تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

برای سمیه توحیدلو

 

روی شیروانی داغ

احمد ابوالفتحی اتاقکی دارد

در آن روزهای اول حس می کردم که انگیزه ی آنها از بازداشت شما را می دانم. حس می کردم که توانایی ات در سازماندهی ستادی آنها را به پیش گیری واداشته است و حس می کردم که هدف بیشتر دور کردن شما از ماجرا بوده و به زودی آزادخواهی شد. بر مبنای همان حس تصور نمی کردم دوران بازداشتت دوران پرفشاری باشد اما این خبرهای لعنتی چیزهای دیگری می گویند. این آقایان سناریو نویس و آن آقایان تعذیراتی همکارشان گویا می خواهند به شما هم نقشی بدهند در این سناریو و لابد نقشتان سازمان دهی وبلاگ نویسان و فعالان شبکه های مجازی در راستای کودتای مخملی “می باشد”!

نامردی است؛ نامردی است. به قول امام توانایی اداره ی یک نانوایی را ندارند و ناتوانی شان را با سناریو نویسی و هذیان گفتن سرپوش می گذارند. نامردی است. دوست ندارم مثل امثال فرجامی برای شما معذوریت اخلاقی بتراشم تا به این بهانه که روز را شب نمی دانید! و معتقد نیستید دو به علاوه ی دو می شود ده توی اوین تحت فشار قرار بگیرید. نه ارزشی برای اعترافاتی که آقایان می سازند قائلم و نه حس می کنم ارزش جدی گرفته شدن را دارند. دوست ندارم تو را در دو راهی ای قرار بدهم که یک طرفش سربلندی پیش دوستان است و یک طرفش سرافکندگی پیش آنان. از نظر من اعتراف های مهدوی هم هزینه ای برای جنبش سبز رنگ ما ایجاد نکرد اگر که خود ما آن را جدی نگیریم و اگر به خاطر حسادت های شخصی به آتشی که آقایان دوست دارند درست کنند فوت نکنیم. امید من این است که شما بر ساحل سلامت بنشینی. همین و تمام. “فایرفاکس من آدرس smto.ir را پیدا نمی کند. وبلاگ بر ساحل سلامت را پاک کرده اند؟”

۸ نظر به “برای سمیه توحیدلو”

  1. sara می گوید:

    حدود ۳۰۰ نفر از تجریش راه افتادن در پیاده رو دستهای همدیگه رو گرفتن و در حرکت هستند در پارک ملت هم همینطور و پیچ شمیران و جا های دیگه با توجه که یکی از بچه ها در بسیج نفوذی ماست گفت که دارند به بعضی جاها از طریق پایگاه بسیج اعزام می شوند که مردم خوشبختانه در تمامی نقاط این کار رو کردن تمام پایگاه بسیج رو فعال کردند. لطفا به دوستان بگید سریع متصل به شوند به مردم که تعداد بره بالا ولی حدود ۲ میلیون نفر در کل نهران جمع دارند می شوند بر اساس دوست ما در بسیج که عواملشون این پیام رو به مرکز بسیج اعلام کرده .

    [Reply]

  2. نجوا می گوید:

    و دلم میگیرد،
    که قناریها را پر بستند.
    که پر پاک پرستوها را بشکستند.
    و کبوترها را
    - آه، کبوترها را…
    و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

    و چه خوب آرزویی کردین براش که بر ساحل سلامت بنشینه!
    با اینکه فقط خواننده نوشته‏هاش بودم اما عجیب حس بدی دارم از دستگیری‏ش؛ بیشتر از همه‏ی دستگیرشدگان.
    برای سمیه توحیدلو و بقیه دعا میکنم.
    خدا یاری‏شون کنه و رهایی‏شون رو برسونه!

    [Reply]

  3. sara می گوید:

    توی دانشگاه وقتی که شیمی میخوند باهاش آشنا شدم، توی انجمن اسلامی فعال بود آدم بسیار تاثیرگذاریه، خیلی چیزا ازش یاد گرفتم بینهایت انسانه نه قبلن و نه تا به حالا کسی مثل اون ندیدم . آشنایی با کسی مثل اون کاری خدایی بود و من هیچوقت فراموشش نمیکنم هرچند که ۸ ساله ندیدمش ولی خواننده مطالیش بودم هر روز. چند روز پیش فهمیدم بازداشت شده خیلی خیلی ناراحت شدم و هر لحظه به یادشم. دعا میکنم آزاری نبینه و زودتر آزاد بشه، سمیه توحیدلو رو میگم. دلم واسه بر ساحل سلامت تنگ شده

    [Reply]

  4. پامج می گوید:

    ما نیز دلتنگیم، برای صبوری اش و نگاه پاک و نجیب ساحل سلامتش

    [Reply]

  5. احمدی می گوید:

    خیلی متاثر شدم از دستگیری همکلاسی دوران دانشگاه تهران ام. بسیار فعال و پرتلاش بود و امیدوارم این راه پر تلاطم رو با سربلندی طی کنه. دنیا انقدر موچک شده که من راه هجرت از ایران رو گرفتم و همکلاسی مون در بند اوین. به امید آزادی اش.

    [Reply]

  6. س ت می گوید:

    اللهم فک کل اسیر

    امروز همسرش رو دیدم به طور اتفاقی . واقعا نمی تونم تصور کنم که چی می کشه ، که چقدر ناراحته، به ایمانشون و اطمینانشون به خدا غبطه می خورم… از اعماق وجودم فریاد می زنم اللهم فک کل اسیر ..اللهم فک کل اسیر

    [Reply]

  7. ر-ک می گوید:

    سلام برای خانواده سمیه

    آرزومی کنم هرچه زودتر سمیه آزادشود.وهمچنین آرزوسلامتی برای خانواده اش.

    [Reply]

  8. چغوک می گوید:

    اما من امیدوارم همه وطن فروشان ضدانقلاب به سزای اعمال ننگینشان برسند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:20  توسط فتح اله توحیدلو  | 

بازداشت دانشجویان دکتری

 

از وبلاگ آقای دکتر علی اصغر سعیدی استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

محمد رضا جلائی پور و سمیه توحیدلو دانشجویان دکتری آکسفورد و تهران دستگیر شده اند. بدون اینکه کسی از اتهام و محل زندانی شدن آنها خبری داشته باشد. این دو واقعا دانشجویان درخشان ایران هستند. محمد رضا را از نوجوانی می شناسم. در انگلستان دبیرستان می رفت و شاگرد ممتاز بود. بعد هم نفر اول کنکور سراسری شد و باز در لیسانس دانشگاه تهران شاگرد اول بود. در فوق لیسانس کالج معروف اقتصادی دانشگاه لندن قبول شد و حالا هم در آکسفورد دکتری می خواند. او یکی از امیدهای جامعه شناسی ایران در آینده نزدیک است. با بهترین نمره ها درس ها را پاس می کرد. با من یک درس داشت و بسیار عالی بود. اخیرا مصاحبه اش با جفری الکسندر را خواندم. سوالاتی که مطرح کرده بود عالی بود و بسیار اطلاعات خوبی از او گرفته و بحث های مفیدی را مطرح کرده بود. برای پذیرش در دانشگاه لندن برای او به رسم معمول توصیه نامه ای نوشتم. ای کاش حالا هم از من می خواستند که توصیه نامه ای برای آزادی اش بنویسم. افسوس که زمان برای نیروهای توسعه آینده این مملکت باید چگونه تلف شود... 
خانم توحیدلو را سال گذشته شناختم. او آنقدر به جامعه شناسی علاقه داشته است که از رشته شیمی به این رشته آمده است. تجربه نشان داده است که این گونه دانشجویان با انگیزه های بسیار بالایی به علوم اجتماعی نگاه می کنند و نتایج در خشانی می گیرند. با من درس جامعه شناسی اقتصادی را می گذارند. او به واقع دانشجویی درخشان ، علاقمند و فعال است. او ایده های بسیار خوبی ارائه می داد و کلاس برای خود من نیز بسیار پر بار بوده است. کلاس ما هنوز به پایان نرسیده. او درسهایش تمام نشده و آرزو می کنم هر چه زودتر او را رها کنند تا به خانواده و درسهایش بر گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:25  توسط فتح اله توحیدلو  | 

قمارعشقانه

وبلاگ‌نویسان زندانی در دست کودتاچیان
 

یک هفته است که از کودتا گذشته و یک هفته است که ایران روزهای تلخی را سپری می‌کند. در این یک هفته تا بخواهیم اتفاق تلخ افتاد و تا بخواهیم زخمی و مجروح داشتیم. و بدتر و تلخ‌تر و زهرآگین‌تر از همه چیز جان‌هایی بود که گرفته شد. بسیجی‌های اسلحه به دست اعتراض آرام و به دور از خشونت میلیون‌های ایرانی هوادار کروبی و موسوی را به صحنه‌هایی خونین بدل کردند. گر چه نباید بگوییم که فقط هوادار کروبی و موسوی و باید به یاد داشته باشیم که کسانی که انتخابات را تحریم کردند هم پا به پای همه بودند و هستند. حتا هواداران محسن رضایی. در یک کلام باید بگوییم همه‌ی ایران. همه‌ی مردم ایران که خواهان آزادی و تغییر هستند.
این هفته برای وبلاگ‌ستان فارسی هم سخت بود و روزهای سختی را می‌گذارند. فیلترینگ و سرعت کم اینترنت به کنار تهدید‌ها و بازداشت‌ها بسیاری از آن‌ها را راهی زندان کرده است. علی کلایی از قبل از انتخابات در زندان است و قبل از آن هم از وی بی‌خبر بودیم. حال چه بر او می‌رود خدا داند و ما که نگران نشسته‌ایم. اما وبلاگ‌نویسان بازداشتی در این هفته:
  1. محمد علی ابطحی از وبلاگ نویسان ایرانی و مشاور دوران رئیس جمهوری خاتمی و از اعضای ارشد ستاد انتخاباتی مهدی کروبی. ابطحی در 26 خردا ماه و تقریبا در نیمه‌های شب بازداشت شده است. به طور معمول بازداشت شده‌گاه روزهای اخیر در تهران به زندان اوین برده می‌شوند. در هفته‌ی اخیر زندانی‌های داخل انفرادی زندان اوین به بند عمومی منتقل شده‌اند تا جا برای بازداشت شده‌گان جدید باشد. محمد علی ابطحی سومین روز بازداشت خود را سپری می‌کند
  2. سمیه توحیدلو از 23 خرداد بازداشت شده و تا کنون نیز خبری از وی در دست نیست. دست‌گیری وی هم در ادامه‌ي بازداشت گسترده‌ی فعالیت سیاسی و مدنی صورت گرفت. سمیه توحیدلو تا امروز در بازداشت است و از وی خبری در دست نیست. تنها خبر منتشر نشده در مورد او که از منبعی شنیدم حاکی از آن داشت که اتهامات سختی به او می‌زنند. از جمله این‌که ادعا کرده‌اند وی را در یک خانه‌ی تیمی گرفته‌اند که ادعایی بیش‌تر نیست و از جنس اتهام‌های همیشه‌گی است.
  3. شیوا نظرآهاری از اعضای کمیته گزارشگران حقوق‌بشر دیگر وبلاگ‌نویسی است که چندین روز است در بازداشت است. حوالی ساعت 13:30 روز یک‌شنبه، شیوا نظرآهاری در محل کار خود توسط نیروهای اطلاعاتی بازداشت شده است و به زندان منتقل شده است.
  4. مهسا امرآبادی نیز از دیگر بازداشت‌شده‌گان روزهای اخیر است. مهسا امرآبادی روزنامه‌نگار روزنامه‌ی اعتماد ملی در 24 خرداد در شب در نبود همسرش مسعود باستانی بازداشت شده و به مکام نامعلومی منتقل شده است.
  5. کریم ارغنده‌پور نیز از وبلاگ‌نویسانی است که در هفته‌ی گذشته بازداشت شده و به زندان منتقل شده است. ارغنده‌پور از روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسانی است که در روز 27 خرداد بازداشت شده و تاکنون از وضعیت وی خبری در دست نیست
  6. عماد بهاور نیز از دیگر وبلاگ‌نویسانی است که از ابتدای هفته‌ی جاری بازداشت شده و تا کنون خبری از آزادی وی نشنیده‌ام
  7. بازداشت‌های روزهای گذشته فراتر از حد انتظار بوده است. برای همین از همه‌ی بازداشت شده‌گان و از همه‌ی وبلاگ‌نویسانی که بازداشت شده‌اند خبر کافی در دست ندارم و حتا بسیاری از بازداش شده‌گان را نمی دانم. از وبلاگ‌نویسان و کسانی که در مورد بازداشت شده‌گاه روزهای اخیر خبری دارند می‌خواهم که اطلاعات مربوط به وبلاگ‌نویسان ایرانی را در اختیارم بگذارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 1:33  توسط فتح اله توحیدلو  | 

دوستانم در بندند...

