تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

نوآوری و شکوفایی در آموزش و پرورش

          با روش‌هاي ديروز، دانش‌آموزان امروز را براي فردا نمي‌توان تربيت كرد

    سنت حسنه‌اي را مقام معظم رهبري باب كرده‌اند و آن نام‌گذاري براي سال‌هاست كه در آغاز هر سال ناميده مي‌شود. و امسال هم (سال 1387) سال نوآوري و شكوفايي نام‌گذاري شده است.

رهبر انقلاب در ديدار با وزير و مسؤولين آموزش و پرورش با ارائه تحليلي جامع از وضعيت كنوني آموزش و پرورش بر لزوم ايجاد تحول اساسي در آموزش و پرورش تأكيد نمودند.

معظم‌له در بخشي از سخنان خود فرمودند: در دوره انقلاب، خيلي كارها در آموزش و پرورش انجام گرفته است، اما نظام آموزش و پرورش تحول پيدا نكرده و همان نظام قديمي است! البته بيشتر در مسائل روبنايي كارهاي زيادي انجام شده است؛ اين‌كارها را ما قدر مي‌دانيم، منتها هيچكدام تحول نيست، تحول يك حركت ريشه‌اي است. (ديدار با مسؤولين آموزش و پرورش 3/5/86).

    پيام‌ها واهدافي در پشت اين نام‌گذاري‌ها نهفته است كه مي‌بايست آن‌ها را دانست و براي رسيدن به آن اهداف تلاش كرد. لذا بايد مفهوم و محتواي واژه نوآوري و پيش نيازهاي رسيدن به اين اهداف را دانست، زيرا براي تحقق هر پيامي زمينه‌هايي لازم است.

    آقاي دكتر علي‌احمدي مقام عالي وزارت در جلسه معارفه خانم دكتر نيك‌صفت، براي تصدي پژوهشگاه مطالعات آموزش وپرورش، همكاران پژوهشگاه را مخاطب قرار داده، به بيان دردها و حقايقي از ناكارآمدي آموزش و پرورش پرداختند كه سه فراز از گفته‌ها ايشان اين چنين است:

الف: - دانش‌آموزان ما كه خروجي نظام آموزش و پرورش ما هستند، نه براي زندگي اين دنيا و نه براي زندگي سعادتمندانه در آن دنيا آماه شده‌اند، البته براي كنكور، اين مسابقه بي‌سروته، تا حدي آماده‌اند، اما براي يك زندگي با عزت و سعادتمند و طبيعي در اين دنيا و دستاوردهاي آن براي سراي باقي، به نظر مي‌رسد كه آموزش و پرورش ما نتوانسته است نقش خود را به خوبي ايفا نمايد.

ب:- اين‌جا پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش است و شما هم فرهيختگان و اساتيد و محققين آن، از شما مي‌خواهم كه چاره‌اي بيانديشيد، آينده مملكت را دريابيم، نسل جديدمان را دريابيم، سيري كه آموزش و پرورش ما دارد، آن سيري نيست كه مطلوب ما باشد.

ج:- بايد طرحي نو در اندازيم، بايد آموزش و پرورش را با رويكرد جديد و با نگاه جديد که راستاي حاكميت ارزش هاي الهي باشد حركت دهيم، شما اساتيد، اهل فكر هستيد، دعوتتان مي‌كنم تا در اين راستا، آموزش و پرورش را دريابيم، آموزش و پرورش آينده مملكت ماست.

    نوآوري (Innovation)  از جمله واژگان مأنوس و شناخته شده‌اي است كه در دهه‌هاي اخير در عرصه‌هاي اجتماعي به ويژه عرصه مديريت، جايگاه مهمي براي خود پيدا كرده است. سالانه ده‌ها كتاب و صدها مقاله در مورد نوآوري نوشته مي‌شود.

سخنان فوق نشانگر اين است كه در اين 30سال پس از انقلاب نتوانسته‌ايم در آموزش و پرورش نوآوري و تحولي بنيادين ايجاد نمائيم.

    راستي چرا كشوري پيشرفت مي‌كند درحالي كه كشور مشابه كه از نظر منابع اوليه و امكانات بهره ‌وري، داراي شرايط بهتري بوده، عقب مانده است، با نگرش سيتمي و واقع‌بينانه به قضيه، مي‌توانيم عوامل مختلفي از جمله عوامل اعتقادي و ارزشي، فرهنگي، اقتصادي، جغرافيايي و غيره را نام ببريم. سؤال دوم اين كه چه عامل مهمي در شرايط مشابه باعث بيداري وموفقيت بعضي كشورها مي‌شود و باعث عقب ماندگي ديگر كشورها مي‌شود، خوب است فرازي از تاريخ بيان گردد.

