده شده است. گفتم: شايد زير ميز من مار بوده باشد، به من چه مربوط است. يادم هست قبل از امتحان عربي بچه‌ها روي كاغذهاي كوچك مطلب مي‌نوشتند و به هم پرتاب مي‌كردند و با نوعي تمسخر درس عربي را ساده مي‌پنداشتند.

من شايد در درس‌هاي فيزيك و شيمي تقلب مي‌كردم، شايد اگر تقلب نمي‌كردم مردود مي‌شدم، اما در درس عربي چون بلد بودم تقلب نكرده بودم. متأسفانه دبيرستان ناشيانه عمل كرده بود و اين حادثه ضربه‌ي سختي بر من وارد كرد، چنان كه اعتمادم از دبيرستان سلب شد و همه‌ي تصورات خوب من در باره‌ي مدرسه دگرگون شد. البته بعدها مسير زندگي من طوري شد كه ديگر از دبيرستان دلگير نبودم، اما آن روز ناراحت شدم  و گريه كردم. پدرم كارمند راه آهن بود و در قسمت حسابداري كار مي‌كرد، آدم معتبري بود. با وزير و وكيل برو بيا داشت. نمي‌دانم پدرم چه كرد، هر چه بود، از طريق وزير فرهنگ يا ابتدا از مجلس، پيگيري كار من شروع شد و در پايان تصميم بر اين شد كه در شهريور ماه همه‌ي دروس را دوباره امتحان بدهيم.

احتمالاً نمره‌ي امتحان من در شهريور ماه از نمره‌ي خرداد كمتر نبود، اما در هر حال اين حادثه در زندگي من اثر عميقي گذاشت. اگر اين اتفاق نمي‌افتاد شايد من آدم ديگري شده بودم.

ماجرا از اين قرار بود كه دانشكده‌ها كنكورهاي خود را برگزار كرده بودند و من راه به هيچ دانشكده‌اي نداشتم. احمد تفضلي به من گفت: «دانشكده‌ي معقول و منقول دانشجوي ادبيات عرب مي‌گيرد. آنجا ثبت نام كن، هم عربي‌ات بهتر مي‌شود و هم سال آينده در دانشكده ادبيات شركت مي‌كني.» اسم معقول و منقول براي جواني چون من كه در رازي درس خوانده بودم وحشت‌ناك بود و لرزه بر اندامم‌ مي‌انداخت. با اين همه در آن دانشكده در رشته ادبيات عرب ثبت نام كردم. سرانجام چنان شد كه من هم‌اكنون پس از سال 36 هنوز در همين رشته هستم، در همين دانشكده هم استاد شدم، به خارج از كشور رفتم، درس خواندم و باز به آنجا برگشتم. آن دانشكده مزاياي خيلي زيادي برايم داشته است و در حقيقت خانه‌ي دوم من است.

 

- اگر مايليد از ازدواج‌تان و فرزندانتان بگوييد.

من وقتي اولين درجه‌ي دكتري را در فرانسه گرفتم ازدواج كردم و هشت سال در آنجا ماندم و در كتابخانه ملي فرانسه هم به كار مشغول شدم. سپس همه چيز را رها كردم و به تهران آمدم و پس از چند ماه معطلي، وارد دانشكده الهيات دانشگاه تهران شدم. سه فرزند دارم، دختر اولم در خارج از كشور زندگي مي‌كند؛ دختر دوم من راه مرا رفته و هم‌اكنون با بورسيه‌ي دولت فرانسه، در رشته‌ي زبان‌هاي باستاني ايراني، دوره‌ي دكتري را طي مي‌كند؛ فرزند سوم من پسر است كه در فرانسه، در مقطع فوق‌ليسانس، فيزيك مي‌خواند و آرزويش اين است كه در اين رشته ادامه‌ي تحصيل دهد و هرچه زودتر به ايران بازگردد.

 

س: از تأليفات خود بگوييد.

حدود 22 جلد كتاب نوشته‌ام و بيش از 300 مقاله دارم. سه كتاب من به عنوان كتاب سال شناخته شد، اما از بين همه‌ي آنها دو كتاب را بيشتر دوست دارم: يكي آموزش زبان عربي و ديگري ترجمه‌هاي قرآني، كه به نظرم از كارهاي ديگرم بهتر است، اما شايد مقياس‌هاي انتخاب كتاب سال چيزهاي ديگري است.

تعدادي از مقاله‌هاي من به زبان عربي است و چند تايي هم به زبان فرانسه و بقيه هم به زبان فارسي هستند. از آنجايي كه رئيس بخش عربي دايره‌المعارف بزرگ اسلامي هستم، انبوه عظيمي مقاله برايم ارسال مي‌شود. ويژگي‌هاي‌ اين مقالات بايد با مقياس‌هاي بين‌المللي مطابقت كند تا قابل چاپ گردد، و تا اين مقاله‌ها به درجه‌ي عالي نرسد براي چاپ قبول نمي‌كنم. خوب به طريق اولي، مقالات من هم بايد خوب باشد تا نسبت به مقالات مشابه اروپايي در سطح پايين‌تري قرار نگيرد.

س: مقايسه‌اي داشته باشيد بين استادان قديم و استادان جديد. آيا الآن استاداني چون استاد تربتي وجود دارد؟

من باور نمي‌‌كنم. در دبيرستان نيستم ولي بچه‌هاي من و شاگردانم از دبيرستان مي‌آيند. به هيچ وجه آن‌ها دانشمندتر و انسان‌تر از اين استادان و معلمين نيستند، همه يكسان‌اند، اما جامعه‌ي ما سخت تغيير كرده است. زندگي طوري شده كه به معلمان اين امكان را نمي‌دهد كه بيايند تمام وقت خود را و روز جمعه‌ي خود را و پنج‌شنبه‌ي خود را در اختيار دانشجويان بگذارند و با آن‌ها كارهاي جدي بكنند. ديگر فكر نمي‌كنم اين‌گونه حادثه‌ها رخ دهد. آن دوره راحت بود، چون دبير، آن موقع، غير از خواندن و درس دادن به دانش‌آموزان معدودش كاري نداشت. اكنون دبيران بايد حق‌التدريس بگيرند، بايد كارهاي ديگري انجام دهند، در شركت‌ها كار كنند، در ترافيك باشند و هزار دردسر ديگر. اين دوره با آن دوره قابل مقايسه نيست.

در آن زمان، آقاي مؤتمن معمولاً قدم زنان به مدرسه مي‌رفت. تا آنجا  نيم ساعت راه بود. من هم هميشه مسير دانشگاه به خانه را پياده مي‌آمدم و با آن هواي خوب و خيابان‌هاي خلوت دليلي نمي‌ديدم كه كرايه‌ي ماشين دهم.

شرايط مدرن ما به قدري سنگين شده كه ضربه‌اي بر اين‌گونه روابط انساني ميان معلم و دانش‌آموز آورده است.

 

س: آيا ممكن است بفرماييد بهترين ترجمه‌هاي قرآن كدام است؟

همه بهترين‌اند و همه بدترين، چون ترجمه‌اي از قرآن كه بتوان آن را ترجمه‌ي نهايي و واقعي قرآن ناميد وجود ندارد و نمي‌تواند هم وجود داشته باشد. چون هر مترجم و هر اسلام‌شناسي به ميل خود و مزاج خودش و با توجه به گرايش‌هاي عاطفي و هنري، قرآن را ترجمه مي‌كند. يكي آن را از دريچه‌ي شعر مي‌بيند، يكي از ديد ادبي به آن مي‌نگرد و يكي از زاويه‌ي تكنيكي بدان مي‌پردازد. هر كدام يك جنبه از قرآن را نشان مي‌دهند و قادر نيستند همه‌ي جنبه‌هاي آن را عرضه كنند. من در جاي ديگر به تفصيل در باره‌ي يك ترجمه‌ي استانداردِ دسته جمعي صحبت كرده‌ام كه چاپ شده است؛ با اين همه يك ترجمه‌ي دسته جمعي استاندارد هم ترجمه نهايي نيست؛ اما براي ساده كردن كار براي ملتي فارسي زبان، لازم است ترجمه‌اي شيوا كه در بوته‌ي تجربه‌ها و انديشه‌ها و تأملاتِ ده  بيست متخصص پرداخت شده است فراهم آيد تا براي مدتي نسبتاً كوتاه، مرجع يگانه‌ي فارسي زبانان باشد و ايشان را از اين پراكندگي رهايي بخشد.  

با سپاس از آن استاد ارجمند كه وقت خود را در اختيار من گذاشتند.

 



[1] . از شاعران دانش‌آموخته دارالفنون كه اشعارش ما را به ياد حافظ مي‌اندازد،وی درسال 1386 وفات یافت.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:13  توسط فتح اله توحیدلو  | 

خلاقیت و نوآوری

بحث انکار نا پذیر(خلّاقیت و نوآوری) در راهبرد هدایت نظام آموزش و پرورش؛ را به عنوان موضوعی قابل بحث، از سوی مقامات عالی کشور، در کانون توجه بسیاری از محققان و صاحب نظران اندیشه قرار داده است.

امروزه در کشورهای متمدن و در حال توسعه؛ آموزش و پرورش به عنوان محوری ترین رکن در ساخت زیربناهای علمی؛ آموزشی و پژوهشی جامعه حرف اول را می زند، چرا که ظهور و بروز استعدادهای درخشان و نخبه پروری، نیازمند آموزش و پرورشی است که تحول و نوآوری، پویایی و شور و نشاط را سرلوحه‌ی کاری خود قرار دهد.

همه چیز در حال تغییر و تکامل است. و امر ثابتی درجهان وجود ندارد، همه چیز در حال نوشدن است، در قرآن مجید خداوند خود را کل یوم هو فی شان می‌خواند، مولوی در اشعار نغز خود در این خصوص سروده است :

هرنــفس نو مــی شــود دنیا و مــا

بی خــبر از نو شدن اندر بقا

عمر همــچون جـوی نو نو می رسد

مستمری می نمــاید در جــسد

               نوآوری (Innovation) در ذات هستی موج می‌زند و انسان بصیر نوآوری را در طبیعت هم می‌تواند ببیند. نو شدن و نوآوری و نو ماندن مقوله‌ای است که اگر در جامعه فراموش گردد، آن جامعه فرسوده شده و گرفتار احتضار و کهنگی می گردد و چنانچه روح نو شدن و نو ماندن در پیکره جامعه‌ای دمیده شود، افراد آن جامعه  شادابی و نشاط را با خود به ارمغان می‌آورند و به آن ماندگاری می‌بخشند. همان رسالتی که خداوند در دستور کار طبیعت هم گذارده است.

