تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

يك روايت

 در قهوه خانه پایین کلکچال، روی تخت کنار رودخانه با دوستان قدیمی که هر کدامشان اکنون در اداره ای مشغول به کار هستند ، بیاد دورا ن جوانی، رفته بودیم تا چند ساعتی با هم باشیم و ناهار آب گوشتی( دیزی سنگی ) بخوریم.

استاد حمید همین طور که پکی به قلیان با تنباکوی طعم میوه ای می زد، برایم این طور از اداره اش تعریف می کرد:

     خوش به حالت، ادارتون پژوهشی یه، آدماشم دکتر و محقق ان، حرف سرشون می شه، کلاس بالان، امّا تو اداره ما، از این خبرها نیست، هیات علمی نداره، محقق و نویسنده نداره، از اون روزی هم که رئیس مون عوض شد، ادارمونم روحیه اش عوض شد، کار کردن تو بچه ها جاش رو با تنبلی و کسلی عوض کرد.

         استاد حمید همین طور که در بازدم نفسش، با دودهای تنباکو، حلقه های آبی رنگ مختلفی را  از دهانش بیرون می داد و اطراف را  با بوی میوه ای تنباکو عطرآگین می ساخت ادامه داد :

رئیس از ریاست فقط مالک اداره بودن رو می دونه، فکر می کنه همکارا همه باید ، دست به سینه در فرمانش باشن، تازه گی ها هم با خودش یه جوونی رو به اداره آورده و فقط هم اون رو قبول داره، تصمیم های اداره رو با مشورت اون می گیره ، حالا محل تصمیم ها هر جا می خواد باشه، تو اتاق ، رو پلّه ها، وقت رفتن به خونه، توماشین. اکثراً هم اون دو تا باهم می پرند، وقت و بی وقت، شب و نیمه شب تو اداره اند و معلوم نیست چه برنامه ای برای همکارهای غیر خودی شون دارن تدارک می بینند.

             حمید می گفت: جوونه جوری عمل می کنه که آدم خیال می کنه همه کارس، حق هم داره ، چون رئیس خیلی بهش میدون داده، بدون مشورت با معاون ها کارهارو راست وریس می کنه . معاون ها چه کار می تونن بکنند، بزارن برند، که نمی شه. ناکسا اداره رو می چاپند.

         استاد سعید از دوستان هم قلیانی در قهوه خانه به وسط حرف های حمید آمد و گفت: بعد از مدت ها حالا که فرصتی شده به هم رسیدیم و می خواهیم فارغ از هیاهوهای مبتذل اداری با هم گپ وگفتگوهای از ادب و اجتماع و شعر داشته باشیم،  باز حرف از اداره است وآدم های رنگ به رنگش.

      بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین           کاین اشـــــارت ز جهان گـــــذران مارابس

            استاد سعید راست می گفتند ، ایشان تجربه اش از ما بیشتر بود، و شاید بیست سال از عمر خودشان را در اداره های آموزش و پرورش رژیم گذشته سپری کرده بود،البته اول معلم بود و عاشق کارش، کلاس وخیلی دوست داشت، عشقش با بچه هابه سر بردن بود، با آن ها حرف زدن ، از زندگی گفتن و راه درست را نشان دادن بود. همیشه می خواست کاری کند کارستان، مخالف سرسخت کله گنده ها ودانشمندان  بی تعهد رژیم گذشته بود. می گفت مارو این گونه آدمای باسواد است که بدبخت کرده اند، رشته اش فلسفه بود، امّا به ادبیات فارسی علاقه زیادی داشت، .سعدی رو خیلی دوست می داشت، می گفت بعد از انقلاب به سعدی اجحاف شده ، حقش آن طور که باید ادا نشده است، شاید نزدیک پانزده سال با یک استاد بزرگ ادبیات فارسی، شاهنامه خوانده بود ، شاهنامه را خوب می شناخت، شاه نامه شناسی همچون او در ایران کم سراغ دارم. استاد اهل دود و دم نبود، اما دوستان دودی خودش را که اهل فضل هم باشند  دوست می داشت.

           به استاد حق می دادم چون شاید ده سال از عمر معلمی خود را به علت زیاد کتاب خواندن و زیاد دانستن، از کلاس درس و تدریس محرومش کردند و در اداره به انجام کار های اداری مجبورش ساختند!!