 

ازوبلاگ احمد طالبی باعنوان  همینجوری

اتفاقات پس از انتخابات اتفاقات عجیبی است. هم واکنش مردم به رفتار وزارت کشور و هم واکنش مجموعه حاکمیت به رفتار معترضان انتخاباتی.
یکی از مسائلی که پس از انتخابات رخ داد، دستگیری های گسترده و هدفمند دانشجویان و فعالان انتخاباتی است. شاید کمتر کسی انتظار چنین عملکردی را از حاکمیت داشت. حالا با هر کسی که صحبت می کنی تعدادی از آشنایانش در بند هستند.
این روزها سخت ذهنم مشغول دوستان نزدیک و صمیممی است که گمان می کردند انتخابات می تواند محملی باشد برای تغییرات قانونی به سمت ایران بهتر و اکنون گرفتار داستان سرایی آدمها بی تدبیر و بی تحمل اما قدرتمند شده اند.

سمیه توحیدلو
فعال سابق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، دوست چندین ساله، هم دانشکده ای خوب البته در یک مقطع بالاتر (دکترای جامعه شناسی توسعه) و همسر ایمان (صمیمی ترین دوست دوران دانشجویی دانشگاه شریف)
شاید هرگز تصور نمی کردم که تنگ نظری ها در جمهوری اسلامی به حدی برسد که کسی چون توحیدلو را هم به محبس بکشاند. خبر دستگیری اش برای همه کسانی که می شناختندش بهت آور بود. تاکید همواره اش بر لزوم حرکت قانونی و پرهیز همیشگی اش از ایجاد تنش و جنجال، باعث شده بود تا هیچ کس انتظار چنین برخوردی را نداشته باشد.
سمیه توحیدلو در هر جا که فعال بود از عرصه مجازی گرفته تا ستادهای انتخاباتی، شورآفرین و مروج دانایی بوده و همین امر او را بسیار قابل احترام کرده است.
او حالا بیستمین روز دستگیری اش را هم گذرانده است.
خبر دستگیری توحیدلو به انجمن دانشکده که رسید، واکنشهای دوستان موجب حسادتم نسبت به منزلت و محبوبیتش شد.
آزادی سرفرازانه اش آرزوی خیلی از دوستان است.

حمزه غالبی
حمزه را هم چندین سال است که می شناسم. از وقتی که دانشجوی مهندسی دانشگاه آزاد یزد بود. هم با فعالیتهای دانشجویی اش آشنا بودم، هم فعالیتش را در عرصه هایی مانند انتخاباتهای مختلف دیده ام و هم نوشته هایش را در نشریات محلی و وبلاگش(+) خوانده ام.
همشهری جسور و پرانرژی، فعال دانشجویی، یکی از فعالان انجمن اعوان، عضو جبهه مشارکت و جمعیت توحید و تعاون، دانشجوی ارشد علوم سیاسی تربیت مدرس و حالا هم که نسبت فامیلی دوری با هم داریم.
جرمش مشخص است. او مسئول کمیته جوانان ستاد میرحسین بود و در این چند ماه در کنار بسیاری دیگر از علاقمندان این کشور، برای افزایش آگاهی مردم و تغییر صحنه سیاسی به سوی عدالت و آزادی کوشید و چه جرمی بزرگتر از این برای کسانی که این روزها خوابشان آشفته شده و از حق خواهی هواداران میرحسین به وحشت افتاده اند!
حمزه در میان فعالان جوان همشهری من چهره ممتازی است. دلدادگی اش به تغییرات دموکراتیک ستودنی است.
جامعه ما بدون افرادی چون حمزه جامعه مرده ای خواهد بود. جامعه ای که پویایی ندارد و برای درمان دردهایش تلاشی نمی کند. به زندان رفتن کسانی چون او بیش از هر چیز زندان را بی اعتبار می سازد.
امروز یکی از آشنایان با SMS خبر داد که چهاردهمین روز دستگیری غیر قانونی اوست و تقاضا داشت برای دعا به درگاه خداوندی که ما را آزاد خلق کرده است.

محمدرضا جلایی پور
پیش از آنکه من به دانشکده علوم اجتماعی بیایم، او درسش را تمام کرده و برای ادامه تحصیل رهسپار انگلستان شد.
زیاد فرصت همنشینی با او را نیافته ام اما ذکر خیرش را مکررا اززبان دانشجویان و اساتید دانشکده علوم اجتماعی شنیده ام و در خاطراتی که در ذهن دانشجویان و اساتید از تاریخچه این دانشکده و انجمنش و حضور فعال و پرثمر رضا جلایی پور مانده شریک شده ام.
دانشجوی دکترای آسفورد که برای بهبود وضعیت کشورش چند ماهی را تعطیل کرد و به ایران آمد تا شاید با شیوه های نوین تحولی مثبت ایجاد کند، فرصت بازگشت برای ادامه تحصیل را نیافت و سر از حبس در آورد.
من قضاوتی در مورد میزان دانش او ندارم (هر چند مکررا از اساتید و دیگران شنیده و خوانده ام که او را از امیدهای آینده جامعه شناسی ایران می دانند) اما همین قدر می دانم که هنوز به دانشکده علوم اجتماعی و انجمن اسلامی دانشجویان علاقه زیادی دارد. در سفرهایش به ایران معمولا سری هم به اینجا می زند و ارتباط دوستانه اش را حفظ می کند.
برخوردهای خوب و منش بزرگوارانه اش همچون پدرش که استاد دانشکده است، از او چهره ای محبوب ساخته.
نامه ها و شکواییه هایی که این روزها همسرش به مسئولان جمهوری اسلامی می نویسد(+و+) خواندنی است.

حسام سلامت
دانشجوی ممتاز جامعه شناسی در دوره کارشناس ارشد که مسائل ایدئولوژیک حاکم بر دانشکده ما برای ادامه تحصیل در دوره دکترا سد راهش شد.
با حسام در حوزه نظر اختلافات زیادی دارم. چه به لحاظ عقیدتی و چه مشی سیاسی. در همین انتخابات هم او در صف حامیان کروبی بود و من هوادار میرحسین موسوی.
حسام اما با بسیاری از فعالان دانشجویی تفاوت دارد. در زمانی که خیلی ها می کوشند با جار و جنجال خود را متفاوت از دیگران نشان دهند، تاکید او بیش از نقاط افتراق بر مشترکات است. حداقل دریکسال گذشته تلاش زیادی کرد تا جریانهای منتقد دانشجویی موجود در دانشکده را که در اثر اوجگیری اختلافات به مرز جدایی رسیده بودند، متقاعد کند که بر سر نقاط مورد توافق اجماع کنند و دست به کار مشترک بزنند. کارهای مشترکی که در این مدت بسیار ثمربخش بود. او بدون تردید یکی از افراد موثر در پویایی دانشکده ما و مورد احترام همه جریانهای منتقد دانشجویی است.
دستگیری حسام نمی دانم به چه دلیل اما چندان خبری نشد. اطلاع چندانی هم از چند و چون آن ندارم و برایم دشوار است حدس زدن این که چرا باید او را بگیرند.

و...

پی نوشت اول: گاهی فکر می کنم که اگر زندان جای این افراد است، چرا باید من آزاد باشم و بعد فکر می کنم به اینکه اگر زندان بودم چه می کردم. این روزها به خیلی چیزها شک کرده ام.
پی نوشت دوم: کاش همه کسانی که وبلاگ دارند یا ندارند در مورد آنها که به خاطر بهتر شدن وضع ما به زندان رفته اند بنویسند. هیچ خاصیتی هم که نداشته باشد باعث می شود "تا نگویند که از یاد فراموشانند"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:6  توسط فتح اله توحیدلو  | 

من به یاد سمیه توحیدلو می افتم هر بار که...

 
 
 
همینجوری یک چیزایی به ذهنم رسیده. تو

در این سی و دو سه روزی که از دستگیری خانم توحیدلو می گذرد خیلی چیزها او را به یادم می آورد. جدای از زمانهایی که با ایمان هستم یا آدمهای کمی شبیه او را می بینم یا دلم برای برای یک پست وبلاگی جدی و تحلیل تنگ می شود یا هر اتفاق معمول دیگر، هر بار که اسمی از امام خمینی می آید هم تصویر او در نظرم می آید که چه اندازه پرشور و با حرارت از شخصیت رهبر جاودانه انقلاب دفاع می کرد، چه اندازه عصبانی می شد وقتی در کامنتدونی وبلاگش به امام اهانت می شد و...
و این روزها چقدر در بحثهای این و آن از امام خمینی نام برده می شود. چقدر هر کس را که رها کنی سفره دلش باز می شود و گریزی می زند به راه و رسم امام و من هر بار یادم می آید که سمیه توحیدلو الان در زندان است و جایش در میان ما خالی!
خانم توحیدلو!
کاش بیرون از آن چهاردیواری مسخره بودی و می دیدی که مردم چگونه در روزهای بعد از انتخابات امام خمینی را صدا می کردند!
بعید می دانم بازجوی محترمت رسایی شعار "خمینی به پا خیز، موسوی تنها شده" را به گوشت رسانده باشد. باورت نمی شود اگر بگویم توی کوی دانشگاه و زیر باران اشک اور چه کسی می گفت "جای خمینی خیلی خالی است" و چه کسی تاکید می کرد که "ما باید از خط امام دفاع کنیم"
این روزها را ندیدی تا حداقل در کنار همه تلخی هایش مختصر لبخندی به چهره ات بنشیند از این اتفاق خجسته. از اینکه یکی از شخصیتهای محبوبت احیا شده و به میان مردم بازگشته.
خیلی جایت خالی است. خیلی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:0  توسط احمد طالبی 

هم سخت نگیر. همینجوری بخونش!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:55  توسط فتح اله توحیدلو  | 

براي سميه توحيدلو - 18 تير


از وبلاگ ویرگول

 

 

دمی وقف، کمی صبر ... غمی هست


حواست هست دير كرده اي دختر؟ خيلي وقت پيش بايد برگشته باشي عزيز. نبينم همدم آن چاهار تا ديوار شده باشي. ببينم؟ مداد و ورق ميدهند بنويسي؟ اعتراف نه. نامه بنويسي. يادداشتي چيزي. به شان گفته اي عادت به نوشتن داري؟ لوازم ِ تحرير اگر داري، براي مان تمام اين روزهايت را بنويس. بيرون كه بيايي، يك عالمه نوشته هست كه بايد بخواني شان. چند برگي هم تو براي ما بنويس. بنويس ساعت هاي كشدار زندان را چطور سر ميكني؟ سر ميشوند اصلن يا نه؟ آخر "بي همگان" انگار به سر ميشود. اينجا ولي "بي تو" به سر نميشود رفيق. حواست هست اين روزهايي كه آرام از پي هم ميروند، صبر را بدجوري شرمنده كرده اي؟ استقامت، رو به روي ماه تو زانو زده، چيزي نمانده به پايت بيافتد، سجده ات كند. راستي، سوال كه ميپرسند سكوت نكني ها سميه جان! مبادا سكوت هات هي روي هم بغض شود در گلويت. كم نيست آوار ِ شكستن بغضي كه هي فروخورده شده باشد. نبينم هي حرف آمده باشد نوك زبانت و نگفته باشي. نبينم هي كلمه رسيده باشد نوك انگشت هات و قلم دست نگرفته باشي. بنويس مجاهد! بنويس! قلم هم نداري، با سرانگشت هات روي ديوار زندان بنويس. روي هواي پاك سلول هم نوشتي، نوشتي. به خدا كه از هرچه جوهر خودكار و كربن مداد است، ماندگار تر است اينها كه تو مينويسي شان. يك روزي خط تو را باز ميخوانند. يك روز همين اوين، موزه مي شود دختر جان. و تو براي مان تمام اين روزها را تعريف ميكني. و تمام اين روزها را تعريف كه ميكني، بغض ميكني، و لابلاي بغض، لابد اشكي هم از گوشه ي چشمان نجيبت روي گونه ميلغزد. زانوانت اما مثل حالا راست ايستاده اند، نميلرزند. تمام اين روزها را تعريف كه ميكني، من نگاهم به شيارهاي موازي روي پيشاني بلند توست. تمام اين روزها را كه تعريف كردي، قول بده ديگر از شب هايش چيزي براي مان نگويي. حالا هم شب كه ميشود، بيقرار كه ميشوي، ديگر ننويس. تاريك كه ميشود اتاق، همان يك ذره نور روز كه محو ميشود، بنشين رو به قبله عزيز دل، ما را دعا كن. آنجا كه تو هستي، خدا خيلي هست. و خدا خوب حواسش هست كه دير كرده اي دختر. خيلي وقت پيش بايد برگشته باشي عزيز.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:40  توسط فتح اله توحیدلو  | 

face off 7 : دکتر احمدنیا vs خانم توحیدلو

 مرداد ۱۳م, ۱۳۸۷ | ۳۲ نظر |

ه جبران تاخیر در دو فیس آف گذشته، فیس آف هفتم را کمی زودتر منتشر می کنم! البته یکی از عوامل دیگر این ماجرا لو رفتن لوگوی فیس آف هفتم در دقایقی پیش بود!

شرکت کنندگان دور هفتم Face Off از زندگی بر ساحل سلامت می نویسند! دو بانوی بسیار وقت شناس و منظم که چند روز قبل از رسیدن موعد مقرر پاسخهایشان را ارسال کردند. برای من جای بسی سعادت است که در پروژه فیس آف میزبان دکتر احمدنیا و دکتر توحیدلو هستم:

موضوع: فیس

دکتر شیرین احمدنیا

نویسنده وبلاگ از زندگی به آدرس blog.ahmadnia.net که توسط SPIP مدیریت می شود. و خوراک آن را از این آدرس می توانید دنبال کنید.

