تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

پیر معارف و پدرمدرسه جدید

                               حاج میرزا حسن رشدیه( 1363-1267 قمری) و (1944-1851 میلادی)

   میرزاحسن فرزند آخوند ملا مهدی تبریزی روز جمعه 5 رمضان1267 قمری(میلادی1851)در تبریز بدنیا آمد،از5سالگی به مکتب خانه های آن زمان رفت و مدت 16 سال از دانش حوزوی بهره گرفت (5 سال مکتب خانه تعلیمات ابتدایی و 11 سال دانش عربی،ادبیات و فقه) و پس از آن در یکی از شهر های تبریز پیشنماز شد.

    میرزا حسن در اثر مطالعه روزنامه های حبل المتین،اختر و ثریا ابه دانش جدید و مدارس جدید علاقه مند شد، وی در کتاب خود به نام(کفایة التعلیم) می نویسد:روزنامه ثریا بسی تاریکی ها را برایم روشن کرد.

    وی با همه وجود حس کرده بودکه باید تغییر در شیوه تعلیم و تربیت به وجود آید،بر آن شد تا به مصر یا به بیروت سفر کند و در دارالمعلمین یکی از این دو شهر با اصول آموزش و پرورش نوآشنا شود.در سال 1298 قمری به دارالمعلمین بیروت وارد شد و به مدت 2 سال اصول تعلیم و تربیت را فرا گرفت و از معلمی که الفبای فرانسه را به شیوه تازه ای درس می داد اصول تعلیم الفبا را یاد گرفت و پس از تطبیق آن با اصول الفبای فارسی شیوه نویی را به وجود آورد که راه را برای یادگیری خواندن و نوشتن بی سوادان ساده می کرد.

    رشدیه در سال 1300 قمری برای تاسیس مدرسه جدید از بیروت به سوی ایران آمد،در راه سفر از مدارسی که در اسلامبول با شیوه  جدید کار می کردند دیدن کرد،شیوه کار آنان را پسندید،اما ایران را به سبب اوضاع اجتماعی آشفته ای که داشت برای این کار مناسب ندید،باچار به ایروان رفت و نخستین مدرسه  رشدیه را برای مسلمانان آنجا به وجود اورد.

    این مدرسه به مدت چهار سال دایر بود،رشدیه با استفاده از تجارب روس ها در تشکیل چنین مدرسه هایی روز به روز به رونق مدرسه خود بیافروزد،تا این که ناصرالدین شاه در بازگشت سفر فرنگ ،مدرسه را دید،رشدیه از پادشاه ایران خواست که به او اجازه تاسیس  مدرسه ای در ایران داده شود،امّا این خواهش وی برآورده نشد و مدرسه وی را نیز منحل و اثاثیه آن هم توقیف گردید. چندی بعد با یاری بعضی از مصلحان به ایران آمد و در تبریز کار خود را آغاز کرد،امّا در روز امتحان رئیس السادات شهر دستور داد مدرسه را ببندند و حکم تکفیر رشدیه صادر شد و وی مهدورالدم اعلام گردید.

    رشدیه ناچار شبانه از تبریز به مشهد گریخت،6 ماه بعد که رئیس السادات وفات یافت دوباره به تبریز آمد و در محلّه بازار،مدرسه را ایجاد کرد.این بار نیز مدرسه را غارت و مدیر آن را تهدید به قتل کردند.باز هم رشدیه از را روسیه  به مشهد رفت و چند ماه بعد باز به تبریز آمد ودر محلّه چرنداب،مدرسه ای را دایر کرد،در این زمان تعداد شاگردان به 370 نفر رسیدند،باز هم مکتب داران که از این کار ناراضی بودند به پدر رشدیه اخطار دادند تا مدرسه را ببندد و مدرسه بسته شد. حکم تکفیر دادند،رشدیه باز به مشهد گریخت و وپس از 6 ماه  مجدداً به تبریز آمد و در محلّه نوبر،مدرسه ای ایجاد کرد، به طور کلّی بسیاری از متشرعان با مدرسه رشدیه  مخالف بودند زیرا آنان برنامه درسی مدارس را نمی پسندیدند، با این همه عده ای مجتهدان علم و فرهنگ دوست از وی حمایت کردند،مانند حاج میرزا جوادآقای مجتهد و حاج میرزاهادی نجم آبادی و بسیاری از شخصیت های اجتماعی دیگر مانند امیر نظام و امین الدوله وی را حمایت کردند ولی دشمنی عین الدوله با رشدیه باعث شد که وی را به کلات تبعید کنند.این دشمنان ( اتابک و عین الدوله) معتقد بودند اگر رشدیه را به حال خود بگذارند الفبا را تغییر خواهد داد،روزنامه نویس هم که شده است و گناه روزنامه نویسی کمتر از گناه  مدرسه تاسیس کردن نیست. بعضی اوغات هم در خانه و مدرسه بعضی ها را دور خود جمع می کند و به بهانه این جرم ها بود که وی را به کلات خراسان تبعید کردند.

