تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

تقدیم به همه معلمینم

             به مناسبت برگزاری نمایشگاه کتاب

      آغاز به کار بیست و یکمین نمایشگاه کتاب تهران برای اهالی کتاب و اهل قلم ومعلمین دردمند و افراد کتاب خوان، حال و هوای دیگری دارد. آنان در برنامه های کاری خود، زمانی را هم برای دیدار از نمایشگاه منظور می کنند، گویا گم شده ای دارند و به دنبال یافتن آن می کو شند،که شاید فرصت هم اندک است و انبوه جمعیت علاقمند به کتاب در قرفه های ناشرین، مانع جستجوی مطلوب آنان می گردند.

    چرا باید کتاب خواند؟ چه چیز را باید دانست؟ نقش و تأثیرکتاب در زندگانی ما چه می باشد؟ آیا کسانی که کتاب نخوانده اند و شاید علاقه ای هم به آن ندارند، در نحوه زندگانی خود با دیگرانی که کتاب خوان هستند، تفاوتی است؟

    جواب سئوال من آن قدر بدیهی است که ، اصل سئوال من را زیر سئوال می برد! مگر آن کسانی که در این روزگار از کتاب بهره نمی برند و فرصتی را برای مطالعه آن نمی گذارند، فکر نمی کنند؟ و برای آگاهی مورد لزوم خود در زندگانی راه های دیگری نمی جویند؟ آیا همین تعاملات انسان ها با هم، همین زمانی را که برای تماشای برنامه ها و سریال های  رنگ به رنگ تلویزیون و فیلم های سینما صرف می کنند و در مراسم  و جشن های دوستانه و فامیلی شرکت می نمایند، رشد فکری و آگاهی اجتماعی  و شناخت پیرامونی، برای آنان حاصل نمی شود؟ آیا جامعه نمی تواند دانشکده های ما باشد؟ آیا تجربه هایی که از محیط و اجتماع به دست می آوریم ، تاثیر نخواندن کتاب را بر ما جبران نمی کند؟ این هم سئوالی است، و باید به دنبال پاسخ آن بود.

    از طرف دیگر، اصلاً ما بخوانیم و آموخته ها ی خود را از مطالب کتاب افزایش دهیم و بشویم یک کتاب مجسم! آیا می توانیم مشکلات اقتصادی و معیشتی خود را مرتفع نما ییم؟ آیا در بازار بین یک کتاب خوان دانا و یک فرد معمولي نخوانده کتاب، تفاوتی هست؟ آیا سرمایه داران محترم و مغازه داران ارجمند تفاوتی بین این دو قشر قائل هستند؟ شاید فرق دیگر هم باشد، اهالی کتاب خوان و نویسنده در تهیه ارزاق معمولی برای گذران زندگیشان درمانده اند و آن دیگری برخوردار از آرزوهایش.

    راستی تیراژ کتاب های نشر یافته در جامعه ما چه میزان است؟ اگر سری به بازار کتاب و کتاب فروشی ها بزنیم و کتاب هایی را که نشر می یابند ملاحظه کنیم، می بینیم، اگر کتاب چاپ شده، کتاب درسی و دانشگاهی  باشد، یعنی دانشجو برای نمره آوردن درسش مجبور به تهیه آن باشد، می توان تیراژ آن را تا 4000 نسخه مشاهده کرد، امّا چنانجه کتاب درسی نباشد، مثلاً از نوع کتاب های اجتماعی باشد، اگر مولف آن هم معروف وشناخته شده باشند تیراژ آن تا میزان 2000نسخه وغیر از آن 1000 نسخه یا 1500 نسخه را شاهدیم.

    جمعیت تهران ما چند میلونی است؟ 12میلون، تعداد کسانی که باید از این 12میلون اهل کتاب و کتاب خوانی باشند باید چقدر باید باشد؟ با توجه به این که جامعه ما یک جامعه جوان است – شاید بیش از60 درصد جمعیت - حالا بگو 3 میلون کتاب خوان؛( به طور تخمینی) کل جمعیت ایران چه میزان است؟ 70 میلون، آیا این تیراژ کتاب در جامعه ما، 2000 یا 4000 نسخه، چه پیامی را می رساند؟ چه می گوید؟ تعدادی از این میزان تیراژ را هم که خود وزارت ارشاد می خرد و به کتاب خانه های عمومی اهدا می نماید.

    از میان افراد کتاب خوان که اهل خرید کتاب اند، تعدادی را هم سراغ داریم که کتاب بازند! همچون آدم های کفتر باز! فقط علاقه به خریدن کتاب دارند، بیماری کتاب خریدن دارند! به کتاب وقطع کتاب و قطروشکل کتاب نگاه می کنند وکیف آن را هم می برند! کتاب را در دست گرفتن و فقط در حد تورق نمودن و همین.

    گروه دیگری هم از اهل کتاب، کسانی هستند که در خانه شان، درقسمتی از اتاق پذیرایی شان به صورت دکور زیبا کتاب خانه ای را  تهیه کرده اند.، کتاب هایی را که می خرند، باید قطع آن به اندازه قفسه کتاب خانه شان باشد، نه کوچکتر باشد که دکوراتاق بدریخت و از شکل بیافتد، و نه بزرکتر باشد، که در قفسه ها جا نگیرد!!

    یک گروه دیگر هم هستند، امّا آنان نوعی دیگر اهل کتاب هستند ،کتاب می خوانند، چرا؟ چون شب وقتی می خواهند بخوابند، خوابشان نمی گیرد، کلافه اند،این کتاب باعث نجات آنان است! کتاب را باز می کنند و شروع می کنند به خواندن، هنوز چند پاراگرافی از کتاب را نخوانده اند، خمیازه ها، پشت سرهم خود را نشان می دهند.عجب معجزه ای ، گاه قرص ها ی خواب آورهم بدین سرعت اثر نمی کند که خواندن چند صفحه، باعث به خواب عمیق فرو رفتن می شود!