سرعت فوق العاده تحوّل در همه شئون زندگانی، به ویژه در حوزه فرهنگ، ارتباط، ومبادله اطلاعات از یک سو و نزدیک شدن، و به هم پیوستن سرنوشت  کشورها به یک دیگر، از سویی دیگر، نوعی انگیزه اجتماعی پدید آورده است که می‌توان به آن نوجویی و نوآوری نام گذاشت.

 چون با افکارکهنه ومنجمد، انسان نمی‌تواند در این جهان که دهکده جهانی‌اش می‌نامند تعامل داشته و روی پای خود بایستد و ادامه حیات دهد، بلکه باید با دنیا تعامل نموده و افکار خود را  صادر کرده و از دانش و اندوخته‌های علمی دیگران هم؛ به‌نحو شایسته‌ای در جهت پیشبرد ایده‌هایش استفاده نماید.  

منظور از کهنه بودن چیست؟ کهنه بودن به چیزی و اندیشه یا رفتاری اطلاق می‌شود که با شرایط تازه سازگار نباشد و نتواند نیازهای تازه را برآورده نماید. این عدم انطباق است که  انسان را به  نوجویی  و نوآوری بر می‌انگیزد.برای نو کردن از کجا آغاز کنیم؟

نو کردن باید از جا نبی آغاز گردد که به آموزش دانش‌ها و مهارت‌های جدید و یادگیری عمیق تر و سریع‌تر بینجامد0(نوآوری در مدرسه، شهین افتخاری ، روزنامه اطلاعات)

پیش نیازهای تحقق نوآوری (موانع نوآوری)

ابتدا باید پیش نیازهای لازم در نوآوری شناخنه شود؛ چون همگان واقفند که برای تحقق هر پیام و شعاری شرایط و زمینه‌هایی لازم است؛ که بدون فراهم ساختن آن‌ها، آن آرزوها در حد شعار و تعارف باقی می‌ماند.

گام نخست - شناخت وضع موجود و کمبودها و کاستی‌های آن در مقایسه با وضع مطلوب است، که باعث می‌شود، انسان‌های خلاق و نوآور با اعتماد به نفس بالایی در رسیدن به ایده‌هایشان تلاش کنند.

گام دوم -فراهم آوردن شرایطی است که در آن الگوهای نو می‌توانند به وجود آیند وجود ترس و نگرانی و عدم امنیت روانی فرد در سازمان، مانع بزرگی است که تا آن رفع نشده باشد، افراد نوآور و خلاق از ترس بر چسب خوردن و احیاناً اخراج از کار به دنبال ابداع روش‌های جدید نخواهند رفت. باید سعی گردد چنانچه این گونه افراد تشویقی نمی‌گیرند، لااقل محاکمه هم نشوند.

گام سوم - یک نوآور باید اهل ریسک باشد، لازم است مسئولان امر به هر طریقی که شایسته است نوآوران را بدین امر تشویق نمایند.

نوآوری نوعی اجتهاد است، باید بدانیم که ابزارها و روش‌ها و سیستم‌های جدید در به کارگیری آن‌ها، برای نوآور نباید امر مقدسی جلوه کند، تا بتواند بدون دغدغه داشتن از افکار دیگران به خلاقیت و نوآوری بپردازد و با جرات آن ها را ابراز نماید. در این صورت انسان خلاق به راحتی می‌تواند راه‌های مختلف را آزمون کند و به نتایج مطلوب خود به رسد.

گام چهارم - از موانع دیگر نوآوری می‌توان ( تعامل به همرنگی و هم گونی) را نام برد، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو، که باعث می‌شود جرات ابراز نظر جدید را در مقابل دیگران نداشته باشی.

موارد ده گانه زیر از مقاله( شکست نوآوری) برگرفته از سایت اینترنتی این گونه است.

 

1 - نبود فرهنگی که از نوآوری حمایت کند.

2- احساس مالکیت نکردن و از آن خود ندانستن سازمان توسط مدیران

3- فقدان یک فرآیند گسترده و فراگیر جهت نوآوری

4- تخصیص ندادن منابع کافی برای این فرایند

5 - عدم ارتباط  بین پروژه‌ها و طرح‌ها با استراتژی سازمان

6- صرف نکردن زمان و انرژی کافی برای رفع ابهامات سازمانی

7 -ایجاد نکردن تنوع در فرآیندها( عقاید مختلف و متضاد)

8 -توسعه ندادن ابزارها و سنجش‌های اندازه‌گیری پیشرفت

9- عدم وجود مربیان توانا در تیم‌های نوآوری.

10- فقدان یک سیستم ایده‌پرداز مدیریتی

خلاقیت و نوآوری در سازمان

همه سازمان‌ها برای بقا، نیازمند اندیشه‌های نو و نظرات بدیع و تازه‌اند. افکار و نظرات جدید همچون روحی در کالبد سازمان، دمیده می‌شود و آن را از نیستی و فنا، نجات می‌دهد.

خلاقیت و نوآوری آن چنان به هم عجین شده‌اند که شاید به دست‌دادن تعریف مستقلی از هر کدام دشوار باشد. امّا برای روشن شدن ذهن مِی توان آن‌ها را به گونه‌ای مجزا از هم تعریف نمود.

خلاقیت پیدایش و تولید یک اندیشه و فکر نو است. در حالی که نوآوری عملی ساختن آن اندیشه و فکر است. به عبارت دیگر خلاقیت اشاره به قدرت اندیشه‌های نو دارد و نوآوری به معنای کاربردی ساختن آن افکار نو و تازه است.( مدیریت و تحول، دکتر منوچهر جواهری)

استیفن رابینز در کتاب مبانی مدیریت خود در تعریف خلاقیت و نوآوری می‌گوید:

خلاقیت به طور عام یعنی توانایی ترکیب اندیشه‌ها به شیوه منحصر به فرد یا ایجاد ارتباطی غیر معمول بین اندیشه‌ها، برای نمونه نولان بوشل اندیشید که ترکیب تلویزیون و بازی می‌تواند برای مردم آمریکا جالب باشد. پس اندیشه خود را تبدیل به اختراع 100میلیون دلاری ویدیویی‌ کرد. بک سازمان که مشوق نوآوری است، سازمانی است که دیدگاه‌های ناشناخته به مسائل یا راه حل‌های منحصر برای حل مسائل را ارتقا می‌دهد.

کایزر درتعریف خلاقیت در کتابش به نام خلاقیت و شما، می‌گوید:به کارگیری توانایی‌های ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید. جرج تری در کتاب اصول مدیریت این‌گونه خلاقیت را تعریف می‌کند: هر انسان مدیر با غیر مدیری از استعداد خلاقیت برخوردار است، ولی آنچه مهمتر از وجود خلاقیت است، جلوگیری از عوامل باز دارنده ظهور آن است، که در صورت آزاد‌سازی ذهن از پارادایم‌ها و الگوهای زنجیره‌ای، می‌توان در مدت کوتاهی شاهد رشد و خلاقیت بود. ایشان در ادامه موانع، خلاقیت را به ترتیب زیر معرفی می کند.

1-      ترس از انتقاد و شکست

2-      عدم اعتماد به نفس

3-      تمایل به همرنگی با جماعت

4-      عدم تمرکز ذهنی

5-      عادت ها و سنت‌های دست و پا گیر

6-      انسدادهای ادراکی

خلاقیت فرآیندی است که دارای مراحل ذیل است

1- اندیشیدن به ایده‌های جدید، علی‌رغم واکنش‌های نامربوط

2- شناسایی و تعیین مشکلات و حساسیت نسبت به آن ها

3- استفاده از تجربیات و اندیشه‌های دیگران برای ارائه راه‌حل‌های جدید

4- عدم اعمال فشار بر ذهن و اجازه فعالیت  به ضمیر ناخودآگاه

سازمان‌هایی‌ که نوآوری را تشویق می‌کنند این ویژه گی‌ها را دارند.ساختارها انعطاف‌پذیر، دسرسی آسان به منابع فراوان، فرهنگ انعطاف‌پذیر، حمایت از اندیشه‌های جدید، تشویق و کنترل محیط، دسترسی به افرادی که خوب آموزش دیده‌اند، آخرین اطلاعات را در رشته خود دارند و دارای امنیت شغلی هستند.

 طبق نظریه گیلفور، خلاقیت یعنی حل یک مشکل یا سلسله‌ای از مسائل کوچک و بزرگ.

نظریه راجرز، خلاقیت یعنی اظهار وجود و استقلال طلبی و حفظ شخصیت انسان.

 سخن آخر

چگونه می‌توان خلاقیت و نوآوری را در سازمان تسریع کرد؟

توجه:

تا زمانی که مدیران سطوح عالی و سیاست‌گذاران سازمان،خود به خلاقیت و نوآوری به عنوان فعالیت‌های ضروری و حیاتی باور و اعتقاد نداشته باشند، هیچ فعالیتی در این زمینه دوام و بقا نخواهد داشت. حال به شرط  داشتن مدیران محقق، راه‌های تسریع نوآوری چنین است.

1- قید‌و‌بند‌ها وضوابط سخت برداشته شود، تا محیطی مناسب برای خلاقیت کارکنان سازمان ایجاد شود.

2- عوامل توسعه و تقویت قدرت خلاقیت و نوآوری در سازمان برای هدایت، پشتیبانی و تشویق

کسانی باشد که از خود نظر و اندیشه‌های خلاق بروز می دهند.

3- ایجاد سیستم پاداش دهی و تشویق افراد  نوآور

4- بکارگیری جذب نیرو های خلاق و نوآور

5- امکانات مناسب تحقیقاتی و مالی برای کوشش های نوآوران.

