تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

آرزوی من برای شرایط انتخاب مدیر

 

     اوائل انقلاب(29 سال پیش) مسئولین ادارات فرهنگی  و مراکز دانشگاهی و پژوهشی کشور ، از سوی عوامل رژیم طاغوت انتخاب و به کار گمارده شده بودند، لذا اندیشه ها وآمال آن مسولین همسو با روح تفکرو آرزوهای مادی وغرب زده رژیم گذشته  بود.

پس از انقلاب ضرورت ایجاب می کرد، مسئولیت های  احرایی مزبور را جوانان مومن، شایسته و فارغ التحصیلان دانشگاهی و انقلابیون مبارز مسلمان مکتبی عهده دار گردند،که افراد استخدامی موجود در ادارات_ اوائل انقلاب _ با این شرایط ،بسیار محدود بودند،وضرورت انقلاب ایجاب می کرد برای اداره نظام ودادن سمت های اجرایی مهم ،از افراد خارج از سیستم اداری  استفاده گردد. البته افراد قلیلی هم بودند که به این سمت ها انتخاب شدند وبه شایستگی و توانمندی ندرخشیدند. یکی از علل تغییر مدیریت ها  در دهه اول انقلاب همین موضوع بود.که  این لازمه دوران گذار بود ،وغیر از این هم چاره ای نبود.

 اکنون 29 سال از انقلاب شکوه منداسلامی ایران می گذرد.وبه احتمال قوی دراین مدت،در درون نظام انسان های شایسته و توانمندی تربیت شده و رشد یافته اند،و می بایست  در اداره امور و مدیریت های مورد نیاز از تجربیات آنان به نحو مطلوبی استفاده گردد..از طرف  دیگر در ادارات فرهنگی و پژوهشی که از وجود افراد دانشگاهی و عضو هیات علمی برخوردارند،و سال ها در آن ادارات خدمت شایسته داشته ،واز توانمندی های بالایی هم بهره مندند،جای آن است که از همان افراد باتجربه برای مدیریت اداراه انتخاب شوند،.وجنانجه، بهر دلیلی، تصمیم بر آن شد تامدیر آن اداره از خارج آن اداره باشد ،عقل حکم می کند،باید کسی کاندید گردد که هم استخدام رسمی باشد و جند سالی  تجربه مدیریتی در ادارات دیگر پزوهشی را به عهده داشته باشد و هم از سابقه علمی  پژوهشی ومدرک تحصیلی  همسو با آن کار را برخوردار باشد.

حال اگر این اتفاق نیفتاد،وبرای اداره  یک پژوهشگاه استثنایی و پژوهشی،که افرادی از آن اداره عضو هیات علمی هستند و افرادی هم باسابقه بالا وتجربیات فراوان در حال خدمت می باشند ،کسی برای مسولیت انتخاب گردید که اصلاًسابقه کار اداری در محیط پژوهشی را ندارد ،جه می گویم ،اصلاًاستخدام دولت نیست،ودر محیط بازار به کسب وکار مشغول است، انتخاب گردید،فاجعه نیست؟من اینجا خدای نکرده قصدم توهین به ارزشهای انسانی و حتی علمی شخص انتخاب شده نیست،اصلاً انسان بسیار والا.حرفم کلی است ، شخص یا اشخاص خاصی را مورد توجه قرار نمی دهم.عدالت برخورداری ازنحوه انتخاب سمت ها_ باشرایط مساوی-در میان همکاران رامی گویم.من می گویم .

بیایید به انسان ها احترام بگذاریم آن ها راقبول داشته باشیم. آن ها را دوست داشته باشیم.مگر ما سخن امام امت را فراموش کرده ایم که می گفت:( همه باهم).چرااین طور نیستیم؟چرا موجب کدورت ها می شویم،چقدر کارمندان خوبی داریم ،وقتی که می بینند.، رییس شان  از سنخ خودشان نیست،سکوت می کنند،از او حرف شنوی دارند،کارهایی  راهم که به عهده شان گذارده اند به خوبی انجام می دهند .چرا؟ چون انقلاب شان را دوست دارندو برای حفظ انقلاب وارزش های سترگ آن، با هر شرایطی که باشد،همیشه همکاری می کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:45  توسط فتح اله توحیدلو  | 

پرورش فردیت از دیدگاه علامه اقبال لاهوری

اشاره:

(1)علامه اقبال لاهوری از چهره های برجسته تاریخ پانصد ساله اخیر فرهنگ اسلامی است که دیدگاههای بدیعی در حوزه تعلیم و تربیت ارائه نموده که می تواند برای مربیان و معلمان آموزنده و سودمند باشد . از آنجا که دکتر محمد بقایی ماکان ، نزدیک به 3 دهه است که به کار اقبال پژوهی اشتغال دارند و حاصل آن مجموعه 24 جلدی ( بازنگری آثاز و افکار اقبال ) مشتمل بر 10000 صفحه است از همین رو در همایش جهانی 2003 لاهور به عنوان اقبال شناس منتخب جهان برنده لوح زرین از رییس جمهور این کشور شدند.گفتگویی با ایشان در خصوص مفهوم تربیت از دیدگاه اقبال که یکی از جنبه های فلسفه تربیتی این فرزانه در حوزه آموزش و پرورش است ، انجام داده ام.

ضمن تشکر از استاد ارجمند که این فرصت را اختیار م گذاشتند،سئوالاتم راآغازمی نمایم

                                   **********************

س- ابتدا اجازه دهید سئوال کنم که مشخص ترین اثر علامه اقبال لاهوری در حوزه تعلیم وتربیت جیست؟

ج- همه آثار اقبال راباید به همین حوزه مربوط دانست که نام های مختلف دارند.اقبال اصولاًکتابی مشخص در این مورد به تحریر درنیاورده  ولّی یکی از دوستان محقق وی مرحوم سیدین  از مجموع نظرات علّامه در خصوص تعلیم وتربیت کتابی تالیف نموده تحت عنوان Iqbal’s Educational Philosophy که من آن را باعنوان «مبانی تربیت فردوجامعه»ترجمه نموده ام .بخش قابل توجهی از این کتاب به موضوع تربیت یا پرورش خودیّت یا فردیّت انسان مربوط می شود.

 

س-بنابراین ضروری است که ابتدا نظر شما را در مورد« فردیت»بپرسم و اینکه چه تعریفی برای آن دارید؟

ج-فردیت به طور عام عبارت است از مجموعه صفات جسمانی و معنوی که موجب تمایز یک فرد از افراد دیگر می شود.یعنی صفاتی که طبیعتی خاص به فرد می دهد.

 

س-آیا می توان گفت فردیت به عبارت دیگر همان شخصیت است؟

ج-گرجه به طور خاص چنین است ،ولّی چون نیک بنگریم میان این دو مفهوم تفاوت وجود دارد.فردیت مجموع صفات به واقع موجود است،حال آن که شخصیت مجموع صفاتی است که می تواند موجود باشد که ممکن است به وجود بیاید یا نیاید.یعنی صفات سازنده شخصیت محتمل الوقوع هستند.به همین حهت فرد در تعریف فلسفی غیر قابل تقسیم است برخلاف جنس که می شودآن را به انواع مختلف تقسیم کرد.در حامعه شناسی ،فرد واحدی است که از تجمع آن ها جامعه به وجود می آید.

