تبليغاتX
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

برای سمیه توحیدلو که از تبار سپیدی‌هاست

فاطمه شمس:


تکرار تاریخ همان‌قدر که گاهی سیاه است، سپید و فرخنده و مبارک نیز هست. گویی از آن روزگاری که مشتی جاهل و کفور، بر شن‌های داغ و تنورین بیابان‌های حجاز، سنگ بر سینه سمیه همسر یاسر نهادند و وادار به اعتراف به شرک و انکار خداوندش کردند، تا به امروز که در اسارتگاه‌های این دین‌فروشان، سنگ سنگین اتهامی دروغ بر سینه سمیه‌ای دیگر نهاده‌اند تا وادار به اعتراف دروغش کنند، نه ۱۴۰۰ سال که چند صباحی بیش نگذشته است. این همان تکرار سیاه تاریخ است که به حبس سمیه‌ای دیگر از همان دین و مرام و مسلک و به همان جسارت و شهامت انجامیده است.

 

آن روز، بر سینه تفتیده کویر، زنی شجاع که تازه تن به مسلمانی شسته بود، در برابر دیدگان دریده ستم‌گران حرفی جز آنچه باورش بود را بر لب جاری نساخت و فریاد زد: اشهد ان لا اله الا الله ، شهادت می‌دهم که خدایی به جز خدای یگانه نیست، و آنگاه سینه‌اش به سنگ‌های سوزان بیابان داغ شد. امروز هم سمیه‌ای دیگر از همان تبار پاک با همان سر نترس و دل مومن، سنگینی باری از همان جنس را که هدیه بازجویان حکومت به اصطلاح اسلامی است را بر سینه نازکش تحمل می‌کند. سنت همان است، تبار همان است و نسل هم همان. حتی صدا هم همان صداست. صدایی به همان‌سان رسا و رها از حلقوم سمیه‌ای دیگر برخواسته و عرش ظلم به فرش آورده است.

 

اکنون بیش از ۶۰ روز از بازداشت سمیه می‌گذرد. زنی که جرمش پیروی از حقیقیتی است به نام آزادیخواهی وعدالت‌طلبی. همان آرمان‌هایی که از شهدای صدر اسلام تا اسرای سبز دربند امروز، برایش بی‌درنگ سینه سپر کرده‌اند. این‌بار قصه فقط شباهت بین دو نام نیست. داستان، شباهت دو راه است، دو آرمان، دو هدف مقدس، دو شیوه مبارزه و دو دشمن که هم از یک جنسند و شبیه به یکدیگر. از آن شهامت تا این ایستادگی، از آن جسارت تا این آزادگی از آن صداقت تا این پاک‌جامگی و از سوی دیگر فاصله میان وقاحت آن ستمکاران تا دریدگی این دین فروشان،‌ فاصله قدر دو انگشت یک دست هم نیست. آن سویه نخست بی‌شک همان وجه سپید تکرار تاریخ است.

 

از تکرار تاریخ و نام‌ها و راه‌ها که بگذریم باید بنویسم که سمیه را از دوران دانشگاه می‌شناسم. از همان نیمکت‌‌های چوبی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. او برای من ‌ ‌خیلی‌‌های دیگر در آن دانشکده، همیشه تجسم یک ترکیب کمیاب بود، دین ورزیدن و شادمانه زیستن... شاید این ترکیب را آنانی که عمری را در آن دانشکده سپری کرده‌اند خوب به یاد بیاورند. اکثردخترانی که در آن دوران می‌شناختم، یا مذهب را برگزیدند و به حکم نجابت و حیا خنده از صورتشان شستند و چشم بر همکاری‌ در تشکل‌هایی چون انجمن اسلامی که همچون بسیج بین دو جنس دیوار نمی‌کشید و در عین حال برای رابطه‌ها حریم قائل بود، فرو بستند و عطای فعالیت اجتماعی را به لقایش بخشیدند تا مبادا حریم خدا شکسته شود! و یا از آن سوی بام افتادند وبه ورطه پزهای روشنفکرانه برای ابراز بودن‌ و دیده شدن‌ افتادند.