6- آزادی عمل کافی در انجام فعالیت ها و تلاش های خلاق

 7- بکار گیری نتایج حاصل از فعالیتهای خلاق و دادن پاداش مناسب به افراد خلاق.

 این همه گفتیم لیک اندر بسیج
  بی عنایات خدا هیچیم، هیچ

منابع:

1-افتخاری،شهین.نوآوری در مدرسه، روزنامه اطلاعات 2-مقاله شکست نوآوری، روزنامه اطلاعات

3-جواهری، منوچهر(1379). مدیریت تحول. دفتر همکاری های علمی و بین المللی

4-رابینز، استفن (1380).مبانی مدیریت ترجمه سید محمد اعرابی_پارساییان.تهران دفتر پژوهشهای فرهنگی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
این مقاله در مجله پزوهش نامه آموزشی، شماره 103 آبان ماه سال 87، وابسته به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش چاپ شده است              

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 16:17  توسط فتح اله توحیدلو  | 

بافشار دادن رنگ، تعهدمان آغاز می شود....

تابستان که تمام می شود، با کمی دلخوری و اندکی شکایت از یک کار دوباره و سر و کله زدن با دانش آموزان، ماه مهرمان را آغاز می کنیم. روزهای اول بچه ها همه مرتب هستند و خندان. مشکلی پیش نمی آید. کسی با کسی دعوایی نمی کند. و اگر دلخوری و دعوایی هست، از آنجا ناشی می شود که یا محل کارمان جدید شده است ، یا فلان دوستمان دیگر در این مدرسه نیست و یا حرفی ، بخشنامه ای و یا رییسی تازه دوباره سامان همه چیز را متحول کرده است.

مدرسه با زنگی آغاز می شود که هیچ ربطی به چکش و صفحه آهنی که در افتتاحیه سال تحصیلی نشان داده می شود ندارد. زنگش یک دکمه است که باید فشار بدهی و همین. دکمه را که فشار دادی انگار که مسئولیت بخش زیادی از نوجوانان و جوانان را پذیرفته باشی. انگار که دیگر قرار است نه تنها آموزش که پرورششان هم بدهی. اما آموزش و هم پرورش کمی حوصله می خواهد. چند صد دانش آموز را باید آموزش و از آن مهم تر پرورش داد؟ شوخی نیست! پرورش وقت می خواهد. زمان برای هر دانش آموز می خواهد. سرانه فضاهای آموزشی برای دانش اموزان مشخص است، حتی سرانه بودجه آموزش و پرورش نیز برای دانش آموزان معلوم شده است. اما تا به حال سرانه معلم و یا همان پرورشگر برای هر دانش اموز معلوم نشده است. کسی نمی گوید حق هر دانش آموز چند درصد از معلم است.  نه از علم معلم که از آنچه می تواند بپروراند، آنچه برای فرهیختگی لازم است.

خلاصه این که تنها به فشار زنگی کار را آغاز می کنیم.- این تعهد را- و با زنگی دیگر آن را از سر باز می نهیم. اما بر سر تعهدمان هیچ نمی اندیشیم. انگار که شده باشیم کارخانه دانشجو سازی. از این طرف این دانش آموز را می‌گیریم ، به ضرب و زور تست و درس های تستی، نکته های تستی، لقمه های تستی، ادبیات تستی حتی محبت های تستی، آن را روانه دانشگاه می نماییم . هرچه دانش آموزانمان را تستی تر بیاموزیم، دانشگاه بهتری می روند و کلاهمان را بالاتر می اندازیم. اصلا بر اساس نکات تستی مان و توانایی لقمه کردن هایمان در مدرسه ، می توانیم شهریه بگیریم. خوب و بد مدرسه را معلوم کنیم. افتخار می کنیم به تعداد قبولی های ماحصل این زندگی تستی.

معلم باید بتواند با تجربه ای که کسب کرده و دانشی که آموخته، آینده ای را فراسوتر از دیدگان دانش آموز ببیند. اکنون چه دانش آموز و چه معلم، تا دانشگاه را می بینیم و دیگر هیچ، زندگی درهیاهوهای این تست های چهارجوابی و این کتاب های رنگ و وارنگ کنکوری و این کلاس های نکته و تست های کنکوری گم می شود. برای این که دانش آموزان ما راحت تر به دانشگاه برسند.

 سال ها پیش، با محصلین آخر دبیرستانی کار می کردند، بعد شد دوره دبیرستانی، حالا دوره راهنمایی هم مهم شده است و چندی است برای دانش آموزان پنجم ابتدایی هم کلاس تست می گذاریم. بهانه مان هم این است که باید که او بتواند به مدرسه راهنمایی خوبی برود با همان معیار بالا، که اگر راهنمایی اش خوب نباشد، دیگر دبیرستان خوبی در کار نیست و این نکات تستی رادر کجا باید بیاموزد؟

همین طور این روال به سال های پایین و پایین تر هم کشیده می شود. به جای این که من معلم و سازمانی به اسم آموزش و پرورش تعیین کننده شیوه کار بقیه نهادهای خصوصی درباب تحصیل باشیم. آموزش و پرورش قراراست از هزار و یک کلاس و موسسه کنکوری عقب نیافتد و دانشجوی بیشتری تربیت کند. شاید که دکان این موسسات هم تعطیل شود!

درس زندگی؟ پرورش ذهن و خلاقیت؟ آمورش راه و رسم زندگی وکار کردن بر هویت شکل نگرفته دانش آموزان؟ آموزش روش ها به جای پر کردن ذهن دانش آموز از محتویات؟ تاکید و تمرکز بر روی اخلاق و قواعد اجتماعی؟ ملکه ذهن کردن چیزی که جامعه برای سلامت بدان نیازمند است؟ اول تحقیق بعد اجرا؟ این ها همه در کنار آن زندگی تستی دانش آموز چه می شود؟

آیاهیچگاه تحقیق کرده ایم که مثلا برای رفع مشکل ترافیک، یا مثلا مسئله ای به اسم دروغگویی در مدارس چه باید کرد؟ کدام تحقیق و فعالیت پژوهشی ما را ملزم نموده که هم، جامعه را جراحی کنیم و هم، تک تک دانش آموزان را؟ این همه تحقیق و سخنرانی و سمینار و کلاس های ضمن خدمت، و این همه زمان از زندگی جوان که در اختیار داریم، و این همه توان از خیل عظیم معلمان که در دسترس داریم،با جامعه چه ارتباطی پیدا کرده است ، با مشکلاتش، با ناهنجاری هایش؟ چه می شود که ناهنجاری جامعه، سنش آرام آرام پایین می آید و به دانش آموزان مدرسه می رسد؟ چرا دانش آموز را تنها برای ورودیه دانشگاه ها می پرورانیم، چرا اهمیت ورود به دانشگاه برایمانن بیش از اهمیت ورود به زندگی، ورود به کار،ورود به آدمیت می باشد؟

هرسال در اول مهر زنگ تعهدمان زده می شود، اما به راستی چقدر متعهدیم؟

----------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله اول بار در مجله  پژوهش نامه آموزشی در مهر ماه ۸۷ به شماره ۱۰۲ وابسته به پژوهشگاه مطالعات اموزش و پرورش چاپ شده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:26  توسط فتح اله توحیدلو  | 

يك روايت

 در قهوه خانه پایین کلکچال، روی تخت کنار رودخانه با دوستان قدیمی که هر کدامشان اکنون در اداره ای مشغول به کار هستند ، بیاد دورا ن جوانی، رفته بودیم تا چند ساعتی با هم باشیم و ناهار آب گوشتی( دیزی سنگی ) بخوریم.

استاد حمید همین طور که پکی به قلیان با تنباکوی طعم میوه ای می زد، برایم این طور از اداره اش تعریف می کرد:

     خوش به حالت، ادارتون پژوهشی یه، آدماشم دکتر و محقق ان، حرف سرشون می شه، کلاس بالان، امّا تو اداره ما، از این خبرها نیست، هیات علمی نداره، محقق و نویسنده نداره، از اون روزی هم که رئیس مون عوض شد، ادارمونم روحیه اش عوض شد، کار کردن تو بچه ها جاش رو با تنبلی و کسلی عوض کرد.

         استاد حمید همین طور که در بازدم نفسش، با دودهای تنباکو، حلقه های آبی رنگ مختلفی را  از دهانش بیرون می داد و اطراف را  با بوی میوه ای تنباکو عطرآگین می ساخت ادامه داد :

رئیس از ریاست فقط مالک اداره بودن رو می دونه، فکر می کنه همکارا همه باید ، دست به سینه در فرمانش باشن، تازه گی ها هم با خودش یه جوونی رو به اداره آورده و فقط هم اون رو قبول داره، تصمیم های اداره رو با مشورت اون می گیره ، حالا محل تصمیم ها هر جا می خواد باشه، تو اتاق ، رو پلّه ها، وقت رفتن به خونه، توماشین. اکثراً هم اون دو تا باهم می پرند، وقت و بی وقت، شب و نیمه شب تو اداره اند و معلوم نیست چه برنامه ای برای همکارهای غیر خودی شون دارن تدارک می بینند.

             حمید می گفت: جوونه جوری عمل می کنه که آدم خیال می کنه همه کارس، حق هم داره ، چون رئیس خیلی بهش میدون داده، بدون مشورت با معاون ها کارهارو راست وریس می کنه . معاون ها چه کار می تونن بکنند، بزارن برند، که نمی شه. ناکسا اداره رو می چاپند.

         استاد سعید از دوستان هم قلیانی در قهوه خانه به وسط حرف های حمید آمد و گفت: بعد از مدت ها حالا که فرصتی شده به هم رسیدیم و می خواهیم فارغ از هیاهوهای مبتذل اداری با هم گپ وگفتگوهای از ادب و اجتماع و شعر داشته باشیم،  باز حرف از اداره است وآدم های رنگ به رنگش.

      بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین           کاین اشـــــارت ز جهان گـــــذران مارابس

            استاد سعید راست می گفتند ، ایشان تجربه اش از ما بیشتر بود، و شاید بیست سال از عمر خودشان را در اداره های آموزش و پرورش رژیم گذشته سپری کرده بود،البته اول معلم بود و عاشق کارش، کلاس وخیلی دوست داشت، عشقش با بچه هابه سر بردن بود، با آن ها حرف زدن ، از زندگی گفتن و راه درست را نشان دادن بود. همیشه می خواست کاری کند کارستان، مخالف سرسخت کله گنده ها ودانشمندان  بی تعهد رژیم گذشته بود. می گفت مارو این گونه آدمای باسواد است که بدبخت کرده اند، رشته اش فلسفه بود، امّا به ادبیات فارسی علاقه زیادی داشت، .سعدی رو خیلی دوست می داشت، می گفت بعد از انقلاب به سعدی اجحاف شده ، حقش آن طور که باید ادا نشده است، شاید نزدیک پانزده سال با یک استاد بزرگ ادبیات فارسی، شاهنامه خوانده بود ، شاهنامه را خوب می شناخت، شاه نامه شناسی همچون او در ایران کم سراغ دارم. استاد اهل دود و دم نبود، اما دوستان دودی خودش را که اهل فضل هم باشند  دوست می داشت.

           به استاد حق می دادم چون شاید ده سال از عمر معلمی خود را به علت زیاد کتاب خواندن و زیاد دانستن، از کلاس درس و تدریس محرومش کردند و در اداره به انجام کار های اداری مجبورش ساختند!!

           دلم به حال استاد حمید هم می سوخت، حمید اهل دوز و کلک نبود ، خیلی هم بی شیله و پیله بود، او معلم بود و عاشق کارش ، به کارش زیاد اهمیت می داد، هیچ وقت دوست نداشت کارش برای فردا بماند، انگار از ابتدای استخدامش برای کار معلمی ساخته شده بود، چند صباحی را هم خواسته بودند از فهم و تجربیاتش در امور حل مشکلات پیش آمده در ادارات آموزش و پرورش استفاده نمایند، بیشتر به تحول اداری فکر می کرد، می گفت کشور ما جهان سومی است، ما خیلی باید کار کنیم، ما عقب مانده ایم برای شکوفاشدن وایجاد تحول در آموزش و پرورش باید بسیار تلاش کنیم.

    او می گفت: کسانی که نمی دونند تحول چیه و چون از آینده کارشون هم پس از وقوع تحول اطلاعی ندارند و شاید بعد، همین کار را هم از دست بدهند،  نا خودآگاه سد راه تحول می شوند.استاد حمید می گفت هرچه قدر تصوّر و بدگمانی رئیس از همکارانش زیاد بود و آن هارا اول خائن می پنداشت مگر خلافش ثابت شود،  که آن هم ندیدیم ثابت شود، در عوض به اون جوونه از چشماش هم بیشتر اعتماد داشت، جوونه سعی می کرد خریدهای اداری رو بیشتر خودش انجام بده ، زبونم لال از کارهایی خوشش می اومد که توش پول باشه، حمید می گفت ، برای ما بخشنامه می کردند که مثلاً در ساعت فلان و روز فلان در جلسه فلان در سالن اجتماعات اداره حاضر باشید، اداره ما شاید جمعاً نزدیک 100 نفر پرسنل داشت، امّا حاضرهای جلسه همیشه به 20 نفرهم نمی رسید، اونم مستخدم ها بودند و هشت یا نه نفر از همکاران که بیشتر دور ور همین جوونه می پلکیدن،  به تعداد اعضای اداره هم آب میوه و بستنی خریده می شد، پس از پذیرایی از مستخدم ها در جلسه و آن چند نفر همکار نور چشمی، بقیه آب میوه ها و بستنی ها  در یخچال اتاق همان جوانک بایگانی می شد، خدای بالاسر شاهد است که نمی دانم آن ها بعدش چه می شد ند. تازه گی ها هم نحوه به کار گیری مستخدم ها را تغییر داده بودند، یعنی با کس دیگری قرارداد منعقد کرده بودند، حالا دیگر مستخدم ها موظف بودند بیشتر گزارش از همکاران غیر خودی  تهیه کنند، درِ بعضی از اتاق ها نبایستی بسته می ماند، تصورشان براین بود که با بسته بودن درِ اتاق، امکان خیانت بیشترمی شود، پس باید ریشه خیانت را از ابتدا خشکاند، لذا بعضی از مستخدم ها مأمور  نظارت درِ همین گونه اتاق ها بودند، البته با حفظ سمت قبلیشان.

         چشم قربان گو زیاد شده بود، اگر به آن ها می گفتید امروز بعد از ساعت اداری بمانید، همه می گفتند چشم! فردا زودتر به اداره باز گردید، باز همه می گفتند چشم! تازگی ها ناهار اداره را هم  به همان آقا سپرده بودند، دستش درد نکند، دیگر گرسنه نمی ماندیم، روزی ناهار اداره بادنجان بود، رفتم فیشم را بدهم و ناهارم را بگیرم، دیدم دارند کباب می پزند، به آشپز گفتم امروز کباب داریم؟ گفت نه!این کباب مال بالانشین هاست، آن ها بادنجان دوست ندارند، با خودم گفتم خوش به حالشان!! اگر مسابقه ای در میان همکاران برگذار می شد، آن را طوری هماهنگ می کردند که فقط از خودی ها برنده می شدند و بقیه هم سیاهی لشگر بودند، تا آمار بالا برود و اهمیت کار بیشتر به چشم بیاید.

         حمید از همکاری یاد می کرد که از طرف رئیس به سمتی گمارده شده بود،می گفت این آقا همیشه برای هر رئیسی که می آمد ساز مخالف می زد، امّا این رئیس همچون هر کار خلاف دیگرش، این آقا را هم به نان و نوایی رساند، به او ماشین داد، امکانات رفاهی داد،دیگر این آقا شده بود موافق، چه موافقی،به  طوری که در جلسه ای، همه همکاران اداره جمع بودند و همه آن ها هم از عمل ناموفق رئیسشان دمق و عصبانی، این آقا برخاست و جلسه را اداره کرد و در بین برنامه از سخنان رئیس اش که از قبل آماده کرده بود، همچون احادیث و روایات ائمه، روبه روی حاضرین عصبانی خواند،جل الخالق! پست چه بر سر بعضی آدم ها که نمی آورد!!

    حمید در ادامه حرفهایش گفت:

      رئیس اداره شان و آن جوان را ،نه تنها از عوامل عقب ماندگی می دانست، بلکه می گفت این ها شاید پنجاه سال اداره را عقب بردند و از روی خشم ودل نگرانی از این همه خیانت، فحش های چارواداری نثارشان می کرد، من می گفتم نگوئید خدارا خوش نمی آید، شاید از روی جوانی و نادانی این کار هارا می کنند، یک دفعه مثل این که از کوره در رفته باشد سریع صورتش را به طرف آسمان برد و دود هایی را که از قلیان به حلقش فرو برده بود بیرون آورد و به شکل های نامنظمی در فضا رها کرد و سپس به من گفت:

 نکنه توهم از عوامل اونا باشی، چون هرچی از ناکارآمدی اونا می گم واز کارهای فاسدشون، تو یه جور می خوای ماس مالی کنی .خندیدم گفتم: جان تو نه حمید، منم دلم از این گونه برنامه های غلط و تصمیم های بدون فکر و مشورت و بدون تحقیق اولیه خون است، ببینید الآن سی سال است که از انقلاب گذشته ، همه جوان های ما فرزندان بعد از انقلاب اند،  آنان رژیم گذشته را ندیدند، بلکه با خواندن کتاب یا شنیدن از بزرگتر هایشان باانقلاب آشنا هستند، این جوان ‌ها دوازده سال از بهترین دوران زندگی شان را در مدرسه های ما گذرانده اند، ما تربیت شان کرده ایم، همه کتاب های درسی را هم ما نوشته ایم، هیچ کشور جنایت کاری هم مارا مجبور نکرد که حرف های آن ها را بنویسیم ، این جوان ها حاصل کار خودمان هستند، اگر تنبیه هم لازم است ، ما خودمان باید تنبیه شویم نه آن ها ، بحث مدیریت ها هم این گونه است، وقتی ملاک درستی پس از سی سال برای انتخاب مدیر تعیین نشده است ، و تنها شرط اولیه انتخاب مدیر هم آشنا بودن ما با اوست، مگر ما همه را می شناسیم، همه در جامعه پخش اند، آن خوب ها هم، همه گمنام اند،آن موقع  وضع مدیریت ها همین می شود که تو الان شدیداً دلخور هستی. فکر می کنی مگر در اداره ما چه خبر است، یا در اداره های دیگر هم، بله شدت و ضعف مدیریت هست؛ هم مدیر خوب زیاد است و هم مدیر بد، حالا تصادفاً قرعه به اداره شما از  نوع بدش افتاده است، دوست من شما موظف هستید در این گونه مواقع با حفظ سلسله مراتب موضوع را به مقامات بالاتر گزارش نمائید.

       حمید می گفت : رفیق ساده شفیق! اینا ادعای مسلمانی شون خیلی بالاست این رئیس وقتی سر نماز تو اداره پیشنماز میشه گریه می کنه!روز های اولی که اومده بود وقتی در جلسه معارفه از قرآن آیه ای خوند ومعنی کرد، کفم برید، چون رئیس بیچاره قبلی ما در حرف هاش آیه نمی خوند، ما وقتی اولش این جوری دیدیم به کی قسم بخورم که با چند تا از بچه های اداره رفتیم و نماز شکر خوندیم .امّا بعد ها چه دماری از اداره در آورد، همه کارمندانِ کارآمد را هم تبدیل به نا کارآمد کرد و اکثر بچه هارو یه جورایی معطل و ویلون گذاشت.

           حمید که دیگر یادش رفته بود قلیان بکشد و آتش ذغال آن هم سرد شده بود ، آه سردی ازته دل کشید و گفت:  آفتاب هیچ وقت زیر ابر نمی مونه، به قول شاملو سقف فلک باز می شه هوا تو این دیار میاد.