    نگاهي گذرا به سير مختصري از تكامل علم و پديده‌هاي علمي كه پيشرفت اغلب آنها موجب بروز خلاقيت بوده مسئله را روشن‌تر مي‌كند براي نمونه:

1- اصول فيزيك كلاسيك كه منشأ بسياري از اختراعات است در اواخر قرن هفدهم پايه‌گذاري شد در حاليكه بيش از نيم قرن از اين تاريخ، ايران درگير جنگ با افاغنه و تشكيك بر بقاء يا انحلال سلسه در حال احتضار صفويه بوده است.

2- تئوري نسبيت انيشتن در اولين سال‌هاي قرن بيستم عرضه شد كه منشاء تحولات بزرگي در شناخت پديده‌هاي علمي و فيزيكي منجمله جهان ماكروفيزيك (اجرام سماوي مثل سيارات و ستاره ها و كهكشان‌ها و . . .) گرديد اگر به تاريخ كشورمان برگرديم مي‌بينيم كه در همان موقع؛ محمدعلي شاه به كمك نيروهاي تحت فرماندهي كلنل لياخوف روسي مجلس را به توپ بست پس از اين هجوم،‌مجلس منحل گرديد و دولت استبداد صغير آغاز گشت.

3- در اواخر ربع اول قرن بيستم براي توجيه پديده‌هاي جهان خرد (دنياي ميكروفيزيك- اتم و اجزايش) تئوري مكانيك كوانتوم در غرب عرضه شد كه بسياري از اختراعات بزرگ فيزيكي با استفاده از چهارچوب نظري و فرماليزم رياضي اين تئوري انجام شد و به موازات اين تحولات علمي بزرگ تحولات عميق در صحنه هاي اقتصادي و اداري وتوليدي رخ داد كه مكتب مديريت علمي بستر عمده اين تحولات بود تغييرات شگرف ديگري در حوزه علوم پزشكي، شيمي، زيست شناسي و غيره همزمان درغرب به وقوع مي‌پيوسته در حاليكه در همان حدود زماني استعمار پير با در نظر گرفتن سيدضياء الدين طباطبايي و زمينه‌سازي انتقال قدرت از طريق كابينه سياه، مردم ايران را دچار سلسله  قبل و بعد خود نمود[i].

    قبل از ادامه مطالبم و بیان تحلیل آن‌ها بهتر است چندی از تجربه‌ها و مشاهدات معلمي خودم در اين سال ها به گويم، مگر به ما نياموخته‌اند كه تجربه بالاتر از علم است.

    يادم مي‌آيد شادروان دكتر‌علي‌شريعتي در يكي از سخنراني‌هايش مي‌گفت: روزي معلمي به شاگردش مي‌گفت پسر خجالت نمي‌كشي سه سال است كه در اين كلاس مانده‌اي، پسر گفت تو خجالت بكش كه 30 سال است در اين كلاس هستي.

يعني30سال است معلمي در يك كلاس بوده‌ است و يك درس يا دو درس را تدريس مي‌‌‌كرده است و براي رشد خود تلاشی نكرده است.

خاطره ديگري از همكاري دارم كه مي‌گفت: در زمان پيشه‌وري حقوق معلمين دو برابر شد، برادر من هم معلم بود، من با او زندگی می کردم ، هزینه زندگی مرا هم او مي‌داد، كفش و كلاه و كت من اضافه شد، اما نديدم برادرم يك كتاب و يا روزنامه‌اي از حقوق اضافه شده‌اش خريداري كرده به خانه بياورد.

    باز بياد می آورم كه بعد از انقلاب، استخدام در وزاتخانه‌ ها يا ممنوع بود و يا كم بود، اما از طرفي ناگهان جمعيت ايران دو برابر شد. لذا دانش آموزان هم دو برابر شدند. نياز شديدي به معلم بود و لازم بود تا در آموزش و پرورش معلم  استخدام کند، ملاك‌ انتخاب معلم هم بيشتر تعهد بود، كه آن موقع لازم هم بود، و بيكاري هم در جامعه فراوان، تنها جايي كه مي‌شد به پناه آن بيايند. آموزش و پرورش مظلوم بود. لذا گروه فراواني از بدحادثه اين جا به پناه آمده بودند. چراكه به نظر آن ها، هم كار معلمی راحت بود!! و هم تا ظهر ادامه داشت وهم كمك‌ خرجي براي همسرشان به خانه مي‌بردند.