 

س-اقبال چه تصوّری از ماهیت فرد دارد و چه نقشی برای آن قائل است؟

ج-برای پاسخ بدین سئوال لازم است ابتدا نظرش را در مورد«خود»یا«فردیت»بدانیم،زیرا تصوری که او از «من»آدمی دارد،پایه اصلی فلسفه اوست که بنای اندیشه اش برآن بنیاد شده است .او دیدگاه خود را در مورد «فرد»اول بار در مثنوی اسرار خودی به صورتی همه فهم ،مردم پسند وموثر ارائه داد وسپس همین اندیشه  به دیگر نوشته ها و آثار شعری او راه یافت،تا آنکه سرانجام  به صورتی علمی وفلسفی  در کتاب« بازسازی اندیشه دینی» مطرح ساخت.البته ناگفته نماند که بخشی از زیر بنای نظرات اقبال  در باب «فرد»از اندیشه های متفکران ایرانی ،بخصوص مولوی،شکل می گیرد.از همین روست که مثنوی یاد شده با این ابیات از غزل معروف مولانا آغاز می شود.

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 زین همرهان سست عناصر دلم گرفت   

 شیر خدا و رستم دستانم آرزوست   

گفتم که یافت می نشود،حسته ایم ما    

 گفت آن که یافت می نشود، آنم آرزوست

 

                     بنابراین می بینید که فردیّت واقعی از نظر وی در کسی است که مرد عمل باشد.

 

س- یعنی متمائل به پراگما تیسم است؟

 ج- متمائل نیست،بلکه فرد آرمانی او یک پراگماتیسم تمام عیار است.او درواقع برای ترویج روح عمل گرائی هما ن قدر در شرق کوشید که پیرس  و جیمز درغرب. در آغاز کتاب بازسازی اندیشه دینی یکی از ارزش ها ی قابل تامل قرآن رادر تاکیدی می بیند که این کتاب آسمانی بر« عمل » می گذارد.او در پیشگفتار این کتاب سخن خود را مفتخرانه چنین آغاز می کند«قرآن کتابی است که در مورد عمل ، بیش از اندیشه تاکید می کند».فردیت پویا اندیشه ئی است که حضور خود را در همه آثارش مدام نشان می دهد.فردیت استوار یا خودی پولادین در ساختار فکری او و در شکل بخشیدن به شخصیت انسان آرمانی او دارای اهمیت بسیار است .به علاوه این موضوعی است که از نظر اقبال بنا به دلائل مختلف روان شناسی،زیست شناسی و تربیتی نیز که در سال های اخیر تاکید خاصی بر این موضوع دارند،قابل تامل است.همچنین گسترش حرکت های توده ای و نیز استبدادی،همراه با مشکلات خاص خود،سبب شدند تا این مسئله اهمیت سیاسی روز افسونی بیابد.بسیاری از حرکت ها و نهضت های جدید سیاسی،صنعتی و علمی سعی کرده اند تا فردیت را در اشخاص از بین ببرند.در نتیجه،متفکران مسائل تربیتی و اجتماعی که در صددحفظ ارزش های فرهنگ بشری و هویت انسانی بوده اند و هستند ناجارند که بر موضوع «فردیت»و برتری آن در زندگی تاکید ورزند.

 

س- این درست،ولی اقبال به عنوان اندیشمندی انسان دوست که آگاه است روح آدمی از امکانات عظیمی برای رشد و تعالی برخوردار است،این مسئله را از چه زوایایی مورد مطالعه قرار داده است؟

ج- طبیعتاً قصدم این بوده که به همین نکته اشاره کنم.به نظر او فردیت –یا در اصطلاح شناسی وی «خودی»-وجودی است واقعی وبسیار با اهمیت که مرکز و اساس حیات بشری است.البته می دانید که برخی ازمکاتب فکری،فلسفی و عرفانی خواسته اندحقیقت «خود»یاself   را نادیده بگیرند و آن را تصوّری محض و بی اهمیت بدانند.

 

س- شکی نیست که برخی مکاتب فلسفی به مقابله با این اندیشه برآمدند و «خودی»رانفی کردند ولی آیا در پهنه عرفان هم چنین بوده است؟

ج - اتفاقاً این آخری با «خود انکاری»یا selfnegation ،فردیت را نفی می کند و آن را جزئی از ذات حق می شمارد.وحدت وجود خود آدمی را نهایتا ًدر خود سرمدی مستحیل می سازد.طرفداران انگلیسی هگل  و نیز پیروان آئین وحدت وجودpantheism  بر این عقیده اندکه آدمی بایدهمچون قطره ای که به دریا می پیوند و هستی خود را به عنوان یک موجود مستقل از دست می دهد،بالاترین هدف و اندیشه اش  این باشد که هویت فردی خود را در وجود مطلق فنا سازد.اقبال چنین تفکراتی را فرضیه های فلسفی  گمراه کننده می نام که خطرات اجتماعی و سیاسی به دنبال خواهد داشت.

از همین رو آن ها را با قاطعیت  طرد می کند.او بشدت بر این باور است که اندیشه نفی« خود» یا مستحیل شدنش  در خود نامتناهی نباید آرمان اخلاقی یا دینی بشر باشد،بلکه آدمی باید در حفظ فردیت ارزشمند خویش که دارای امکانات بی پایان  است بکوشد وبا پرورش نیروی ابتکار و خلاقیت بی نظیرخود،آن را نیرومند سازد.در باز سازی اندیشه می گوید:«پایان جستجوی من به معنای رهائی از محدودیت های فردیت نیست.بلکه به عکس به معنای یافتن تعریف دقیق تری در مورد آن است». او در بحثی راجع به شطح معروف حلّاج «اناالحق» می گوید:«تعبیر درست تجربه وگفته ی همیشه ماندنی اش  در این است که او واقعیت  و جاودانگی خودی انسان را در شخصیتی ژرف تحقق بخشید و با شجاعت به اثبات رسانید.

 

س- آیا اقبال این فردیت یا به تعبیر وی «خودی» را فقط در انسان می جوید؟

 ج - یا همانند بسیاری از فلاسفه که مشخص ترینشان فیخته است برای هر موجودی فردیت و خودی قائل است.

از دیدگاه اقبال فردیت یا خودی را می توان به روشنی در همه موجودات زنده یافت،بنابراین دستیابی به فردیت عمیق تر،نمی تواند تنها به انسان محدود شود،زیرا به عقیده وی «دستگاه موسیقی ی زندگی،آهنگی جز خودی نمی نوازد،نوائی که اندک اندک اوج می گیرد و در بشر به تکامل می رسد». اقبال نیز مانند برگسون  فیلسوف معروف فرانسوی،و نیز بسیاری از زیست شناسان صاحب نام معتقد است که همه موجودات زنده در تلاشند تا به فردیتی کامل تر و پیچیده تر دست یابند.به نظر وی  از آن جا که انسان  دارای نیروی آفرینش است،همین امر سبب می شود تا قدرت خود را  که آزادی و امکانات نا محدودی برایش  فراهم آورده،بسط دهد و شکوفا سازد. این مورد  را در کتابم ،به نام «اقبال و شش فیلسوف غربی»آورده ام.

 

س- یعنی در واقع معیار او برای  ارزیابی واقعیت و حقیقت موجودات زنده بر پایه تشخص و میزان اعتلای خودی یا فردیت آن هاست؟

 ج- دقیقاً چنین است.در منظومه بال جبرئل می گوید:

     هر موجودی  می خواهد به جلوه در آید

     در دل هر ذره ای ذوق اعتلاء وعظمت موج می زند.

     بدون چنین ذوقی ،زندگی مرگ است.اگر خودی به کمال برسد،آدمی خدای گونه میشود.

     نیروی خود،دانه خشخاشی را به کوه بدل می کند.

     و اگر به سستی به گراید،کوه را بدل به دانه خشخاشی می کند.

