تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

گفت و گو با دکتر آذرنوش آذرتاش

چندي است گردآوري تاريخ شفاهي دارالفنون فكرم را به خود مشغول كرده است. بدين‌ منظور، سعي نمودم با برآمدگان از «دارالفنون» گفت‌وگوهايي انجام دهم. آنان از حال وهواي تحصيل در آن روزگار، نحوه‌ي تدريس معلمان، درس خواندن محصلان، روش تربيتي آنان، نحوه شكل‌گيري شخصيت‌شان در دبيرستان برايم گفتند. اكنون خرسندم كه حاصل آن همه خوبي‌ها را براي آيندگان و جوانان اين مرزوبوم همچون گلي به ارمغان مي‌آورم. باشد كه اين تلاش‌ها دريچه‌اي نو بر تعليم و تربيت اسلامي بگشايد و راه‌هايي بهتر براي انجام وظايفمان، پيش‌رويمان قرار دهد.

آن چه مي خوانید حاصل گفت‌وگويي است كه با استاد فرهيخته «دكترآذرتاش آذرنوش» انجام يافته است.

او در يكم اسفند 1316 در قم چشم به جهان گشود. پس از گذراندن دروس مقدماتي در دبيرستان رازي، در سال 1335، به منظور ادامه‌ي تحصيل و همچنين پرورش ذوق ادبي، به دارالفنون راه يافت. سپس در سال 1336 در دانشكده‌ي معقول و منقول (دانشكده الهيات) دانشگاه تهران در رشته‌ي ادبيات عرب به تحصيل پرداخت، و در سال 1331 فارغ‌التحصيل شد. چون در آن زمان امكان ادامه‌ي تحصيل رشته‌ي ادبيات عرب در ايران فراهم نبود، عازم فرانسه شد و موفق به اخذ مدرك دكترا در آن رشته گرديد.

دكترآذرتاش آذرنوش حدود 22 جلد كتاب و نزديك به 300 مقاله در مجلات علمي و دائره‌المعارف‌هاي مختلف به خصوص دايره‌المعارف بزرگ اسلامي به چاپ رسانده است. وي در سال 1364 به مديريت بخش ادبيات عرب دايره‌المعارف بزرگ و بعدها به عنوان رئيس بخش عربي در دانشكده الهيات منصوب شد. آذرنوش اكنون صاحب كرسي استادي در دانشكده‌ي ادبيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران است. س: جناب استاد لطفاً از خاطرات خود هنگام تحصيل در دارالفنون بگوييد.

ج: در زندگي دارالفنوني من كه براي بسياري از دوستانم تعريف كرده‌ام و حتي در شرح حال خود نوشته‌ام، يا دوستانم نوشته‌اند، ذكر دارالفنون مكرر در مكرر آمده است.

من خاطرات خوش زيادي از اين مدرسه دارم. و جز يك خاطره كه بعداً خواهم گفت، همگي از بهترين خاطرات زندگي من هستند.

به دو دليل در سال 1335 وارد دارالفنون شدم ، يكي اين كه دبيرستان رازي كه من در آن تحصيل مي‌كردم تا كلاس پنجم ادبي بيشتر نداشت و در سال ششم آن، رشته‌هاي رياضي و طبيعي تدريس مي‌شد اما دارالفنون رشته ادبي هم داشت. من در دوران دبيرستان به ادبيات و شعر بسيار علاقمند بودم و هميشه هم در وادي ادبيات مي‌گشتم و به تخيل مي‌پرداختم. پس از مبارزه‌ي بسيار بسيار تند با پدرم و گريه‌ها‌‌وزاري‌ها، بالاخره او را راضي كردم تا وارد دارالفنون شوم. دبيرستان رازي دبيرستان خصوصي بود و زير نظر فرانسويان اداره مي‌شد.