     او ادامه داد و گفت :برای اداره یک رئیس جدید اومد، حالا یه کمی بچه ها شکفته شده بودند، احساس می کردند داره توی ریه هاشون هوای تازه می ره، دارن یه نفس تازه می کشن.

    استاد سعید گفت: مردان بزرگ عاشق تکامل روح دارند و مردم حقیر به دام طمع گرفتارند، حب رسیدن به رشد و تکامل فکری نشانه عظمت روح است و طمع نشانه خسّت طبع. من گفتم استاد متشکرم که وارد بحث شدید، می خواستم از کتاب وکتاب خوانی برای ما چیزی بگویید، چون می دانم یکی از دلایل عقب ماندگی جامعه ایران، عدم کتاب خوانی است، من بادیگران کاری ندارم، حرفم با همین معلمین است ، چرا معلم جماعتِ جامعه ما کم کتاب می خواند، بزرگی می گفت: چرا از تنهایی شکایت می کنید،مگر مونسی بهتر از کتاب سراغ دارید؟

استاد سعید از قول پتراک در ستایش کتاب گفتند:

"گروهی دوستان جانی و یک رنگ دارم که شب و روز خود را با آن ها می گذرانم، دوستان من همه از ناموران جهانند که قرون و اعصار را در هم پیچیده و فواصل دنیا را از میان برداشته تا بخانه من رسیده و در خانه چشمم جایی گرفته اند.هر وقت بخواهم به دیدن آن ها می روم و هر جا بروم آن ها را به همراه خود می برم. بقدری خوش محضر و شیرین زبانند که هیچ کس از صحبتشان سیر نمی شود، به زبان طبیعت سخن می گویند و اسرار حیات را آشکار می کنند، زمان و مکان را از پیش برداشته مرا با مردمان قرون گذشته الفت می دهد، از روزگاران باستان  داستان ها می گویند و از سرنوشت انسان راز ها فرو می خوانند، بمن می گویند که چگونه زندگی کنم و چگونه بمیرم ، وقتی غمگین می شوم آتش غمم رابا آب حکمت فرو می نشانند، راه سعادت را به من نشان می دهند و برای رسیدن به آن از راهنمایی دریغ نمی کنند، نمی توانم بگم که از مصاحبتشان چه سود ها می برم که زبانم از شمار آن عاجز است."

سخن که به این جا رسید استاد دست خود را دراز کرد تا از ظرف خرما برای نوشیدن چایی باقی مانده خود که سرد هم شده بود خرمایی بردارد،

    حمید که چای دوم خود را هم تا انتها سر کشیده بود، گفت:

 جوان اداره ما هنوز متوجه نشده که پشتیبانش رفته است ، باز هم الدورم  و بلدورم خود را کنار نگذاشته، هنوز دوست داره امرونهی کنه،هنوز دوست داره خط و نشون بکشه، همکاران واقعاً دلشون به حال او می سوزد، اگر چه شاید در دلشان به امر و نهی های اومی خندند امّا باز به حرف او توجه می کنند وبه دستورات او عمل می نمایند.

    استاد سعید گفت: انسان آهنی است که از تربیت صیقل می گیرد و از تعلیم نورانی می شود

سفره چیده شده بودظرف های دیزی که در کنار آن سنگک خشخاشی دورو  و پیاز و سبزی و دوغ اراج دماوند هم خود نمایی می کرد، نطق همه ما را کور کرده بود.در یک لحظه چشم ها ی ما به تماشای چیده شدن سفره رفت.

استاد حمید گفت:

 آن جوون بی ادب اداره مان که ادعا هاش همه رو دلخور کرده بود روز گذشته از طرف رئیس جدید، جایش را به یک همکار فهمیده و باتجربه داد.

    من آن روز از مصاحبت با حمید دوست شفیقم که شنیدم بالاخره مشکلات اداریشان حل شده است بسیار شادمان گشتم و آرزو نمودم که انشاءالله دیگر در هیچ کجای ایرانِ عزیزم مدیریت متزلزل و نا بسامان نباشد و هم چنین از مباحث ارزنده ای که در آن روز با استاد سعید داشتم، ازشعر ، از کتاب و کتابخوانی،از مسؤلیت داشتن انسان و از اسلام عزیز در این روزگار و......که نتوانستم همه آن گفتگو ها را در این روایت بنگارم، بسیار بهره ها بردم، عمر استاد سعید پایدار.

در پایان یاد شعری از حافظ افتادم با این مضمون:

       روز هجران و شب فرقت یار آخر شد                      زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

       آن همه ناز و  تنعم که خـــزان می فرمود                 عاقبت  در  قدم  باد  بهار  آخر  شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:48  توسط فتح اله توحیدلو  | 

نوآوری و شکوفایی در آموزش و پرورش

          با روش‌هاي ديروز، دانش‌آموزان امروز را براي فردا نمي‌توان تربيت كرد

    سنت حسنه‌اي را مقام معظم رهبري باب كرده‌اند و آن نام‌گذاري براي سال‌هاست كه در آغاز هر سال ناميده مي‌شود. و امسال هم (سال 1387) سال نوآوري و شكوفايي نام‌گذاري شده است.

رهبر انقلاب در ديدار با وزير و مسؤولين آموزش و پرورش با ارائه تحليلي جامع از وضعيت كنوني آموزش و پرورش بر لزوم ايجاد تحول اساسي در آموزش و پرورش تأكيد نمودند.

معظم‌له در بخشي از سخنان خود فرمودند: در دوره انقلاب، خيلي كارها در آموزش و پرورش انجام گرفته است، اما نظام آموزش و پرورش تحول پيدا نكرده و همان نظام قديمي است! البته بيشتر در مسائل روبنايي كارهاي زيادي انجام شده است؛ اين‌كارها را ما قدر مي‌دانيم، منتها هيچكدام تحول نيست، تحول يك حركت ريشه‌اي است. (ديدار با مسؤولين آموزش و پرورش 3/5/86).

    پيام‌ها واهدافي در پشت اين نام‌گذاري‌ها نهفته است كه مي‌بايست آن‌ها را دانست و براي رسيدن به آن اهداف تلاش كرد. لذا بايد مفهوم و محتواي واژه نوآوري و پيش نيازهاي رسيدن به اين اهداف را دانست، زيرا براي تحقق هر پيامي زمينه‌هايي لازم است.

    آقاي دكتر علي‌احمدي مقام عالي وزارت در جلسه معارفه خانم دكتر نيك‌صفت، براي تصدي پژوهشگاه مطالعات آموزش وپرورش، همكاران پژوهشگاه را مخاطب قرار داده، به بيان دردها و حقايقي از ناكارآمدي آموزش و پرورش پرداختند كه سه فراز از گفته‌ها ايشان اين چنين است:

الف: - دانش‌آموزان ما كه خروجي نظام آموزش و پرورش ما هستند، نه براي زندگي اين دنيا و نه براي زندگي سعادتمندانه در آن دنيا آماه شده‌اند، البته براي كنكور، اين مسابقه بي‌سروته، تا حدي آماده‌اند، اما براي يك زندگي با عزت و سعادتمند و طبيعي در اين دنيا و دستاوردهاي آن براي سراي باقي، به نظر مي‌رسد كه آموزش و پرورش ما نتوانسته است نقش خود را به خوبي ايفا نمايد.

ب:- اين‌جا پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش است و شما هم فرهيختگان و اساتيد و محققين آن، از شما مي‌خواهم كه چاره‌اي بيانديشيد، آينده مملكت را دريابيم، نسل جديدمان را دريابيم، سيري كه آموزش و پرورش ما دارد، آن سيري نيست كه مطلوب ما باشد.

ج:- بايد طرحي نو در اندازيم، بايد آموزش و پرورش را با رويكرد جديد و با نگاه جديد که راستاي حاكميت ارزش هاي الهي باشد حركت دهيم، شما اساتيد، اهل فكر هستيد، دعوتتان مي‌كنم تا در اين راستا، آموزش و پرورش را دريابيم، آموزش و پرورش آينده مملكت ماست.

    نوآوري (Innovation)  از جمله واژگان مأنوس و شناخته شده‌اي است كه در دهه‌هاي اخير در عرصه‌هاي اجتماعي به ويژه عرصه مديريت، جايگاه مهمي براي خود پيدا كرده است. سالانه ده‌ها كتاب و صدها مقاله در مورد نوآوري نوشته مي‌شود.

سخنان فوق نشانگر اين است كه در اين 30سال پس از انقلاب نتوانسته‌ايم در آموزش و پرورش نوآوري و تحولي بنيادين ايجاد نمائيم.

    راستي چرا كشوري پيشرفت مي‌كند درحالي كه كشور مشابه كه از نظر منابع اوليه و امكانات بهره ‌وري، داراي شرايط بهتري بوده، عقب مانده است، با نگرش سيتمي و واقع‌بينانه به قضيه، مي‌توانيم عوامل مختلفي از جمله عوامل اعتقادي و ارزشي، فرهنگي، اقتصادي، جغرافيايي و غيره را نام ببريم. سؤال دوم اين كه چه عامل مهمي در شرايط مشابه باعث بيداري وموفقيت بعضي كشورها مي‌شود و باعث عقب ماندگي ديگر كشورها مي‌شود، خوب است فرازي از تاريخ بيان گردد.

    نگاهي گذرا به سير مختصري از تكامل علم و پديده‌هاي علمي كه پيشرفت اغلب آنها موجب بروز خلاقيت بوده مسئله را روشن‌تر مي‌كند براي نمونه:

1- اصول فيزيك كلاسيك كه منشأ بسياري از اختراعات است در اواخر قرن هفدهم پايه‌گذاري شد در حاليكه بيش از نيم قرن از اين تاريخ، ايران درگير جنگ با افاغنه و تشكيك بر بقاء يا انحلال سلسه در حال احتضار صفويه بوده است.