     دوستان خوب من، همکاران فرهیخته من، این ها آسیب شناسی کتاب خوانی جامعه ماست ،ساخته ذهن من نیست، در شهر من بار ها مشاهده می شود.

    این روزگار، روزگار خوبی است، چرا که دوران ما را، دوران انفجار اطلاعات نام گذاری کرده اند، بمباران اطلاعات می شویم، اینترنت هر چه بخواهی  و نخواهی را در اختیارت می گذارد. ماهوارها با چند صد کانال،در فرمانت هستند. روزگاری بود ما در ایران ، دو کانال یا سه کانال داشتیم، آن هم نه شبانه روزی، بلکه فقط چند ساعت از شب را ، وتازه با آن برنامه های کذایی اش- قبل از انقلاب را می گویم -همیشه یادم بوده و هست آن زمان، آن زمان هم مشکل کتاب نخواندن داشتیم! چرا انقلاب شد؟ مگر یک علت آن، نیاز بدانستن نبود.مگرما خواندن را آه نمی کشیدیم ، مگر دغدغه ما، آگاه شدن ، فهمیدن و سپس به آموخته ها عمل کردن نبود.آیا گذراندن اوقات فراغت جوانان،  که این همه امکانات هم برایش افزایش یافته، بخصوص وقتی را که برای  استفاده ایتتر نت صرف می کنند و چت ( گفتگو ) های فراوانی که دارند.می توانند جای کتاب خواندن را بگیرند. استادان ما، به ما می آموختند که با خواندن رمان و ادبیات کلاسیک، کتابخوانی را شروع کنیم ، ما را با تولستوی ، ماتسن ، گوگول ویکتور هوگو، جک لندن، نیکوس کازانتا زا کیس شکسپیر-آشنا می کردند.چه دنیایی ، چه روح های با عظمتی. نویسندگان همچون حکیمان بزرگی بودند که آرمان های بزرگ جامعه را و آسیب پیش آمده به آن را ،بسیار حکیمانه و مو شکافانه با قلمی بسیار جذاب برای ما ترسیم می کردند، به طوری که ما تا پایان داستان با شخصیت های داستان و دغدغه هاشان زندگی می کردیم. دیگران کاشتند و ما خوردیم ،حال مگر ما نباید بکاریم برای جوانان خود و آیندگانمان!برادر معلمم، همکارارجمندم، می دانم روزگارت سخت شده است،استادان ما در آن زمان ، این گونه مشکلات را نداشتند، چند شیفت درس بدهند،دغدغه  گذران زن و فرزندان  تحصیل کرده و بیکارمانده خود را داشته باشند.امّا مگر یک معلم می تواند به رسالت هایش پشت پا بزند، که نشدنی است، معلم می سوزد و با سوختن خود به جامعه اش گرما وروشنایی می بخشد، مگر پیامبران چه می کردند، آیا پیامبران و پیروان برحق آنان که همیشه همچون طبیبان، نه  چون طبیبان مطب دار ساکن در یک مکان ،می رفتند، می گشتند،تا کسی را برای هدایت پیدا نمایند.ما از پیروان آنان هستیم،معلم باید همچون عین القضات چوبه دارش را با خودبه هرکجا که می رود حمل نماید.

    تمام نظام های آموزشی از تصور ما نسبت به آینده، مایه می گیرند، از این رو اگر تصور ما از آینده یک جامعه، با واقعیت موجود آن منطبق نباشد، نظام آموزشی آن جامعه ، راه خیانت به جوانانش را در پیش گرفته است.( ارکتاب آموختن برای فردا، نوشته آلن تافلر ).

    قصدم در این مقاله، کتاب خوانی همکارانم است و بنا ندارم بگویم سیستم آموزشی تنها با ضرورت شناخت تمایل جوانان برای کسب هویت و با بازاندیشی نقش جوانان با توجه به حرفه و نیازهای اجتماعی آنان می تواند نقش موثری ایفاکند.متاسفانه امروز به ندرت از تمام توان موجود در برنامه های مبتنی بر یادگیری در حین عمل استفاده می شود.(آلن تافلر ).می خواهم بیان کنم ،هیچ چیز، در هیچ زمانی نمی تواند جای کتاب خوانی را بگیرد. و همان طور که سرباز باید تفنگ داشته باشد و آن را هم خوب بشناسد ، معلم هم باید اهل مطالعه و کتاب  باشد و همه دغدغه اش یاد گرفتن و آموختن باشد.امام صادق علیه السلام می فرمایند:الناس اثنان ، عالم، متعلم و سایرالناس همج. انسان باید در دو حال باشد ، یا معلم باشد یا متعلم، و غیر از آن مثل پشه است ،والهمج فی النار، و پشه در آتش است.جمله ای از شریعتی یادم آمد، او می گفت :مطالعه کردن، اندیشیدن ، کار همیشه من است مگر می توان برای نفس کشیدن وقت گذاشت ، اگر مطالعه نکنم می میرم.

                اندراین ره می تلاش می خراش              تا دم آخر یکی غافل مباش

    چه خوب بود دانش آموزان را هم برای دیدار به نمایشگاه کتاب می بردیم و آنان را بیشتر با کتاب و کتابخوانی آشنا می ساختیم ودر کلاس هایمان هم همیشه به نوعی بحث کتاب را پیش می کشیدیم و برایشان از نویسندگان بزرگ که دارای روح های بزرگ و فکر های عمیق اند می گفتیم . قسمت هایی ازنوشته هایشان را برایشان می خواندیم و جرعه ای از این شراب طهور را به آنان هم می چشاندیم ، استادان فرهیخته ام ، به خدا قسم، این شعررا که همه مان از قدیم به خاطر داریم درست است.