دليل دوم من اين بود كه در آن دوران تحول، كم‌كم دبيرستان‌ها تدريس زبان فرانسه را ترك مي‌گفتند و زبان انگليسي تدريس مي‌كردند. در سال 1335 دبيرستان‌هايي كه فرانسه تدريس مي‌كردند بسيار كم شد. اما دارالفنون زبان فرانسه هم داشت، هرچند تعداد فرانسه خوان‌ها بسيار كم بود. اگر قبلاً در كلاسي هفتاد نفر دانش‌آموز بود 14 يا 16 نفر آن فرانسه مي‌خواندند.

دارالفنون يك درياي عظيمي بود با راهروهاي خيلي زياد،‌ اتاق‌هاي خيلي بزرگ و طاق‌هاي بسيار بلند كه هميشه من جوان آن روز را، به ياد تاق كسري مي‌انداخت، همه چيز آنجا برايم فرق داشت. فضايش دو سه برابر دبيرستان رازي بود و با آن مدير بداخلاق تند بسيار احساس غربت مي‌كردم ولي خيلي زود با آن محيط اُخت شدم و كم‌كم با دوستان همكلاسي‌ام آشنا شدم. كلاس ما بسيار متفاوت بود، تصور مي‌كنم حدود هفتاد نفر شاگرد بوديم كه در‌ آنجا جمع شده بوديم.

استادان ما هم تفاوت داشتند، البته سطح علمي دبيران متفاوت نبود،‌ اما چيزي كه توجه ما را جلب مي‌كرد، شهرت چند تن از استادان ما بود. مشهور بودن يك استاد عامل بسيار بسيار مهمي در تسليم دانش‌آموز و مايل كردن او به درس استاد است. آن شيفتگي نخستين كه هر دانش‌آموز براي استاد مشهورش دارد، انگيزه خوبي براي آموزش است و اگر استاد زيرك باشد – براي آموزش بهتر خود بايد از اين خصيصه بهره بجويد. نمي‌خواهم بگويم كه استادانِ خيلي مشهور ما، آگاهانه از علم پداگوژي استفاده مي‌كردند اما فكر مي‌كنم كه اين امر خودبخود رخ مي‌داد. وقتي مي‌ديدم فلان معلم من شعرهايش در روزنامه‌ها و مجلات چاپ شده است، به‌خودم مغرور مي‌شدم و مي‌باليدم كه اين معلم ماست.

يادم هست كه استاد پيري داشتيم به نام استاد تربتي. خدايش بيامرزد! شعر مي‌سرود و آن‌ها را در روزنامه‌ها چاپ مي‌كرد. استاد ادبيات ما بود، خاطره‌هاي شيريني از او داريم. از حرف‌هاي بانمك‌اش از اداهاي بامزه‌اي كه در مي‌آورد. از شوخ طبعي‌اش و ترغيب و تشويق‌هايش بر اين كه شعر بسراييم. نمي‌دانم اشعار اين استاد جمع‌آوري و چاپ شده است يا نه؟ يك بيت از اين استادم به يادم مانده است:

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت       آسمان دگري خواهم و ماه دگري

استاد ديگري داشتم به نام آقاي آدميت، ايشان درس فارسي مي‌گفت. خيلي شيرين و شيوا سخن مي‌گفت و بسيار خوش‌تيپ و خوش‌لباس بود. البته بسيار خشن هم بود و  هيچ كس جرأت نمي‌كرد با او يك و به دو كند.

استاد ديگر ما آقاي زين‌العابدين مؤتمن بود، فكر مي‌كنم فقط استاد فارسي ما بود. او در زندگاني و ريخت و شخصيت من و دوستانم بسيار تأثير گذاشت، چند سال پيش هم كه بچه‌هاي همكلاسي دارالفنوني در جايي جمع بوديم، استاد زين‌العابدين مؤتمن هم آنجا بود و من از زيارت مجدد او پس از سال‌ها بسيار خوش‌وقت شدم.