     فقط خودی است که در این جهان واقعیت دارد.

     باقی همه افسانه و افسون است.

     اقبال کسی را  دارای حیات واقعی میداند که بتواند بگوید«من هستم».و این ادعایی است که هر کسی نمی      تواند به زبان آورد.به عقیده وی  فردیت مراتبی دارد و نمی توان آن را تنها در یک فرد فهم کرد. او در مثنوی اسرار خودی  بار ها به این موضوع اشاره می کند و مفهوم حقیقی  تحوّل و تکامل  نفس را در تلاش برای نائل آمدن به فردیتی  کامل تر و غنی تر می نماید:

          

              قطره جون حرف خودی از بر کند                       هستی بی مایع را گو هر کند

  سبزه چون  تاب دمید از خویش یافت                همت او سینه گلشن  شکافت

              چون زمین بر هستی خود محکم است           ماه،پابند طواف پیهم است

              هستی مهر از زمین محکم تر اس                  پس زمین مسحور جشم خاور است

 

به نظر اقبال از میان مو جودات زنده،انسان به بالاترین سطح فردیت دست یافته و بیش از تمامی مخلوقات از حقیقت خود خبر دارد. او می گو ید«طبیعت خودی آدمی چنان است که  هم در برابر  دیگر« من »ها  مسئول است و هم این که در خود متمرکز  و دارای فردیتی خاص میباشد و همه «من»های غیر از خودرا طرد می کند».این نظری است که با عقیده پیروان وحدت  وجود در باب رابطه ی میان «خود»با« عالم»تفاوت دارد.اقبال برایفردیّت بشری چندان ارزش قائل است و به جاودانگی آن چنان اعتقاد دارد و بر این دو،پای می فشارد که در طرد عقائد پیروان آئین نیروانا و نیز صوفیانی که منتهای آمال«من»بشری را در محو شدن  یا ذوب شدن خود متناهی (وجود مطلق)می بینند و آن رابالاترین سرخوشی و سعادت به شمار می آورند،هیچ تردیدی بخود راه نمی دهد.

 

س- شما نزدیک 25 سال است که به اقبال پژوهی اشتغال دارید و چنانکه خوانده ام چیزی در حدود ده هزار صفحه در باره این اندیشمند تألیف یا ترجمه کردهاید.بنابراین می توانم برای این پرسشم سوالی مطمئندریافت دارم  که چرا اندیشه اقبال یا بهتر بگویم چرا ذکر و فکرش معطوف به فردیت وتاکید بر خودی انسان شد و این همه در شناساندن آن ،در تقویت آن،در باورکردن آن ،در پروراندن آن  در میان اقوام شرق تلاش کرد؟

ج-دلایلش متعدد ایت،به عنوان یک شرقی نگاهی به پیروان خودبیندازید.به هرجا و هر حوزه ئی که بنگرید آکنده از مسائل و مشکلات بسیار است که جملگی حکایت از عقب ماندگی دارد،ما در همه چیزچشم نیازمان به دست غرب است،تا چه رسد به یک فرن پیش که اقبال در آن می زیست.او این واپس ماندن را در ضعف فردیت اقوام شرق می داند.او ریشه این نااستواری و تزلزل فردیت را در افکار صوفیانه منحط که گوشه گیری و انزوا را تعلیم می دهند،در رهبانیت و ترک دنیا،ودر تعالیم بی بنیاد تفکرات عاری از حقیقت اسلام می داند.به همین عتت است که در پانزده هزار بیت شعر حکیمانه اش با اندیشه خود انکاری و رهبانیت دینی می ستیزد که ماحصل آن در کتاب باز سازی اندیشه دینی در اسلام مشهود است.در همین کتاب است که می گوید«قرآن با بیان  ساده ومؤثر خود،فردیت و بی مانندی انسان را مورد تاکید قرار می دهد.......ودر مورد سرنوشت او به عنوان واحدی اززندگی،نظری صریح و فطعی دارد».او کاملاً به این حقیقت واقف است که عقیده مبتنی بر نفی خویشتن فاندیشه ایست که وارد اسلام شده و آن را ملوّث کرده،به اعتقاد او این فکر اساساً با روح اسلام  که آن را«ضد فرهنگ کلاسیک یونان»می نامد،تباین دارد.به نظر وی بنیاد تفکر در قرآن بر تجربه ی علمی است،زیرا بر اساس نظر قرآن«در قلمروی معرفت،خواه علمی یا دینی،اندیشه نمی تواند به طور کلی از تجربه های عینی و ملموس منتزع باشد».اقبال معتقد است که پرورش فردیتی فعال و عمل گرا جز از طریق تماس با جامعهئی فعال و پویا ممکن نیست.نفوذ تدریجی فرهنگ کلاسیک یونان در اندیشه ی اسلامی،جریان بینش حقیقی قرآن را تیره و مکدر ساخت.از همین رو بر افلاتون خرده می گیرد واو را حکیمی می داند«از گروه گوسفندان قدیم»زیرا منکر حیات فعال و هنگامه موجود در جهان واقع شد.اقبال با مطالعه ئی عمیق در علل انحطاط اکثر اقوام شرق و بخصوص مسلمانان در دو قرن گذشته،بر آن شد تا بر عقیده خویش در مورد«خودی» باشدت هرچه تمامتر پایبفشارد.او به این نتیجه رسید که مسبب این سر خوردگی و یاس و از هم گسستن رشته های حیات ملی،نفوذ اندیشه مخرب خودانکاری است.هدفش این بود تا در اندیشه خلق جهشی تازه و کیفیتی پویا پدیدآورد و با تبلیغ نظریه خودی و اثبات آن به عنوان نیرویی با امکانات بی حد مادی،فرهنگی و معنوی در میان دیگر نیروهای جهان ملموسات هدایتشان کند.پرورش این اندیشه در آدمی،خواه سر در اغراض شخصی داشته باشد یا اهداف اجتماعی میتواند او را در رسیدن به خواست های  روز افزونش مدد کند.انسان امانتدار شخصیت مستقلّی است که خودش خواست زیر بار آن باشد.در گلشن راز جدید می گوید:

      چه گویم از «من»و از توش و تابش                کند انّاعرضنا بی نقابش

این «من»که پیوسته در کار ساختن است،منبع و سرچشمه ی بسیاری از نیروها وامکانات بالقوه ئی است که  بدون استفاده باقی مانده اند.پیشرفت و تعالی فردیت منوط است به اینکه فرد،خویشتن را در معرض انواع کشاکش ها و فعالیت های زندگی قرار دهد.چنانچه شخص ازصحنه پیکار حیات قدم واپس نهد نهال فردیتش پژمرده و خشک میشود و استعدادهایش ناشناخته می ماند.اقبال به شاعران نیز تذکر می دهد که حتی لحظه ئی ازپیکار با اندیشه های یأس آمیز و مخدر بازنایستند و در برابر مشکلات زندگی شیون ومویه نکنند

 همچو بلبل ذوق شیون تا کجا                در چمنزاران نشیمن تا کجا

  ای هما از یمن دامت ارجمند                آشیانی ساز بر کوه بلند

آشیانی بر ق و تندر در بری                      از کنام  جرّه بازان برتری 

تا شوی در خورد پیکار حیات                   جسم وجانت سوزد از نار حیات                   

                      

  به این ترتیب در می یابیم که اقبال در آثارش به پرورش فردیتی جسور و بی باک  بسیار اهمیت می دهد و این موضوع  برای او بالاترین هدف اجتماعی و تربیتی محسوب میشود.

سخن پایانی - باتشکر از فرصتی که در اختیارمان قرار دادید.