            درس معلم ار بود زمزمه محبتی          جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

    راستی دیده اید بچه ها وقتی زنگ خانه زده می شود، چه گونه از مدرسه خارج می شوند،گو یا جانشان را از دست ما بر داشته و فرار می کنند.ویا دیده اید ثلث سوم که بچه ها ، برای امتحان دادن به سالن امتحان می روند، در بیرون سالن هرکس کتابش را جایی می گذارد و وقت پایان امتحان که از سالن برمی گردد، چگونه کتابشان را به هوا پرتاب می کنند، رها می کنند وبا خود به منزل نمی برند.آیا نبایستی دانش آموز با کتابش عشق بازی می کرد؟ چرا چنین شده است؟شاید بگویید همه که این گونه نیستد، می گویم با یک گل بهار نمی شود.باید بیشتر فکر کرد!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله در شماره ۳۴۳ هفته سوم اردیبهشت هفته نامه نگاه وزارت آموزش و پرورش  چاپ شده است.

 

                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:30  توسط فتح اله توحیدلو  | 

شأن نزول کتب استاد شهید مرتضی مطهری

    از مطهری گفتن هم جسارت آمیز است و هم هراس انگیز،جسارت آمیز است از آن رو، کسی که به خواهد از او بنویسد باید از درجه علمی بالایی برخوردار باشد، چون خوانده ایم، معرِّف باید اعلی از معرَّف باشد ومن دراین مورد محرومم، هراس انگیز است، چون باید طوری به نویسی تا حق  آن بزرگ به تمامی ادا شود. آیا می شود؟ فکر نمی کنم.امّا می دانیم،  آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید.

    امّا سخن من :

    دوست دارم شرحی از شان نزول کتاب های او بگویم، چون اگر علت نوشتن کتب آن بزرگ را بدانیم جلال وبزرگی او در برابر چشم ما بیشتر آشکار می گردد وکارهای آن بزرگ وایمان سترگ او در رسیدن  به هدف اش و تلاش ها و مبارزات او در برآورده شدن  آرزوهایش که همه نشات گرفته از اسلام اصیل و راستین محمدی است،برای جامعه و جوانان ما با تلالو بیشتری هویدا می گردد .

    روال معروف در جوامع علمی این گونه است ، محققی که دست به قلم می برد و مقاله ای یا کتابی تولید می نماید هرچه از عمر علمی و قلمی او می گذرد، شکوفایی وپختگی او در در دانش و نویسندگی اش بیشتر شده و تفاوت آن ها درتالیفات جدیدش بیشتر نمایان می گردند ،یعنی  نوشته های جدیدش نسبت به مطالب قبلی از پختگی قابل توجهی  برخوردار می شود .این مسئله در استاد مطهری صادق نمی افتد،نه این که اودر رشد علمی خود نمی کوشد و خود را در معضلات فکری جامعه قرار نمی دهد و برای پاسخ گویی به شبهات پیش آمده تلاش نمی کند، بلکه او زمانی دست به قلم برده است که در حدّ پختگی است

    .برای شناخت ودانستن علت نگارش کتاب های استاد حتماً باید باحوادث و رویدادهای آن زمان آشنا بود،اکنون در این مقاله شرح همه آن حوادث و رخ دادهای فکری وقهرمان بازی های شبه روشنفکری، به خصوص در میان مارکسیست های وطنی  در این مقاله مقدور نمی باشد و فقط به طور تلگرافی،گذری بسیار شتاب زده، امّا صحیح از آن روزگار را  در این مقاله می آورم.

    در سال 1320 شمسی حزب توده فعالیت گسترده ای داشت بیشتر جوانان اهل قلم دانشگاهی ما در آن روزکه به دنبال آزادی  و برابری بودند به شعارهای آن حزب اعتماد کرده بودند.این حزب از سوی شوروی سابق هم تغذیه مالی و فکری می گردید،جوانانی همچون جلال آل احمد به این حزب پیوسته ومسئولیت هایی را هم برای پیشبرد حزب پذیرفته بودند.اوج فعالیت های این حزب سال های26،27،،28 تاسال 32 بود که شاهد گرایش جوانان به مارکسیزم هستیم که مارکسیزم با جاذبه سیاسی وبا ادعا دفاع از محرومان وکارگران ماتریالیزم دیالکتیک را در جامعه اشاعه می داد. در آن روزگارمفسّر بزرگ قرآن علّامه محمد حسین طباطبایی درحوزه، درس فلسفه می گفت .وقتی فعالیت ها وتشکیلات حزب توده را دید ،درس فلسفه خود رابه نحوی در حوزه ارائه کرد تا  شبهات فکری پیش آمده در ذهن جوانان مسلمان را هم پاسخ دهد.حضرت علامه در هر جلسه مقاله ای را که از قبل آماده کرده بود در جلسه مطرح می کرند وهمچنین به سوالات شاگردانش هم که اشکال  مطرح می کردند پاسخ می گفت آیت اله منتظری وشهید مطهری در کلاس درس ایشان بیشترین  سوالات را مطرح می نمودند.کاری که استاد مطهری انجام دادند با نوشتن پاورقی به مقالات درس علامه طباطبایی در حقیقت به جنگ ماتریالیسم دیالیک تیک رفت ، که  مجموعه آن نوشته ها ، اولین کتاب استاد بود .اسم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم بود که اگر به مقدمه جلد اول آن رجوع کنیم سال 1332 را که سال تالیف کتاب است مشاهده می کنیم .این کتاب در عین اینکه مارکسیسم را برسی می کرد اما طوری نگارش یافت که یک دوره فلسفه اسلامی را مطرح می کرد.جای آن است که یادی هم از گفته علامه داشته باشم،وقتی استاد مطهری شهید شدند از او در باره شهید مطهری پرسیدند ،علامه گفت او را هر وقت در کلاسم می دیدم،جون می دانستم که حرف هایم با حضور او،در کلاس هدر نمی رود،حالت رقص به من دست می داد.نمی دانم این سخن خوب است یا نه، امّا می گویم، پس از افزون بر 50 سال که از عمر کتاب  اصول فلسفه می گذرد همچنان در حوزه و دانشگاه  آن کتاب جای خود را حفظ کرده است  وکتابی همچون آن کتاب هنوز نوشته نشده است.