           دلم به حال استاد حمید هم می سوخت، حمید اهل دوز و کلک نبود ، خیلی هم بی شیله و پیله بود، او معلم بود و عاشق کارش ، به کارش زیاد اهمیت می داد، هیچ وقت دوست نداشت کارش برای فردا بماند، انگار از ابتدای استخدامش برای کار معلمی ساخته شده بود، چند صباحی را هم خواسته بودند از فهم و تجربیاتش در امور حل مشکلات پیش آمده در ادارات آموزش و پرورش استفاده نمایند، بیشتر به تحول اداری فکر می کرد، می گفت کشور ما جهان سومی است، ما خیلی باید کار کنیم، ما عقب مانده ایم برای شکوفاشدن وایجاد تحول در آموزش و پرورش باید بسیار تلاش کنیم.

    او می گفت: کسانی که نمی دونند تحول چیه و چون از آینده کارشون هم پس از وقوع تحول اطلاعی ندارند و شاید بعد، همین کار را هم از دست بدهند،  نا خودآگاه سد راه تحول می شوند.استاد حمید می گفت هرچه قدر تصوّر و بدگمانی رئیس از همکارانش زیاد بود و آن هارا اول خائن می پنداشت مگر خلافش ثابت شود،  که آن هم ندیدیم ثابت شود، در عوض به اون جوونه از چشماش هم بیشتر اعتماد داشت، جوونه سعی می کرد خریدهای اداری رو بیشتر خودش انجام بده ، زبونم لال از کارهایی خوشش می اومد که توش پول باشه، حمید می گفت ، برای ما بخشنامه می کردند که مثلاً در ساعت فلان و روز فلان در جلسه فلان در سالن اجتماعات اداره حاضر باشید، اداره ما شاید جمعاً نزدیک 100 نفر پرسنل داشت، امّا حاضرهای جلسه همیشه به 20 نفرهم نمی رسید، اونم مستخدم ها بودند و هشت یا نه نفر از همکاران که بیشتر دور ور همین جوونه می پلکیدن،  به تعداد اعضای اداره هم آب میوه و بستنی خریده می شد، پس از پذیرایی از مستخدم ها در جلسه و آن چند نفر همکار نور چشمی، بقیه آب میوه ها و بستنی ها  در یخچال اتاق همان جوانک بایگانی می شد، خدای بالاسر شاهد است که نمی دانم آن ها بعدش چه می شد ند. تازه گی ها هم نحوه به کار گیری مستخدم ها را تغییر داده بودند، یعنی با کس دیگری قرارداد منعقد کرده بودند، حالا دیگر مستخدم ها موظف بودند بیشتر گزارش از همکاران غیر خودی  تهیه کنند، درِ بعضی از اتاق ها نبایستی بسته می ماند، تصورشان براین بود که با بسته بودن درِ اتاق، امکان خیانت بیشترمی شود، پس باید ریشه خیانت را از ابتدا خشکاند، لذا بعضی از مستخدم ها مأمور  نظارت درِ همین گونه اتاق ها بودند، البته با حفظ سمت قبلیشان.

         چشم قربان گو زیاد شده بود، اگر به آن ها می گفتید امروز بعد از ساعت اداری بمانید، همه می گفتند چشم! فردا زودتر به اداره باز گردید، باز همه می گفتند چشم! تازگی ها ناهار اداره را هم  به همان آقا سپرده بودند، دستش درد نکند، دیگر گرسنه نمی ماندیم، روزی ناهار اداره بادنجان بود، رفتم فیشم را بدهم و ناهارم را بگیرم، دیدم دارند کباب می پزند، به آشپز گفتم امروز کباب داریم؟ گفت نه!این کباب مال بالانشین هاست، آن ها بادنجان دوست ندارند، با خودم گفتم خوش به حالشان!! اگر مسابقه ای در میان همکاران برگذار می شد، آن را طوری هماهنگ می کردند که فقط از خودی ها برنده می شدند و بقیه هم سیاهی لشگر بودند، تا آمار بالا برود و اهمیت کار بیشتر به چشم بیاید.

         حمید از همکاری یاد می کرد که از طرف رئیس به سمتی گمارده شده بود،می گفت این آقا همیشه برای هر رئیسی که می آمد ساز مخالف می زد، امّا این رئیس همچون هر کار خلاف دیگرش، این آقا را هم به نان و نوایی رساند، به او ماشین داد، امکانات رفاهی داد،دیگر این آقا شده بود موافق، چه موافقی،به  طوری که در جلسه ای، همه همکاران اداره جمع بودند و همه آن ها هم از عمل ناموفق رئیسشان دمق و عصبانی، این آقا برخاست و جلسه را اداره کرد و در بین برنامه از سخنان رئیس اش که از قبل آماده کرده بود، همچون احادیث و روایات ائمه، روبه روی حاضرین عصبانی خواند،جل الخالق! پست چه بر سر بعضی آدم ها که نمی آورد!!