    رشدیه پس از 9 سال که آزادی خواهان قدرت یافتند و فرمان مشروطیت صادر شد به شهر باز گشت  و کار خود را ادامه داد

    نوآوری های رشدیه را می توان این گونه خلاصه کرد:

    1-دگرگونی در شیوه آموزشی

زیرا تا قبل از رشدیه یکی از کارهای سخت، آموزش خواندن و نوشتن بود.شمس الدین رشدیه فرزند وی که خود 5 سال به امر آموزش مشغول بود از قول پدرش می نویسد:

(روزی از پدر شادروانم  شنیدم که می فرمود:خدمت بزرگ من تاسیس مدرسه در ایران نیست،اگر من این کار را نمی کردم، دیر یا زود دیگری این کار را می کرد ،خدمت ذی قیمت من  ایجاد الفبای صوتی است که راه آموزش را سهل وآ سان کرده است و نوآموزان بی گناه را از آن کوره راه ها و عذاب ها خلاص کرده است.  با این اصول که کودن ترین اطفال در 60 روز نوشتن و خواندن را می آموزند.)

 

   2-نکته دیگر این که رشدیه در آن توجه نمود،درک مطلب دانش آموزان بود،زیرا تا پیش از آن اطفال مطالب را طوطی وار حفظ می کردند و همچنین دگرگونی در محتوای کتاب های درسی بود.،این مطالب از دو نظر قابل توجه است:

    الف-سادگی نسبی مطالب

    ب-پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی

    3-تنضیم برنامه درسی نیز از ابتکارات وی می باشد،او برای هر ساعت درس،درسی مخصوص را پیش بینی کرده بود.

    4- امتحان(ارزشیابی) تحصیلی و از همه مهمتر تنظیم نظام نامه برای مدرسه بود که نشان می دهد مدرسه از نظم خاصّی باید بر خوردار باشد.

    بهر حال این پیر معارف و پدر مدرسه جدید هنگامی که در صف اتوبوس ایستاده بود،اتوبوس به طرف او می آید،وی در جوی آب می افتد و ران او می شکند،قلم پایش خورد می شود ودر اثر همین بیماری جهان هستی را به درود می گوید.یادش گرامی باد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله در شماره ۳۴۰ هفته نامه نگاه وزارت آموزش و پرورش، در هفته چهارم فروردین ماه سال ۱۳۸۷ چاپ شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط فتح اله توحیدلو  | 

فریدون آدمیت و مورخان تاریخ

فریدون آدمیت در آغاز سال جدید رخت از این جهان بر بست.آدمیت دانش آموخته دارالفنون بود.همچون بسیار بزرگان دیگری که از این مدرسه برآمدند و در خدمت این مرز و بوم تلاش مجدانه نمودند.یادش گرامی باد.

دارالفنون را از زمان دانش آموزی ام می شناسم،با تمام خاطرات خوب و استادان فرهیخته اش.دست روزگار بار دیگرمرا و کار مرابه دارالفنون کشاند،آن جا نگارش کتاب« تاریخ شفاهی دارالفنون »را آغاز کردم.می‌بایستی دانش آموختگان دارالفنون را شناسایی می کردم و  از آنان خاطرات تحصیل شان ،استادان شان،فعالیت های علمی وسیاسی شان،از نحوه شکل گیری شخصیت شان،و.....می پرسیدم وحاصل آن همه آموخته های خوب و  تجربه ها موفق را در کتاب تاریخ شفاهی دارالفنون گرد می آوردم.یکی از آن بزرگان آدمیت  بود ،به سراغش رفتم موفق به دیدارش نشدم،از استادعلی دهباشی درخواست کردم تا امکان ملاقات مرا با ایشان فراهم نماید، پس از مدتی ایشان بیان کردند به دلیل ضعف جسمی وبیماری اجازه ملاقات ومصاحبه نمی دهند و بالاخره این دیدار میسر نشد.