دکتر احمد نیا خود را اینطور معرفی می کند:

متولد خرداد ۱۳۴۲ هستم. یه زنم، یه بار ازدواج کردم که خب البته هنوز به طلاق نیانجامیده… یه دختر یکی یه دونه دارم، نصف بیشتر عمرم رو درس خوندم و حالا دارم به جبرانش هی درس می دم. اهل شکستن کلیشه ها و قالب های تحمیلی هستم. به زندگی آدمها  و احساساتشون و روابط شون علاقمندم. دایره ی دوستانم خیلی وسیعه و این یکی از علت های شادی زندگیمه. خوشحالم که سه چهارسالی هست وبلاگ نویس شده ام و به همین خاطر هم شما اینجا دعوتم کردین؛ این یعنی که خیلی مهم شدم : )

از پستهای اخیر پر استقبال وبلاگ «از زندگی» می توان به این نمونه ها اشاره کرد: سلامی دوباره From Barcelona ـ بفرمائید خواستگاری! ـ تدابیری در مقابله با افزایش مصرف الکل در ایران

خانم سمیه توحیدلو

نویسنده وبلاگ بر ساحل سلامت به آدرس smto.ir که به کمک سیستم WordPress مدیریت می شود. و خوراک آن از اینجا قابل دنبال کردن است.

خانم توحیدلو درباره خود اینطور می گوید:

سمیه توحیدلو هستم. الان جامعه شناسی می خوانم و فکر کنم تنوع طلبی باعث شده باشد سرکی به رشته های مختلف بکشم. اولش هم از مهندسی شیمی شروع شده، ‌رشته ای که هنوزم که هنوزاست، دوستش دارم و گاهی هوس بازگشتن به آن را دارم. حداقلش این که راضی نمی شوم علیرغم اینهمه فاصله از ان رشته، کتابهای آن را از کتابخانه‌ام جمع کنم. یک مهربان همسر هم دارم که بنده خدا درس و کار و اینترنت گردی‌های بیش از حد معمول من را  تحمل می کند. و وبلاگی که قرار نیست در ان نقش بازی کنم.

از پستهای اخیر خانم توحیدلو که بازتاب بیشتری داشته اند عبارتند از: این سر جدا روی کدامین بدن خوش رقصی می کند؟ ـ موقع گرفتن جان آدمها دست و دلتان بلرزد ـ چقدر باید نگران بی تفاوتی در جامعه باشیم؟

قبل از اینکه پاسخ سوالات این دو استاد بزرگوار را بخوانیم، لازم است از کسانی که در برگزاری Face Off 7 بنده را یاری کردند، تشکر کنم:

همکاران Face Off 7

آرش کمانگیر: نویسنده وبلاگ کمانگیر و شرکت کننده Face Off 5
بامدادی: نویسنده وبلاگ
بامدادی و شرکت کننده Face Off 6
شروین فتحی: نویسنده وبلاگ
یک فتحی و شرکت کننده Face Off 4

و اما پرسش و پاسخها:

۱- یک فتحی: آیا درباره وبلاگتان و موضوعاتش در منزل هم صحبت می کنید؟ نگاه خانواده تان به وبلاگ شما چگونه است؟

دکتر احمدنیا: شوهرم که اصلاً چشم دیدن وبلاگ منو نداره،  فقط با دخترم گاهی پیش می آد که راجع به پست های وبلاگم صحبت کنم، اون هم زمانیه که به زور می خوام وادارش کنم بره یه سری به وبلاگ مامانش بزنه!  این دختره اصلاً مامانش رو تحویل نمی گیره! عجب دوره زمونه ای شده!

خانم توحیدلو: سوژه های من از جامعه می‌ایند و درباره‌شان با اطرافیانم حرف می‌زنم. همسرم که باید حتما بخوانند، ‌یعنی می ایستم بالا سرش تا وبلاگ را بخواند و نظر بدهد. بقیه اعضای خانواده هم می‌خوانند. بنابراین هر وقت کسی را می بینم باید اطمینان بدهم که سعی می کنم طوری بنویسم که کسی کاری به کارم نداشته باشد. در واقع مطالب را قبول دارند اما نگرانم هم هستند.

۲- آرش کمانگیر: آیا پیش می آید که دانشجویان شما سر کلاس یا در دانشگاه در مورد وبلاگ با شما صحبت کنند؟ آیا این دو وجه شخصیت تان را در محیط کار مجزا نگاه می دارید؟

دکتر احمدنیا: من هرگز خودم راجع به وبلاگم سر کلاس هام صحبت نمی کنم. بعضی وقتها هم که دانشجوها اشاره ای به وبلاگم می کنن زود موضوع رو عوض می کنم. وبلاگ من اساساً بر مبنای علائق شخصی ، تجربیات و احساساتمه و الزاماً مطالب علمی و یا جامعه شناختی توش نمی نویسم بنابر این لزومی نمی بینم که موضوعاتش سر کلاس مطرح بشه. البته هر وقت مطلب وبلاگم موضوعی اجتماعی بوده ؛ بدون این که بگم این مطلبیه که در وبلاگم نوشتم راجع بهش در کلاس صحبت می کنم. ترجیح می دم اگر دانشجوها از وبلاگم مطلع شدند یا خواستند راجع به مطالبش اظهار نظر کنن در همون قالب رابطه ی وبلاگی باشه  به صورت کامنت و نه بحث سر کلاس!

خانم توحیدلو: دانشجوهای زیادی ندارم چون اصولا استاد نیستم. فقط بابت یادگرفتن معلمی، سر یکی دو کلاس حاضر می‌شوم. چیزی درباره وبلاگم سر کلاس نگفته‌ام. بنابراین بحثی سر نوشته های من نمی‌شود. البته هستند دانشجویانی که با جستجو به وبلاگ می‌آیند و در کامنتدونی با هم گفتگو می کنیم.
اما کلاسم وبلاگ محور است. همان اولین جلسه آدرس وبلاگی را می دهم. جزوه ها، ‌مطالب کلاسی و هرچیزی وابسته به کلاس را آنجا می‌گذارم. بچه ها هم تکالیف را و اخبار مهم هفته را انجا می‌نویسند. اینقدر هست که اگر قرار باشد دانشجویان شیطنت آنورمیزی بکنند، بهترین کار هک کردن وبلاگ کلاس باشد. این ترم تجربه تلخش را داشتم!

۳- پیش آمده که اطرافیان تان را به نوشتن وبلاگ تشویق کنید؟

دکتر احمدنیا: اوه بله. فراوون. تجربه ی وبلاگ نویسی اینقدر برای من مثبت و شیرین بوده که به خیلی ها تاکنون توصیه کردم !

خانم توحیدلو: خیلی زیاد. اعضای خانواده که وبلاگ نویس شدند. هم کلاسی‌هایم هم احتمالا در یک برنامه سه ساله وبلاگ خواهند نوشت. دوستانم هم اغلب وبلاگ نویسند یا وبلاگ نویس‌ ها را دوست دارند. البته زورم به مهربان همسر نمی‌رسد!

۴- بامدادی: به نظر شما نوشتن در وبلاگ بیشتر مخاطب و تاثیرگذاری دارد یا نوشتن در روزنامه‌ها و مطبوعات؟

دکتر احمدنیا: از نظر  گستره ی مخاطبان به هر حال فکر می کنم هنوز در کشور ما مخاطبین وبلاگ محدود هستند بنابر این به نظرم می رسه که نوشتن در مطبوعات باعث می شه پیام به تعداد افراد  بیشتری برسه. اما از لحاظ تاثیرگذاری به نظرم وبلاگ ها بهتر عمل می کنند. در وبلاگ ها ملاحظات و محدودیت های معمول در باره ی روزنامه های رسمی که در چارچوب مجوز ها عمل می کنند دیده نمی شه و بنابر این به نظرم جلب اعتماد بیشتری می کنند و  نفوذ بیشتری دارند.

خانم توحیدلو: هم هردو و هم هیچکدام. مخاطب عام تلویزیون می‌بیند و کاری به این رسانه ها ندارد. به نوعی تاثیرگذاری این دو در جامعه اندک است. اما در مقایسه دو رسانه دیگر، ‌فکر می‌کنم سهم فضای مجازی برای تاثیرگذاری در حال افزایش و سهم رسانه های مکتوب در حال کاهش است. سانسور، مطبوعات ما را دست به عصا کرده و قاعدتا اینترنت را تاثیرگذارتر و صادق‌تر نشان داده است. هرچند ته دلم روزنامه نگاری را ماندگارتر می‌دانم و نمی‌دانم چرا! – در گوشی بگویم که خودم هم مدتهاست روزنامه نمی‌خوانم اما وبلاگ تا دلتان بخواهد.

۵- یک فتحی: اگر فرض کنیم که به وبلاگهای بانوان نسبت به مردان توجهی ویژه و فارغ از محتوا می شود آیا این نگاه در مورد وبلاگ  شما نیز صدق می کند؟

دکتر احمدنیا: در عنوان وبلاگ من مشخص نیست که نویسنده اش زن است یا مرد و بوده اند کسانی که بعد از مدتی تازه پی به این برده اند که من زن هستم. به نظرم نمی رسد که آنچه شما گفته اید در مورد وبلاگ من صدق کند. اگر هم صحت داشته باشد من متوجه ی آن نشده ام.

خانم توحیدلو: فرض اولتان را به شکل عام قبول ندارم. اتفاقا وبلاگستان به شدت مردانه است. (رجوع شود به پرخواننده‌های به صورت آمار در‌آمده دیدیشی!) اما درباره وبلاگ خودم، متاسفانه قضاوت اطرافیان درباره اش این است که عنصر زنانگی در ان تقریبا یافت می‌نشود. بنابراین حتی با مفروض گرفتن پیش فرض سوال، ‌بنده از این مواهب بی‌بهره ام.

۶- بامدادی: در پاسخ به کامنت‌های تند و گستاخانه (یا حتی بعضا بی‌ادبانه) چه می‌کنید؟

دکتر احمدنیا: اخیراً با یکی از دوستان همین صحبت شد که در وبلاگ من کمتر کسی کامنت گستاخانه یا تند می گذارد و یا مثلاً ازآن مدل بحث و جدل های آتشینی که بین برخی وبلاگ نویسان رخ می دهد در این جا خبری نیست. واقعیت همین است. من به ندرت کامنت های آنچنانی دریافت کرده ام؛ به نظرم دلیلش این باشد که اصولاً مبارز نمی طلبم! همه می دانند من آدمی نیستم که لازم باشد کسی با او در بیافتد. اصراری برای قانع یا متقاعد کردن دیگران در مورد حرفهایی که می زنم ندارم و این در لحن بیانم در یادداشت هایم پیداست ( البته یک مورد مزاحم اینترنتی داشته ام که در نتیجه ی همان مورد که هرزه نگاری می کرد ناچار شدم سیستم تائید کامنت پیش از انتشار را برگزینم). کامنت هایی که حاوی ناسزا باشد منتشر نمی کنم و کامنت هایی که منتقدانه باشد حتی المقدور پاسخ می دهم آن هم با بیشترین تلاش برای مدارای سخن ناسازگار!

خانم توحیدلو: کمی لبم را می گزم، ‌بعد منتظر می‌شوم که دوستان دیگر بیایند و جواب بدهند. کامنتدونی به مرور زمان خودکنترلی خواهد داشت و حتی نیاز به حضور خودم در میان کامنت ها و پاسخ به آنها نمی‌بینم. البته گاهی مجبورم ازسانسور و عبارت جایگزین سه نقطه استفاده کنم. آن هم وقتی است که توهینی به شخص ثالثی می‌شود که بنده خدا بی خبر از ماجراست. و دوم زمانی که کمی توهین‌ها به شکل فحش در‌می‌اید و با اعتقادات بخش زیادی از خوانندگان نمی‌خواند. البته خیلی این موارد معدود است!

۷- چه وبلاگهایی را در وبلاگتان لینک می کنید؟ میانه تان با تبادل لینک چطور است؟

دکتر احمدنیا: در یکی دو یادداشت وبلاگم در این مورد به طور مبسوط توضیح   داده ام اما به اختصار تکرار می کنم. هنگامیکه از سد فیلتر بلاگرولینگ می گذرم  تقریبا به هر وبلاگی که ابراز تمایل کرده باشد لینک بهش بدهم لینک می دهم، به آنهایی که متوجه شوم به من لینک داده اند لینک می دهم، و گذشته از آن وبلاگ هایی را که علاقمند به خواندن شان باشم را نیز صرف نظر از این که به من لینک داده اند یا خیر لینک می دهم. به همین دلیل لینکدانی من از مفصل ترین لینکدانی های وبلاگستان است و هنوز به بسیاری که می باید؛ نرسیده ام  لینک بدهم. منتظر فرصت هستم …!

خانم توحیدلو: وبلاگ‌های دوستان آشنا را حتما لینک می‌کنم. وبلاگی را که می خوانم –اغلب سیاسی یا اجتماعی – حتما لینک می‌دهم و برایم تبادل لینک مهم نیست، ‌اما سعی می‌کنم به کسانی که لطف داشته‌اند و لینک داده‌اند، تا جایی که متوجه ‌شوم، ‌حتما لینک دهم.

۸- زندگی مجازی تان تنها به محدوده وبلاگها ختم می شود یا به سرویس های دیگر، مثل شبکه های اجتماعی هم سرک می کشید؟

دکتر احمدنیا: به اورکات علاقه داشتم و سر می زدم که اینروزها به دلیل فیلتر دسترسی ام محدود شده است. با جدید تر ها آشنایی چندانی ندارم.