2- تئوري نسبيت انيشتن در اولين سال‌هاي قرن بيستم عرضه شد كه منشاء تحولات بزرگي در شناخت پديده‌هاي علمي و فيزيكي منجمله جهان ماكروفيزيك (اجرام سماوي مثل سيارات و ستاره ها و كهكشان‌ها و . . .) گرديد اگر به تاريخ كشورمان برگرديم مي‌بينيم كه در همان موقع؛ محمدعلي شاه به كمك نيروهاي تحت فرماندهي كلنل لياخوف روسي مجلس را به توپ بست پس از اين هجوم،‌مجلس منحل گرديد و دولت استبداد صغير آغاز گشت.

3- در اواخر ربع اول قرن بيستم براي توجيه پديده‌هاي جهان خرد (دنياي ميكروفيزيك- اتم و اجزايش) تئوري مكانيك كوانتوم در غرب عرضه شد كه بسياري از اختراعات بزرگ فيزيكي با استفاده از چهارچوب نظري و فرماليزم رياضي اين تئوري انجام شد و به موازات اين تحولات علمي بزرگ تحولات عميق در صحنه هاي اقتصادي و اداري وتوليدي رخ داد كه مكتب مديريت علمي بستر عمده اين تحولات بود تغييرات شگرف ديگري در حوزه علوم پزشكي، شيمي، زيست شناسي و غيره همزمان درغرب به وقوع مي‌پيوسته در حاليكه در همان حدود زماني استعمار پير با در نظر گرفتن سيدضياء الدين طباطبايي و زمينه‌سازي انتقال قدرت از طريق كابينه سياه، مردم ايران را دچار سلسله  قبل و بعد خود نمود[i].

    قبل از ادامه مطالبم و بیان تحلیل آن‌ها بهتر است چندی از تجربه‌ها و مشاهدات معلمي خودم در اين سال ها به گويم، مگر به ما نياموخته‌اند كه تجربه بالاتر از علم است.

    يادم مي‌آيد شادروان دكتر‌علي‌شريعتي در يكي از سخنراني‌هايش مي‌گفت: روزي معلمي به شاگردش مي‌گفت پسر خجالت نمي‌كشي سه سال است كه در اين كلاس مانده‌اي، پسر گفت تو خجالت بكش كه 30 سال است در اين كلاس هستي.

يعني30سال است معلمي در يك كلاس بوده‌ است و يك درس يا دو درس را تدريس مي‌‌‌كرده است و براي رشد خود تلاشی نكرده است.

خاطره ديگري از همكاري دارم كه مي‌گفت: در زمان پيشه‌وري حقوق معلمين دو برابر شد، برادر من هم معلم بود، من با او زندگی می کردم ، هزینه زندگی مرا هم او مي‌داد، كفش و كلاه و كت من اضافه شد، اما نديدم برادرم يك كتاب و يا روزنامه‌اي از حقوق اضافه شده‌اش خريداري كرده به خانه بياورد.

    باز بياد می آورم كه بعد از انقلاب، استخدام در وزاتخانه‌ ها يا ممنوع بود و يا كم بود، اما از طرفي ناگهان جمعيت ايران دو برابر شد. لذا دانش آموزان هم دو برابر شدند. نياز شديدي به معلم بود و لازم بود تا در آموزش و پرورش معلم  استخدام کند، ملاك‌ انتخاب معلم هم بيشتر تعهد بود، كه آن موقع لازم هم بود، و بيكاري هم در جامعه فراوان، تنها جايي كه مي‌شد به پناه آن بيايند. آموزش و پرورش مظلوم بود. لذا گروه فراواني از بدحادثه اين جا به پناه آمده بودند. چراكه به نظر آن ها، هم كار معلمی راحت بود!! و هم تا ظهر ادامه داشت وهم كمك‌ خرجي براي همسرشان به خانه مي‌بردند.

    باز يادم مي‌آيد اوائل انقلاب، وقتي كتاب‌هاي درسي تغيير كرد، معلميني كه سال‌ها بود، بارها و بارها كتاب درسي‌‌شان را تدريس كرده بودند ، تمام مطالب کتاب را و حتي پاسخ مسئله‌های آن را از حفظ مي‌دانستند، و صدها بار آن را تدریس کرده بودند، حال کتاب تازه تالیف برای آن ها سخت بود و مي‌بايستي كتاب جديد را مي خواندند و یاد می گرفتند.

    به قول نيما يوشيج: آب در خواب گه مورچگان ريخته بودند، همه در حال خواندن بودند و در زنگ‌هاي تفريح هم در دفتر مدرسه از هم اشکالاتشان را از هم مي‌پرسيدند و گاه گله و شكايتي چه آشکارا و یا نهان، هم از مؤلف كتاب كه مثلاً بلد نبوده!! و یا چرا ما را براي تأليف کتاب دعوت نكرده‌اند!! را با خود زمزمه مي‌كردند.

    در پايان وقت مدرسه، زماني كه بقول ارنست هِمينگوي زنگاه به صدا در مي‌آمدند.

ديده‌ايد چگونه فرزندان ما بلافاصله كيف و كتاب‌هاي خود را كه از قبل آماده كرده بودند و شماره معكوس براي شنيدن صداي زنگ آخر مدرسه را شروع كرده بودند، همچون جنّي كه از بسم‌ا... بترسد، هجوم درب‌خروجي مدرسه مي‌بردند، چرا؟ شايد جان‌هاي ‌شان را از دست من و توي معلم برداشته و براي نجات خود فرار مي‌كردند.

    آيا نحوه برخورد دانش آموزان با كتاب‌هايشان را پس از انجام امتحان پاياني در مدرسه ديده‌ايد، هركدام كه ورقه‌ امتحاني را به ممتحن مي‌دهند، بدون اين كه  بدنبال كتاب درسي‌شان در بيرون به گردند، به منزل مي‌روند، باز بارك ا... به آنان، اما شاگردان ديگري هم هستند كه به سراغ كتابشان رفته و پس از برداشتن، با يك تي‌پا، آنرا به اطراف پرتاب مي‌كنند. اين كتابي كه براي تالیف آن چه سمينارها بر گزارشده و چه كارشناسي‌ها انجام پذیرفته است و برای چاپ زیبای آن چه سرمایه ای صرف شده است. حال می بایست شاگرد با اين كتاب عشق‌بازي كند، ان را به خواند و با آن زندگی کند،  از آن بدش مي‌آيد و تا وقتي كه مي‌بيند براي نگه داشتن آن مجبور نيست به راحتي رهايش مي‌كند، چرا این طور شده است، البته لازم به ذكر است كه همه شاگردان جامعه ما اين گونه نيستند. چرا كه در المپيادهاي علمي، در كشورها، فرزندان ما هستند كه مقام‌ها را كسب مي‌كنند، و باعث افتخار ايران مي‌گردند، اما آيا پس از چند سال ديگر به سراغ آن‌ها رفته‌ايد، تا بدانيد آنها در كجا هستند؟

    معلم كه كتابش، همچون تفنگ يك سرباز، باید در کنارش باشد و با آخرين نوع كتاب‌هاي در خور تخصص اش آشنا باشد، چقدر كتاب مي‌خواند؟

    دكتر شريعتي مي‌گفت فرق معلم با شاگرد اين است كه معلم يك شب زودتر درسش را مي‌خواند.

اگر شاگرد من از من خواسته باشد كه نام چند شاعر زنده را برايش بگويم، آيا می دانم  تا برایش نام ببرم؛ با ضرس قاطع مي‌گويم شاگردان ما از معلمان ما با سوادترند و در شناخت جهان و استفاده از رايانه و ديگر وسايل رسانه‌‌ايي از ما بهتر عمل مي‌كنند. گفته‌هاي جناب دكتر علي احمدي وزير محترم ، همگي واقعيت دارندا. آموزش و پرورش ما به كجا مي‌رود؟ فرزندان ما نتيجه عمل 30 ساله ما هستند، اگر مي خواهيم حاصل كارمان را مشاهده کنیم، در جامعه خودمان به جوانان بنگيريم و آن وقت خودمان را زير سؤال ببريم كه انصافاً براي اين نسل كار شايسته‌اي نكرده‌ايم ، ما براي رشد و شكوفايي خودمان چه كرديم.

                      ذات نايافته از هستي بخش                       كي تواند كه شود هستي بخش

     با عرض پوزش از تمام استادانم و همكاران عزيزم كه مي دانم مشكلات فراواني دارند و سخن من به آن دسته از معلميني بود كه همچون خودم هستند، خداي نكرده اسائه ادب به شأن والاي آن عزيزان نكرده باشم.

به علت طولانی شدن مقاله، بيان ملزومات نوآوري و مقدمات و شرايط ايجاد آن در آموزش و پرورش و تحلیل علل اين نارسايي‌ها را در مقاله بعدي خواهم آورد.

      شرح اين هجران و اين خون جگر                     اين زمان بگذار تا وقت دگر



1- بند 1و2و3از کتاب خلاقیت و نوآوری در استان ها و سازمان ها از دکتر تیمور آقایی فیشانی

۲ این مقاله اول بار درنشریه پژوهشنامه آموزشیُ ویژه نامه شماره ۲۸(بیست و پنجمین اجلاس روسای آموزش و پرورش) مرداد ماه۱۳۸۷ در پژوهشگاه  مطالعات آموزش و پرورشبه چاپ رسید.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:59  توسط فتح اله توحیدلو  | 

وارونه کاوی

    چندي پيش اداره پژوهشی ما یک مدیری داشت که نگو! یک پارچه نمک بود! چه نمکی! اون، همه خوبی هارو با هم داشت. همه ارزش های یک مدیر خوب رو یک جا داشت.انگار در خلقت هم پارتی بازی شده بود، انگار بنا بود یه کسی، یه مدیری، یه مغزی، پا به وجود بگزاره، خلقت هم هماهنگی کرده بود و اون اومده بود به اداره ما!!

   همش لذت مدیریت بود که می چشیدیم، همش راحتی تصمیمات گرفته شده از سوی مدیر بود که می دیدیم و شاد می شدیم و حظ می کردیم، غرق لذت بودیم، چه کیفی دارد این جور مدیر داشتن! همکاران همه کارامد شده بودند،تنبل های اداره هم تو کار کردن و انجام وظایفشان راه افتاده و زرنگ شده بودند. اصلاً همه همین جوری، بی وقفه، مثل ماشین، اتوماتیک وار کارشان را انجام می دادند.کیف رو کیف بود که می بردند، همه به هم لبخند می زدند. دوست داشتند زود صبح بشود ، تا برخیزند به محل کارشان به روند ، وقت رفتن از اداره غصه شان می شد، کجا بروند از این جا بهتر؟ ، چه جوری بروند؟!