    باز يادم مي‌آيد اوائل انقلاب، وقتي كتاب‌هاي درسي تغيير كرد، معلميني كه سال‌ها بود، بارها و بارها كتاب درسي‌‌شان را تدريس كرده بودند ، تمام مطالب کتاب را و حتي پاسخ مسئله‌های آن را از حفظ مي‌دانستند، و صدها بار آن را تدریس کرده بودند، حال کتاب تازه تالیف برای آن ها سخت بود و مي‌بايستي كتاب جديد را مي خواندند و یاد می گرفتند.

    به قول نيما يوشيج: آب در خواب گه مورچگان ريخته بودند، همه در حال خواندن بودند و در زنگ‌هاي تفريح هم در دفتر مدرسه از هم اشکالاتشان را از هم مي‌پرسيدند و گاه گله و شكايتي چه آشکارا و یا نهان، هم از مؤلف كتاب كه مثلاً بلد نبوده!! و یا چرا ما را براي تأليف کتاب دعوت نكرده‌اند!! را با خود زمزمه مي‌كردند.

    در پايان وقت مدرسه، زماني كه بقول ارنست هِمينگوي زنگاه به صدا در مي‌آمدند.

ديده‌ايد چگونه فرزندان ما بلافاصله كيف و كتاب‌هاي خود را كه از قبل آماده كرده بودند و شماره معكوس براي شنيدن صداي زنگ آخر مدرسه را شروع كرده بودند، همچون جنّي كه از بسم‌ا... بترسد، هجوم درب‌خروجي مدرسه مي‌بردند، چرا؟ شايد جان‌هاي ‌شان را از دست من و توي معلم برداشته و براي نجات خود فرار مي‌كردند.

    آيا نحوه برخورد دانش آموزان با كتاب‌هايشان را پس از انجام امتحان پاياني در مدرسه ديده‌ايد، هركدام كه ورقه‌ امتحاني را به ممتحن مي‌دهند، بدون اين كه  بدنبال كتاب درسي‌شان در بيرون به گردند، به منزل مي‌روند، باز بارك ا... به آنان، اما شاگردان ديگري هم هستند كه به سراغ كتابشان رفته و پس از برداشتن، با يك تي‌پا، آنرا به اطراف پرتاب مي‌كنند. اين كتابي كه براي تالیف آن چه سمينارها بر گزارشده و چه كارشناسي‌ها انجام پذیرفته است و برای چاپ زیبای آن چه سرمایه ای صرف شده است. حال می بایست شاگرد با اين كتاب عشق‌بازي كند، ان را به خواند و با آن زندگی کند،  از آن بدش مي‌آيد و تا وقتي كه مي‌بيند براي نگه داشتن آن مجبور نيست به راحتي رهايش مي‌كند، چرا این طور شده است، البته لازم به ذكر است كه همه شاگردان جامعه ما اين گونه نيستند. چرا كه در المپيادهاي علمي، در كشورها، فرزندان ما هستند كه مقام‌ها را كسب مي‌كنند، و باعث افتخار ايران مي‌گردند، اما آيا پس از چند سال ديگر به سراغ آن‌ها رفته‌ايد، تا بدانيد آنها در كجا هستند؟

    معلم كه كتابش، همچون تفنگ يك سرباز، باید در کنارش باشد و با آخرين نوع كتاب‌هاي در خور تخصص اش آشنا باشد، چقدر كتاب مي‌خواند؟

    دكتر شريعتي مي‌گفت فرق معلم با شاگرد اين است كه معلم يك شب زودتر درسش را مي‌خواند.

اگر شاگرد من از من خواسته باشد كه نام چند شاعر زنده را برايش بگويم، آيا می دانم  تا برایش نام ببرم؛ با ضرس قاطع مي‌گويم شاگردان ما از معلمان ما با سوادترند و در شناخت جهان و استفاده از رايانه و ديگر وسايل رسانه‌‌ايي از ما بهتر عمل مي‌كنند. گفته‌هاي جناب دكتر علي احمدي وزير محترم ، همگي واقعيت دارندا. آموزش و پرورش ما به كجا مي‌رود؟ فرزندان ما نتيجه عمل 30 ساله ما هستند، اگر مي خواهيم حاصل كارمان را مشاهده کنیم، در جامعه خودمان به جوانان بنگيريم و آن وقت خودمان را زير سؤال ببريم كه انصافاً براي اين نسل كار شايسته‌اي نكرده‌ايم ، ما براي رشد و شكوفايي خودمان چه كرديم.