رشته‌ي ما ادبيات بود. ما به دنبال ادبيات مي‌گشتيم. از عجايب اين كه در كلاس ما كساني بودند كه كم‌كم همديگر را پيدا مي‌كردند و همه آن‌ها كساني بودند كه به شعر بسيار علاقمند بودند. اين گروه چهار يا پنج نفري شعرهاي خوبي مي‌گفتند و سخنور هم بودند. هميشه در كلاس، دستشان را بلند مي‌كردند تا پاسخ سؤالات استاد را بگويند، تا جايي كه كم‌كم اين‌ها رهبري كلاس را به دست گرفتند. كلاس هفتاد نفري ما همه پيرو اين گروه 5 يا 6 نفري شده بودند، چند نفر از اين همكلاسي‌ها را نام مي‌برم:

با كمال تأسف، تخست بايد از دوست خيلي عزيزم‌ آقاي مرحوم احمد تفضلي ياد كنم، كه همين امسال به رحمت ايزدي پيوستند. استاد احمد تفضلي بعدها يكي از مشاهير ايران و از بزرگان دانش ماست. ما هميشه در كلاس كنار هم يا پشت سر هم مي‌نشستيم، خيلي با هم دوست بوديم، هميشه در درس عربي با هم رقابت داشتيم، هيچكدام درس عربي را دوست نداشتيم، اما مي‌دانستيم كه بايد آن را براي رشته ادبيات فارسي‌مان بخوانيم و هر دو هم قصد داشتيم براي ادامه‌ي تحصيل به دانشكده ادبيات برويم. منزل ما در كوچه‌ي دلبخواه بود. ما همسايه فروغ فرخ‌زاد بوديم. منزل او در انتهاي كوچه بود و منزل ما در اواسط آن. خانه‌ي پدري آقاي احمد تفضلي هم در خيابان شاهپور بود و براي درس خواندن به خانه‌هاي هم مي‌رفتيم.

يكي ديگر از دوستان من با اين‌كه شاگرد دبيرستان بود به همت آقاي تربتي (استادمان) به روزنامه‌هاي ايران –روزنامه‌ي كيهان يا اطلاعات – راه پيدا كرده بود و با اين كه 17 يا 18 سال بيش نداشت، ژست خبرنگاري مي‌گرفت و اداي باسوادان را در مي‌آورد، مي‌خواهم نوع تصور بچه‌هاي آن روز را بگويم.

از دوستان ديگرمان آقاي حسن اديب‌زاده است كه آن موقع خوب شعر مي‌گفت و خوب سخنراني مي‌كرد. دو ديوان شعر از او چاپ شده است و بسيار خوش‌تيپ و خوش‌سخن است و صداي زيبا و رسايي دارد.

دوست ديگري داشتيم به نام تقي‌زاده كه اكنون نمي‌دانم كجاست. افراد ديگري هم بودند، بعضي‌ها اكنون در خارج از كشورند، بعضي‌ها فوت كرده‌اند و بعضي‌ها را هم از زماني كه تغيير رشته دادند ديگر نديدم.

اين گروه شعردوست و ادب‌دوست كم كم قدرتي پيدا كردند. به خصوص كه از كمك استاداني الهام‌بخش و تأثيرگذار چون استاد زين‌العابدين مؤتمن برخوردار بودند. شعرهاي‌مان را آقاي مؤتمن ملاحظه و تصحيح مي‌كردند، سپس آنها را براي چاپ به روزنامه‌ها ارسال مي‌كرديم، وقتي شعرهاي‌مان در روزنامه‌ها چاپ مي‌شد، آن را به عنوان سند افتخار به دست مي‌گرفتيم و حظ مي‌كرديم. پس از اين جريان‌هاي خوشايند، به فكر افتاديم انجمن شعرا راه‌اندازي كنيم، و اين اتفاق افتاد. اگر كشوهاي خود را جستجو كنم مهر انجمن را پيدا مي‌كنم كه يادگار بسيار خوب از دوران جواني من است و هنوز اين مهر را دارم. چون اميدي هم به كمك دبيرستان نداشتيم اين جلسات را در خانه‌هاي همديگر برگزار مي‌كرديم. دو يا سه جلسه‌ي آن، در خانه‌ي ما، در كوچه دلبخواه، با حدود 20 نفر برگزار شد. يادم هست كه حتي افرادي از خارج از دبيرستان هم شركت مي‌كردند. عكس‌هايي از آن انجمن دارم. آقايان تفضلي و اديب‌زاده هم در اين عكس‌ها هستند. خوب است شما با آقاي اديب‌زاده هم مصاحبه‌اي داشته باشيد.