    مدیرمون به شخصیت همکاران، بدون توجه به پست هاشان احترام می گذاشت. خودش را کوچک مجموعه می دانست، دست به سینه در خدمت همکاران بود،به زیر مجموعه اش اطمینان و اعتماد خاص داشت. آدم از این همه اعتماد او شرمنده می شد! کار های اداری رو با این که به همه آن ها مسلط بود هیچ کدامش را خودش انجام نمی داد، بلکه انجام همه کار ها را می سپرد به همکارانش. کارهارا بین زیر مجموعه اش با دقت تقسیم می کرد، دهن بین نبود و  هیچ وقت یک طرفه به قاضی نمی رفت، می گفت پشت سر کسی حرف زدن غیبت است! گناه است، ما بناید غیبت کنیم! گناه می شود! با همه نیروهای زیر مجموعه اش صادق بود، حتی در مواقع ضروری هم از حربه دروغ استفاده نمی کرد! همه تهدید ها را فرصت حساب می نمود، شنود تو اتاق های همکارانش نمی گذاشت!!می گفت کسانی که تلفن های همکاران را در اداره گوش می کنند خیلی بدبختند. کارهای بزرگ را به آدم های بزرگ می داد و کارهای کوچک رو به آدم های کوچک! می گفت شنیدم مسؤولی، در اداره ای ، یه آدمی را که اصلاً  استخدام دولت هم نبوده است ، آورده و رییس یک اداره کرده، وای از دست این جور آدم ها که همه کارهاشان وارونه است.اون خیلی خوش بین بود، اصلاً به فکر منفی بافی نبود! یک ریز مثبت می دید و همه چیز را مثبت ارزیابی می کرد.هیچ وقت نشد، مثل مدیرهای بد، سازمان زیر مجموعه خودش را آشفته و نا آرام نگه دارد.یا اشتباهاً خودش را صاحب سازمان بداند، بلکه همیشه خودش را عضوی از سازمان می دانست.علاقه عجیبی به مدیر پروری داشت، می خواست همه مدیران از علم مدیریت روز آگاه گردند، تا در آینده اگر او نبود و یا جایی به مدیر نیاز داشت، همکارانش بتوانند آن جارا اداره کنند. نگران از دست دادن مقام خود نبود، برنامه هایش همه مشخص و سنجیده بود.هیچ وقت نشد به به بینیم ، حتی به فرض، دنبال مقصری  بگردد، می گفت: همه خوبید مگر عکسش ثابت شود.نسبت به بالادست های خود مطیع محض نبود و نسبت به زیر دستهایش هم ، هیچ وقت با تحکم و دیکتاتورانه رفتار نمی کرد.در این مدت مسئولیت اش در اداره ندیدیم کسی را از سازمان طرد کرده باشد یا خدای نکرده کسی راا در اختیار گذاشته باشد.این کار را خیلی بد می دانست و می گفت این جور کارها از آن آدم های حقیر است.از امکانات سازمان به هیچ وجه به نفع خودش استفاده نمی کرد، دراین مورد یادم است روزی می گفت: آقای توحیدلو اگر بنا باشد حتی همین میوه که ارزشی هم ندارد، در اتاق من باشد، باید اول روی میز همه همکاران در اتاق ها یشان قرار به گیرد، بعد از آن، اداره تدارکات به اتاق من هم بیاورد.همه کارهایش اولویت بندی شده بود، از این که می دید بین همکاران سازمانش اتحاد و الفت وجود دارد کیف می کرد!! می گفت  نگران شدن از اتحاد همکاران در سازمان کار مدیران بی لیاقت است.هیچ تصمیمی را عجولانه و غیر کارشناسی شده نمی گرفت.برای مشورت جایگاه خاصی قایل بود که نگو! همیشه به رشد و ترقی نیروهایش فکر می کرد.سلسله مراتب سازمانی را همیشه رعایت می کرد.از افراط و تفریط شدیداً دوری می جست ، برای پیشرفت افراد زیر مجموعه اش همیشه از حربه تشویق استفاده می کرد، این طور نبود که از هر کس خوشش آمد به او یک گروه تشویقی به دهد و یا از کارش تقدیر کتبی نماید، هرگز.خود را به انجام کارهای حاشیه ای مشغول نمی کرد، بیشتر همت خود را معطوف کارهایی می کرد که نقش اصلی سازمان را به دنبال داشت.انتقاد پذیر بود، و مخلص هر انسان منتقد، به همکارانی پاداش می داد که از کارهایش انتقاد می کردند، حتی انتقاد صریح.اگر می دید کارمندی چاپلوسانه تملق می گوید، سریع عصبانی می شد، اصلاً در این طور موارد، کنترل خود را از دست می داد، خودش هم از این نحوه برخورد ناراحت بود!! اما حق داشت، چون چاپلوسی را کار بسیار قبیح می دانست.از کاغذ بازی و بوروکراسی بیزار بود،صحبت کردن ورفتارش با همکاران دقیقاً در شان یک مدیر اداره پژوهشی بود، امنیت شغلی را در نیروهای زیر مجموعه خود به خوبی ایجاد می کرد..هرگز حرف نمی زد، بلکه تا در توان داشت عمل می کرد. انگیزه نیروهایش را برای فعالیت بیشتر در اداره پررنگ و پررنگ تر نگه می داشت، به دنبال روز مرّه گی نبود، همیشه در کارها به دنبال ابتکار بود، انتقام جونبود، اشتباهات خود را می پذیرفت، در کارها هیچ وقت روابط را به ضوابط ترجیح نمی داد.

 

    نوشته به این جا که رسید بغض من ترکید، از خودم دلخورشدم،چرا مدیر ما این همه منفی بود، چرا باید این طور می شد، چرا در اين مدت وقت همه را در اداره پژوهشی تلف كرد و همه کار های آن را  فشل نمود  و همکاران را بی تکلیف و مایوس و دلمرده ساخت و حالا این گونه از اداره پژوهشی می رود، یا می برندش، در چهره همکاران یک حالت خوشحالی نمایان شده است ، چون امروز یک مسؤل جدید را برای اداره مان معرفی کرده اند.ان شاءالله از این به بعد خوشحالی هامان واقعی خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:34  توسط فتح اله توحیدلو  | 

دکتر علی شریعتی، معلم دیروز،امروز،فردا

29خرداد هر سال یاد آور عروج متفکری است که ذهن تاریخی دوستداران اندیشه و اربابان تفکر را معطوف نظریات خود کرده است از بدو مرگ این متفکرتا عصر حاضر تفاسیر و تحلیل ها ی متفاوت و گاه متعارضی از شخصیت فکری و عقیدتی او ارائه داده شده است. 29 خرداد یاد آور درد های عمیق مردی است که با ایمانی بی تاب  و روحی آتشناک و اراده ای استوار به قصد اصلاح و احیای دین و فرهنگ جامعه خود که به مردمش هم به شدت عشق می ورزید، کمر همت بست و پای در عرصه عمل نهاد، عملی که در کلام آتشینش تجلی یافت و دگر گونی فکر و روان انسان ها را نشانه رفت.

    برآنم تا از دکتر علی شریعتی بنویسم. در روزگار جوانی ما، قبل از انقلاب سه واژه بود که هر کدام نماینده شخص خاصّی بود، یکی ( آقا) بود که در نوشته ها و گفته های خود به کار می بردیم، و منظور ما از آن، امام امت (ره) بود و دومی، واژه (مهندس) بود که مربوط به شادروان مهندس مهدی بازرگان می شد و آخرین واژه (دکتر) بود که همیشه منظور، دکترعلی شریعتی بود.

    در روزگار ستم شاهی ، دو گروه از جوانان، بخصوص جوانان دانشگاهی بودند که نمی خواستند غرب زده بمانند و به قول جلال آل احمد هرهری مذهب باشند، به دنبال انتخاب مکتب فکری بودند تا آمال ها و آرزوهای خود را در آن مکتب بیابند، یکی از این دو گروه ، جوانانی بودند که به مکتب اسلام روی آوردند و آن را به عنوان راهنمای عمل در زندگی خود قرار دادند، و گروه دیگر، جوانانی بودند که به مکتب مارکسیسم پناه بردند، به تصوراین که، برنامه عمل در زندگی و نجات را، در آن خواهند یافت.

    جوانان پیرو مکتب مارکسیست از امکانات بیشتری برخوردار بودند، چراکه رژیم شوروی سابق از همه نظر، مخفی و آشکار،گردانندگان اصلی آنان را حمایت می کرد و رژیم شاه هم آنان را از روزنامه ومجله بهرمند می ساخت، مثلاً روز نامه کیهان در آن روز در دست آنان بود.

     آغاز فعالیت های فرهنگی و ایراد سخنرانی های دکتر علی شریعتی در محافل دانشگاهی و حسینیه ارشاد، شور و نشاط غیر قابل وصفی در جوانان مسلمان آن روزگار پدید آورد وآنان را هویت مستقلی  بخشید، به طوری که جوانان متمایل به مارکسیست هم با خواندن کتب دکتر شریعتی به مکتب اسلام روی می آوردند.