خانم توحیدلو: وبلاگ و وبلاگ خوانی اصل ماجراست. چاشنی اش هم می‌شود اخبار سیاست و اجتماع. قاعدتا تفریحات جانبی هم هست. فعلا فرندفید کار خودش را کرده،‌ و زیاد به آن سر می‌زنم. مابقی سرویس‌ها در حد رفع کنجکاوی است و سریع رها می‌شود.

۹- دوست دارید که روابط مجازی تان را در دنیای حقیقی هم تجربه کنید؟ مثلاً با دوستان مجازی تان قرار ملاقات بگذارید، یا با آنها تماس تلفنی داشته باشید یا…

دکتر احمدنیا: بله. خیلی پیش آمده که با دوستان عالم مجاز قرار ملاقات گذاشته ام و دیدارهای خوبی را تجربه کرده ام. دوستی های وبلاگستان برایم بسیار مغتنم بوده و هست. یافتن دوستان ارزشمند و بی نظیر از مهمترین امتیازات وبلاگ نویسی بوده برای من که قدرش رو می دونم.

خانم توحیدلو: نه درباره همه آنها. اما واقعیت اینجاست که تازگی‌ها دامنه روابط حقیقی‌ام محدود شده به آشنایان مجازی. در واقع دوستان از مجاز به حقیقت درآمده در اطرافم بسیارند و انصافا دوستان خوبی یافته‌ام.

۱۰- هر چه می خواهد دل تنگت…!

دکتر احمدنیا: دل من دیگه تنگ نیست ! یه روزی بود ؛ اما روزهای دلتنگی رو پشت سر گذاشتم : ) اتفاقات خوب همیشه فرامیرسند تا جایگزین اتفاقات ناخوب بشوند.

خانم توحیدلو: الان احساس دلتنگی نمی‌کنم. احساس نفس تنگی را هم در وبلاگ در خدمتتان خواهم بود. اما اینجا جا دارد از دوستانی که لطف داشته‌اند هم برای انتخاب، ‌هم برای تهیه سوالها تشکر کنم. دوستان خواننده هم بر من ببخشند پاسخهای پراکنده مرا !

و اما سوال آخر

چرا در Face Off شرکت کردید؟

دکتر احمدنیا: برای این که مشهور شوم!

خانم توحیدلو: اتفاقا مردد بودم. چون فکر می‌کردم خیلی به شناخته شدگی نفرات قبلی فیس اف نیستم و شاید صحبت های من چندان جذابیتی نداشته باشد. اما یکی از دوستان گفت شرکت کنم، ‌من هم گفتم چشم. دوست خوبی است درنوع خودش و نمی‌شود رویش را زمین انداخت!‌

فکر می کنید نظرات کدام وبلاگ نویس را بیشتر می پسندید؟

آف
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:39  توسط فتح اله توحیدلو  | 

بازداشت سمیه توحیدلو

 از وبلاگ برساحل  آزادی
براي آزادي ياران سبز 

مگر چه جرمی مرتكب شدی كه باید از 24 خرداد تا الان در انفرادی باشی؟؟؟

مگر غیر از این است كه برای مشروعیت بخشیدن به نظام و جذب مشاركت حداكثری در انتخابات فعالیت می كردی و بی خوابی ها می كشیدی و خون جگر می خوردی؟؟؟

این چه تقدیری بود كه این نظام از تو كرد؟؟؟

 
 
 سمیه توحیدلو دانشجوی دکترای رشته جامعه شناسی در دانشگاه تهران٬ از فعالان جامعه مجازی و وبلاگ نویسی و همچنین یکی از فعالان ستاد انتخاباتی مهندس موسوی در بامداد ۲۴ خرداد در منزلش دستگیر و بازداشت شد.

نحوه بازداشت وی به شرح زیر بوده است:

     ساعت ۳ بامداد روز یک شنبه ۲۴ خرداد ماه٬ عده ای به درب خانه ایشان مراجعه کردند و خود را از طرف آژانس (تاکسی سرویس) معرفی کردند. همسر سمیه توحیدلو که ابراز بی اطلاعی و بی نیازی به تاکسی کرده از آنها خواسته تا بروند. اما آنها مجددا زنگ در را زده و خود را از طرف دادستانی معرفی کردند و از ایشان خواستند تا در را باز کند. همسر سمیه توحیدلو که از آنها درخواست مجوز و حکم کرده بود برای ورود به خانه٬ با بی توجهی به وی و با استفاده از اسپری فلفل و خشونت وارد خانه شدند.

    هفت یا هشت نفر مرد که هیچ خانمی همراه خود نیاورده بودند٬ در حدود یک ساعت تمام خانه سمیه توحیدلو را مو به مو و ریز به ریز بدون از قلم انداختگی بررسی کردند و کیس و دوربین و لب تاپ وی را با خود بردند.

     همسر سمیه توحیدلو که با اصرار توانست حکم آنها را ببیند٬ در لیست اسم چندین نفر را دید غیر از اسم سمیه توحیدلو. وقتی دلیل را جویا شده متوجه شده که او جزو دیگر مرتبطین است که در انتهای لیست درج شده بود.

آیا به راستی جمهوری اسلامی این نوع رفتار ها را می پذیرد؟ آیا سربازان امام زمان باید انقدر گستاخ و بدون شرم و حیا باشند؟ آیا برای دستگیری یک زن محجبه و مسلمان در جمهوری اسلامی نباید از یک زن استفاده کرد؟

اسلام هم بازیچه شد مهدی بیا...

 

به امید آزادی همه یاران سبزمان

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:14  توسط فتح اله توحیدلو  | 

میرحسین شعار نمی‌دهد و با ساسی مانکن هم دیدار نمی‌گذارد!

نقل از بر ساحل سلامت)
وقتی حرف های مختلف کاندیداها را می خوانی بخش هایی بیشتر و بخش هایی کمتر به دل می نشیند. در گفتار و کلام میر حسین موسوی سیاست داخلی، مباحث مربوط به دانشگاه و علم و یا مربوط به اهالی فرهنگ را پسندیده ام. میر حسین موسوی به آکادمی آزاد و آزادی آکادمیک معتقد است. ممکن است از واژگانش درست و به جا استفاده نکند، اما وقتی به شان دانشجو و استاد اشاره می کند، وقتی آزادی بیان را در دانشگاه تاکید می کند، وقتی از لزوم حضور تشکل های غیر اسلامی در دانشگاه می گوید و یا ستاره دار شدن دانشجویان را وهن انقلاب و جامعه بر می شمرد، باور می کنم که میرحسین موسوی می خواهد فضای امنیتی در دانشگاه نباشد. اینجاست که با وجود گیت های امنیتی در دانشگاه ها مخالفت می ورزد.

هنوز پازل های گفتمانی موسوی جور نشده است!

در سیاست داخلی از آزادی و از لزوم حضور همه گروه ها می گوید. حاضر به انگ زدن و حکم تکفیر دادن به هیچ گروهی نیست و آزادی فعالیت سیاسی را حتی با وجود اختلاف سلیقه و عقاید پاس می دارد. بر قانون گرایی تاکید دارد و حتی تغییر دادن در بخش های مسئله دار قانون را از خلال قانون می خواهد. از ازادی رسانه می گوید. از لزوم ملی بودن هرچه نام ملی یدک می کشد ، از جمله صدا و سیما می گوید. از لزوم تشکیل شوراها و نهادهای واسط می گوید. شاید که در کلامش جامعه مدنی و دموکراسی دائم تکرار نشود. اما شعارش آزادی است . به دنبال مشارکت همه  اقشار جامعه است و به شبکه سازی اعتقاد دارد.

سکوت بیست ساله اش همراه شده است با همنشینی با اهالی فرهنگ و هنر. همین می شود که تاریخ هنر را خوب می شناسد و فرهنگیان را پاس می دارد و دولت فرهنگی و فرهنگ غیر دولتی را تبلیغ می کند. اهالی فرهنگ و هنر تقریبا همه پشت سرش آمده اند. هرچند ضعف ستاد باعث شده حجم گرایش های به سمت موسوی نشان داده نشود. هرچند نابلدی و ناکارآمدی اجرایی باعث شود که امثال داریوش مهرجویی را نشناسند و به سالن مراسم راه ندهند. اما همه آمده اند و داعیه حمایت از وی دارند. بسیاری از اهالی هنر همراهی محمد بهشتی با موسوی را پاس می دارند و او را وزیر آینده فرهنگ می دانند. وزیری که می تواند هم مدیر و هم اصلاح طلب واقعی باشد.

هنوز با دو بخش از کلام میرحسین همراه نشده ام. شاید هم انتظار شفافیت بیشتری را دارم. یکی آنجاست که از اقتصاد می گوید و دیگری آنجا که وارد سیاست خارجی می شود. نظام فکری و اقتصادی اش را در گزاره های دیدار با اقتصاد دانان دیده و شنیده ام. این روزها هم حرف های مثبتی در راستای حمایت از سرمایه و سرمایه دار و نیز حمایت غیر دولتی از سرمایه گذاری خارجی شنیدم. اما به نظر می رسد در این بلبشوی اقتصادی برنامه اقتصادی منظم تر و شفاف تری از میر حسین انتظار می رود. با توجه به اینکه او را جزوی از اردوگاه چپ اقتصادی می دانند، باید دید که درباره نفت، توسعه و دیگر امور چگونه موضع می گیرد. هرچند که این روزها مواضع میرحسین شفاف تر و اصلاحی تر شده و امید به تغییر در کلامش دیده می شود.

در بخش سیاست خارجی نیز اقتدار و استقلال حرف و شعار اصلی اش است. از منافع ملی می گوید اما نخست وزیر زمان جنگ بودن نگاه اقتداری را برایش پررنگ تر کرده است. خصوصا تمایلش به داشتن ابزار و تسلیحات بازدارنده بیش از تمایلش به صلح جهانی در کلام و بیانش آشکار می شود. کلامش جنگ افروزانه نیست، اما در این بلوای پرتنش، کلام تنش زدایانه نیاز است. هنوز موسوی را در سیاست خارجی نپسندیده ام. درباره آمریکا و اسراییل نظر می دهد. اما شفاف نیست. کسی انتظار ندارد از لزوم مذاکره بدون شرط با آمریکا بگوید. کسی انتظار ندارد آبرو و استقلال ایران را زیر پا بگذارد. اما کسی که وارد جریان انتخابات شده با پیش شرط ها آشناست. می تواند در باره اینکه پیش شرط ها به وقوع پیوسته یا نه سخن بگوید. حرف های کلی زدنی که اگر چنان شود، چنان می کنیم، کمی گنگ است.

اما در عرصه سیاست خارجی و اقتصاد جمله بسیار جالبی از او شنیدم. اگر همین شعار سرلوحه کارها قرار گیرد، شاید که بسیار به حصول نتیجه بتوان امیدوار بود. او اعتقاد دارد سیاست خارجی و اقتصاد عرصه جولان ایدئولوژی ها نیست. مصالح و منافع ملی است که درباره اش تصمیم می گیرد. نمی دانم چقدر بر این موضع اصرار داشته باشد. اما همین یک جمله مرز اساسی او را با دولتمردان امروزی خصوصا در عرصه سیاست خارجی مشخص می کند. اگر ایدئولوژی نباشد، رابطه و مذاکره و حتی بازبینی بر رفتارها امکان پذیر است و به صلاح. اینجاست که دیگر سخنرانی هایی انتخاباتی چون سخنرانی احمدی نژاد در ژنو قابل تحمل نیست.

موسوی از لزوم برنامه کامل عقلایی در سیاست خارجی می گوید. اعتقاد دارد نباید دچار افراط و تفریط شد. مثلا نباید یک روز، تمام ِ شانس فلسطینیان را در کنفرانسی که می شد در آن اسراییل را محکوم کرد، با خودخواهی و علاقمندی به برگزاری شوی همیشگی دود هوا کرد و روز دیگر دم از گفتگو و اشتی با مردم اسراییل زد. نظام عقلانی داشتن یعنی حرکت بر مدار اعتدال و حفظ صلح و منافع ملی. این شعار کلی میرحسین موسوی برایم جذاب است، هرچند که بسیار کار برای پرداخته شدن دارد.

اما نکته جالبی که درباره میرحسین موسوی این روزها می شنوم، تاکید نسبتا بالاتفاق همه کسانی است که سخنی از او خوانده یا شنیده اند مبنی بر صداقت او. اینکه به حرفهایی که می زند ایمان دارد و شعار انتخاباتی نمی دهد. اینکه یک شبه از هرچه اصلاح طلبی که روزی نقدشان کرده تنروتر نمی شود و با ساسی مانکن ها دیدار و گفتگو نمی گذارد. رضا شکرالهی در خوابگرد بسیار خوب نوشته که آرام است و متین، اما قابل اعتماد . امید که همین احساس را بتوان در بین مردم دید و همین نظر را شنید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:1  توسط فتح اله توحیدلو  | 

برای سمیه توحیدلو

روی شیروانی داغ

احمد ابوالفتحی اتاقکی دارد

در آن روزهای اول حس می کردم که انگیزه ی آنها از بازداشت شما را می دانم. حس می کردم که توانایی ات در سازماندهی ستادی آنها را به پیش گیری واداشته است و حس می کردم که هدف بیشتر دور کردن شما از ماجرا بوده و به زودی آزادخواهی شد. بر مبنای همان حس تصور نمی کردم دوران بازداشتت دوران پرفشاری باشد اما این خبرهای لعنتی چیزهای دیگری می گویند. این آقایان سناریو نویس و آن آقایان تعذیراتی همکارشان گویا می خواهند به شما هم نقشی بدهند در این سناریو و لابد نقشتان سازمان دهی وبلاگ نویسان و فعالان شبکه های مجازی در راستای کودتای مخملی “می باشد”!