آدمیت مورخ بود،کتاب های تاریخی او در نوع خودش همه بی بدیل هستند.من که مدتی است در باره دارالفنون وامیر کبیر مطالعه می کنم به خوبی و فاخری کتاب« امیر کبیر وایران» او کتابی وحود ندارد و کتاب های تالیف یافته در این مورد هم،از آن کتاب بهره های فروان برده اند.

لازم می بینم از استاد مورخ دیگری هم یاد کنم ،دکتر عبدالحسن زرین کوب ،یاد او هم گرامی باد،کتاب خوبی دارند با نام « تاریخ در ترارو » در صفحه10 کتاب آمده است:

( در یونان قدیم، مردم به هردوت پول می‌داده اند تا او را به ستایش گذشته خویش وا دارند .شاید این کار شبیه به پذیرایی ها و هدیه‌هایی باشد  که امروز پاره ای دولتهای جهان گه گاه نثار خبر نگاران می کنند. امّا این بهره ای ست  که مورخ در ازای عدول از حقیقت می یابد.به علاوه بسیاری از مورخان از کار خویش به کلی بی بهره بوده‌اند. ابوالفضل بیهقی که حتی غیر از مورخ بودن یک چند نیز دبیر دیوان رسائل سلطان غزنوی بود،در آخر عمر به زندان افتاد - به خاطر مهر یک زن – ابواسحاق‌صابی، مورخ دیالمه هم محنت زندان را آزمود امّا در همان زندان نیزخود را مجبور می دید که برای رهایی از بند عضدالدوله‌دیلمی،بر خلاف حقیقت ، تاریخ بنویسد.کالیس تنس مورخ اسکندر هم که نزد خود می پنداشت نام اسکندر فقط به طفیل تاریخ او زنده خواهد ماند بهره ای که از تاریخ برد کشته شدن بر دست جلاد بی امان بود،و اخباری نادرست و مجعول که بعد ها بنام او برساخته شد.بسیاری از مورخان اگر آسایشی داشته‌اند بخاطر آن بوده است که گذشته از عنوان مورخ در دستگاه فرمانروایان  روزگار خویش  عنوان ها ی دیگر داشته‌اند.چنانچه بلاذری معروف در نزد متوکل خلیفه  عنوان ندیم داشت و ابوعلی مسکویه  در درگاه  آل بویه  کتابداری می کرد و عطاملک جوینی،عبدالله وصاف، و حمدالله مستوفی نیز در دستگاه مغول وظایف اداری بر عهده داشتند. بهره ای که دارندگان این عنوان ها از کار خویش می بردند بیشتر بخاطر چیزهایی بود که در تاریخ نمی نوشتند.یا حقیقت آن هارا  دیگر گونه جلوه می دادند.(

راستی آیا مورخ می تواند در نوشتن تاریخ بی طرف باشد.می گویم هرگز!هیچ مورخی نمی‌تواند بی طرف باشد.هر مورخی نسبت به آموخته های گذشته‌اش‌، علایق انتخاب کرده در زندگی‌اش، استادانش و نحوه جهان بینی اش وقایع  و حوادث رخ داده جامعه اش را می بیند و از آن زاویه تحلیل کرده وآن را می نگارد،و نمی‌تواند غیر این هم  بنگارد.چرا راه دور برویم همین کتابهایی که در تاریخ معاصر ما نوشته شده است را ببینید، کتاب« تاریخ سی ساله » بیزن‌جزنی،چون ایشان مارکسیست بود،در کتابش هیچ یادی از دلاوران مسلمان ندارد،او فکر می کرد فقط مارکسیست است که می تواند تاریخ ساز باشد،کتاب« انقلاب اسلامی و ریشه های آن» را از آقای عمید زنجانی ملاحظه کنید،منظورم چاپ اول وحتی چاپ بعدی که خلاصه شد می باشد،چون نویسنده‌اش  روحانی است ،وقتی می خواهد از امیر کبیر هم یادی کند بعضی کار های او را خیانت می‌بیند و به‌سختی از اصلاحات او سخن می گوید.یااینکه از دکتر علی شریعتی یادی نکرده است ،گویا چنین شخصی اصلاً وجود خارجی نداشته است ،ازچریک های فدایی و محاهدین خلق یاد شده است از او هرگز!! یا کتاب «تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران »از سرهنگ غلام‌رضا‌نجاتی را ملاحظه نمایید آن جا که می خواهد از شادروان دکتر علی شریعتی یادی کند یک فصل بزرگ از کتابش را به او اختصاص می دهد حال کتاب دو جلدی دکتر جلال‌الدین مدنی ،به نام «تاریخ سیاسی معاصر ایران »را ببینید و همین موارد را آن جا جستجو کنید و  تفاوت ها را ببینید،حتی نحوه تحلیل وقایع را دقت کنید،کتاب تاریخ سوم دبیرستان را مد نظر قرار دهید،چاپ های مختلف آن را  از اول انقلاب  تا کنون.در یک چاپ می بینی  از کسی خوب یاد شده است و از فرد دیگری بد،در چاپ بعد می‌ینی قضیه عکس شده است.آن فرد خوب ،بد شده است و آن بد خوب گشته است.