    حمید در ادامه حرفهایش گفت:

      رئیس اداره شان و آن جوان را ،نه تنها از عوامل عقب ماندگی می دانست، بلکه می گفت این ها شاید پنجاه سال اداره را عقب بردند و از روی خشم ودل نگرانی از این همه خیانت، فحش های چارواداری نثارشان می کرد، من می گفتم نگوئید خدارا خوش نمی آید، شاید از روی جوانی و نادانی این کار هارا می کنند، یک دفعه مثل این که از کوره در رفته باشد سریع صورتش را به طرف آسمان برد و دود هایی را که از قلیان به حلقش فرو برده بود بیرون آورد و به شکل های نامنظمی در فضا رها کرد و سپس به من گفت:

 نکنه توهم از عوامل اونا باشی، چون هرچی از ناکارآمدی اونا می گم واز کارهای فاسدشون، تو یه جور می خوای ماس مالی کنی .خندیدم گفتم: جان تو نه حمید، منم دلم از این گونه برنامه های غلط و تصمیم های بدون فکر و مشورت و بدون تحقیق اولیه خون است، ببینید الآن سی سال است که از انقلاب گذشته ، همه جوان های ما فرزندان بعد از انقلاب اند،  آنان رژیم گذشته را ندیدند، بلکه با خواندن کتاب یا شنیدن از بزرگتر هایشان باانقلاب آشنا هستند، این جوان ‌ها دوازده سال از بهترین دوران زندگی شان را در مدرسه های ما گذرانده اند، ما تربیت شان کرده ایم، همه کتاب های درسی را هم ما نوشته ایم، هیچ کشور جنایت کاری هم مارا مجبور نکرد که حرف های آن ها را بنویسیم ، این جوان ها حاصل کار خودمان هستند، اگر تنبیه هم لازم است ، ما خودمان باید تنبیه شویم نه آن ها ، بحث مدیریت ها هم این گونه است، وقتی ملاک درستی پس از سی سال برای انتخاب مدیر تعیین نشده است ، و تنها شرط اولیه انتخاب مدیر هم آشنا بودن ما با اوست، مگر ما همه را می شناسیم، همه در جامعه پخش اند، آن خوب ها هم، همه گمنام اند،آن موقع  وضع مدیریت ها همین می شود که تو الان شدیداً دلخور هستی. فکر می کنی مگر در اداره ما چه خبر است، یا در اداره های دیگر هم، بله شدت و ضعف مدیریت هست؛ هم مدیر خوب زیاد است و هم مدیر بد، حالا تصادفاً قرعه به اداره شما از  نوع بدش افتاده است، دوست من شما موظف هستید در این گونه مواقع با حفظ سلسله مراتب موضوع را به مقامات بالاتر گزارش نمائید.

       حمید می گفت : رفیق ساده شفیق! اینا ادعای مسلمانی شون خیلی بالاست این رئیس وقتی سر نماز تو اداره پیشنماز میشه گریه می کنه!روز های اولی که اومده بود وقتی در جلسه معارفه از قرآن آیه ای خوند ومعنی کرد، کفم برید، چون رئیس بیچاره قبلی ما در حرف هاش آیه نمی خوند، ما وقتی اولش این جوری دیدیم به کی قسم بخورم که با چند تا از بچه های اداره رفتیم و نماز شکر خوندیم .امّا بعد ها چه دماری از اداره در آورد، همه کارمندانِ کارآمد را هم تبدیل به نا کارآمد کرد و اکثر بچه هارو یه جورایی معطل و ویلون گذاشت.

           حمید که دیگر یادش رفته بود قلیان بکشد و آتش ذغال آن هم سرد شده بود ، آه سردی ازته دل کشید و گفت:  آفتاب هیچ وقت زیر ابر نمی مونه، به قول شاملو سقف فلک باز می شه هوا تو این دیار میاد.

     او ادامه داد و گفت :برای اداره یک رئیس جدید اومد، حالا یه کمی بچه ها شکفته شده بودند، احساس می کردند داره توی ریه هاشون هوای تازه می ره، دارن یه نفس تازه می کشن.