    درآن دوران، شاید تا سال های 1351 یا 52 در میان مسلمانان اهل قلم، قصّه نویس کودکان نداشتیم .کانون پرورش فکری کودکان داشتیم، امّا گردانندگان آن کتاب مسلمانی نداشتند،از شاملو، از ترجمه های محمد قاضی، از خانم قدسی قاضی نور و کسان دیگر فراوان بود امّا از نویسندگان مسلمان معتقد کتابی نبود. صمد بهرنگی  هانس کریستین اندرسون ایران شده بود.البته نویسنده ای هم نداشتیم. خدا سلامت به دارد آقای محمود حکیمی را، فقط او بود که یک تنه تلاش خود را می کرد و صادقانه هم می نوشت.

    این جا بود که مرد میدان حقیقت، استاد مطهری همچون یک سرباز فداکار اسلام، دانست که جای کتاب کودک در جامعه ما خالی است،آن استاد بزرگ فلسفه،همان که با اولین نوشته اش ، ثابت کرده بود که استاد مسلّم فلسفه است و با ید برای بزرگان بنویسد، دست به نگارش کتاب دو جلدی داستان راستان زد وکتاب بسیار پر محتوایی را به بازار نشر عرضه کرد. کاش همکاران فرهنگی من و جوانان کشورم به مقدمه کتاب داستان راستان مراجعه نمایند و شماتت هایی را که حتی دوستان خوبش برای نوشتن این کتاب بر او داشته اند به خوانند و به بزرگواری استاد بیشتر پی ببرند.لازم است این جا از رضا رهگذر و مصطفی رحمان دوست و چند نفر دیگر که نامشان در خاطرم نیست ودر سال های پایانی نظام ظالم، در عرصه کتاب قصّه کودک قلم زده اندهم یادی بکنم.

    در آن زمان مجله ای بود به نام زن روز و محتوای آن مجلّه مملوّبود- به قول دکتر شریعتی-از خاک بر سری های زنان  متجدد غرب زده و حقوق دانی هم در آن مجلّه از حقوق زن غربی در کشور مسلمان برای  زن های ایران می نوشت، وهیچ کس دادی نمی زد ، علما را می گویم!این جاهم استاد سکوت را جایز ندانست، چه می گویم سکوت را گناه دانست و یک تنه به جنگ آن نویسنده مجلّه زن روزرفت.ومقالاتی نوشت و خواست در مقابل همان مقالات آن مجله چاپ شود. گردانندگان مجله هم قبول کردند، زیرا فکر نمی کردند که مطالب استاد از غنا و استدلال علمی برخوردار باشد.مجموعه آن مقالات کتابی شد به نام نظام حقوق زن در اسلام  و کتاب مسئله حجاب راهم که استاد نوشته شد به دین خاطر بود.

    در سال های پایانی رژیم، شاه اندیشه ناسیونالیسمی را به معنی غربی آن برای اسلام زدایی انتخاب کرد و تاریخ شمسی را تغییر داد و جشن های کذایی 2500 ساله را علم کرد ، استاد مطهری باز احساس کرد که باید برخیزد لذا سلسله گفتار های خود را در حسینیه ارشاد با عنوان خدمات متقابل اسلام و ایران ایراد کرد، در آن سخنرانی ها می گفت نگوئید اسلام به ایران کاری نکرده است، هم اسلام به ایران خدمت کرده است و هم دانشمندان مسلمان ایرانی به اسلام خدمت کرده اند. که مجموعه آن گفتارها کتاب بسیار ارزنده خدمات متقابل اسلام و ایران را به وجود آورد.

    از سال های 47 و 48 در بین جوانان اندیشه هایی را که به ظاهر اسلامی بود  ولی در حقیقت بر گرفته از اندیشه های مارکسیستی است به صورت پر جاذبه ای در جزوه های مخفی و زیر زمینی از سوی مجاهدین خلق نوشته و منتشر می شد.همچون کتاب شناخت،اقتصاد به زبان ساده،و...ودر دانشگاه ها عرضه می شد  و جوانان را به تفکر التقاتی وا می داشت.این جا بود که استاد کتاب «علل گرایش به مادیگری» را تالیف و به بازار کتاب جهت بیداری جوانان عرضه کرد. این کتاب ابتدا سخنرانی استاد بود در دانشگاه تربیت معلم تهران که از سوی انجمن اسلامی دانشجویان بر پاشده بود،مطالب از نوار پیاده شده توسط استاد ویرایش می گردد ودر کتاب کوچک در قطع جیبی چاپ می شود.گروه فرقان با تفسیر هایی که از سوره های قرآن  به عمل می آورد و به صورت پلی کپی تکثیر کرده و در تیراژ های زیاد در سطح دانشگاه های کشور پخش می نماید.این جاست که استاد احساس خطر می کند و چون می داند این جوان«گودرزی، همان کسی که استاد را شهید کرد»شاید مسلمان باشد از باب نصیحت، با او در مقاله ای که بعداً آن مقاله به عنوان مقدمه در کتاب علل گرایش به مادیگری در چاپ های بعدی می آید سخن می گوید ، استاد در همان مقدمه به او می گوید انشاءاله که اشتباه می کنی ، همکارانم را به خواندن آن مقدمه توصیه می کنم ، لازم است به گویم در همان سال ها از سوی احمد شاملو دیوان حافظ چاپ شد، در آن دیوان مقدمه ای 7 یا 8 صفحه ای نوشت و حافظ را بی دین یک لا قبا معرفی کرد-کافر همه را به کیش خود پندارد- مطهری که حافظ را بسیاردوست دارد  از این توهین به حافظ خشمگین شد و در همان مقدمه کتاب علل گرایش به مادیگری چاپ هفتم که این بار با افزوده های بیشتری از سوی استاد عرضه شده بودجواب ان شاعر نو پرداز را بی پاسخ نگذارد.