از حوادث مهم انجمن شعرا وجود پر رنگ آقاي مؤتمن بود. حضور او در جلسات بسيار جدي و پربار بود و باعث مي‌گرديد كه ما هرچه در چنته داريم به منصه‌ي ظهور بگذاريم. اين كار جسارت ما را بيشتر مي‌كرد و احساس وجود مي‌كرديم و احساس مي‌كرديم كه شخصيتي داريم و هويتي داريم. اين براي ما خيلي مهم بود.

روزي در منزل آقايي به نام هومن بوديم كه اسم فاميل‌اش در خاطرم نيست. در سالن بزرگ منزل او، آقاي اديب‌زاده در مورد عروض فارسي سخنراني مي‌كرد – بچه‌ها موظف بودند براي تنظيم مطالبشان به كتابخانه‌ها و اشخاص مراجعه كنند و پس از مطالعه، آن را در جلسات ايراد نمايند. آن روز همه‌ي حاضرين در جلسه به طرف ناهار دعوت شدند. يكي از افراد حاضر در جلسه، آقاي نوري آوازه‌خوان معروف بود كه شايد ميهمان صاحب‌خانه بوده است. ضيافت آن روز به يادماندني بود.

شخص ديگري نيز به نام نوذر پرنگ[1] اكنون از شاعران خوب ايران است، در جلسات ما شركت مي‌كرد و اشعاري هم مي‌خواند.

من بسيار به سرودن شعر علاقمند بودم و خيلي از آنها نيز چاپ مي‌شد. روزي اتفاقی برایم افتاد که غرور مرا به اوج خود برد: با بچه‌هاي دبيرستان قدم مي‌زديم و علافي مي‌كرديم و مثل جوان‌هاي ديگر چرت و پرت مي‌گفتيم،‌ ديدم روي زمين، صفحه‌اي از مجله‌ي «تهران مصور» افتاده است. نظرم به شعري كه در آن صفحه بود جلب شد. آن را از زمين برداشتم، ديدم نام من، آذرتاش آذرنوش، در بالاي آن است. مجله‌ي «تهران مصور»  شعر مرا چاپ كرده بود. اينكه گردانندگان مجله با من تماس نگرفته بودند و بي‌اعتنايي كرده بودند. و من خبر نداشتم، جاي سؤال بود. اما اين حادثه در من اثر مثبتي گذاشت.

تمام مايه‌هاي زندگي آينده من در آن انجمن شكل گرفت و تقريباً مسير نهايي زندگي مرا اين محيط دبيرستان تعيين كرد.

يادم هست معاون دبيرستان ما اسم فاميلش حسن بود، ما همه به او استاد حسن مي‌گفتيم. وقتي كه ديد كلاس ما شور و شري دارد و برو و بيايي، به كلاسمان آمد و گفت: «مي‌خواهم بيايم برايتان شعري را كه سروده‌ام بخوانم» به گمانم خراساني بودند و لهجه شيريني داشتند.

گفتند يك قصيده نونييه صد بيتي گفته‌ام، ما آن موقع نوگرايي مي‌كرديم از قصيده نونييه ايشان دچار وحشت شده بوديم و به ياد انوري وخاقاني افتاده بوديم. خلاصه بنا شد در جلسه‌ي ديگر انجمن، شعرشان را بخوانند.