استاد بقایی :  از ازل تا به ابد فرصت درویشان است.

(1) این گفتگو در شماره 81 اسفند ماه 83 در پژوهشنامه آموزشی پژوهشکده تعلیم و تربیت به چاپ رسیده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:40  توسط فتح اله توحیدلو  | 

کندوکاو در مسائل تربیتی ایران

چرامعلم خوب حکم کیمیادارد؟

     یاد صمدبهرنگی به خیر،جمله بالا ،عنوان فصلی از کتاب« کندوکاو در مسائل تربیتی ایران»اوست.صمد درسال 1317 متولد شد و در سال 1336 درسن 29 سالگی رخت از این جهان برکشید.طول عمر اوکم بود،امّا زندگی ا ش رابه گونه ای انتخاب کردکه از عرض عمر با برکتی برخوردار شد.او معلم روستا بود،خارج از شهر و مرکز و رفاه و برخورداری ،وبا کوله باری ازمطالعه، تجربه،وآگاهی ازمشکلات مادی و فقر فرهنگی مردم وجسور دربیان آن ها.

    کتاب«کندوکاو در مسائل فرهنگی ایران»اولین باربه صورت مقالاتی در مجله،معلم امروز،درتبریزومجله های سپاهان وهفته نامه بامشاددر تهران جاپ شد و سپس محموعه آن مقالات در کتابی با عنوان« کندوکاو درمسائل تربیتی ایران»به بازار نشر آمد.صمد به این آگاهی دست یافته بودکه برای پرداختن به کاری اساسی ،باید ریشه ها راجست.که ریشه، نبود فرهنگی سالم درجامعه است،که باید به چالش گرفته شود.کتاب با جمله ای از برتولدبرشت آغاز می شود :

      آن که حقیقت را نمی داند بی شعور است،امّا آن که حقیقت را می داند وآن را دروغ می نامد،تبه کار است.

 

    عناوین کتاب مزبور به ترتیب زیر است:

- مدخل

- چرا معلم خوب حکم کیمیا دارد؟

- باز رسی فرهنگی و انواع واقسام آن

- تنبیه بدنی

- مشکل کتاب های درسی

- تدریس زبان فارسی در آذربایجان

- روستا و روستازاده

- زیر میکروسکوب

    قسمت هایی ازفصل،چرا معلم خوب حکم کیمیادارد را می آورم:

معلمان جوان اولین تیپا را هنگام استخدام می خورند.گروهی به دورترین نقاط پرت می شوند،چراکه  واسطه ای ونفوذی در کارگزینی نداشته اند،و دسته ای به مکانی نزدیک و مرکز استان هاوپایتخت استقرار می یابند

.

    معلم ها کارشان را با یک نوع اجبار به خاطرنان وبه صورت عادت،درست مثل این که هر روز عادت دارند صبح زود پاشوند بروند سنگک گرمی و پنیری بخرند بیاورند بخورند انجام می دهند.معلم پس از ناشتائی پا می شود سر و وضعش را مرتب می کند می رود به مدرسه.،دفتر حضور و غیاب را امضا می کند.دفتر نمره را می زند زیر بغلش ومی رود به کلاس .ناهار می رود به خانه اش، بعد از ظهر می آید به کلاس،باز خانه مثل یک دستگاه خودکار.اگر یک بعد از ظهر مدرسه تعطیل باشد آقای دبیر یا آموزکار راهش را کج کند از بازار یا خیابان پستان بندی برای زنش بخردوتعطیلش را این گونه بگذراند.

 

    معلم درسش رامثل یک دستگاه خودکارو ماشین وار می گوید.حساب کنی می بینی که بیشتر از هزار بار  نادرشاه را درس گفته وهزارمین درسش  با نخستین آن کوچکترین فرقی ندارد

.

    معلم یعنی حفظ فرمول وار برنامه درسی وتحویل آن به شاگرد.درست مثل رادیاتوریک اتومبیل.کم ترین تحرک در مدرسه دیده نمی شود.اگر هم باشد سطحی وتشریفاتی و زودگذر است و همیشه برای این که رییسی یا مدیر کلی به بازدید خواهد آمد.

 

    نخستین شرط پیشرفت کار تعلیم وتربیت فراهم آوردن آسایش فکری ومادی معلم است.چه از نظر گذران کاروبار زندگی،وچه از نظر این که رییسی داشته باشد که ته و توی کار خود را بداند و از تعلیم وتربیت سر در بیاورد.ازهمان قدم اول که به کلاس من پا گذاشتند،دستگیرم شده است که چقدر از مرحله پرتند.

 

    این آدم ها وقتی به حوزه کارشان می رسند،اولین کارشان جا بجاکردن اثاث اتاقشان است،واغلب نو کردن آن،وگاهی هم عوض کردن محل اداره .بعد که رییس به مبارکی بر مسند ریاست استقرارگرفت،بادن جان دور قاب چین ها، بینی شان بو می شنود و شتابان فرا می رسند برای عرض بندگی واین که:خیلی ببخشید که دیر آمدیم،نمی دانستیم تشریف فرما شده اید!و برای شناساندن این وآن وبرای جاباز کردن برای خود.جسارتاً به حضور مبارک جناب آقای رییس محترم عرض می کنند که رییس قبلی فلان کاره بودوجنابعالی از این حرف ها مبرا هستید واگرآن کار را مقرر بفرمائید بله می شود، اگر فلان را، سر بهمان کار بگمارید، فلان جور میشود،وفلان، بهمان کار است وبهمان، فلانچی.

 

    حا لا اگر رییس آدمی باشد بخود متکی و«خرنشو»،تکلیف خود را می داند،و اگر نباشد،شما طرز رفتار او رابهتر از من می دانید.

 

    دو نوع رییس را برایتان تصویر می کنم:

    رییس هایی هستند که نهاد مردم آزاری ندارند،همین قدر  می خواهند که بی سر و صدا کار ریاست وزندگی شان را بکنند و کاری به کار کسی نداشته باشند،معلم ها هم کاری به کار آن ها نداشته باشند.درست مثل بیمارانی که دوران نقاهت و استراحت را می گذرانند.مثل مگسی که در اتاقی مرطوب و سرد زندانی شده باشد.

 

    رئیس هایی هستند که نهاد مردم آزاری دارند،وسخت ریاست مآب هستندوجاه طلب.می خواهند به هر نحوی که شده ، معلم ها از او حساب ببرند.هر گونه سخنشان را با تحکم می گویند،معلم یعنی یک زیر دست توسری خور.وی حق ندارد نظرش را در باره تعلیم وتربیت بگوید،وگرنه نامه های توهین و اتهام آور دریافت خواهد کرد.

 

    به این ترتیب که بادنجان دور قاب چین ها،بی کاره ها،پرروها،بی سوادها و خودی ها در مر کز، کار ها را صاحب می شوند و بقیّه از یاد می روند.

 

    گروهی برای این معلم می شوند که فقط شغلی داشته باشند و نام بی کار رویشان نباشد.از پرسه زدن در کوچه وخیابان خسته شدهاند.

 

 بسیار دوست داشتم که  از مباحث دیگر این کتاب هم،گوشه هایی بیاورم،اما شما خواننده این سطور را به اصل کتاب ارجاع می دهم،هر چند این کتاب حدود 40 سال پیش نگاشته شده است و چندی  از نقدهای آن برای فرهنگ عقب مانده همان سال هاست وبعضی از آن مشکلات،، دیگر وجود ندارد.