    در زمان شاه از سوی نصرت کریمی فیلمی ساخته شد به نام«محلل» با بازی رضا کرم رضایی، آن فیلم یکی از مسائل اسلامی را به صورت بسیار زننده به ریشخند گرفته بودند و از هیچ عالمی هم دم بر نمی آمد!،شاگردان استاد برای دیدن فیلم به سینما می روند ودر آنجا صدای فیلم راضبط می کنند و به خدمت استاد می آورند، استاد دیالوگ های فیلم را گوش می کنند و مقاله ای می نگارند که در روز نامه کیهان آن روزگار چاپ می شود،این اولین نقد یک فیلم بود که از سوی یک روحانی نوشته می شود و در روزنامه چاپ می گردید، واین مقاله اکنون در کتاب امدادهای غیبی در زندگی بشر به چاپ رسیده است.

    حال جای آن است که از کتاب امدادهای غیبی در زندگی بشر استاد بگویم ، این کتاب هم یک سخنرانی است  که دانش جویان انجمن اسلامی شیراز در دانشگاه شیراز از استاد دعوت کرده بودند تا در ان جا به ایراد سخن پردازد.در دانشگاه ها هر هفته سخنرانی  توسط دانشمندان و روشنفکران چپ و مسلمان برگذار می شد.یک هفته سالن کنفرانس دانشگاه در اختیار دانشجویان مسلمان بود و یک هفته هم دانشجویان چپ(اصطلاح چپ در آن روزگارمعنی علاقمندان و پیروان مکتب مارکسیزم را می داد و در این زمان ، اصلاح طلبان را گویند) وقتی عنوان سخنرانی را دانشجویان از استاد طلب می کنند و موضوع امداد های غیبی را از سوی استاد می شنوند از این که دانشجویان مقابلشان( چپ ها) همیشه داد از فلسفه علمی می زده اند!! از استاد می خواهند که عنوان سخن خود را تغییر دهند ، بلکه عنوانی علمی انتخاب کنند تا در مقابل چپ ها، مثلاً کم نیاورند استاد که دلیل تغییر عنوان را از سوی دانش جویان سست می بیند  در همین موضوع پافشاری می نماید.واکنون آن کتاب هم در اتشارات صدرا چاپ شده است.آقای حداد عادل در آن موقع دانشجوی کارشناسی ارشد رشته فیزیک  در دانشگاه شیراز بوده اند و این مطلب را وام دار اویم.

    کاش فرصت بود تا نظر استاد را در مورد شادروان دکتر شریعتی ، اقبال لاهوری، شادروان مهندس مهدی بازرگان که در کتاب های دیگر استاد آمده است هم می آوردم.

استاد مطهری مباحث بسیار خوبی در مورد شهید دارند و در کتابشان آورده اند که «مداد العلما افضل من دماء الشهداء»قلم یک عالم بر تر از خون شهید است،اگر آن پاره تن امام امت شهید هم نشده بود،باز ارزش قلمش برتر از خون شهید بود ، در حالی که به درجه رفیع شهادت هم نائل گردید.

    به همه معلمان این مرزو بوم که همچون استاد شهید دغدغه آموختن دارند و در تلاش شکوفایی و آگاهی دانش آموزان ودانش جویان تلاش بی وقفه می نمایند ،این روز بزرگ را که روز معلم هم می باشد تبریک می گویم.

از خدا می طلبم که زندگی ما را در راه طاعت خودش سپری نماید.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله اول بار در ویژه نامه معلم، هفته نامه نگاه وزارت آموزش و پرورش در هفته معلم ،درهفته دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۷ شماره ۳۴۲ چاپ شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:55  توسط فتح اله توحیدلو  | 

تجربه های معلمی من(6)

معلمی شغل انبیاست

    همیشه دغدغه من معلمی بود، خاطرات من از استادانم بسیار خوب و صمیمی رقم خورد، پر از محبت و دوستی با آنان گذشت، دانشجو که بودم استادانی داشتیم بسیار باسواد ، در سال 1354 در درس اقتصاد خرد استادی داشتیم،  ، بسیار شیک پوش بود، به طوری که علاقه عجیبی داشت  تا لباس هایش هم رنگ باشند، می بایستی کت و شلوار او با رنگ  پیراهن، کفش، کمربند،کراوات،دکمه سردست،گیره کراواتش ست باشد، وجالب تر این که  اگر در هفته سه روز به دانشگاه می آمد، دو روز پشت سرهم، لباس او را، یک رنگ نمی دیدی. بینش او در مسائل اقتصادی و پیش بینی های او در در بالا و پایین شدن قیمت تولیدات اقتصادی به خصوص قیمت نفت برای ما جالب بود.امّا این استاد تعهد اجتماعی نداشت،هیچ وقت دوست نداشت وارد  در سیاست شود ،از معضلات اجتماعی پیش آمده در ایران ، در کلاس یا حتی در بیرون  از کلاس سخنی به گوید .وضع اقتصادی مملکت فلج و بیمار بود ، او هم اقتصاددان ، اما درسش را می داد و بدون پاسخ دادن درست  به مسائل حاد اقتصادی ، بعد از زنگ ،سریع کلاس را ترک می کرد، کتاب ثروت ملل آدام اسمیت را ترجمه کرده بود، وچقدر هم سعی کرده بود لغت های سره فارسی را در ترجمه خود به کار گیرد و بعضی لغات را خود ساخته بود، اما این استاد  رابطه اش با دانش جویان بسیار خشک بود و رابطه ای صمیمی با آنان نداشت. رابطه دانش جویان با او  فقط  در حد درسش را خواندن و از او نمره گرفتن بود و همین!