روزي آقاي تقوي، رئيس دبيرستان، به ما اعلام كرد كه دبيرستان قصد دارد  نشست بزرگي در غروب يكي از روزها برگزار نمايد و استادان و اولياي دانش‌آموزان هم در آن شركت ‌كنند، و از ما خواستند كه در آن مراسم شعرخواني كنيم. يادم نيست جلسه چگونه تشكيل شد، اما وقتي ما را به سالن دبيرستان دعوت كردند، ديديم كه برنامه بسيار جدي است و رئيس و استادان همه در صف اول نشسته‌اند و ما مي‌بايست آنجا برنامه اجرا مي‌كرديم و شعر خود را مي‌خوانديم. من كه اولين بار بود سالني به آن بزرگي مي‌ديدم، غرق در غرور و شادي آميخته به ترس شده بودم.

دبيرستان از اين نيرويي كه فراهم آمده بود استفاده نمود و همين جلسه در ذهن ما ماند و احساس كرديم كه اگر هنري و ذوقي داريم، خيلي هم رها شده نيستيم. انگار كساني پشت سر ما نشسته‌اند و هواي ما را دارند. اي دريغ كه اين ماجراها كم‌تر در دبيرستان‌ها اتفاق مي‌افتد.

 

اما خاطره‌ي بد من از دارالفنون:

 دبيرستان دارالفنون بزرگ و بي‌دروپيكر بود و خوب كنترل نمي‌شد، ما از دبيرستان رازي آمده بوديم در آنجا همه چيز بسيار دقيق و حساب شده بود و همه تيپ‌هاي آنجا هم شيك و پيك و منظم بودند، اما دارالفنون اين طور نبود. بچه‌هاي دارالفنون خيلي فرق مي‌كردند، يكي از آنها شايد 6 يا 7 سال از من بزرگتر بود. آن موقع گويا قوانين به بچه‌ها در سنين بالا هم اجازه ورد به در دارالفنون مي‌داده است.

در زمان امتحان به طور طبيعي صندلي‌ها را با فاصله مي‌چيدند، بچه‌ها الي ماشاءالله تقلب مي‌كردند و تقلب كار عادي بود.

فكر مي‌كنم استاد درس عربي ما آقاي ابراهيمي بود. از مزاياي خوب او اين بود كه به ما صرف و نحو عربي درس مي‌داد و در پايان نيز همان درس را به زبان عربي تكرار مي‌كرد و من بسيار از اين روش لذت مي‌بردم، چون مي‌ديدم هرچه مي‌گويد مي‌فهمم. من صرف و نحو عربي‌ام خوب بود چون ناچار بودم متون فارسي مشكل را بخوانم، لذا درس عربي را با علاقه مي‌خواندم.

روز امتحان نهايي فرا رسيد و صندلي‌ها با فاصله‌ي زياد از هم چيده شد. نشستيم و امتحان داديم و من از امتحان عربي خودم راضي بودم.

زمان گرفتن نتايج رسيد همه نتايج خود را گرفتند به جز من و 7 يا 8 نفر ديگر.  موضوع را پرسيديم، گفتند شما مردود شده‌ايد، زيرا تقلب كرده‌ايد. گفتم: چطور تقلب كرده‌ام؟! گفتند: زير ميز شما تقلب ديده شده است. گفتم: شايد زير ميز من مار بوده باشد، به من چه مربوط است. يادم هست قبل از امتحان عربي بچه‌ها روي كاغذهاي كوچك مطلب مي‌نوشتند و به هم پرتاب مي‌كردند و با نوعي تمسخر درس عربي را ساده مي‌پنداشتند.

من شايد در درس‌هاي فيزيك و شيمي تقلب مي‌كردم، شايد اگر تقلب نمي‌كردم مردود مي‌شدم، اما در درس عربي چون بلد بودم تقلب نكرده بودم. متأسفانه دبيرستان ناشيانه عمل كرده بود و اين حادثه ضربه‌ي سختي بر من وارد كرد، چنان كه اعتمادم از دبيرستان سلب شد و همه‌ي تصورات خوب من در باره‌ي مدرسه دگرگون شد. البته بعدها مسير زندگي من طوري شد كه ديگر از دبيرستان دلگير نبودم، اما آن روز ناراحت شدم  و گريه كردم. پدرم كارمند راه آهن بود و در قسمت حسابداري كار مي‌كرد، آدم معتبري بود. با وزير و وكيل برو بيا داشت. نمي‌دانم پدرم چه كرد، هر چه بود، از طريق وزير فرهنگ يا ابتدا از مجلس، پيگيري كار من شروع شد و در پايان تصميم بر اين شد كه در شهريور ماه همه‌ي دروس را دوباره امتحان بدهيم.