    استاد سعید گفت: مردان بزرگ عاشق تکامل روح دارند و مردم حقیر به دام طمع گرفتارند، حب رسیدن به رشد و تکامل فکری نشانه عظمت روح است و طمع نشانه خسّت طبع. من گفتم استاد متشکرم که وارد بحث شدید، می خواستم از کتاب وکتاب خوانی برای ما چیزی بگویید، چون می دانم یکی از دلایل عقب ماندگی جامعه ایران، عدم کتاب خوانی است، من بادیگران کاری ندارم، حرفم با همین معلمین است ، چرا معلم جماعتِ جامعه ما کم کتاب می خواند، بزرگی می گفت: چرا از تنهایی شکایت می کنید،مگر مونسی بهتر از کتاب سراغ دارید؟

استاد سعید از قول پتراک در ستایش کتاب گفتند:

"گروهی دوستان جانی و یک رنگ دارم که شب و روز خود را با آن ها می گذرانم، دوستان من همه از ناموران جهانند که قرون و اعصار را در هم پیچیده و فواصل دنیا را از میان برداشته تا بخانه من رسیده و در خانه چشمم جایی گرفته اند.هر وقت بخواهم به دیدن آن ها می روم و هر جا بروم آن ها را به همراه خود می برم. بقدری خوش محضر و شیرین زبانند که هیچ کس از صحبتشان سیر نمی شود، به زبان طبیعت سخن می گویند و اسرار حیات را آشکار می کنند، زمان و مکان را از پیش برداشته مرا با مردمان قرون گذشته الفت می دهد، از روزگاران باستان  داستان ها می گویند و از سرنوشت انسان راز ها فرو می خوانند، بمن می گویند که چگونه زندگی کنم و چگونه بمیرم ، وقتی غمگین می شوم آتش غمم رابا آب حکمت فرو می نشانند، راه سعادت را به من نشان می دهند و برای رسیدن به آن از راهنمایی دریغ نمی کنند، نمی توانم بگم که از مصاحبتشان چه سود ها می برم که زبانم از شمار آن عاجز است."

سخن که به این جا رسید استاد دست خود را دراز کرد تا از ظرف خرما برای نوشیدن چایی باقی مانده خود که سرد هم شده بود خرمایی بردارد،

    حمید که چای دوم خود را هم تا انتها سر کشیده بود، گفت:

 جوان اداره ما هنوز متوجه نشده که پشتیبانش رفته است ، باز هم الدورم  و بلدورم خود را کنار نگذاشته، هنوز دوست داره امرونهی کنه،هنوز دوست داره خط و نشون بکشه، همکاران واقعاً دلشون به حال او می سوزد، اگر چه شاید در دلشان به امر و نهی های اومی خندند امّا باز به حرف او توجه می کنند وبه دستورات او عمل می نمایند.

    استاد سعید گفت: انسان آهنی است که از تربیت صیقل می گیرد و از تعلیم نورانی می شود

سفره چیده شده بودظرف های دیزی که در کنار آن سنگک خشخاشی دورو  و پیاز و سبزی و دوغ اراج دماوند هم خود نمایی می کرد، نطق همه ما را کور کرده بود.در یک لحظه چشم ها ی ما به تماشای چیده شدن سفره رفت.

استاد حمید گفت:

 آن جوون بی ادب اداره مان که ادعا هاش همه رو دلخور کرده بود روز گذشته از طرف رئیس جدید، جایش را به یک همکار فهمیده و باتجربه داد.

    من آن روز از مصاحبت با حمید دوست شفیقم که شنیدم بالاخره مشکلات اداریشان حل شده است بسیار شادمان گشتم و آرزو نمودم که انشاءالله دیگر در هیچ کجای ایرانِ عزیزم مدیریت متزلزل و نا بسامان نباشد و هم چنین از مباحث ارزنده ای که در آن روز با استاد سعید داشتم، ازشعر ، از کتاب و کتابخوانی،از مسؤلیت داشتن انسان و از اسلام عزیز در این روزگار و......که نتوانستم همه آن گفتگو ها را در این روایت بنگارم، بسیار بهره ها بردم، عمر استاد سعید پایدار.

در پایان یاد شعری از حافظ افتادم با این مضمون:

       روز هجران و شب فرقت یار آخر شد                      زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

       آن همه ناز و  تنعم که خـــزان می فرمود                 عاقبت  در  قدم  باد  بهار  آخر  شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:48  توسط فتح اله توحیدلو  |