نامردی است؛ نامردی است. به قول امام توانایی اداره ی یک نانوایی را ندارند و ناتوانی شان را با سناریو نویسی و هذیان گفتن سرپوش می گذارند. نامردی است. دوست ندارم مثل امثال فرجامی برای شما معذوریت اخلاقی بتراشم تا به این بهانه که روز را شب نمی دانید! و معتقد نیستید دو به علاوه ی دو می شود ده توی اوین تحت فشار قرار بگیرید. نه ارزشی برای اعترافاتی که آقایان می سازند قائلم و نه حس می کنم ارزش جدی گرفته شدن را دارند. دوست ندارم تو را در دو راهی ای قرار بدهم که یک طرفش سربلندی پیش دوستان است و یک طرفش سرافکندگی پیش آنان. از نظر من اعتراف های مهدوی هم هزینه ای برای جنبش سبز رنگ ما ایجاد نکرد اگر که خود ما آن را جدی نگیریم و اگر به خاطر حسادت های شخصی به آتشی که آقایان دوست دارند درست کنند فوت نکنیم. امید من این است که شما بر ساحل سلامت بنشینی. همین و تمام. “فایرفاکس من آدرس smto.ir را پیدا نمی کند. وبلاگ بر ساحل سلامت را پاک کرده اند؟”

این مطلب ارسال شده است در روز دوشنبه, تیر ۸م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۲:۲۳ ق.ظ تحت دسته جنبش سبز. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید یا، بازتاب از سایت خود ارسال کنید.

۷ نظر به “برای سمیه توحیدلو”

  1. sara می گوید:
    حدود ۳۰۰ نفر از تجریش راه افتادن در پیاده رو دستهای همدیگه رو گرفتن و در حرکت هستند در پارک ملت هم همینطور و پیچ شمیران و جا های دیگه با توجه که یکی از بچه ها در بسیج نفوذی ماست گفت که دارند به بعضی جاها از طریق پایگاه بسیج اعزام می شوند که مردم خوشبختانه در تمامی نقاط این کار رو کردن تمام پایگاه بسیج رو فعال کردند. لطفا به دوستان بگید سریع متصل به شوند به مردم که تعداد بره بالا ولی حدود ۲ میلیون نفر در کل نهران جمع دارند می شوند بر اساس دوست ما در بسیج که عواملشون این پیام رو به مرکز بسیج اعلام کرده .
  2. نجوا می گوید:
    و دلم میگیرد،
    که قناریها را پر بستند.
    که پر پاک پرستوها را بشکستند.
    و کبوترها را
    - آه، کبوترها را…
    و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

    و چه خوب آرزویی کردین براش که بر ساحل سلامت بنشینه!
    با اینکه فقط خواننده نوشته‏هاش بودم اما عجیب حس بدی دارم از دستگیری‏ش؛ بیشتر از همه‏ی دستگیرشدگان.
    برای سمیه توحیدلو و بقیه دعا میکنم.
    خدا یاری‏شون کنه و رهایی‏شون رو برسونه!
  3. sara می گوید:
    توی دانشگاه وقتی که شیمی میخوند باهاش آشنا شدم، توی انجمن اسلامی فعال بود آدم بسیار تاثیرگذاریه، خیلی چیزا ازش یاد گرفتم بینهایت انسانه نه قبلن و نه تا به حالا کسی مثل اون ندیدم . آشنایی با کسی مثل اون کاری خدایی بود و من هیچوقت فراموشش نمیکنم هرچند که ۸ ساله ندیدمش ولی خواننده مطالیش بودم هر روز. چند روز پیش فهمیدم بازداشت شده خیلی خیلی ناراحت شدم و هر لحظه به یادشم. دعا میکنم آزاری نبینه و زودتر آزاد بشه، سمیه توحیدلو رو میگم. دلم واسه بر ساحل سلامت تنگ شده
  4. پامج می گوید:
    ما نیز دلتنگیم، برای صبوری اش و نگاه پاک و نجیب ساحل سلامتش
  5. احمدی می گوید:
    خیلی متاثر شدم از دستگیری همکلاسی دوران دانشگاه تهران ام. بسیار فعال و پرتلاش بود و امیدوارم این راه پر تلاطم رو با سربلندی طی کنه. دنیا انقدر موچک شده که من راه هجرت از ایران رو گرفتم و همکلاسی مون در بند اوین. به امید آزادی اش.
  6. س ت می گوید:
    اللهم فک کل اسیر

امروز همسرش رو دیدم به طور اتفاقی . واقعا نمی تونم تصور کنم که چی می کشه ، که چقدر ناراحته، به ایمانشون و اطمینانشون به خدا غبطه می خورم… از اعماق وجودم فریاد می زنم اللهم فک کل اسیر ..اللهم فک کل اسیر

  1. ر-ک می گوید:
    سلام برای خانواده سمیه

آرزومی کنم هرچه زودتر سمیه آزادشود.وهمچنین آرزوسلامتی برای خانواده اش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:46  توسط فتح اله توحیدلو  | 

همه ی فرزندان من

ازوبلاك دكتر صديق سروستاني باعنوان جامعه شناسي زميني

باتشكر از لطف بيدريق ايشان

سمیه توحیدلو بر ساحل سلامت ؟

 

یکی از فرزندانم به اصرار و پیش و پس از هک شدن وبلاگم از من می خواست که حتما و هر چه زودتر آن را تعطیل کنم و فی الجمله منظورش این بود که بین همه ی مشکلات زندگی ، پدری در بند داشتن یا یتیم شدن دیگر کوفت بدی است و زیادی هم هست . او البته از آغاز هم با وبلاگی شدن من مخالف بود و آن را دور از شان و شخصیت آدمی مثل من می دانست . گه گاه هم که تک و توکی از کامنت گذاران مودب و محترم مرا با حرف های زشت خود می نواختند ، آتوی اضافی دستش می دادند و خیط او به من راست می شد و حق بیشتر به جانب او می رفت .

جریا ن خوش و حیات بخش جنبش سبز که پیش آمد ، من وظیفه ی خود دانستم که به عنوان یک آدم ، یک انسان ، یک مسلمان ، یک دانشجو ، یک قلم به دست ، یک پژوهشگر و یک استاد دانشگاه ، جزیی از دریای خروشان آن همه سبزی و سر سبزی باشم و با رویکرد و روش و منشی که چهار سال بر خاک این سامان ، اسب چهار نعل استحمار ، خشونت ، پرده دری ، فریب ، دین ستیزی ، قانون گریزی و دشمن تراشی تاخته و تمام تلاش خود را بر خریدن مردم ، و نه شنیدن آن ها گذاشته ، به رای و نظر و اندیشه ی کارشناسان و خبرگان و حتی علما و مراجع دینی اهمیتی نداده و حرمت ایشان شکسته و مخالف خود را بزغاله و خائن و خائف و احمق خطاب کرده ، مخالفت کنم .

پس از انتخابات که بهار سبز به بلائی زمینی گرفتار آمد و خزان شد و هر زبان و قلم و قدمی که مخالف امر چرخید ، خس و خاشاک شد و حتی المقدور و عند الاقتضاء به زیور باتون و پوتین و مشت و لگد و گاه حتی گلوله ی داغ آراسته شد و سبزی نه به زردی که گاه به سرخی نیز گرائید و حکایت من نیز از فضای مجازی محو شد ، فشار نیز بر من چند چندان شد و قسم و آیه و بالاخره تسلیم شدم و به خلاف میل دکان را بستم که برای فرزندانم پدری ، برای خواهرانم برادری و برای ایل و تبارم ، خویشی کرده باشم .

اما امروز ، روز پدر است . هر چه کردم نتوانستم طاقت بیاورم .

من پدر سمیه توحید لو ، محمد رضا جلائی پور و دیگر دانشجویان و جوانان در بند هم هستم و دریغ است که خاموش بنشینم و کنج عافیت گزینم . و نشد که نشد . عهد شکستم و دو باره آمدم . نمی توانم فقط به میل و اصرار پنج فرزند م عمل کنم و فرزندان بسیار دیگرم را و دانشجویانم را فراموش کنم . نمی توانم . نمی شود . مگر خودم بارها این حرف سعدی علیه السلام را در خلوت و آشکار زمزمه نکرده ام که :

مبین آن بی حمیت را که هرگز

نخواهد دید روی نیک بختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

محمد رضا جلائی پور و همسرش فاطمه شمس ، بالاترین نمره ها را از معلم سخت گیری مثل من گرفته اند . سمیه توحیدلو هم . این ها نخبه ی واقعی بودند . استعداد های درخشان واقعی بودند . آدم بودند . زنده بودند . اهل قلم بودند . با ادب بودند . رویکردی انتقادی داشتند . فعال بودند . سیاسی بودند . اجتماعی بودند . فرهنگی بودند . همانی بودند که من می پسندیدم . من آن ها را دوست داشتم و دارم و به آن ها افتخار می کنم و از توفیقاتشان هم خوشحال و خرسند می شوم .

وقتی شنیدم محمد رضا جلائی پور و همسرش فاطمه شمس برای شرکت در فعالیت های انتخاباتی ، درس و زندگی شان در خارج را رها کرده و به ایران آمده اند ، احترام و عزت آن دو نزد من هزار برابر شد . کسانی بین دانشجویان و حتی بین اساتید هستند که زورشان می آید فاصله ی صد قدمی بین کلاس یا اتاق کارشان و سالنی که جلسه ای در آن برگزار است را طی کنند و چند دقیقه ای حرف های این و آن کاندیدا یا حامیان و نمایندگان آن ها را گوش کنند . انگار که مرده اند و باید به فتوای حافظ علیه السلام بر جنازه شان نماز کرد .

سمیه توحیدلو هم از همان آغاز فعال شد و در ستاد مهندس موسوی ، شبانه روز کار می کرد . در این مدت ، ما او را هفته ای یک بار هم نمی دیدیم .

هر سه نفر ، دانشجویان بلند مرتبه ، سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اما مودب به آداب تعادل و تعامل و تعقل و اصلاح و آرامش و اجتناب از تنازع و تنش بودند . اهل هم کاری ، هم یاری ، هم اندیشی ، هم پژوهی و هم راهی بودند .

اما امروز سمیه توحیدلو و محمد رضا جلائی پور ، هر دو بندی اندیشه های خویش اند . و واانصافا که جای این گونه دانشجویان من ، نه در زندان و بند است . امروز مملکت ما بیش تر از همیشه به چنین نخبگانی نیازمند است .

عجیب نیست که از آن سو توی بوق و کرناست که می خواهند زندان زدایی کنند و اجازه دهند که این یا آن مجرم و بزهکار ، به جای بندی و علاف هلفدونی شدن ، رها شود و در زمین خدا دنبال کار وکاسبی و لقمه نانی باشد و خاکی بر سر خود به ریزد و از این سو  زندان زایی می کنند و دانشجویان و نخبگان را از سر کار و کاسبی و زندگیشان می گیرند و می برند زندان و علافی ؟!!

خدائیش هر چه بیشتر به حرف های سید احمد خاتمی در نماز جمعه ی 5/ 4 / 88 فکر می کنم ، بیشتر پریشان می شوم و بیشتر دلم می گیرد و به حال اسلام و مسلمین افسوس می خورم . از همین رو ، روی سخن من با ایشان است و هشداری و انذاری و تقاضایی

پناه می بریم به خدا . یک سید ، یک آخوند ، یک امام ، یک امام جمعه ، با چنان نفرت و انزجار و شقاوتی در بلند گوی نماز جمعه فریاد می زند که باید ” … قاطعانه و بیرحمانه …” با این و آن بر خورد شود که انگار با یک لشگر دشمن و قاتل و جانی حرفه ای و کافر ، طرف است و راستی راستی طرف او نه میلیون ها هم وطن و هم دین و مذهب او بلکه عده ای یاغی و باغی و محارب با خدا و مفسد فی الارض اند .

خوب است که حرف اسلام است و دین خدایی که ارحم الراحمین است وگر نه چه می شد ؟!!

خوب است که حرف اسلام است و پیامبری که رحمته للعالمین است وگر نه چه می گفت ؟!!

خوب است که حرف اسلام است و امامی که همای رحمت است وگر نه چه می کرد ؟!!

ما همیشه شنیده بودیم ، از خود همین آقایان هم شنیده بودیم که دائر مدار دین خدا ، مدارا و مروت است و رحمت و مرحمت و نهایتش عدالت . حرفی از بی رحمی نبود .

آقای سید اولاد پیغمبر ، آقای امام جمعه و جماعت : کو رحم و کو مروت ؟!!

عجیب نیست که همچون منی باید به همچون شمایی نصیحت کند و شما را به مدارای با خلق خدا دعوت کند ؟!!