    در آن روزگار ما استادانی را بیشتر  می پسندیدیم  و با آنان حتی در بیرون دانشگاه هم  حشر و نشر داشتیم  که سیاسی باشند، بخصوص مبارز باشند . استادانی که دغدغه شان بیشتر یاد گرفتن باشد و هم یاد دادن  وهم نسبت به مسائل اجتماعی جامعه شان حساس بودن و عکس العمل نشان دادن. این گونه استادان  در چشم ما عزیز بودند،

ما درس زندگی را هم از آنان می آموختیم.یاد همه آنان به خیر، همه آنان به گردن ما حق دارند.چه استادانی  که در دانشگاه  داشتیم و چه در دارالفنون.

    بعد از انقلاب معلم شدم، با کوله باری از همه آرزوهای خوب و تجربه هایی که از آن بزرگان یاد گرفته بودم.و انتظار داشتم  همه همکارانم هم این چنین باشند، بیشترشا ن هم،  همین گونه بودند و من تجربه های خوب معلمی و مدیریتی را از آنان همچون شاگردی آموختم  و به اندوخته های خود افزودم.

    در سال های شاید 1363 تا 1369 مدیر دبیرستان بودم، در آن جا  هم معلم های خوب و با سوادی داشتیم وهم دانش آموزان درس خوان، هفته معلم بود ، ودر هفته معلم رسم است که باید از زحمات و تلاش های  معلمین به نحوی شایسته  تقدیر گردد.هم اولیای مدرسه در این هفته برای معلمان خود در حد عقل  و سعی شان تلاش می کردند و هم شاگردان از زحمات معلمانشان به نوعی سپاس گذاری می نمودند.

    روز اول هفته معلم است ،زنگ اول- صبحگاهی – معلمان یکی یکی وارد مدرسه می شوند و از حیاط مدرسه عبور کرده وارد اتاق دبیران می شوند ، از پنجره دفترمدرسه که به حیاط باز می شود شاگردان را  در محوطه حیاط  نظاره می کنم، برخی از آنان دسته گل هایی را به مناسبت روز معلم تهیه کرده به همراه خود آورده اند. زنگ می خورد، صبحگاهی انجام می شود ، دانش آموزان به کلاس های خود می روند وسپس معلمان جهت تدریس درس و آموزش زندگی وارد کلاس ها ی درس خود می شوند. آموزش ها شروع می شود، فرایند یاد دهی و یاد گیری در کلاس به نحو آموزش های صحیح امروزی انجام می پذیرد،پس از سپری شدن زمان کلاس، زنگ استراحت به صدا در می آید، معلمین پس از یک جلسه تدریس زندگی و علم آموزی به دفتر وارد می شوند.می بینم معلمی وارد شد،بسیار خوشحال، گل از گل اش باز شده بود،شاید فکر می کرد دریچه های رحمت از آسمان باز شده وبه اوهدیه های بزرگی رسیده است!!چرا؟چون امروز در کلاس به او یک جفت جوراب هدیه داده اند! ورود معلم دیگری به دفتر توجه ام را جلب می کند، به نظر دمق می رسد، پکر است، چه شده است؟ آیا شاگردی در درس او بی توجهی کرده است؟ آیا شاگردی به علت ضعف جسمی و شاید نخوردن صبحانه در کلاس حالش به هم خورده است؟ او وارد اتاق که می شود و به میز نزدیک می گردد، کتابی که در دست دارد به شدت به روی میز می کوبد و به سمت دیگر می رود. الان فهمیدم چه خبر است ،شاگرد بی چاره ای به معلمش کتاب هدیه داده است، شاید آن کتاب برای معلم تکراری بوده ، شاگرد چه می دانسته، او فکر کرده بهترین هدیه برای یک استاد زندگی باید کتاب باشد.

     وقتی صدای زنگ پایانی کلاس زده شد،ودانش آموزان ومعلمین، مدرسه را ترک کردند، آن کتاب روی میز اتاق ساکت و آرام مانده بود و فکر می کرد، امّا از آن جوراب خبری نبود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:2  توسط فتح اله توحیدلو  | 

به دارالفنون بی وضو وارد نشوید

 در ایران چه .

 

 

در ایران چه خبر است، علمای ما کجایند، مگر این جمله بزرگان را فراموش کرده ایم که می گفتند :« دیگران کاشتند و ما خوردیم و ما می کاریم تا دیگران بخورند».چرا در جهت حفظ مواریث فرهنگی خود کوشا نیستیم ،چرا هر کجا که می بایست در حفظ ارزشهای بزرگ تمدنی و مواریث فرهنگی خود به کوشیم- که تاریخ تمدن و فرهنگ یک کشور را می سازند- و از آن ها چون جانمان دفاع کنیم ، به راحتی کوتاه می آییم و تسلیم می شویم.

     تفکری که در ادارات دولتی ما حاکم شده است همان روح حاکم بر رفتار های شخصیتی و  فردی خودمان است. وقتی صاحب مسئولیتی می شویم، همان علایق و سلایق رفتاری فردی و شخصی خود را به آن جا، به ارمغان می بریم و تصمیماتی که می گیریم همچون تصمیماتی است که برای شخص خودمان گرفته ایم، فقط به فکر منافع خود هستیم،بدون داشتن دغدغه مردم و جامعه مان.تا که صاحب پستی می شویم- جهت انجام کارها و وظایف محوله مان- برای راحتی اسکان خود ودیگرهمکاران  اداریمان، در انتخاب ساختمان های دولتی ، از هم دیگر سبقت می گیریم.