    بی توجهی ها وسهل انگاری هایی در روز گار ما پیش آمده که باز می طلبد آن کتاب  خوانده شود،تا معلمین دردمندوصاحب فکر وجسوراین روزگارهم از سر آگاهی ودردمندی برای احیاء امر تعلیم وتربیت کشور همت کنند و با یاری خداوند قدمی نو بردارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:21  توسط فتح اله توحیدلو  | 

تجربه های معلمی من(5)

             

              علم در خطراست به کلاس برو!

 

 

 مدیر دبیرستان بودم،روزی از اداره تلفن کردند که :بیا اداره! رفتم،گفتند:یکی از دبیران شما درجلسه برگزاری امتحان،ممتحن بوده وبه دانش آموزی پاسخ سئوال را داده (رسانده)است.دیروز پدر دانش آموزبرای اعتراض مراحعه کرده و از دبیر مزبورشکایت نموده است. از من خواست موضوع را بررسی کرده ،صحت وسقم آن رابیابم .

                  پکر به دبیرستان برگشتم ساعت کلاس بود،ودبیران درحال تدریس ،تا پایان زنگ منتظر ماندم .زنگ تفریح  زده شد،معلمین برای رفع خستگی و نوشیدن چای به دفترشان آمدند.به دفتر رفتم، پس از سلام واحوال پرسی وگفتن خسته نباشید به دبیران ،نزد معلم مزبور رفتم و خوش وبش کنان  باهم به دفتر من  آمدیم  قدری از مسائل مدرسه ومشکلات تدریس و دانش آموزان سخن گفتیم، سپس سخن رابه آن روز امتحان و درس ودانش آموزمزبور معطوف نمودم، وبیان داشتم که گویا پاسخ سئوال شما به او صحیح نبوده ،دانش آموز از طریق پدرش ،به اداره شکایت برده است.بیچاره معلم سرخ شد،از او خجالت کشیدم.دوست نداشتم اصلاً علت را برایم بگوید،.نمی خواستم یک معلم این گونه نزد من احساس ضعف نماید.او گفت:منزل این دانش آموز درمحل ماست،پدرش هم درکوچه مامغازه خواربار فروشی دارد و همیشه به من لطف می نماید،هر وقت مراحعه کنم به من شیر وکره می دهد(لازم به ذکر است این واقعه سال های 67 تا70 می باشد،آن موقع ،شیر وکره کمیاب بود)ومن احساس می کردم که باید جوری جبران نمایم.وآن روز امتحان، دانش آموز ازمن سئوال کرد،من که مدرس این درس نبودم به ورقه دانش آموز دیگری نگاه کردم وبه او پاسخ دادم.

                مانده بودم جه بگویم،هم سن او از من بیشتر بود و هم تجربه اش ،.زنگ کلاس خورده بود،به او گفثم:علم در خطر است!به کلاس برو!.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط فتح اله توحیدلو  | 

روشن فکردینی کیست؟

وای بحال ای 

    وای بحال این نسل چهارمی ها،خداوند بدادشان برسد. نسل سومی ها لااقل نسل دومی هارا دیده بودند، این شدند. آن ها چه خواهند شد؟ الله اعلم...

   چه دارم می گویم؟ هنوز سخنم را شروع نکرده، وارد درمقدمه ومتن مطلب  نشده، نتیجه گیری می کنم... ماجماعت نسل دومی ها، منظوراز (ما) که گفتم، آن مای شریعتی نیست که همیشه به مفهوم  روشنفکران جهان سوم معنا می کرد، همین خودمان که پای سخنان شریعتی می نشستیم. و سخنان او را با ولع تمام میخوردیم، می گویم. تفسیر سوره روم اش یادتان هست، آن بحث (پیام امید به روشنفکر مسئول) را میگویم، آن بزرگ قرآن را باز می کرد، خط به خط می خواند و شرح می کرد. شرایط فرهنگی و اجتماعی دنیای زمان پیامبر را مطرح می کرد و آن را در نقشه ای که روی تخته می کشید، امپراطوری رم وایران را نشانمان می داد. شریعتی می گفت: نمی دانم  خداوند این سوره را برای زمان محمد که  سلام خدا بر او و آل او باد فرستاده است، یا برای زمان ما، چیزعجیبی است، چه تیپ هایی هستند، نمی دانم راجع به الان صحبت می کنم یا راجع به قرن هفتم. زنده بودن پیام و کلمه حق را نگاه کنید چیست. آیا هزار و چهارصد سال از این سخن گذشته است؟ آیا این سخنی است که باچند طایفه بدوی مکه گفته می شده یا برای قرن بیستم وتمدن و جهان بینی امروز؟ امروز یک آدم آگاه مگر می تواند فوری تر، زنده تر، درست تر، و دقیق تر و عمیق تر از این سخن بگوید؟ (مجموعه آثار20 –چه بایدکرد-صص45 و46 ).

    مدتی است درشهر من مبحث روشنفکری دینی آسیب شناسی می شود. سمینارها برپا می گردد، روشنفکران دینی داد سخن می دهند. از مرحوم بازرگان نام می برند، از شریعتی بزرگ یاد می کنند، یکی را نسل اولی که در برابر گفتمان مسلط زمان خویش به علم  -به معنای تجربی آن- تکیه داشت و علم رابه صورت عینی، تعقل و خرد انسانی و مایه اعتبار بخشی به عقل می دانست، نسل دوم بیشتردر پی جستجوی نظم ومشیت الهی درعرصه های اجتماعی و سیاسی به جای جهان منظم و فراخوان عمومی برای سامان دهی آرمانی عرصه عمومی بودمی داند. (آیین 9 صفحه ۵)دیگری می گوید: روشنفکری برآمده از مدرنیته است. یعنی جوهر روشنفکری برعقلانیت مابعد کانتی استوار است. آیا روشنفکر دینی حاضر است پروژه خود را درچنین محیط انتقادی پیش ببرد؟ حاضر است جرأت فکر کردن و نقد کردن داشته باشد؟ ممکن است بگوییم روشنفکری دینی در منزل بین سنت و مدرنیته خانه کرده است. این منزل در واقع ایدئولوژی است. اگر گفته شود پروژه روشنفکر دینی، ایدئولوژی سازی است، سوالی که مطرح می شود این است که آیا ایدئولوژی ها درمقابل عقلانیت اتقادی تاب آورده اند؟ جدی ترین ایدئولوژی ها، مثل مارکسیسم هم درمقابل عقلانیت انتقادی تاب نیاورده اند.(آیین 9 صفحات ۶و۷) استاد دیگری از دین مصلحت اندیش، دین معرفت اندیش، دین حداقلی، دین حداکثری، قبض وبسط. و بسیار استادان محترم دیگری که هرکدام ازدیدی روشنفکری دینی را آسیب شناسی کرده اند. و چه مطالب خوبی که گفته اند.