یاد جلال آل احمد  به خیر که می گفت :استادم به ما می گفت که تاریخ هر دوره را باید 200 سال بعد خواند.ویا دکتر شریعتی گاه از فردوسی،از آن حکیم بزرگ گله می‌کرد که فردوسی همه‌اش از شاهان یاد کرده و فقط یک جا از ما گفته،آن جایی که به کاوه می رسد تازه آن را هم به پایان نمی‌برد.

در پایان  یاد شعری از اخوان ثالث افتادم:

این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ 

تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
 با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بنان درفشانش، کلک شیرین سلک می‌لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می‌خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ،ما با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کَرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست این چنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این  ای عموی مهربان ، تاریخ
 پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
 از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست  

نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست  

وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
.

 

یاد و نام همه کسانی که در این نوشته به نوعی آمده است گرامی باد.                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:30  توسط فتح اله توحیدلو  | 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

    

    تعطیلات تمام شد،بیکاری پنهان همکاران هم در ادارات خوشبختانه شروع شد،اکثرآً بین ساعت هشت تا هشت وبیست دقیقه میآییم، وقت آمدن، نان بربری و شاید لواشی به همراه خامهای و کرهای و پنیری میخریم وبا نام خدا اتاقمان را باز می کنیم.الحمدالله که محبت هم داریم، دوستان همخور را از طبقات مختلف  تلفنی صدا می زنیم -یکی دو نفر از طبقه خودمان  و یکی دونفر هم  از طبفات دیگر- دعوت می‌کنیم. لازم به ذکر است من که امروز و دیروز دعوت شده‌ام و صبحانه نوش‌جان کرده‌ام، واجب است فردا وقت آمدن به اداره وسائل صبحانه را تهیه کرده و در اتاق خودم آنان را جهت میل صبحانه دعوت کنم .در زمان میل صبحانه به گفتگو می‌پردازیم، تعریف از خودمان می‌کنیم از برنامه سریال دیشب حرف می‌زنیم،به به ،به به ،درباره همکارانی که دل خوشی از آنان نداریم حرف می‌زنیم، اگر پا داد و وفت شد«اگر کارهای اداریمان مشابه بود» در مورد کارهایی که امروز انجام خواهیم داد می‌گوییم. پس از سه ربع از هم خداحافظی کرده به محل کارمان می‌رویم و به انجام مسئولیتهایی که داریم، مسولانه می‌پردازیم. خدا را شکر که در حرفهایی که می‌زنیم، هیچ وقت به یاد کتابی که جدیدا ًخواندهایم نمیافتیم تا از آن کتاب هم یادی کنیم و از مطا لب جدیدی که یاد گرفته‌ایم  جهت اطلاع دوستان بگوییم .کارها شروع می شود.