                      ذات نايافته از هستي بخش                       كي تواند كه شود هستي بخش

     با عرض پوزش از تمام استادانم و همكاران عزيزم كه مي دانم مشكلات فراواني دارند و سخن من به آن دسته از معلميني بود كه همچون خودم هستند، خداي نكرده اسائه ادب به شأن والاي آن عزيزان نكرده باشم.

به علت طولانی شدن مقاله، بيان ملزومات نوآوري و مقدمات و شرايط ايجاد آن در آموزش و پرورش و تحلیل علل اين نارسايي‌ها را در مقاله بعدي خواهم آورد.

      شرح اين هجران و اين خون جگر                     اين زمان بگذار تا وقت دگر



1- بند 1و2و3از کتاب خلاقیت و نوآوری در استان ها و سازمان ها از دکتر تیمور آقایی فیشانی

۲ این مقاله اول بار درنشریه پژوهشنامه آموزشیُ ویژه نامه شماره ۲۸(بیست و پنجمین اجلاس روسای آموزش و پرورش) مرداد ماه۱۳۸۷ در پژوهشگاه  مطالعات آموزش و پرورشبه چاپ رسید.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:59  توسط فتح اله توحیدلو  | 

وارونه کاوی

    چندي پيش اداره پژوهشی ما یک مدیری داشت که نگو! یک پارچه نمک بود! چه نمکی! اون، همه خوبی هارو با هم داشت. همه ارزش های یک مدیر خوب رو یک جا داشت.انگار در خلقت هم پارتی بازی شده بود، انگار بنا بود یه کسی، یه مدیری، یه مغزی، پا به وجود بگزاره، خلقت هم هماهنگی کرده بود و اون اومده بود به اداره ما!!

   همش لذت مدیریت بود که می چشیدیم، همش راحتی تصمیمات گرفته شده از سوی مدیر بود که می دیدیم و شاد می شدیم و حظ می کردیم، غرق لذت بودیم، چه کیفی دارد این جور مدیر داشتن! همکاران همه کارامد شده بودند،تنبل های اداره هم تو کار کردن و انجام وظایفشان راه افتاده و زرنگ شده بودند. اصلاً همه همین جوری، بی وقفه، مثل ماشین، اتوماتیک وار کارشان را انجام می دادند.کیف رو کیف بود که می بردند، همه به هم لبخند می زدند. دوست داشتند زود صبح بشود ، تا برخیزند به محل کارشان به روند ، وقت رفتن از اداره غصه شان می شد، کجا بروند از این جا بهتر؟ ، چه جوری بروند؟!