عجیب نیست که همچون منی باید حرف آن چوپان بی سواد را به شمای امام جمعه ی ام القرای شیعه یاد آوری کند که :  هزار تا فوت و فن داره چوپونی  ؟!!

آقای خاتمی : دل یک جوان مخالف اندیش را به دست آوردن و برای او و نظرش احترام قائل شدن ، کاری است هنر مندانه و دشوار، اما رحمانی و سراسر خیر و منفعت . در عوض ، به روش زشت شما عمل کردن و همه را راندن و محارب و باغی و یاغی کردن هیچ هنری نمی خواهد ، هیچ زحمتی هم ندارد ، اما کاری است شیطانی و بسیار پر هزینه  .

آقای خاتمی : ما از آدمی مثل شما چیزی ، روشی ، رویکردی و منشی غیر از آقایان یزدی و جنتی توقع داشتیم . حالا هم دیر نشده . شما امام جمعه ی این بلاد هستید . پا پیش بگذارید . بساط یاغی و باغی و مفسد و فاسد کردن جوانان را کنار بگذارید . به جدتان نگاه کنید که خلق عظیم بود و رحمته للعالمین . به مناسبت روز پدر اخم هایتان را باز کنید . همین الآن راه بیفتید و ریش گرو بگذارید و به تاسی از علی که همای رحمت بود ، حد اقل ، جوانان و دانشجویان و نخبگان این دیار را که ابواب جمعی حوزه ی امامت شما هستند از بند رها کنید .

آقای خاتمی : شده که مدتی از فرزندتان دور شده باشید ؟!!

آقای خاتمی : شده که مدتی ندانید فرزندتان کجاست و چه می کند ؟!!

آقای خاتمی : حال و احوال ما پدران که فرزندانمان به جرم ابراز عقیده شان در بندند را می فهمید ؟!!

آقای خاتمی : اگر فرزندان ما گناهی هم مرتکب شده باشند ، مگر از حد حرف زدن و نوشتن فراتر رفته است ؟!! مگر خود شماها به ما یاد ندادید که “ … و من عفی  فاصلح … ” ؟!!

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : از پیشنهادتان در نماز جمعه 5/ 4/ 88 استغفار کنید . من چهار سال پیش ، در اداره ی آگاهی شیراز ، فیلم زخم های تیغ بیرحمی را بر پیکر مادر هفتاد و پنج ساله ام دیده ام و هنوز حتی با انواع قرص و دوا و درمان ، هر شب کابوس می بینم .

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : از خدا بترسید . بیرحمی را تبلیغ و ترویج نکنید . دل مادران و پدران و فرزندان این مردم را بیش از این نلرزانید . یا علی بگویید و وساطت کنید و فرزندان و دانشجویان و جوانان و نخبگان ما را آزاد کنید . آن ها ممکن است مخالف افکار شماها باشند ، اما دشمنتان نیستند . آن ها نخبگان این ملت اند . آن ها خادمان این مرز و بوم اند .

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : حالا که نمی توانیم بر بلندی ، ندای الله اکبر سر بدهیم ، اقلا شما چاهی باشید که تظلم خود را در آن فریاد  کنیم .

آقای امام جمعه : سمیه توحیدلو و محمد رضا جلائی پور و ده ها جوان دیگر دانشجوی دربند ، مایه ی افتخار و سربلندی این ملک و ملت اند ، رهایشان کنید .

آقای امام جمعه : سمیه توحید لو و محمدرضا جلائی پور ، فرزندان این انقلاب اند ، مسلمان اند ، عامل به احکام دین خدایند ، با تمسک به ولایت علی بن ابی طالب ، وعده ی امان از آتش دارند . رهایشان کنید .

آقای امام جمعه : من کار دیگری جز همین که برخی از جوانان دربند را به شما و امثال شما معرفی و به اسم علی امیر المومنین استرحام کنم نمی دانم .

لطفا در روز پدر ، فرزندان ما را آزاد کنید و مردم را از ملالت در آورید . مردم از شما و علما توقع دارند که بر طبل بیرحمی نکوبید . شماها خودتان به ما یاد داده اید که ” … ارحم ترحم  .. ” ، رحم کن تا به تو رحم شود .

لطفا در روز پدر ، فرزندان ما را آزاد کنید و مردم را از ملالت در آورید . مردم از شما و علما یاد گرفته اند که ” … عالم بی عمل درخت بی ثمر است … ” . دور و برتان را در قم نگاه کنید . چه فضای ملول و دلگیری درست شده  :

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است

آقای خاتمی : آقای امام جمعه : جوانان دربند ، فرزندان شمایند . به حرمت روز پدر ، به حرمت همای رحمت علوی ، از مرکب بیرحمی پائین بیائید و با شاه کلید رحمت مصطفوی ، قفل های زندان را بگشائید و یادتان باشد که :

خلل پذیر بود هر بنا که می بینی

به جز بنای محبت که خالی از خلل است

یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:14  توسط فتح اله توحیدلو  | 

گفتگوی وبلاگی با خانم توحیدلو؛ نویسنده‌ی وبلاگ «بر ساحل سلامت»

جای دیگری برای حرف زدن ندارم

سایه ساروی - آزاده رهجو

 

گفت‌و‌گو اولین مطلبی بود که پیگیرش شدیم و آخرین مطلبی بود که آماده شد. کار سختی بود؛ مخصوصا که اولین شماره بود. سخت‌ترین کار، انتخاب وبلاگ مناسبی برای گفت‌و‌گو بود. گفتم «وبلاگ» چون برایمان مهم بود بین نویسنده و وبلاگش ارتباط قوی‌ای برقرار باشد تا آنجا که حتی آن وبلاگ جزیی از نویسنده‌اش شده باشد. چند نفری را انتخاب کردیم ولی پس از انتخاب کردن، راه زیادی بود تا تماس گرفتن و خبر دادن و انجام هماهنگی‌های لازم برای انجام مصاحبه. در نهایت سمیه توحیدلو، نویسنده‌ی وبلاگ «بر ساحل سلامت» برای این گفت‌و‌گو انتخاب شد.

سمیه توحیدلو  یک دی 1357 متولد شده و مهندسي شيمي خوانده. بعد از آن، جامعه‌شناسی! و الان هم دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی است. حدودا 5 سال پیش ازدواج کرده است. خودش مي‌گويد همه‌ی وقتش به درس می‌گذرد و اندکی هم زندگی! به همسرش می‌گوید مهربان همسر؛ و وبلاگش جای فرزند نداشته‌اش! حتی اگر مهربان همسر بخواهد، وبلاگش را تعطیل نمی‌کند. و از سوسک بیشتر از نقد‌های وبلاگی‌ می‌ترسد.

دوست‌ داشتیم گفت‌و‌گو به همراه پادکست باشد. مقدماتش هم فراهم شده بود اما نشد استودیو را هماهنگ کنیم. بنابراین بین گفت‌و‌گوی تلفنی و چتی، دومی را انتخاب کردیم. با این کار، هم صحبت سه‌نفری راحت‌تر می‌شد، هم این که هنگام گفت‌و‌گو به اینترنت دسترسی داشتند و امتیازات دیگری هم بود که در متن خواهید دید! سمیه توحیدلو با این‌که مشغله‌ی زیادی داشت وقتش را در اختیار ما قرار داد. این گفت‌و‌گو ساعت ده شب شروع شد و تا دقایقی بعد از نیمه‌شب ادامه داشت.

 

بی‌تعارف و بی‌مقدمه، چی شد که سمیه توحیدلو شد وبلاگ‌نویس؟

_ جو گرفتش احتمالا. من قبل از این وبلاگ، دو سه تایی وبلاگ داشتم. انصافا جو وبلاگ‌نویسی که افتاد، من هم شروع کردم؛ شاید چهار پنج سال پیش. اما چون جو بود وبلاگ‌ها رها شد. چندان برایم کشش نداشت. تا این‌که دو سال پیش کنکور داشتم. و تقریبا از صبح تا شب مشغول درس خوندن بودم. احساس بشکه‌ای رو داشتم که فقط ورودی دارد. وبلاگ شد یک مکان که قرار بود خروجی من باشد. فقط همین. البته بعدش عادت شد و معتاد شدم. ظاهرا باید بگم تمام.

 

ارتباط عاطفی‌تون با وبلاگتون در چه حدیه؟ اگه یه روز هک شین یا فیلترش کنن چه می‌کنین؟
_خب الان مثل بچه‌ام می‌مونه. اولین چیزیه که وقتی می‌شینم پای کامپیوتر باز می‌کنم. امیدوارم این دو اتفاق هم نیفته. هر وقت افتاد درباره این‌که چه می‌کنم فکر می‌کنم.

 

در حال حاضر وبلاگ‌نویسی در طول شبانه‌روز با توجه به فرمایش‌تون چه‌قدر ازتون وقت می‌گیره؟

_ وبلاگ خیلی وقت نمی‌گیره. برای هر پستم به زحمت یک ربع وقت می‌گذارم. اما حواشی زیاده. بیشتر خوندن، فکر کردن و سوژه پیدا کردنه که وقت‌گیره.

 

بالاخره چه‌قدر شد، با تموم حواشیش؟

_حواشی ربطی به وبلاگ نداره. من شاید دو ساعت یا حتی بیش‌تر اینترنت‌گردی بکنم. تقریبا تمام سایت‌های سیاسی رو می‌خونم و ایضا اجتماعی. وبلاگ‌خوانی هم در روز وقت زیادی می‌گیره. در ضمن بعضی از این سایت‌های اشتراک لینک هم هست؛ خصوصا بالاترین. خود به خود وقت زیادی می‌گیره. در ضمن من چون روزنامه نمی‌خرم تمام روزنامه‌ها را اینترنتی تورق می‌کنم. اما این‌ها مستقیما به وبلاگ مربوط نیست. سوژه روزانه‌‌ام از خلال این خوندن‌هاست که شکل می‌گیره.

 

به نظر من اینایی كه شما گفتید حواشی وبلاگی حساب می‌شه. اولا كه منظور از حواشی، خوندن سایت‌های سیاسی نبود. مثلا كامنت‌گذاشتن، كامنت خوندن، سرچ كردن برای مطلب‌تون، گذاشتن لینك توی بالاترین، بازدید از لینك‌های به‌روز شده. اینا همش جزیی از وبلاگ شماست.

_ این‌ها که گفتید خیلی وقت‌گیر نیست. سرچ برای مطلب زیاد ندارم چون وقتی دارم می‌خونم، صفحه‌هایی که به نظرم می‌تونند سوژه باشند سیو می‌کنم. کامنت‌خونی هم وقتی نمی‌بره. علتش هم اینه که من اهل جواب دادن و بحث در کامنت‌دونی نیستم. وگرنه مطمئنا وقت زیادی می‌بره. گذاشتن بالاترین وقت‌گیر نیست اگر شونصد تا آی‌دی نداشته باشید و لازم نباشه با همه به خودتون رای بدید!

 

حتی بحثای چالشی‌تون؟

_ بله من در کامنت‌دونی چالش نمی‌کنم.

 

یعنی معتقدید بحث تو کامنت‌دونی کار جالبی نیست؟

شاید جالب باشه. اتفاقا جذاب هم می‌کنه وبلاگ رو اما من کم وارد می‌شم. من کامنت‌دونیم بازه و اتفاقا اخیرا مخالف و موافق زیاد با هم دعوا می‌کنن. جالب‌تر این‌که بعضی از مخالفا برای این‌که معلوم شوند که جعلی نیستن، وبلاگ هم راه انداختند و کامنت‌ها را اون‌جا می ذارن اما سعی می‌کنم وارد نشم. اگر حرفی داشته باشم توی وبلاگ و توی پستام می‌نویسم.

 

من دیدم که بعضی پستا کامنت‌دونی‌اش بسته‌ست. چرا؟

_فکر کنم کلا یک‌بار کامنت‌دونی رو بستم. شایدم دو بار.

 

شایدم سه بار!

_نه دیگه قطعا به سه نمی‌رسه. مگر این‌که شما بخواهید این‌جا اذیتم کنید. من هم پست افشاگرانه براتون بذارم! و چون می‌خوام که صداتون شنیده نشه. کامنت‌دونی رو ببندم.  اما جدای از شوخی، مدتیه که خیلی کامنت‌دونیم جو خوبی نداره. افراد واحد با اسامی مختلف کامنت می‌ذارن. و خب بد و بی‌راه گفتن و نقدهای غیر منصفانه و بی‌ربط کردن هم باب شده. پستی که کامنت‌دونی رو بستم شخصی بود. و می‌دونستم کسی ازش سر در نمی‌آره. کاملا حس شخصی بود. نمی‌خواستم نظر کسی رو بدونم درباره‌اش. اما در بقیه موارد باز بوده.

 

تنها پست شخصی‌تون بود تو این یك‌سال و نیم؟

_شاید کل پست‌های شخصیم در این اواخر به اعداد انگشت نرسه متأسفانه. اخیرا البته می‌خواهم بیشتر بنویسم. من دوماه اول وبلاگم به اسم خودم نمی‌نوشتم. اون موقع راحت‌تر از احساسات می‌نوشتم. از موقعی که وبلاگ با اسم حقیقی منتشر شد و خواننده‌هاش هم همه شدند آدم‌های حقیقی که اتفاقا درصد زیادی‌شون رو در عالم واقع می‌شناختم، پست‌های خصوصی دیگه در وبلاگ اجازه چاپ پیدا نکرد.