     یکی از آن تصمیمات جالب، تصاحب ساختمان مدرسه مبارکه دارالفنون است. گاه در خبرها می شنویم مسئولین سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ،که خود باید در احیا وحفظ مواریث فرهنگی و بناهای ارزشمند تاریخی جلودارهمه باشد و مدافع بر حق این مواریث عظیم، نامه ای تهیه می کنند و به دفتر ریاست جمهوری ارسال می دارند مبنی بر این که ساختمان اداری میراث تکافوی کارهای محوله به آن را را نمی دهد و لازم است ساختمان مدرسه دارالفنون در اختیار میراث قرار گیرد،چرا که دارالفنون درمنطقه ای واقع شده است که همه خیابان آن و محله های اطرافش در فهرست بناهای تاریخی به ثبت رسیده است و بهتر است ساختمان اداری میراث فرهنگی در آنجا مستقر باشد.ویا درمطبوعات، خبری می آید که معاون فن آوری ریاست جمهوری در صدد در اختیار گرفتن دارالفنون است جهت استقرار نخبگان  جوان کشور.در این که این دو نهاد دولتی برای داشتن مکانی مناسب جهت انجام وظایف محوّله خود حق دارند  شکّی نیست ،امّا این حق را ندارند برای رسیدن به خواسته شان به خواهند حتی یه قیمت از دست رفتن تاریخ و مواریث فرهنگی کشور بکوشند.

    عنوان مقاله من، به دارالفنون بی وضو وارد نشوید است !چرا؟و چرا قبل از ورود به مطلب اصلی خودم گله می کنم، زیرا می بینم به اولین بنای فرهنگی کشورم جفا می شود،عظمت ها و افتخارآفرینی ها ی دارالفنون نادیده گرفته می شود و یا بهای در خور او،به او داده نمی شود.

    اگراین دارالفنون در ژاپن بود و قدمت آن هم فقط 50 سال می بود، آنان چه پزی می دادند و چه بهره برداری های مطلوبی از آن می کردند، وای بر ما!!!

    آیا می دانیم اولین کسی که سرود «ای ایران ای مرز پرگوهر» را سرود  حسین گل گلاب فارغ التحصیل دارالفنون بود، وما هر وقت می خواهیم از ایران خود ترنمی داشته باشیم، سرود ای ایران را زمزمه می کنیم و یا ایرانیان دور از وطن، وقتی دورهم جمع می شوند وبه یاد وطن شان می افتند، همین سرود زیباست که با هم فریاد می کنند.

     آیا می دانید 85 نفر از همین فارغ التحصیلان دارالفنون بودند که به مقام وزارت رسیدند که 30نفر از آنان وزیر معارف، فرهنگ وآموزش و پرورش بوده اند.

     آیا می دانیم شاعر معاصر خوب ما که اکنون سریال او از صدا و سیما پخش می شود، محمد حسین شهریار برآمده از دارالفنون است،ملک الشعرای بهار،دکتر نصراله کاسمی،دکتر جواد تربتی،منوچهرنیستانی شاعران معروف دیگر از آن جاهستند.

    محمد غفاری  کمال الملک آن نقاش بزرگ، آن که گوشه هایی از زندگی پر حادثه اش در کتاب «چشمهایش» نوشته بزرگ علوی آمده است از دارالفنون است،و او صنایع مستظرفه«کلاس نقاشی» را در دارالفنون راه اندازی کرد.

     آیا می دانیم داستان نویسی به طریق جدید از همین جا بوده است.با این که دارالفنون در تمام دوره  فعالیت خود تا پیش از آن که به دبیرستانی تبدیل شود، به درس هایی مانند: فیزیک ،شیمی،هندسه،جغرافیا، طب، داروسازیی و بعضی از فنون به ویژه نظام توجه داشت،امّا از آن جا که زمزمه آزادی و آزادی خواهی به وسیله بسیاری از محصلان دارالفنون که پس از اعزام به خارج و بازگشت به ایران معلم شده بودند میل به روزنامه، ترجمه رمان،و خواندن داستان های اجتماعی در میان دانش آموختگان زیاد می شد، از سویی برخی از درس های انسانی به وسیله کسانی تدریس می شد که در ادب کهن ایران صاحب نظر بودند،به طوری که بسیاری از محصلان طب دارالفنون به ادب وشعر فارسی توجه داشتند وخود شعر می سرودند، دایر شدن رشته ادبی در دارالفنون ،خود باب تازهای بود تا استعدادها نمایان شود.زین العابدین موتمن،حسینقلی مستعان، ، صادق هدایت، جلال آل احمد داستان نویسان خوب کشورمان از آن جا برآمده اند.

    آیا میدانیم تالیف اولین کتب درسی  در آموزش جدید از دارالفنون بوده است ،اولین مسّاحی ایران را دارالفنونی ها انجام دادند،میرزا عبدالرزاق بغایری در 18 سالگی وارد دارالفنون شد،درمدرسه به مدت شش سال ،جبر، مثلثات،هندسه و هیئت را از مرحوم میرزا محمود خان نجم الملک فرا گرفت و پس از هشت سال مطالعه 60 قطعه نقشه کوچک و بزرگ  از ایران را تهیه کرد.او در سال 1312 قمری یک کره جغرافیا ساخت .  کتاب درسی جغرافی را اولین بار دارالفنونی ها تالیف کرده اند.