احتمالاً نمره‌ي امتحان من در شهريور ماه از نمره‌ي خرداد كمتر نبود، اما در هر حال اين حادثه در زندگي من اثر عميقي گذاشت. اگر اين اتفاق نمي‌افتاد شايد من آدم ديگري شده بودم.

ماجرا از اين قرار بود كه دانشكده‌ها كنكورهاي خود را برگزار كرده بودند و من راه به هيچ دانشكده‌اي نداشتم. احمد تفضلي به من گفت: «دانشكده‌ي معقول و منقول دانشجوي ادبيات عرب مي‌گيرد. آنجا ثبت نام كن، هم عربي‌ات بهتر مي‌شود و هم سال آينده در دانشكده ادبيات شركت مي‌كني.» اسم معقول و منقول براي جواني چون من كه در رازي درس خوانده بودم وحشت‌ناك بود و لرزه بر اندامم‌ مي‌انداخت. با اين همه در آن دانشكده در رشته ادبيات عرب ثبت نام كردم. سرانجام چنان شد كه من هم‌اكنون پس از سال 36 هنوز در همين رشته هستم، در همين دانشكده هم استاد شدم، به خارج از كشور رفتم، درس خواندم و باز به آنجا برگشتم. آن دانشكده مزاياي خيلي زيادي برايم داشته است و در حقيقت خانه‌ي دوم من است.

 

- اگر مايليد از ازدواج‌تان و فرزندانتان بگوييد.

من وقتي اولين درجه‌ي دكتري را در فرانسه گرفتم ازدواج كردم و هشت سال در آنجا ماندم و در كتابخانه ملي فرانسه هم به كار مشغول شدم. سپس همه چيز را رها كردم و به تهران آمدم و پس از چند ماه معطلي، وارد دانشكده الهيات دانشگاه تهران شدم. سه فرزند دارم، دختر اولم در خارج از كشور زندگي مي‌كند؛ دختر دوم من راه مرا رفته و هم‌اكنون با بورسيه‌ي دولت فرانسه، در رشته‌ي زبان‌هاي باستاني ايراني، دوره‌ي دكتري را طي مي‌كند؛ فرزند سوم من پسر است كه در فرانسه، در مقطع فوق‌ليسانس، فيزيك مي‌خواند و آرزويش اين است كه در اين رشته ادامه‌ي تحصيل دهد و هرچه زودتر به ايران بازگردد.

 

س: از تأليفات خود بگوييد.

حدود 22 جلد كتاب نوشته‌ام و بيش از 300 مقاله دارم. سه كتاب من به عنوان كتاب سال شناخته شد، اما از بين همه‌ي آنها دو كتاب را بيشتر دوست دارم: يكي آموزش زبان عربي و ديگري ترجمه‌هاي قرآني، كه به نظرم از كارهاي ديگرم بهتر است، اما شايد مقياس‌هاي انتخاب كتاب سال چيزهاي ديگري است.

تعدادي از مقاله‌هاي من به زبان عربي است و چند تايي هم به زبان فرانسه و بقيه هم به زبان فارسي هستند. از آنجايي كه رئيس بخش عربي دايره‌المعارف بزرگ اسلامي هستم، انبوه عظيمي مقاله برايم ارسال مي‌شود. ويژگي‌هاي‌ اين مقالات بايد با مقياس‌هاي بين‌المللي مطابقت كند تا قابل چاپ گردد، و تا اين مقاله‌ها به درجه‌ي عالي نرسد براي چاپ قبول نمي‌كنم. خوب به طريق اولي، مقالات من هم بايد خوب باشد تا نسبت به مقالات مشابه اروپايي در سطح پايين‌تري قرار نگيرد.