 

پستی که کسی ازش سر در نمی‌آره سر از وب در آورده؟

_قاعدتا تو همه‌ی وبلاگ‌ها رسمه هر کسی یه چیزی می‌نویسه و دیگران تفسیر به رأی می‌کنن. چیزی عجیبی نیست که. ننوشتن این پستا به نظرم عجیب‌تره. یعنی همین کاری که من نمی‌کنم.

 

چرا بعد از دو ماه حقیقی شد اسمتون؟

_ برای این‌که می‌خواستم حقیقی بنویسم. در ضمن پست‌هام کاملا اجتماعی شد؛ متناسب با موضوع درس‌هایی که می خوندم و فضای جامعه، به یک وبلاگ حقیقی بیش‌تر اعتماد می‌شه. و بیش‌تر و به‌تر خونده می‌شه. منم اسمم رو فاش کردم.

 

فکر می‌کنین که چه زمانی موفق‌تر بودین؟ هویت حقیقی یا مجازی؟
_ با هویت مجازی زیاد ننوشتم. بیش‌تر حقیقی بوده و حقیقی رو بیش‌تر می‌پسندم. من شخصی نمی‌نویسم، روایت زنانه نمی‌کنم. اجتماعی - سیاسی می‌نویسم. بهتره که حقیقی باشه. تا نقدی که بهش می‌شه هم واقعی‌تر بشه.

 

تو دنیای مجازی، بیش‌تر تأثیرگذار بودید یا تأثیرپذیر؟
_ارتباط دو سویه است کاملا. در دریافت سوژه و کشف موضوعات وبلاگ، خب بیش‌تر از اخبار و نوشته‌های اینترنتی استفاده کردم. من خبرنگار یا روزنامه‌نگار نبودم، در هیچ جلسه‌ای شرکت نمی‌کردم، گزارش‌های دسته اول هم به دنبال اون نداشتم. بدون شک برای جمع‌آوری داده، اینترنت‌ مهم‌ترین منبع و تأثیرگذارترین بوده اما درباره‌ی تحلیل‌ها سعی می‌کردم نظر خودم رو بنویسم. فکر کنم جاهایی که حرف جدیدی داشتم مخاطب خوبی هم داشتم و تأثیرگذار هم بوده.

 

اصلا تفاوت وبلاگ برای شما با رسانه‌های دیگه چیه؟ چرا تو مجلات یا روزنامه‌ها نمی‌نویسین؟
_من برای وبلاگ وقت نمی‌گذارم یا کم می‌گذارم. یه جور دیگه بگم، من اولین کاری که توی کلاس‌های درسی که می‌رم انجام می‌دم، درست کردن یک وبلاگ گروهی هستش. نصف نمره‌ی بچه‌ها هم در فعالیت‌شون توی این وبلاگ معلوم می‌شه. یک علت داره که تجربه خودم هست در وبلاگ‌‌‌نویسی؛ چیزی که شاید در روزنامه کمتر باشه. من فکر می‌کنم هر کس خصوصا محصل علوم اجتماعی، باید نگاه مسئله‌محور داشته باشه، به اطرافش مثل مسئله‌هایی نگاه کنه که یا باید حل بشه یا تحلیل و واکاوی. وبلاگ این نقش رو برای من بازی کرد. الان دور و برم رو مثل سوژه می‌بینم. همه چیز برام علامت سوال ایجاد می‌کنه و به نظرم این خیلی مهمه. توی یک وبلاگ روزنوشت این اتفاق می‌افته. وسط حرفم بپرید لطفا تا پر چونگی نکنم!

 

درباره‌ی روزنامه هم بگم. این‌قدر سوژه‌محوری وجود نداره. گاهی وقت‌ها خبریه، گاهی گزارشه، واقعا مدلش فرق می‌کنه. من اگر بخوام مقاله‌ای برای روزنامه بنویسم، کلی باید روش وقت بذارم، حاشیه‌ها و احتمالا زهر مطلب رو بگیرم اما این‌جا سرعت عمل بالاست، آزادی بیش‌تره و تعامل دو طرفه با خواننده برقرار می‌شه.

 

خیلی از یادداشت‌های شما همون تحلیل‌های خبرگزاری‌هاست، حتی بعضی از اونا رو سایت‌های خبری كار می‌كنند.
_ یادداشت‌های من چند دسته‌اند. یه بخشی از اونا بیش‌تر خبریه، قبول دارم. اما نقل‌شون می‌کنم که خونده بشه و بعضا با یکی دو تا کامنتی که روشون می‌ذارم می‌خوام نظر خودم رو هم گفته باشم.

 

پس یعنی می‌شه یک تحلیل خبری رو هم در یک ربع نوشت؟
_خب آره. مگه من گفتم نمی‌شه؟! من چند تا عامل گفتم. یکیش زمان‌گیری بود.

 

به نظرتون كسانی كه برای هر پست‌شون یک ساعت وقت می‌ذارن علاف هستند؟
_ نه لزوما. اما من فکر می‌کنم هزینه‌ی زمانی‌ای که برای نوشتن یک متن می‌کنیم باید متناسب باشه با زمانی که خواننده صرف خوندن اون می‌کنه. فکر نمی‌کنم هیچ وبلاگ‌خونی برای یک پست وبلاگی، بیش از پنج یا نهایت ده دقیقه وقت بذاره. خب منم برای نوشتنش یک ربع تا نیم‌ساعت وقت می‌ذارم.

 

خب ممكنه یك یادداشت رو شما یك‌ساعت براش زحمت بكشید، كلی منبع پیدا كنید؛ یك مطلب تر و تمیز. اما در ده دقیقه خونده بشه!
_خب اگر منبع پیدا کنم، خواننده هم مجبوره وقت بذاره هم یادداشتم و هم منابع رو بخونه، بازم حساب هزینه و فایده‌مون درست در میاد. اما اون مطلب تأثیرگذارتره قاعدتا و خواننده‌هاش بیش‌تر.

 

پس در واقع به نظر شما وبلاگ‌ها چندان هم ارزش گذاشتن مطلبی كه وقت براش گذاشته بشه نداره.
_نه این حرف رو نگفتم. ببینید پروسه سوژه‌یابی و فکر کردن به موضوع می‌تونه وقت‌گیر باشه. بعضی وقت‌ها یک پست می‌شه دغدغه‌ی آدم. نه یک روز، بلکه برای یک مدت درباره‌ی نوشتن و پیرایش نوشته این زمان رو گفتم.

 

تا حالا به خاطر وبلاگ‌‌‌نویسی تو دنیای حقیقی دچار دردسر شدین؟
_بعضی وقت‌ها این شخصی‌نویسی‌ها خیلی کار دستم می‌ده چون خانواده و خیلی از آدم‌های آشنای دور و بر می‌خونن وبلاگ رو. خب انتقاد می‌کنند و زبونم بسته می‌مونه. درباره سیاسی‌نوشته‌ها هم بالاخره با تمام محافظه‌کاری ممکنه دردسر درست کنه. ممکن نیست؟

 

خب ما هم خواستیم همین ممكنه رو بگید.
_خب آخه بعضی چیزا نیاز به گفتن نداره. آخه به خاطر مسایل سیاسی تا حالا به دردسر نیفتادم. بیش‌تر، از دردسرش ترسیدم. می‌ترسم بگم تازه بشه اول دردسر.

 

آخه شما گفتید ممكنه دردسر درست كنه. من فكر كردم دردسر درست شده. الانم می‌گید می‌ترسم بگم دردسر درست بشه.
_ دردسر درست نشده. بعضی وقتا جوش آوردم فتیله اومده بالا. بعضی وقتا لازم بوده، فتیله کشیده شده پایین. بالاخره باید می‌گذشته دیگه.

 

وبلاگ خصوصی هم دارید؟
_نه همین یک دونه شرعی و شناسنامه‌دار برای هفت جدم کافیه! البته برای کلاسم وبلاگ دارم. جزوه‌های بچه‌ها و تکالیف‌شون و کارای دیگه رو توش می‌ذارم و ذارند.

 

لزومی نداره برای بچه‌ها وبلاگ بزنید و جز وظایف شما نیست اما این‌كار رو می‌كنید. شاید بعدش همینا بشن یه وبلاگ‌نویس درست و حسابی. احساس‌تون از این‌كه دانشجو بیاد وبلاگ‌نویس بشه و وقتش رو كه می‌تونه برای خوندن درس بگذاره برای وبلاگ‌‌‌نویسی بگذاره چیه؟
_من به بچه‌های روابط عمومی و ارتباطات درس می‌دم. نوشتن باید اصلی‌ترین کارشون باشه. و متأسفانه بچه‌ها نوشتن براشون خیلی سخته. به نظرم درس‌‌هایی که می‌خونن، اگر بدون یاد گرفتن و آموزش نوشتن باشه به هیچ دردی نمی‌خوره. اگر نتونن مسئله‌ی اجتماعی رو ببینن فایده‌ای نداره علوم اجتماعی خوندن. چهار تا اسم و نظریه رو یاد گرفتن.

 

یعنی اگه كلاس شیمی داشته باشید برای كلاس وبلاگ نمی‌ذارید؟
_فکر نکنم. شاید بیشتر تکالیف ایمیلی و اینترنتی می‌ذاشتم اما وبلاگ لازم نبود. دانشجوی علوم انسانی با علوم تجربی فرق می‌کنه. باید بتونه بنویسه. تجربی فرق می‌کنه.

 

به نظر شما وبلاگ برای چه كسانی مفیده؟
_باید بتونه بنویسه. وبلاگ برای همه مفیده. البته منظورم داشتن وبلاگ بودا. برای هر کسی که دغدغه‌ی جایی رو داره که داره درش زندگی می‌کنه مفیده. برای همه کسایی که جایی دیگه رو ندارند که حرف‌شون رو بزنن مفیده. برای کسایی که گوشی در عالم حقیقی ندارن مفیده. برای کسانی‌ که لازم دارن دیگران نقدشون کنند هم مفیده. اما برای بعضیا مفیدتره؛ اونم کسانی هستش که باید و لازمه به‌تر ببینن، بهتر درک کنن، به‌تر سوال کنند.

 

ببینید شما گفتید كه دانشجویان ارتباطات باید بنویسند. اما این وبلاگ شما بیشتر مربوط به تمرین‌هاست و مقاله‌ها. اما وبلاگ سمیه توحیدلو حرفاش هست. همین وبلاگ شما باعث شده كه نوشتن‌تون قوی بشه. چرا به اونا نمی‌گید هر كدوم یه وبلاگ شخصی داشته باشن؟
_ از خدام بود که می‌شد و می‌گفتم توی دانشگاه تهران بچه‌های علوم ارتباطات همه باید وبلاگ شخصی داشته باشند اما متأسفانه این‌جا بیش‌تر بچه‌ها امکانات کمی دارند. کلی سر همین یک وبلاگ هم چونه می‌زنند اما دائما می‌خوام که بنویسن و این شروعی باشه، در واقع آموزش باشه. من اولین جلسه‌ی کلاس نظریه‌های جامعه‌شناسی به بچه‌ها وبلاگ‌نوشتن رو یاد می‌دم.

 

در مورد خانواده گفتین برام سؤال شد که نسبت تأهل با وبلاگ‌‌‌نویسی رو بدونم. دردسر نداره؟
_بستگی به طرف مقابل داره. برای من که خدا رو شکر نداشته، تازه مشوقم هم بوده. اولین کسی که دوست دارم پست‌هام رو بخونه و درباره‌اش نظر بده همسرمه. و اغلب این کار رو می‌کنه.

 

من یادمه پدرتون رو هم یه مدت وبلاگ‌نویس كردید.حالا نمی‌دونم شما می‌نوشتید براشون یا خودشون؟
_بله ایشون وبلاگ می‌نویسن. هنوز هم پابرجاست و می‌نویسن. خودشون می‌نویسن.

 

دیگه از اعضای خانواده و فامیل كی رو وبلاگ‌نویس كردید؟
_من برادرهام هم وبلاگ داشتن و دارند. اونا هم حوصله مداومت نداشتن. البته لزوما به خاطر من نبوده. بالأخره اونا هم دارن توی این فضای مجازی نفس می‌کشن.

 

فكر نمی‌كنید زندگی بدون وبلاگ راحت‌تر باشه؟ بدون دغدغه‌ی سوژه، بدون دردسر تحلیل‌های سیاسی بدون این فضای مشوش وبلاگستان. اصلا مگه مجبورید وبلاگ بنویسید؟
_ زندگی راحت بدون دغدغه زندگی نیست؛ لااقل برای من یکی. من که دایم دارم حرص روزگار و مسایل مختلف رو می‌خورم. چون نمی‌تونم چشمام رو ببندم، خوندن رو تعطیل کنم، توی تاکسی و خیابون حرف‌ها رو نشنوم. اینا هستش که دغدغه است و تعطیلی‌بردار نیست. نفس وبلاگ که دغدغه نیست. به‌ترین جا و آزادانه‌ترین جا فعلا این‌جاست. من جای دیگه‌ای سراغ ندارم که بتونم حرفم رو راحت بزنم و نقد بشم.

 

پس چرا گفتید محافظه‌كارید؟
_محافظه‌کار نیستم در مجموع، اما در بعضی مواقع لازم می‌دونم در مورد گفتن برخی چیزها محافظه‌کاری کنم.