    دارالفنون را باید نخستین مدرسه طب در ایران نیز دانست،میرزا حسین دکتر از محصلان دوره اول بود به اروپا رفت در آنجا به اخذ درجه دکترا موفق شد،به ایران که آمد،معلم طب جدید دارالفنون شد،دکتر امیر اعلم، دکترقاسم غنی، «وی علاوه برکارطب به پژوهش های ادبی هم علاقه مند بود»، دکترمحمود نجم آبادی، لقمان الدوله، وی رئیس مدرسه طبی دولتی بود.مدرسه طبی تا محرم سال 1295 شمسی به نام کلاس طب و جزو یکی ازشعبات دارالفنون محسوب می شد.در سال 1302 شمسی،عمارت مسعودیه را سردار سپه به مبلغ سی هزار تومان خریداری کرد و آن را برای تاسیس مدرسه علوم عالیه و وزارت معارف هدیه کرد،در آن زمان فقط  رشته های پزشگی و حقوق در ایران وجود داشت، وزیر معارف آن زمان مشارالدوله بود،عمارت کاخ مسعودیه را با هزینه ای حدود چهار هزار تومان مرمت کرد  و ادارات وزارتخانه که در بالاخانه های دارالفنون بود به کاخ مسعودیه منتقل کرد. تا مدتی مدرسه عالی طب و داروسازی نیز در بخشی از آن ساختمان تشکیل می شد.اولین پیوند رگ در دارالفنون زده سده است و اولین تشریح انسان در آن جا انجام است.

    محققان بزرگ عبدالعظیم قریب،غلامحسین رهنما، دکترعیسی صدیق، دکترعلی اکبرسیاسی، دکترفاسم غنی، دکترپرویزناتل خانلری، احمدآرام، بدیع الزمان فروزانفر از دارالفنون هستند.

    از کارگردانان مشهورسینما دردارالفنون، بهرام بیضایی و محمد علی نجفی« کارگردان سریال سربداران»می باشند.

    جای آن بود که یادی هم از سیاستمدارن معروف گذشته وحال ایران که دانش آموخته دارالفنون هستند می شد، به علت این که هفته نامه نگاه در حوزه تربیتی است،  نام وحق تلاش های  آن بزرگان را در مقاله دیگرو در مجله ای دیگر  ادا خواهم کرد.

    اگر به خواهم یک دهم نام این نام آوران بزرگ را در مقاله ام بیاورم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

 

    سخنی با وزیر محترم اموزش وپرورش دارم:

    ای  عزیز:

    اکنون سکان این وزارتخانه در دست توست ودارالفنون هم در اختیارتو،وچشم همه فرهیختگان این مرز و بوم هم درانتظار تصمیمات بجا، جهت احیاء دوباره دارالفنون به توست.دارالفنون در زمان وزارت آقای مظفر در اختیار پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش قرار گرفت که با کاربری جدید با عنوان«گنجینه و مرکز اسناد وزارت آموزس و پرورش»که به طور خلاصه«گنجینه و مرکز اسناد دارالفنون» است ، کار خود را شروع کند،در دارالفنون دونوع فعالیت شروع شده بود:

     یکی مرمت آن،تا ساختمان دارالفنون همچون سال 1312 گردد،البته این کار زیر نظر میراث فرهنگی انجام می شود،وهمیشه اعتبار هزینه های آن ازهزینه های صرفه جویی شده وزارت آموزش و پرورش پرداخت شده است،فقط یک نوبت آن هم فقط یک نوبت!! ، به مبلغ 300 میلیون تومان در سال 1385 میراث تقبل کرد و بعد از آن مبلغی پرداخت نکرده است.دیگر انجام پژوهش های فرهنگی و تاریخی بوده است که در این مورد هم تحقیقات خوبی به انجام رسیده است،که در مقالات دیگرم آنان را آورده ام.

    از فعالیت اصلی دارالفنون:

-          آماده کردن موزه آ موزش و پرورش ا ست ،اسناد و مدارکی که درمراکز استان ها ومناطق آموزشی موجود است و پس از سی سال آن ها امحاء می گردند، باید جلو گیری گردد و از طریق افراد مجرب و سند شناس آنان شناسایی شده وبه دارالفنون ارسال گردند.

-          کتب درسی چاپ شده در آموزش و پرورش از ابتدای تاسیس وزارت تاکنون جمع آوری شده در موزه دارالفنون جهت استفاده و مطالعه علاقمندان قرار گیرد.

-          کتاب های تالیف شده از سوی فارغ التحصیلان دارالفنون که صاحب اندیشه بوده و به نوعی درفرهنگ این مرزو بوم نقش به سزایی داشته اند در موزه جمع آوری شده به همراه زندگی نامه آنان و خلاصه ای از فعالیت هایشان در اختیار علاقمندان قرارگیرد.

    -از دیگر کاربری دارالفنون آمدن گروههای اموزشی،دانشجویان رشته های مختلف ومحققان جهان، استادان تعلیم و تربیت، بخصوص رشته های تاریخ و تعلیم و تربیت و دانش اموران مدارس ، و همه علاقمندان به ایران و تاریخ آموزش و پرورش از دارالفنون، برای دیدن و آشنا شدن با کارهای بزرگی که در امر آموزش جدید،فرهیختگان این مرزو بوم انجام داده اند.

   - برگذاری سمینار های علمی و پژوهشی.

    کاش وزیر محترم، قسمتی از فضای دارالفنون رابرای اسکان وزرای آموزش و پرورش دیگر کشورها که برای دیدار به ایران می آیند و میهمان ایشان می گردند، آماده نمایند وبه جای بردن آنان به هتل های پنج یا شش ستاره، که می دانم آنان  هتل های بهتر از آن را دیده اند، در آن جا پذیرایی نمایند.

    آنان وقتی ببینند در ساختمانی اسکان داده ایم که اولین بنای آموزشی در ایران است و قدمت 157 ساله دارد، احساس حقارت خواهند نمود، ما هم احساس شعف از این همه عظمت وشکوهی که گذشتگان ما برای مان به ارمغان گذارده اند.

    انتظار دارم وزیر محترم، دارالفنون را دوباره در کار بری جدید ش احیا نموده وبه دست خود افتتاح نمایند.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------   این مقاله در شماره 340 هفته نامه نگاه وزارت آموزش و پرورش در هفته چهارم فروردین ماه سال1387 چاپ شد که آن رابا ویرایش جدید آوردم.

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط فتح اله توحیدلو  |