    مدیرمون به شخصیت همکاران، بدون توجه به پست هاشان احترام می گذاشت. خودش را کوچک مجموعه می دانست، دست به سینه در خدمت همکاران بود،به زیر مجموعه اش اطمینان و اعتماد خاص داشت. آدم از این همه اعتماد او شرمنده می شد! کار های اداری رو با این که به همه آن ها مسلط بود هیچ کدامش را خودش انجام نمی داد، بلکه انجام همه کار ها را می سپرد به همکارانش. کارهارا بین زیر مجموعه اش با دقت تقسیم می کرد، دهن بین نبود و  هیچ وقت یک طرفه به قاضی نمی رفت، می گفت پشت سر کسی حرف زدن غیبت است! گناه است، ما بناید غیبت کنیم! گناه می شود! با همه نیروهای زیر مجموعه اش صادق بود، حتی در مواقع ضروری هم از حربه دروغ استفاده نمی کرد! همه تهدید ها را فرصت حساب می نمود، شنود تو اتاق های همکارانش نمی گذاشت!!می گفت کسانی که تلفن های همکاران را در اداره گوش می کنند خیلی بدبختند. کارهای بزرگ را به آدم های بزرگ می داد و کارهای کوچک رو به آدم های کوچک! می گفت شنیدم مسؤولی، در اداره ای ، یه آدمی را که اصلاً  استخدام دولت هم نبوده است ، آورده و رییس یک اداره کرده، وای از دست این جور آدم ها که همه کارهاشان وارونه است.اون خیلی خوش بین بود، اصلاً به فکر منفی بافی نبود! یک ریز مثبت می دید و همه چیز را مثبت ارزیابی می کرد.هیچ وقت نشد، مثل مدیرهای بد، سازمان زیر مجموعه خودش را آشفته و نا آرام نگه دارد.یا اشتباهاً خودش را صاحب سازمان بداند، بلکه همیشه خودش را عضوی از سازمان می دانست.علاقه عجیبی به مدیر پروری داشت، می خواست همه مدیران از علم مدیریت روز آگاه گردند، تا در آینده اگر او نبود و یا جایی به مدیر نیاز داشت، همکارانش بتوانند آن جارا اداره کنند. نگران از دست دادن مقام خود نبود، برنامه هایش همه مشخص و سنجیده بود.هیچ وقت نشد به به بینیم ، حتی به فرض، دنبال مقصری  بگردد، می گفت: همه خوبید مگر عکسش ثابت شود.نسبت به بالادست های خود مطیع محض نبود و نسبت به زیر دستهایش هم ، هیچ وقت با تحکم و دیکتاتورانه رفتار نمی کرد.در این مدت مسئولیت اش در اداره ندیدیم کسی را از سازمان طرد کرده باشد یا خدای نکرده کسی راا در اختیار گذاشته باشد.این کار را خیلی بد می دانست و می گفت این جور کارها از آن آدم های حقیر است.از امکانات سازمان به هیچ وجه به نفع خودش استفاده نمی کرد، دراین مورد یادم است روزی می گفت: آقای توحیدلو اگر بنا باشد حتی همین میوه که ارزشی هم ندارد، در اتاق من باشد، باید اول روی میز همه همکاران در اتاق ها یشان قرار به گیرد، بعد از آن، اداره تدارکات به اتاق من هم بیاورد.همه کارهایش اولویت بندی شده بود، از این که می دید بین همکاران سازمانش اتحاد و الفت وجود دارد کیف می کرد!! می گفت  نگران شدن از اتحاد همکاران در سازمان کار مدیران بی لیاقت است.هیچ تصمیمی را عجولانه و غیر کارشناسی شده نمی گرفت.برای مشورت جایگاه خاصی قایل بود که نگو! همیشه به رشد و ترقی نیروهایش فکر می کرد.سلسله مراتب سازمانی را همیشه رعایت می کرد.از افراط و تفریط شدیداً دوری می جست ، برای پیشرفت افراد زیر مجموعه اش همیشه از حربه تشویق استفاده می کرد، این طور نبود که از هر کس خوشش آمد به او یک گروه تشویقی به دهد و یا از کارش تقدیر کتبی نماید، هرگز.خود را به انجام کارهای حاشیه ای مشغول نمی کرد، بیشتر همت خود را معطوف کارهایی می کرد که نقش اصلی سازمان را به دنبال داشت.انتقاد پذیر بود، و مخلص هر انسان منتقد، به همکارانی پاداش می داد که از کارهایش انتقاد می کردند، حتی انتقاد صریح.اگر می دید کارمندی چاپلوسانه تملق می گوید، سریع عصبانی می شد، اصلاً در این طور موارد، کنترل خود را از دست می داد، خودش هم از این نحوه برخورد ناراحت بود!! اما حق داشت، چون چاپلوسی را کار بسیار قبیح می دانست.از کاغذ بازی و بوروکراسی بیزار بود،صحبت کردن ورفتارش با همکاران دقیقاً در شان یک مدیر اداره پژوهشی بود، امنیت شغلی را در نیروهای زیر مجموعه خود به خوبی ایجاد می کرد..هرگز حرف نمی زد، بلکه تا در توان داشت عمل می کرد. انگیزه نیروهایش را برای فعالیت بیشتر در اداره پررنگ و پررنگ تر نگه می داشت، به دنبال روز مرّه گی نبود، همیشه در کارها به دنبال ابتکار بود، انتقام جونبود، اشتباهات خود را می پذیرفت، در کارها هیچ وقت روابط را به ضوابط ترجیح نمی داد.

 

    نوشته به این جا که رسید بغض من ترکید، از خودم دلخورشدم،چرا مدیر ما این همه منفی بود، چرا باید این طور می شد، چرا در اين مدت وقت همه را در اداره پژوهشی تلف كرد و همه کار های آن را  فشل نمود  و همکاران را بی تکلیف و مایوس و دلمرده ساخت و حالا این گونه از اداره پژوهشی می رود، یا می برندش، در چهره همکاران یک حالت خوشحالی نمایان شده است ، چون امروز یک مسؤل جدید را برای اداره مان معرفی کرده اند.ان شاءالله از این به بعد خوشحالی هامان واقعی خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:34  توسط فتح اله توحیدلو  |