   

    داشتم ازمعلم انقلاب، دکترشریعتی می گفتم، ازتفسیرسوره روم، ازاین که می گفت این قران برای همین امروز نازل شده، می گفت: قران رابازکنید، پیش روی چشم بگذارید، آن رابخوانید. آن روزگار ترجمه های قران به تعداد انگشتان یک دست هم نبود. یادم است قرانی که دکترشریعتی از روی آن، سوره روم را تفسیر می کرد، ترجمه مرحوم سید محمد کاظم معزی بود، دکتر در همان جلسه توصیه کردند کسانی که زبان عربی کم می دانند، بهتراست از این قرآن استفاده نمایند بدلیل این که معنای  فارسی هر لغت درست زیر همان لغت آمده است، لذا استفاده از آن ما را از فرهنگ لغت بی نیازمی کرد. حال به اصل مطلب به پردازم، هر چند می دانم همه عزیزان من هم به این نتیجه رسیده اند:

 

    کدام یک از روشنفکران ما در این سی سال یک کتاب از زندگانی علی علیه السلام  نوشته اند، همچون "مارقین، ناکثین، قاسطین" دکترشریعتی. شاید بگویید آن نوشته شده است. من میگویم با زبان این روزگار و با تحلیل جامعه شناسی زمان فرزندان نسل سوم و بخصوص چهارم این روزگار. کدام یک از شما از فاطمه علیها سلام و خانه گلین او، که بقول دکتر شریعتی، از یک دنیا بزرگتر است، کتاب نوشته اید! اگرهم نوشته شده است که شما عزیزان آن ها را روشنفکر محسوب نمی کنید، دست آقای مهدی شجاعی درد نکند که کشتی پهلو گرفته رانگاشتند، روح دکترسیدجعفرشهیدی شاد که زندگانی فاطمه علیها سلام رانگاشته اند. اگرکتاب های دیگر سیدمهدی شجاعی نبود، ما جلسات مذهبی خود رابا قرائت جه متن های زیبایی، زیباتر می کردیم. آیا تاکنون از زینب، از زبان علی در کام، (به گفته دکترشریعتی) سخن گفته ایم، آیا ازابوذر "مردی از ربذه"، سخن گفته ایم «درشگفتم از کسی که درخانه اش نانی نمی یابد وبا شمشیر آخته اش برمردم نمی شورد». (ازکتاب ابوذر شریعتی) شریعتی درسخنرانی "مذهب علیه مذهب" می گفت: این جمله که مال 14 قرن پیش است اکنون، درقرن 20 ازجملات پوشکین هم موثر تر است. شریعتی می گفت: همان طوری که نیکوس کازانتازاکیس در کتاب مسیح باز مصلوب، آمده است مسیحی ساخته است و آن را باز مصلوب نموده اند، ما هم باید حسینی به سازیم درحقیقت حسینی که  اصل حقیقت قیام او فراموش شده است را احیا کنیم و نام آن را "حسین بازشهید" بگذاریم... شریعتی یک روشنفکر مسلمان بود، جامعه اش را می شناخت، نیاز جامعه اش را درک می کرد و اسلام را عامل درمان مشکلات آن می دانست. او از تمدن و فرهنگ اسلام هم می گفت، او از هنر و عرفان هم می گفت و همه آن ها را هم قبول داشت و همه آن ها را هم مورد لزوم جامعه می دانست. امّا برای هر کدام جایگاه خاصی قائل بود و نمی خواست که یکی فدای دیگری شود. هم بایدتفکر و روح ابوذری درجامعه حاکم باشد، برای حاکم شدن آزادی و برابری، و هم روح جستجوگر و عطشناک علمی ابوعلی لازم است، برای رشد و توسعه علمی کشور، امّا شریعتی، همیشه، آزادی وبرابری را مقدم بر رشد و توسعه می دانست و از این منظر بود که ابوذر را بیش از ابو علی دوست می داشت.

 

     از سخنم نتیجه گیری نمایم، استادان من، با تعریفی که همه شما عزیزان از روشنفکری در مقالات و کتاب های تان آورده اید و تعریف هایی که دکتر شریعتی در سخنرانی های جمع آوری شده در مجموعه آثار20 "جه بایدکرد؟" دارند، شما را نمی توان روشنفکر خواند، روشنفکر که باید دغدغه هایش مردمش باشند، و برای رشد و تعالی آنها پیغمبر گونه عمل نمایند، و مطالبی را برای آنان ارایه نمایند که در زندگی شان به کار آید. يا. بحث های دین حداقلی، دین حداکثری، قبض وبسط تئوریک شریعت، هرمنوتیک، و .............. فقط به درد مباحث دانشگاهی می خورد، آن هم برای دانشمند نمودن آدم ها، نه ابوذر ساختن انسان ها. بیایید همه به قران پناه ببریم، و درمان دردهای خود را در قران جستجو کنیم، قران در میان جوانان ما مهجور مانده است. درمیان خودماهم نیست، خیلی همت کنیم درجلساتی که گرد هم می آییم، تا سخنرانی گوش کنیم، دعای کمیلی هم می خوانیم.

 

    خدایا مارا ببخش، ما مسئولیت های شیعه بودن خود را، به قول آن، تنها روشنفکر دینی، "دکتر علی شریعتی" که کوبیدن او مد روزگار ماشده است، بجای نیاورده ایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 10:45  توسط فتح اله توحیدلو  | 

آشنایی با امیرکبیرومدرسه دارالفنون

مقدمه:

بي‌شك هر ايراني،اگر نام پرآوازه اميركبير را شنيده باشد ،با اندك اندوخته تاريخي مي‌تواند به خاطر آورد كه اين مرد بزرگ در ايجاد تحولات اساسي فرهنگي و سياسي كشور نقش بسزايي داشته است.

از جمله كارهاي مهم اين شخصيت تاريخي، تاسيس دارالفنون است. اين مقاله سعي بر آن دارد تابتواند خوانندگان را از زندگاني امير و هم چنین مدرسه دارالفنون بطور مختصر مطلع گرداند.

محمد تقي معروف به ميرزاتقي خان در سال 1222 هجري در هزاوه از محال فراهان به دنيا آمد، نام پدرش كربلايي محمد قربان و نام مادرش فاطمه يا فاطمه سلطان بوده است.

در دستگاه ميرزا بزرگ فراهاني (قائم‌مقام اول) سمت آشپزباشي داشت. همين شغل را در دستگاه ميرزا ابوالقاسم قائم مقام دوم نيز ادامه داده است. ميرزا تقي خان در دستگاه قائم مقام رشديافت .اگرچه در آغاز خدمت او، در تشكيلات قائم مقام جنبه خانه شاگردي داشته است. اما اين مرحله را به سرعت پشت سر گذارده و مورد توجه خاص قائم مقام قرار گرفته است.

ميرزا ابوالقاسم قائم مقام پرورش و تربيت پسران وليعهد، عباس ميرزا را نيز بر عهده داشت. در كنار آن پسران، ميرزا تقي خان پسر كربلايي قربان نيز از محضر درس و تربیت  آن مرد بزرگ، كسب فيض مي‌كردند. توجه قائم مقام به تربيت ميرزاتقي خان در كنار فرزندان خود ريشه در سنت كهن نظام اجتماعي ايران داشت كه دكتر فريدون آدميت در باب آن در كتاب «اميركبير و ايران» مي‌گويد:

«طبقه خواص و اعيان و توانگران در سرپرستي گما شتگان و وابستگان خود نوعي تعهد و مسئوليت مي‌شنا ختند. خانه زادان را به چشم فرزندي نگاه مي‌كردند و هرگاه در ميانشان اطفال زيركي مي‌يافتند آزادوار به تربيت ‌شان بر مي‌آمدند و آنها را با فرزندان خويش پيش معلم سرخانه به درس خواندن مي‌گما شتندو تبعيض روا نمي‌داشتند.»

ميرزا تقي خان در سال‌هاي 1243 در خدمت دبيري و پس از آن در خدمت استيفا (وصول ماليات و حقوق ديواني) انجام وظيفه کرده  و سپس در سلك منشيان رسمي قائم مقام درآمده است. قائم مقام سمت وزارت نظام را داشته است. سپس ميرزا تقي خان به معاونت او برگزيده مي‌شود و لقب وزير نظام مي‌يابد. به علت قابليت و كفايت سيا سي، مورد توجه خاص مقامات سيا سي حكومت فتحعلي شاه و شخص او قرار مي‌گيرد و به همين اعتبار است كه به سمت «امير نظام» ارتقا مي‌يابد.