     راستی چندی است که از بعضی دوستان بی‌اطلاع هستیم، در خانه‌مان که فرصت تماس پیدا نشده، لذا حتماً باید صله‌رحمی کنیم و تلفنی به آنان بزنیم و از حالشان جویا شویم، البته تلفن به منزل خود زدن و از حال اهل و عیال هم پرسیدن ثواب دارد و هم باید بدانیم وقت خانه آمدن چه باید بخریم، چه در یخچال کم داریم؟ چه در آشپزخانه نداریم؟ همه را از عیال می‌پرسیم. ما مگر نباید مرد خوبی هم در خانه باشیم ؟

     راستی چای نباشد دق می‌کنیم، چای باید همیشه روی میز مبارکمان باشد، اگر مستخدم بیچاره نبود، مثلاً همکاری او را جهت خرید به بیرون از اداره فرستاده، یا نامه‌ای به او داده که به اتاق دیگری ببرد. خوب ما که نباید این قدر بی‌رحم باشیم، پش انسانیت  مگر مرده، مگر خودمان چلاقیم با شهامت بر می‌خیزیم و بی‌باکانه به آبدار خانه می‌رویم و با شجاعت هر چه تمام‌تر و حتی تمیزتر از آبدارچی، چای دبش لب سوز و لب دوز را می‌ریزیم و به اتاقمان پیروزمندانه  آورده، جهت میل، آن را روی میز مبارکمان می‌گذاریم. و شروع به انجام وظایف محوله خود مسئولانه می‌پردازیم.

    وقتی دیدیم دلمان ضعف می‌رود ،به ساعت نگاه می‌کنیم، ساعتی که بدست مبارکمان بسته‌ایم به چه کار می‌آید؟ مگر نباید بدانیم وقت ناهار کی است؟ از ساعت، وقت ناهار  دانسته می‌شود، الان ساعت دوازده است. ای دادبیداد وقت ناهار است. امروز ناهار چیست؟ نمی‌دانم، خوب تلفن بزن، بپرس. تلفن که داری، پس تلفن به چه درد می‌خورد.الان ضعف مرا گرفته، کاش تا آوردن ناهار، بیسکویتی داشتم. دلم به کار نمی‌رود، این دل چه می‌کند! حال ناهار خوردیم، چقدر چای بعد از ناهار می‌چسبد!!!!

خدایا ما را وجدان کاری عطا نما و به ما توفیق انحام درست و کامل مسئولیت‌های خود را نصیبمان گردان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:57  توسط فتح اله توحیدلو  | 

نیمه پنهان آموزش و پرورش رسمی

    کتاب نیمه پنهان آموزش و پرورش رسمی تالیف همکار فرهیخته ام آفای دکتر عبدالعظیم کریمی است.چاپ اول این کتاب در سال 1382به وسیله انتشارات عابد به زیور طبع آراسته شده است.

     کتاب با این بیت از شیخ بهایی آغاز می شود:

      علم رسمی سر به سر قیل است و قال          نه از او کیفیتی حاصل نه حال

    در پیش گفتار کتاب آمده است،همان گونه که از عنوان آن بر می آید،کتاب ناظر بر نگاهی نقد گونه و آسیب شناسانه ودر عین حال طنزگونه به فراسوی کارکرد آموزش و پرورش رسمی و آگاهی از واژگان ،اصطلاحات و مفاهیمی است که امروزه ،در پهنه و گستره ی نظام های رسمی  به کار گرفته می شودو از نظر معنادچارتغییر،تحریف،جابجایی و بعضاً واژگونی شده اند.از این رو مربیان را نسبت به پیامدهای واقعی ومحصول مستقیم و غیر مستقیم این گونه آموزش ها آشنا می سازد.

    کتاب چهار فصل دارد که من در این پست بیشتر از فصل دوم آن بهره برده ام و خوانندگانم رابه مطالعه تمام کتاب  ارجاع می دهم.کاش فرصتی برایم دست می داد تا می توانستم دیگرآثارمفید ایشان را معرفی واز خصوصیات اخلاقی  نامبرده هم مطالبی می نگاشتم.

                                                        ************

 

     پایان سال تحصیلی،آغاز ملاقات با «تفکر»و آغاز سال تحصیلی،پایان حیات «تعقل»است.

 

    دانش آموز نبودن مطمئن ترین و سهل الوصول ترین راه برای هنرمند شدن و دانشمند شدن است.

 

    هنرتعلیم و تربیت رسمی،اخته کردن ذهن تولیدگر و تخته کردن خلاقیت بارور دانش آموزان است،این یگانه هنری است که آموزش و پرورش به خوبی به آن دست یافته است.

 

    هنر مدارس امروز این است که دانش آموزان را از آنچه که می توانند بشوند،باز دارد،تا چیزی بشوند که نمی توانند و یا چیزی شوند که نمی خواهند!