س: مقايسه‌اي داشته باشيد بين استادان قديم و استادان جديد. آيا الآن استاداني چون استاد تربتي وجود دارد؟

من باور نمي‌‌كنم. در دبيرستان نيستم ولي بچه‌هاي من و شاگردانم از دبيرستان مي‌آيند. به هيچ وجه آن‌ها دانشمندتر و انسان‌تر از اين استادان و معلمين نيستند، همه يكسان‌اند، اما جامعه‌ي ما سخت تغيير كرده است. زندگي طوري شده كه به معلمان اين امكان را نمي‌دهد كه بيايند تمام وقت خود را و روز جمعه‌ي خود را و پنج‌شنبه‌ي خود را در اختيار دانشجويان بگذارند و با آن‌ها كارهاي جدي بكنند. ديگر فكر نمي‌كنم اين‌گونه حادثه‌ها رخ دهد. آن دوره راحت بود، چون دبير، آن موقع، غير از خواندن و درس دادن به دانش‌آموزان معدودش كاري نداشت. اكنون دبيران بايد حق‌التدريس بگيرند، بايد كارهاي ديگري انجام دهند، در شركت‌ها كار كنند، در ترافيك باشند و هزار دردسر ديگر. اين دوره با آن دوره قابل مقايسه نيست.

در آن زمان، آقاي مؤتمن معمولاً قدم زنان به مدرسه مي‌رفت. تا آنجا  نيم ساعت راه بود. من هم هميشه مسير دانشگاه به خانه را پياده مي‌آمدم و با آن هواي خوب و خيابان‌هاي خلوت دليلي نمي‌ديدم كه كرايه‌ي ماشين دهم.

شرايط مدرن ما به قدري سنگين شده كه ضربه‌اي بر اين‌گونه روابط انساني ميان معلم و دانش‌آموز آورده است.

 

س: آيا ممكن است بفرماييد بهترين ترجمه‌هاي قرآن كدام است؟

همه بهترين‌اند و همه بدترين، چون ترجمه‌اي از قرآن كه بتوان آن را ترجمه‌ي نهايي و واقعي قرآن ناميد وجود ندارد و نمي‌تواند هم وجود داشته باشد. چون هر مترجم و هر اسلام‌شناسي به ميل خود و مزاج خودش و با توجه به گرايش‌هاي عاطفي و هنري، قرآن را ترجمه مي‌كند. يكي آن را از دريچه‌ي شعر مي‌بيند، يكي از ديد ادبي به آن مي‌نگرد و يكي از زاويه‌ي تكنيكي بدان مي‌پردازد. هر كدام يك جنبه از قرآن را نشان مي‌دهند و قادر نيستند همه‌ي جنبه‌هاي آن را عرضه كنند. من در جاي ديگر به تفصيل در باره‌ي يك ترجمه‌ي استانداردِ دسته جمعي صحبت كرده‌ام كه چاپ شده است؛ با اين همه يك ترجمه‌ي دسته جمعي استاندارد هم ترجمه نهايي نيست؛ اما براي ساده كردن كار براي ملتي فارسي زبان، لازم است ترجمه‌اي شيوا كه در بوته‌ي تجربه‌ها و انديشه‌ها و تأملاتِ ده  بيست متخصص پرداخت شده است فراهم آيد تا براي مدتي نسبتاً كوتاه، مرجع يگانه‌ي فارسي زبانان باشد و ايشان را از اين پراكندگي رهايي بخشد.  

با سپاس از آن استاد ارجمند كه وقت خود را در اختيار من گذاشتند.

 



[1] . از شاعران دانش‌آموخته دارالفنون كه اشعارش ما را به ياد حافظ مي‌اندازد،وی درسال 1386 وفات یافت.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:13  توسط فتح اله توحیدلو  |