ميرزا تقي خان اميركبير از كودكي شخصيتي استوار و مسئوليت‌پذير داشت، صداقت و فساد ناپذيري از ويژگي‌هاي شخصيتي اوست. حرف بی مفرر و فكر بي‌مايه نداشت. كوتاه مي‌گفت و كوتاه مي‌نوشت. طبع صبورورفتاری  متين داشت. او را مظهر وطن پرستي، دادگري و خيرخواهي و به عقيده برخي ، داراي رسالت تاريخي دانسته‌اند.

اهميت تاريخي امير را در سه چيز دانسته‌اند:‌

-            نوآوري در راه نشر فرهنگ و صنعت جديد

-            پا سداري هويت ملي و ا ستقلال سياسي ايران در مقابله با تعرض غربي

-            ا صلاحات سياسي مملكتي و مبارزه با فساداخلاق مدنی

 

تجديد بناي دارالفنون

از سال 1268 قمري (برابر سال 1231 شمسي) از عمر ساختمان دارالفنون 84 سال گذشت، با گذشت زمان و استفاده از بناء به گونه‌اي بود كه كم‌كم ،بنای دارالفنون تغيير و تعمير اساسي را مي‌طلبيد در سال 1305 كه تدين وزير معارف بود، روزي براي بازديد به مدرسه دارالفنون آمد تا از نزديك با كاستي‌هاي مدرسه آشنا شود. دانش‌آموزان دارالفنون كه از درس خواندن در اتاق‌هاي تاريك و مرطوب خسته شده بودند. براي اين كه خواسته خود را به گوش وزير برسانند، يكي از دانش‌آموزان را كه در سخن گفتن زبان‌آور بود به نام نصرت‌اله كا سمي برگزيدند، تا وي سخنگوي آنان باشد. كاسمي با بياني رسا و موثر، درخواست دانش‌آموزان را بيان نمود. لذاتدیّن وزيرمعارف قول مساعد به تعمير بنا داد.

نصرت‌اله كاسمي كه در رشته طب نام‌آور بود، علاوه بر پزشكي، در شعر و ادب نيز رسم و آوازه اي بدست آورد به طوري كه وي وزير را بر آن داشت تا به مهندس وزارتخانه و مسئول كارهاي ساختماني دستور دهد كه مخارج تجديد بناي مدرسه را بر آورد كنند. البته هيچ گاه اين كار در زمان وزارت وي عملي نشد ولي در اوايل سال 1308 در زمان وزارت قره گوزلو دستور تجديد بناي دارالفنون داده شد.

نيكلاي نيويج ماركف مهندس روسي كه به تبعيت ايران در آمده بود، مامور نقشه‌كشي بنا شد. عمارت جديد در روز دوشنبه سوم مهر 1313 مورد بهره برداري قرار گرفت.

 

حياط دارالفنون

مساحت حياط دارالفنون 1015/5594 متر مربع است. اين بنا داراي آبداني بزرگ و هشت بر است كه روزگاري از آب قنات گهرريز استفاده مي‌كرده است. چارسوي حوض باغچه‌هايي است كه با درختان بلند، سترگ و كهن سال و پيچك‌ها و سبزه‌هایی كه از تن درختان بالا رفته‌اند. شايد كمي دقت به طرح باغچه‌ها ذهن را آشفته كند. از بالا پرچم انگليس را مي ماند. نبايد تعجب كرد، مهندس و طراح دارالفنون، ميرزا رضاخان، نقشه دارالفنون را هم شبيه سربازخانه كشيده بود. در حال حاضر حياط مستطيل شكل مدرسه در حصار ساختمان هايي كه از چهار جهت آن را احاطه كرده اند، ديدني است.

اين حياط به وسيله چهار راه رو به راهروهايي راه دارد كه درب كلاس‌هاي مدرسه به آن باز مي‌شوند. پوشش سقف اتاق‌هاي طبقه اول از آهن و آجر استفاده شده است، اما سقف اتاق‌هاي طبقه دوم شيرواني است. زير سقف ها توفال كوب است. بالاي پنجره‌هاي طبقه دوم، درست زير كتيبه خوش نمايي كه زير شيرواني جا گرفته است، روي كاشي هاي فيروزه اي خوش رنگ با خط نستعليق مصراع شعري يا جمله اي از بزرگان و فرزانگان ايران نقش بسته است.

كسي كه در حياط دارالفنون به دقت نگاه كند و كتيبه ها را بخواند با دو آيه از قرآن و چهار بيت از فردوسي و 18 مصراع روبرو مي شود به شرح ذيل :

ـ هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون (سوره 39 آيه 9)

ـ و من يوت الحكمه فقد اوتي خيراً كثيرا ( سوره 20 آيه 269)

1- عقل‌ها را عقل‌ها ياري دهند                             مولوي

2- هر چيز كه در جستن آني، آني                         بابا افضل كاشاني

3- بني‌آدم اعضاي يكديگرند                                  سعدي

4- جهان را همه چون تن خويش دان                      فردوسي

5- ستون خرد برد باري بود.                                  فردوسي

6- به فرهنگ باشد روان تندرست                          فردوسي

7- ز گفتار و كردار برمگذاران                                  فردوسي

8- فرزند خصال خويشتن باش                               نظامي

9- از امروز كاري به فردا ممان                                فردوسي

10- صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند                    حافظ

11- هنر نزد ايرانيان است و بس                            فردوسي

12- از ايران جز آزاده هرگز نخاست                          اسدي طوسي

13- اول انديشه وانگهي گفتار                                سعدي

14- بال و پر مرغ  جان ما همت ماست                     عطار

15- علم و حكمت كمال انسان است                       سنايي

16- مكن بد به كس گر نخواهي به خويش                رودكي

17- كوشا باشيد تا آبادان باشيد                              انو شيروان

18- همه چيز به خرد نيازمند است و خرد به آزمون      اردشير بابكان

 

معلمان اوليه دارالفنون

     سر انجام ،هفت معلم ( شش اتريشي و يك ايتاليايي) به همراه جان داود به ايران آمدند اسامي اين هفت معلم به شرح ذيل است .

1- كاپيتان بارون گومونز (Gumones) : معلم پياده نظام و مشاور امير در امور نظامي

2- نايب  كرزيز (Kerziz) : معلم توپخانه و رياضيات و تاريخ نظامي

3- نايب نميرو (Nemiro) : معلم سواره نظام و مربي سپاه

4- كاپيتان زاتي (Zattie) : معلم رياضيات و مهندس نظام

5- كارنوتا (Carnotta) : معلم معدن شناسي

6- دكتر پولاك Polak : معلم طب و جراحي و داروسازي

7- فوكتي يافكتي، (ايتاليايي است): معلم فيزيك و شيمي و داروسازي

بعداً معلمان ديگري نيز از كشورهاي ديگر به اينها پيوستند از جمله متراتسو ايتاليايي مربي سپاه معلم پياده نظام و فن آرايش لشگر

بوهلر فرانسوي كه بعد از مرگ زاتي معلم رياضيات و نقشه كشي شد .

 

دارالفنون پس از انقلاب جمهوري اسلامي

دارالفنون پس از انقلاب به مركز تربيت معلم تبديل شد، مدتي هم مركز آموزش عالي ضمن خدمت فرهنگيان وزارت آموزش و پرورش بود در تاريخ 25/4/1367 اين بناي تاريخي به شماره 1748 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيد.