 

    همچنان که شکست ها سکّوی موفقیت اند،سئوالهای دانش آموزان گنج های دانش آموزان هستند،امّا مدارس در اغلب اوغات در شکستن این سکّوها ومدفون کردن این گنج ها مهارت کاملی دارند.

 

    نظام آموزش کنونی به ما می آموزد که چگونه می توان کتاب نخواند و فکر نکرد،این آموزش از طریق آموزش بیش از حد و مصرّانه جزوات درسی و آموزشی و بکارگیری روش های نادرست تدریس انجام می گیرد.

 

    حقیقت وجودی و سیمای فطرت آدمی آنگاه نمایان می شود که از زنگار تحصیل مدرسه ای و علم رسمی و قیل و قال بیرونی آزاد شده باشد.

 

    ایجاد ناتوانی،ناموزونی،بی تفاوتی،بی هویتی وبی علاقگی به درس و تحصیل در دانش آموزان،نه یک«واقیت »بلکه  یک «هدف پنهان» برای نظام های آموزشی است.

 

    در نظام های آموزشی،تمرکز اصلی روی انتقال اندیشه دیگران به دانش آموزان است و نه اندیشه سازی و اندیشه ورزی خود دانش آموزان.

 

    کسی که خوب درس می خواند بعید است خوب فکر کند.

 

    دانش آموزی که زودتر از سنّ مقرر به مدرسه می رود،دیر تر از همسالانش خارج می شود.

 

    مدرسه میزبان ذهن های مرده و افکار سوخته است.

 

    تصادف محض است اگر موفق های مدرسه،موفق های جامعه باشند.

 

    آن کس که به انسان ها آموزش مهارت های زندگی کاذبی را می دهد،در حقیقت به آنها مهارت مردن واقعی را می آموزد.

 

    بزرکترین کامیابی های دانش آموزی،لذت بردن از ایّام جدایی از مدرسه است.

 

    دانش آموز در مدرسه «خوب » است و در بیرون از مدرسه«بیدار»

 

    عزیزترین دانش آموزان در نزد ناظم ها،آنهایی هستند که مرده اند!

 

    دهان معلم جنازه کلمات را حمل می کند و گوش دانش آموز تابوت ان ها را.

 

    دانش آموزی که نمی تواند گاه گاهی مردود یا تجدید شود،چیزی از خلاقیت وشهامت خود را کم دارد.

 

    مدرسه قبرستان عشق به تحصیل است.

 

    آموزش کودکان مثل پر کردن یک ظرف نیست،بلکه مثل روشن کردن یک شعله است.اما آنچه که در مدارس می گذرد صرفاً در حدّ پر کردن ذهن هاست.

 

    دانش آموز تا قبل از رفتن به مدرسه عشق به دانستن دارد،امّا بعد از مدتی که از تحصیل در مدرسه گذشت ،عشق به فرار از دانستن،همه وجود او را در بر میگیرد.

 

    درگذشته تصوّر می شد که ثروت  بهتر از علم است،امّا امروز کاری کرده اند که این تصوّر به یقین تبدیل شده است.

 

    فرق بین معلمان آموزش دیده و آموزش ندیده در این است که خطر آسیب رسانی به ذهن دانش آموزان در گروه اول بسیار بیشتر از کروه دوم است.

 

    در یک نظام آموزشی وقتی هیج کاری نمی کنی،بیشترین خدمت را انجام می دهی.

 

    اگر از تاریکی جهل می ترسید،هرگز به سراغ تحصیل رسمی نروید.

 

    جملات دیگران:

    اگر حرف زدن رانیز مانند سایر درس ها ی مدرسه ای به کودک درس می دادیم،آن ها هرگز زبان باز نمی کردند و برای همیشه لال باقی می ماندند.                                          ویلیام هول         

 

    من سعی می کنم مدرسه رفتن مزاحم تحصیلاتم نشود.         مارک تواین

 

    این شاگردان متوسط هستند که حهان را تغییر داده اند،نه شاگردان زرنگ.        هانری ترومن

 

    هرگاه در مدرسه ای« باز» می شود،در  تعلیم وتربیت «بسته» می شود.     ایوان ایلیچ

 

    هر گاه چیزی را به کودک آموزش می دهیم،مانع شده ایم تا او شخصاً آن را کشف کند.    ژان پیاژه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط فتح اله توحیدلو  |