 

و بستن کامنت‌دونی هم یه کم مغایر با این مطلب دوست‌داشتن نقد.
_این دو تا با هم فرق می‌کنه. من یک پستم کامنت‌دونیش بسته است. شما دومیش رو نشون بدید. پانصد و سی تا پست دارم و همه کامنت‌دونی‌شون بازه.

 

اگه دادیم چی؟
_ خب بدید. منم می‌رم بازش می‌کنم و اعلام می‌کنم ملت برن نقد کنن.

 

اگه بدیم حاضرید یه هفته وبلاگ‌تون رو تعطیل كنید؟
_نه نمی‌تونم. من یک روز نمی‌تونم ننویسم. یک هفته که دیوانه‌کننده است.

 

می‌شه بیش‌تر توضیح بدید؟
_توضیحی نداره که! خب گیج می‌شم. این سوژه‌ها و نوشته‌هایی که باید ثبت بشن، می‌مونن تو مغزم باد می‌کنن. نمی‌ذارن مغزم هوا بخوره!

 

اومدیم و یه مسافرت رفتید كه یه هفته دسترسی نداشتید.
_پیش اومده. مثل آدم‌های معتادی که مواد بهشون نرسیده می‌شم. اما تو مسافرت اگر نتونم وبلاگ بنویسم یعنی این‌که کلا از تمام اخبار و اطلاعات بی‌اطلاعم. و ننوشتن کمتر سخته.

 

اگه این وبلاگ هك بشه و دیگه برنگرده از اول شروع می‌كنید؟
_گفتم همون موقع باید فکر کنم. نمی‌دونم. ولی قطعا شروع می‌کنم.

 

اگه همسرتون بخواد دیگه ننویسید؟
_نمی‌خواد؛ چون حوزه‌ی شخصی منه و خیلی دخالت در امورات شخصی هم نمی‌کنیم.
 

شما فرض كنید
_قابل فرض نیست. به فرض هم قابل قبول نیست.

 

حالا اومدیم و از شما خواهش كردن كه وبلاگ ننویسید.
_خب منم مودبانه نمی‌پذیرم. دیگه خلق و خوی من که توی وبلاگم معلومه فکر می‌کنم. این‌قدر قدرت استدلال داشته باشم که مجاب کنم که بنویسم و البته اعتقاد دارم که حوزه‌ی شخصی منه.

 

در مورد لوگوی وبلاگتون توضیح می‌دید؟ چیز خاصی رو توی ذهن‌تون می‌خواستید نشون بدید؟ شكلش، رنگ‌بندیش چرا این‌قدر شبیه روزنامه‌هاست؟
_ لوگو رو دوستانم زحمتش رو کشیدن. هیچ چیز خاصی هم پشتش نیست فقط خواستم ساده باشه. همین. کار خودم نیست اما وقتی برایم ساختند دوستش داشتم.

 

تا حالا سعی کردید خودتون یه مدت ننویسید؟ یا سکوت کنید؟
_سکوت؟ شده که نخواهم درباره موضوعاتی خاص ننویسم. این یک جور سکوته یعنی نادیده بگیرم بعضی چیزها رو اما این‌که به عمد تعطیل کنم نشده.

 

بعضی وقتا می‌بینیم كه یه وبلاگ‌نویس فعال یهو كلا وبلاگش رو رها می‌كنه. حالا به خاطر مسائل و مشكلاتی كه داره...
_خب خیلی دیدم.

 

برای خودتون پیش نیومده؟
_برای من پیش نیومده اما دیدم. من ممکنه از زندگی اجتماعی بکشم کنار و تو غار برم. مثلا فعالیت اجتماعی رو بذارم کنار اما جانشین همه‌ی تو غار رفتن‌های واقعی این وبلاگ شده و عملا الان برای من همین نقش رو بازی می‌کنه.

 

خب تا کی قراره بنویسین؟
_نمی‌دونم اما نوشتن رو دوست دارم. اما ممکنه به فراخور درس و مقاله‌نویسی‌های رسمی، کمی تغییر پیدا کنه.

 

این سه تا پست‌تون كامنتش بسته است:

 http://smto.ir/post-52.aspx

http://smto.ir/post-68.aspx

http://smto.ir/post-70.aspx

 

دو هفته وبلاگ‌تون رو ببندید!
_ گفتم که نمی‌تونم.

 

اینم چهارمیش: http://smto.ir/post-101.aspx
_ گفتم فقط می‌تونم برم بازشون کنم.

 

اینم پنجمیش: http://smto.ir/post-98.aspx
_ اما این اواخر واقعا نبوده!

 

ما دوازده تا یادداشت پیدا کردیم.
_ اونا هم خیلی در حافظه‌ی نه خودم و نه احتمالا خواننده‌هام نیست. نه، شما همین پستای آخرم رو ببینید. معلومه. واقعا بستن کامنت‌دونی برای من کار مداومی نیست. من حتی کامنت‌دونیم سانسور هم نمی‌شه. به غیر از موارد خیلی‌خیلی‌خیلی خاص. عدد نمی‌دم تا دوباره نرید برام آمار در بیارید!


چرا این‌قدر تأكید داشتید كه یه دونه بیش‌تر نیست؟
_برای این‌که واقعاً این‌طور فکر می‌کردم. هنوزم شک دارم. هنوز ندیدم‌شون

 

یوزر پسوردتون رو كسی جز شما داره؟
_ایمان داره؛ همسرم. اما نه برای این‌که وارد وبلاگ شه. برای این‌که کلا پسورد و همه چیزم رو می‌دونه

 

دوست دارید وقتی [بعد 120 سال] از دنیا رفتید وبلاگ تعطیل بشه یا كسی ادامه‌اش بده؟
_والا به‌اش فکر نکردم. دروغ چرا؟ اما تعطیل می‌شه. بی‌کاره آدم بار بذاره بر دوش باقی‌مانده‌ها!

 

شده پستی بنویسید كه كامنتش بدجوری روی شما تأثیر گذاشته باشه؟
_خیلی وقت‌ها خیلی کامنت‌ها تأثیرگذار بوده و البته بعضی‌ها اعصاب‌خورد کن. هوس می‌کنم جواب کامنت‌ها رو بدم اما جلوی خودم رو می‌گیرم چون می‌ترسم کار به جاهایی برسه که مجبور باشم فیلتر بذارم برای نظرات.

 

«خلاصه اگر گوشم بده‌کار نصایح جماعت فوق‌العاده دلسوزی شود - که واقعا از سر دلسوزی نظر می‌دهند - باید در این مکان را تخته کنم. آن‌وقت اگر در این‌جا تخته شود من که غم‌باد می‌گیرم. بنابراین تا اطلاع ثانوی می‌نویسم و گوشم به چیزی بده‌کار نیست.» این جملات‌تون رو تفسیر می‌كنید؟ یعنی نقدا پرررر؟
_من سیاسی می‌نویسم. و خاله و عمه و دوست و آشنا تا می‌بینند من رو نصیحتم می‌کنند مواظب باش. ال نکن. می‌فهمید احتمالا منظورم چیه. خب اگر بخواهم به همه‌ی حرفا گوش بدهم نمی‌شه و اغلب هم نمی‌دهم یا کم می‌دهم.

 

اگه همه اومدن و گفتن این وبلاگ باید بسته بشه حاضرید به نظر همه احترام بذارید؟
_اگر استدلال قوی داشته باشند... آها... نه. وبلاگ؟

 

بله!
_نه، وبلاگ نه. حتی اگه استدلال قوی داشته باشن؟ قطعا پشت ننوشتن، حرف نزدن و خفه‌خون گرفتن هیچ استدلال منطقی نیست. درباره‌ی وبلاگ نمی‌تونن اما ممکنه قانع کنن پستی رو بردارم. تجربه‌ی بعضی دیگه از وبلاگ‌ها که اتفاقا دعواها و نوشته‌های این‌جوری درش زیاد شده بهم نشون داده من نباید وارد دعوا بشم.

 

مثلا اومدن گفتن كه نوشتن واسه سلامتی شما ضرر داره. یه استدلال قوی هست دیگه. وبلاگ رو می‌بندین؟

_نه فکر نکنم. لااقل در زمان حاضر نه. اما بعدها ممکنه واقعا شرایط عوض شه.

 

تا حالا شده پستی رو بردارین؟
_ بله شده یک‌بار این اتفاق افتاده.

 

چرا؟ مگه با اعتقاد کامل ننوشته بودین؟
_چرا من با اعتماد کامل نوشته بودم اما چون سیاسی بود و دقیقا به دلیل همون محافظه‌کاری‌هایی که گفتم.

 

پس چرا در مقام دفاع بر نیومدین و برش داشتین؟
_چند تا از اساتیدم گفتند که بردارم. برای این‌که نگفتن بردار چون حق ننوشتی، گفتند بردار چون به ضررت تموم می‌شه وگرنه موافقم بودند. حق داشتند.

 

خب اونا رو هم قانع می‌کردین برا باقی موندن پست.
_تو شرایطی که داشتم نباید تند می‌رفتم.

 

یعنی فدای مصالح شد؟
_دقیقا. همون محافظه‌کاری در برخی موارد؛ خصوصا در امور سیاسی

 

ما دو تا گروه داریم. قراره واسه یه گروه بگید كه اصلا سراغ وبلاگ‌‌‌نویسی نیان، واسه یه گروه هم چند جمله بگید تا جذب وبلاگ‌‌‌نویسی بشن. در واقع مكافات‌ها و لذت‌های وبلاگ‌‌‌نویسی. چی می‌گید بهشون؟

_ به گروه اول اعلام کنیم که ما به شما هیچی نمی‌خواهیم بگیم. دردسر داره مواظب باشید. همین.
برای گروه دوم می‌گم بنویسند چون که ذهن آدم رو پویا می‌کنه و نمی‌ذاره که از کنار آن‌چه برای خودشان، جامعه‌شان و... اتفاق می‌افته بی‌تفاوت بگذرن و این خیلی مهمه. این‌که همه‌ی آدم‌ها بشن یک سرمایه‌ی اجتماعی، آدم‌هایی که نظر دارند تحلیل می‌کنند و دنبال می‌کنند مسایل مختلف رو اصلا می‌تونن حرف بزنن. شاید غم‌باد نگیرن!

 

سوالات یک‌كلمه‌ای. هر چی به ذهن‌تون می‌رسه.
_کار سختیه. از مدل شریفی‌نیایی‌اش می‌خواید؟ گیر داده بود به انگور!

 

سمیه توحیدلو؟
_خودم

خب در مورد «خودم» هم بگید.
_یک آدم برونگرا که بعضی وقتا به شدت درونگرا می‌شه.

ایمان؟
_به‌ترین روزهای زندگی‌ام و به‌ترین چیزهای زندگی‌ام با او بوده. آدم بوده‌های شیرینش رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنه.

كوكب خانم؟
_کوکب؟ اصلا نمی‌فهمم چرا این‌همه به خاطر یک نیمرو معروف شده!

سبیل؟
_پچ‌پچه‌های عمو مردکی

دستمال كاغذی؟
_عنصری برای گوله‌شدن و دور انداختن؛ اونم از نوع دولا

سوتی
_خوبه که آدم حداقل کم بده.

علی پیرحسین‌لو بعد از ازدواج؟
_یک عنصر خانواده‌دوست و کم‌پیدا.

وبلاگش؟
_الپر تخته‌شده.

هوو؟
_و دوست‌داشتنی. (مال قبلی بودا!)

خب حالا هوو؟
_تلویزیون خیلی دوست داره تو فرهنگ ایرانیا جاش بندازه.

ماسماسك؟
_کنترل تلویزیون رو می‌گم.

چادر
_شاید برام اعتقادی نباشه اما هویتم با اون تعریف می‌شه.

شماها؟
_ندیدمش اما احتمالا یه نشریه‌ای مثل باقی نشریه‌هاتون!

 

از سوسك بیش‌تر می‌ترسید یا از نقدهای غیر منصفانه‌ی وبلاگ؟
_ سوسک! چون اون‌رو جیغ می‌کشم و فرار می‌کنم ولی این یکی رو تحملش می‌کنم.

 

حضور یه نشریه‌ی موفق وبلاگی را چه‌قدر برای ارتقاء فرهنگ وبلاگ‌‌‌نویسی مفید می‌دونید؟
_ هر نشریه و سایت و وبلاگی که متولد بشه و بتونه خودش تولید محتوا و خبر کنه قطعاً می‌تونه به هم وبلاگ و هم فضای تحلیلی اینترنت کمک بکنه و جای تقدیر داره البته به شرطی که ملزومات وبلاگی بودن رو رعایت کنه.

 

به عنوان حسن ختام جلسه‌مون یه خاطره‌ی شیرین از دوران وبلاگ‌‌‌نویسی‌تون برامون می‌گین؟

_خاطره به اون صورت نیست. اما بارها شده مثلا می‌رم جلسه‌ای و یا آدم‌هایی رو می‌بینم بعد نقل می‌کنند در جلسات خاصی و جاهای خاصی تکه کلام‌ها و پست‌های من مطرح شده. فکر کنم برام جذاب باشه. فکر نکنم توضیح بیشتر به درد شما بخوره.

 

بسیار سپاسگزاریم که وقت گذاشتین و این لطف رو در حق‌مون انجام دادین. از طرف تمام بچه‌ها و عوامل پشت صحنه هم ازتون تشکر می‌کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:4  توسط فتح اله توحیدلو  |