در زمان حسين مظفر بهره‌وري از دارالفنون با عنوان گنجينه و مركز اسناد و مدارك وزارت آموزش و پرورش مطرح گرديد و بدنبال آن شوراي معاونان وزارتخانه، مسئوليت پي‌گيري آن را به عهده پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش گذاشتند اكنون با عنوان « گنجينه و مركز اسناد دالفنون» كه زير مجموعه پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش مي‌باشد در بستري ديگر در دو قسمت؛ الف: فرهنگي، پژوهشی ب: مرمت و بازسازي فعاليت‌هاي خود را آغاز نموده است.

لازم به ذكر است، از بدو تاسيس آموزش و پرورش كه در آغاز نام وزارت علوم داشت تا حال 89 نفر ازدانش آموختگان دارالفنون  مقام وزارت رسیده اندکه 28 نفرازآنان وزیر ، معارف، فرهنگ، آموزش و پرورش بوده اندبه شرح ذيل :

1- جعفر قلي خان ( نيرالملك)   وزیرعلوم

2-ابراهیم حکیمی (حکیم الملک) وزير علوم،دارای دکتری طب ازپاریس ،نماینده دوره اول ودوم مجلس شورای ملی

                                               

3- اسداله ميرزا ( شهاب الدوله)                               وزير علوم، وزیرپست وتلگراف

4-مرتضی تقی خان (ممتازالملک)                            وزیرمعارف

5-دكتر اسماعيل مرزبان (امین الملک)                       وزير معارف

6- رضا قلي خان هدايت                                         وزير معارف

7-اسماعیل ممتاز (ممتازالدوله )                              وزیرمعارف ونماینده مجلس در دوره چهارم

8- حسن اسفندياري(محتشم السلطنه)                  وزير معارف

9- دكتر عيسي صديق اعلم                                    وزير فرهنگ

10- سر لشكر علي رياضي                                    وزير فرهنگ

11- دكتر قاسم غني                                             وزيرفرهنگ

12- باقر كاظمي                                                   وزیرفرهنگ

13-غلامحسین رهنما                                           وز ير فرهنگ

14-دکتر سيد علي شايگان                                    وزير فرهنگ

15-  دكتر عبدالحميد زنگنه                                     وزير فرهنگ

16- ميرزا مسعود خان كيهان                                  وزير فرهنگ

17- دكتر شمس الدين جزايري                                وزير فرهنگ

18- حبيب الله آموزگار                                            وزير فرهنگ

19- دكتر كريم سنجابي                                         وزير فرهنگ

20- دكتر مهدي آذر                                               وزير فرهنگ،دکتری طب ،عضوجبهه ملی

21- رضا جعفري                                                   وزير فرهنگ،نماینده مجلس

22- دكتر محمود مهران                                          وزير فرهنگ

23-  دكتر جهانشاه صالح                                       وزير فرهنگ، رییس دانشگاه تهران

24- دكتر پرويز ناتل خانلري                                     وزير فرهنگ،سردبیر مجله سخن

25- دكتر عبدالعلي جهان شاهي                            وزير فرهنگ

26- دكتر هادي هدايتي                                         وزير فرهنگ

27- دكتر محمدرضا عاملي تهراني                           وزير فرهنگ

28- سيد كاظم اكرمي                                           وزير فرهنگ

شرح فعاليت‌هاي كنوني دارالفنون، خود مقاله‌اي جدا مي‌طلبد آمد.

سخن را با شعري از فريدون مشيري در باره امير كبير به پايان مي‌برم.

 

رمیده از عطش سرخ آفتاب كویر

غريب و خسته ،رسيدم به قتلگاه امير

زمان هنوز همان شرمسار بهت زده

زمین،هنوزهمین سخت جان لال شده

جهان هنوز، همه دست بسته تقدیر

هنوز، نفرین می بارد ازدر ودیوار

هنوز نفرت ازپادشاه بدکردار

هنوز وحشت از جانيان آدمخوار !

هنوز لعنت بربانیانان آن تزویر

هنوز دست صنوبربـه استغاثه بلند

هنوز بید پریشیده سرفکنده به زیر

هنوزهمهمه سروهاکه، ای جلاد

مزن ،مکش ،چه کنی؟هان ای پلید شریر

چه گونه تیغ زنی بربرهنه درحمام؟

چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر

هنوز آب به سرخی زندکه در رگ جوی

هنوز،  هنوز،  هنوز

به قطره قطره گلگونه، رنگ میگیرد

ازآن چه گرم چکیداز رگ امیرکبیر

نه خون ،که عشق به آزادی، شرف، انسان،

نه خون، که داروی غم های مردم ایران

نه خون، که جوهر سیال دانش تدبیر

هنوز زاری آب          هنوز ناله باد

هنوز گوش کر آسمان، فسونگر پیر

هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه

برون خرامی، ای آفتاب عالمگیر

نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر!

به اسب و پیل چه نازی؟ که رخ به خون شستند

در این سراچه ماتم، پیاده، شاه، وزیر

چون او دوباره بیاید کسی؟   محال، محال

هزار سال بمانی اگر، چه دیر، چه دیر؟

------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله نوبت اول درپژوهشنامه آموزشی پژوهشگاه آموزش وپرورش،شماره 24 تابستان 85 چاپ شده است .این جا آنرا باویرایش وخلاصه آوردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 6:2  توسط فتح اله توحیدلو  | 

تجربه های معلمی من(4)

پدرت چه اش می آید؟؟؟

معلمی شغل انبیاست.خاطرات به جامانده ازمعلمی تجربه هایی است که در خاطره ها می مانند.با دانش آموزان درکلاس درس بودن هم حسن هایی داردوهم عیوبی. صد البته عیوب آن کمتر از حسن های آن است.مثلاًمی گویند معلم زود رنج می شود.زیرا که ازخصوصیات دانش آموز قهروآشتی هاو زود رنجی های  اوست.

    روزی آقای فریدون جیرانی،کارگردان معروف سینمای ایران رادرخیابان دیدم.با اوقبل از انقلاب در دانشگاه ،دوره لیسانس (کارشناسی امروز)هم کلاس بودم.پس از این که از محل خدمت من مطلع شد،خواست که تجربه ها وخاطرات معلمی خود را بنویسم.،اگرچه این خاطره ،طنز گونه ای است بر خاطرات معلمی واگر چه به اوننوشته ام،امّاشاید شنیدن آن خالی از لطف نباشد.

زنگ کلاس برای استراحت  ده دقیقه ای دانش آموزان زده شده بود،همه سروصدا کنان به طرف حیاط هجوم  می بردند،من در پایین پله هاایستاده ونظاره گرنحوه پایین آمدن دانش آموزان از پلّه ها بودم.معلمان که از پیشم رد می شدند،خسته نباشید می گفتند،از بالای پلّه هاکه بچه ها می آمدند،دیدم دانش آموزی پیراهنی به تن کرده وجملات انگلیسی روی آن نوشته شده است.منتظرماندم دانش آموزبه پایین برسد.وقتی با او روبرو شدم ،گفتم پسرجان پدرت از این لبا سی که پوشیده ای خوشش می آید؟،دانش آموز که تر سیده بودبا ترس گفت نه استاد،سپس به او گفتم ازاین لباس ُُپدرت بدش میآید؟باز گفت نه!(شاید فکر می کرد اگر بگویدبدش می آید،خواهم گفت چراپوشیدهای ) به او گفتم :پدرت ازاین لباس چه اش می آید؟این موقع که معلمان به گفتگوی من ودانش آموزگوش می کردندسریع محل را ترک کردند،من مانده بودم واو.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط فتح اله توحیدلو  |