زمانی که شریعتی ظهور کرد، دوران عجیبی بود.از سویی استبداد سیاسی سیاه  یک رژیم شاهنشاهی، از سویی تحجر و جمودیت دینی، از سویی استعمار و  وابستگی های اقتصادی و سیاسی شدید و بدنبالش وابستگی های فرهنگی و از سویی یک جریانی که در آن مقطع غرب زدگی نام داشت.وجوّ روشنفکری، در دست روشنفکران مارکسیست و عمدتا، لیبرالیست( نه به معنای امروز آزادی خواه، بلکه به معنای علاقه مندی به ارزشهای سرمایه داری) بود. او در چنین شرایطی ظهور کرد و نور افکنی به زوایای فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی افکند و ملت را به سوی والاترین آرمانی که می شناخت و آن آرمان هویت در پرتو دین بود راهنمایی کرد(زهرا رهنورد)

  اوخود از کودکی هایش این طور می گوید:

    پدرم نخستین سازنده ابعاد روحم، کسی که برای اولین بار، هم هنر فکر کردن را به من آموخت و هم فن، انسان بودن را.طعم آزادی،شرف،پاک دامنی،مناعت، استواری، ایمان و استقلال دل را، بی درنگ پس از آن که مادرم از شیرم گرفت، به کامم ریخت. باز او می گفت:

   پدرم نخستین بار مرا با کتاب هایش رفیق کرد.من از کودکی و از سال های نخستین دبستان، با رفقای پدرم- کتاب هایش-آشناشدم و مانوس. من در کتابخانه او که همه زندگی و خانواده اوست، بزرگ شدم و پروردم.

این بود که به هر کلاسی که وارد شدم، «صد درس» ازهمکلاسانم و «نودو نه درس» ازغالب معلمانم جلو بودم. او بسیارچیز هایی را که باید بعدها در بزرگی و در طول تجربیات و کشمکش ها و کوشش های مداوم سالیان عمر می آموختم،در همان کودکی و آغاز زندگی نوجوانیم ساده و رایگان به من هدیه داد.

  او  در شانزده سالگی، سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم ) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی شد. او دانشسرا را دوست نداشت و می خواست تحصیلات عالی خود را ادامه دهد، امّا پدر تاکید داشت که وارد دانشسرا شود، شاید علت اصلی این اصرارهم وضع اقتصادی خانواده بود.

    در دوران دانشسرا، روزی بین علی و دبیر روان شناسی که مارکسیست بود، بحثی در گرفت و او با دلیل و منطق، نظرات دبیر را رد کرد. اما دبیر که تحمل شنیدن انتقاد را نداشت ،او را « جنگل بان» خطاب کرد.بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشسرا در روز بیستم مهر ماه 1331 در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) استخدام شد. واز روز یازدهم آبان ماه همان سال، در دبستان «کاتب پور» مشهد مشغول تدریس شد. او کتاب مکتب واسطه را در همین زمان نوشت. این کتاب، در واقع مجموعه سخنرانی های او در انخمن اسلامی دانش آموزان و دانشجویان بود.

    شریعتی علاوه بر تدریس در دبستان،« تعلیمات دینی و اخلاق » کلاس های اول تا چهارم « دوره ابتدایی » را نوشت. این کتاب در سال 1335 منتشر و تا چند سال در مدارس ابتدایی تدریس شد.

او بدرستی می دانست تا« جان» تغییر نکند «جهان«نیز تغییر نخواهد کرد. دیری نپایید که دم مسیحایی او  که پس از مرگش، بیش از زندگی اش، تاثیر گذاشت ، به طیف گسترده ای  از جوانان این مرز و بوم  روحی تازه دمید و موجب گشت تا آگاهی و بیداری که نوید بخش شکوفایی و نوزایی فرهنگی جهت تحقق جامعه انسانی توحیدی است، به تدریج جوانه بزند.

    شریعتی بیش از هر کس دیگری در جامعه ما در پی گسترش و تعمیم و تعمیق « اندیشه انتقادی » بود و اندیشه را در « مقدسات » سنتی و مدرن به کار می بست.شریعتی ما را از خود باختگی در برابر غرب و نیز در برابر سنت و گذشته بر خذر می داشت و به خود اندیشی ، باز اندیشی و آفرینش فرا می خواند.

    شریعتی ضرورت جنبش و تحول فکری و فرهنگی را به عنوان پیش شرط و لازمه هر تحول و انقلاب اجتماعی – سیاسی در عمل نشان می داد و به می پیش برد.

    از لحاظ شیوه عمل می توان کار او را زدودن و پیراستن دانست. زدودن دین از آلودگی ها، پیراستن حقایق مذهبی و سنت از خرافات، جدا ساختن حقایق ناب ازعادات و موهومات عوام و سرانجام برکنار ساختن پرده های جهل و غرض و سوداگری و دکان داری و تولیت های احتکاری از چهره کتاب و سنت.

    دکتر شریعتی به عنوان یک جامعه شناس، از زاویه خاص جامعه شناسی به مذ هب نگاه می کند و در کار خود، به تحلیل های جامعه شناختی نظر می کند. این نکته ای بسیار دقیق و حساس است که اول بار، آیت الله طالقانی، در مراسم شهادت مطهری در حسینیه ارشاد، یاد آوری کردند. گفتند که این هردو بزرگوار-شهید مطهری و دکتر شریعتی-برای اعتلای مذهب و برای تصفیه مذهب از خرافات وآلودگی های ناشی از عوام زدگی، کوشش می کردند.ولی دکتر شریعتی از زاویه جامعه شناسی و شهید مطهری از زاویه فلسفه و کلام هر کدام از یک زاویه به مسئله نگاه می کردند(محمد مهدی جعفری)

    جوانان آن روزگار، قبل از دوره شریعتی، کسی را نداشتند،بیشتر شاعران  معروف یا هرهری مذهب بودند، یا سر در آخورمکتب مارکسیسم نهاده بودند. قصه نویس مسلمان ،نه برای جوانان داشتیم ونه برای کودکانمان، صمد بهرنگی ، هانس کیریستین اندرسن ایران شده بود،کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان داشتیم، اما یک کتاب خوب برای کودک مسلمان نداشت، کتاب هایی که برای کودک چاپ می کردند، مملوّ از رگه های مارکسیستی بود، مگر استاد شهید مطهری، به غیر از این دلیل، کتاب داستان راستان را نوشت؟ استاد محمود حکیمی تنها نویسنده کودک مسلمان آن زمان بود. کارگردانان ، نمایشنامه نویسان، رمّان نویسان همه از آن گروه بودند.با آغاز سخنرانی های های شریعتی در حسینیه ارشاد و محافل دانشگاهی ، تحول و حرکت جدید و شور وشیدایی غیر قابل وصف، برای جوانانی که، از همه چیز محروم مانده بودند، ، فراهم شد.آنان خود را یافته بودند و احساس استقلال فکر و داشتن هویت می کردند، با افتخار از متولیان دانشگاهشان، محلی را برای فعالیت های خود در انجمن اسلامی می خواستند،تا فعالیت های سیاسی خود را سامان دهند و هم کتاب خانه اسلامی خودرا راه اندازی نمایند.

    از این تاریخ به بعد بود که در میان جوانان مسلمان، جوانان اهل قلم، هنرمندان، نقاشان ،تاتر نویسان ، نویسندگان کتاب قصه کودک،رومان نویسان و....پا به عرصه حیات اجتماعی ایران گذاردند. اسم آن بزگواران را نمی برم، که اکثراً در قید حیات بوده و هم فرهنگی هستند و همکارمن در آموزش و پرورش ،واز افتخارات ایران.واکثر جوانانی که پس از انقلاب شکوهمند اسلامی به سمت وزارت رسیدند و در اداره این مملکت عهده دار مسئولیت های بزرگ شدند ، شاگردان دکتر شریعتی بودند.

    نسل ما در شریعتی پاسخ های جدی به نیاز های دوران خودش را جستجو می کرد؛چون که شریعتی پایی در سنت داشت و پایی در نوگرایی.نسل دوران ما در شریعتی آرامش می یافت.اما دوران جدید و به ویژه در چند سال اخیر چهره ای از شریعتی مطرح شده که یه بد فهمی شریعتی کمک کرده است.و کسانی که در نسل گذشته با شریعتی آشنا بوده اند، کمی غریب به نظر می رسد. در عین حال باید بدانیم شریعتی مطلق نبود( وچه کسی جز معصومین علیه السلام مطلق است) و هم باید بدانیم:

1-    شریعتی خواهان یک اصلاح ریشه ای و بنیادی در ایران بودند، نه خواهان یک انقلاب سیاسی فوری، او می گفت من هر انقلاب کوتاه مدتی را فاجعه می دانم ، انقلاب قبل از خودآگاهی فاجعه است و ما حتی امتیازات قبل از انقلابمان رااز دست می دهیم و صد سال به عقب برمی گردیم.

    2- شریعتی به دلیل این که سایه مرگ و دستگاه امنیتی رژیم را همواره در پی خود حس می کرد، فرصت زمانی اندکی فراروی خود می دید و به همین لحاظ، وظیفه خود می دانست که هر چه را ضروری می داند به سرعت به مخاطبان تشنه و حریص آن روز باز گوید.از این رو تحرک، پویایی و شتاب از ویژگی های جدا نا پذیرزندگی و اندیشه دکتر شریعتی به شمار می رود.

    3-  شریعتی در عمر کوتاه چهل و چهار ساله خود، حدود چهل اثر پرحجم _نزدیک به 30 هزار صفحه_خلق کرده است. طبیعی است که بر حسب هوش سرشار و استعداد کم نظیر او، همه این آثاراز عمق و پختگی لازم برخوردار نباشند و در لابه لای آنها مطالب سطحی و متناقض کمابیش یافت می شود(احمد زیدابادی)

    این ها نکاتی است که نمی توان آن ها را در آثار شریعتی نادیده گرفت، گو اینکه افراط در بزرگنمایی آن ها شرط ادب و  انصاف نیست.

    امّا نباید فراموش کرد که جامعه ما بازهم به یک شریعتی نیاز دارد،کسی که جامعه اش را بشناسد،درد آن را بداند و نسخه ای که برای درد مردمش می آورد، برآمده از مذهبش، تاریخش،و جامعه اش باشد.

    خداوند روح نا آرام و پر تلاش و رنج دیده او را که غریبانه دور از دیار خویش دیده از جهان فروبست و مظلومانه در غربتی دیگر در دل خاک آرمید،همنشین معصومینی گرداند که  همیشه سعی در شناساندن چهره واقعی آنان داشت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله اول بار در نشریه هفته نامه نگاه آموزش و پرورش،هفته اول تیر ماه ۸۷ به شماره ۳۴۹ چاپ شده است.

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:53  توسط فتح اله توحیدلو  |