 

سمیه اما هیچ‌یک از این‌ها نبود. سمیه هم مذهبی ماند و هم دیده شد! او بر خلاف خیلی از هم‌نسلانش نه مذهبش را برای ابراز وجودش به دور انداخت و نه گذاشت دین‌مداری سنگی باشد در راه خلاقیت‌ها، ابراز دغدغه‌های زنانه و حضور اجتماعی‌اش. از همان بدو ورودش هم مذهبی بود و هم خوش‌فکر و روشن. همین تعهد و ایمان و ابتکارش در جمع بین اصلاح‌طلبی و دین‌باوری بود که عاقبت کار دستش داد و به بندش افکند.

 

به جرات اعتراف می‌کنم، حبس کسانی چون سمیه توحیدلو، حمزه غالبی و محمدرضا جلایی‌پور و سعید شریعتی و شهاب‌الدین طباطبایی به معنای نشانه رفتن نسل جوانی است که هم می‌خواهد دین داشته باشد و هم به اندیشه اصلاح سرسپرده‌ است، هم دغدغه وطن دارد و هم پای‌بند به چارچوب‌های قانونی و هنجارهای جامعه‌ است. این بار بنیادگرایان نسلی را هدف گرفته‌اند که می‌خواست خط سومی را در پی بگیرد. خطی که در ان می‌شد دین‌دار ماند و متحجرانه نزیست، اصلاح‌طلب بود و با براندازی و خشونت موافق نبود.

 

همانانی که این خط سوم را نشانه‌ رفته‌آند از کسانی مثل سمیه یک واهمه دیگر هم داشتند و آن زن بودن او بود. سمیه زنی است آشکارا مذهبی و بارزترین وجه مذهبی بودنش در سبک حجاب او نمایان است. سمیه زنی است خلاق و مبتکر و فعال و با تمام پایبندی‌اش به اعتقادات مذهبی با تحجر و آفتاب-مهتاب ندیدگی نسبتی ندارد. درست به همین دلیل هم او زن ایده‌ئال کودتاگران نیست، چراکه هیچ‌گاه مذهب، خلاقیت وحضور معتدل وموثرش را نخشکاند و یا آنچنان مسخش نکرد که به بهانه آن دهان گزافه‌گویی بگشاید. سمیه در آن هیئت مذهبی و با آن تبار فکری و سبک زندگی، روزگار را به کام بنیادگرایانی که می‌خواستند به نام مذهب، زنانگی را سلاخی کنند، تلخ کرده است و چه کسی است که نداند او این روزها تاوان همه این کوته‌نگری‌ها را در کنار فعالیت‌ سیاسی هوشیارانه‌اش هم باید پس می‌دهد؟

 

به همان‌ میزان که نگران این رویه خطرناک حذفی‌ام از اینکه این تبار فکری‌ زن ایرانی هم امروز نماینده‌ای در زندان اوین دارد خشنودم. امروز آن زندان، زیستگاه نخبگان پیر و جوان و زن و مرد طراز اول ایرانی است و این مساله همان‌قدر که دردآور است، نشان از توان والای تاثیرگذاری آنان بر ساختار قدرت در کشور نیز دارد. حبس، شکنجه، تبعید و در یک کلام، خشونت نشانه ترس است. آنان ترسیده‌اند. نه فقط از پیران که از جوانان هم ترسیده‌اند. نه فقط از مردان که از زنان هم بیش از هر وقت دیگری ترسیده‌اند. این حس دوگانه حسرت و غرور، همان افسانه تکرار دو گانه تاریخ است. هم سیاه و هم سپید و سمیه بی‌شک از تبار تکرار سپیدی‌هاست. 

َ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:20  توسط فتح اله توحیدلو  | 

براي سميه توحيدلو

من پدر سميه هستم، فتح‌اله توحيدلو( معلم ). هميشه چه قبل از انقلاب، انقلابي بودم و چه بعد از انقلاب هوادار سرسخت اين انقلاب بزرگ، قبل از انقلاب در دوران دانشجويي‌ام، هميشه براي رسيدن اين انقلاب، پيرو بزرگان انقلاب همچون امام امت، مرتضي مطهري و دكتر علي شريعتي بودم، هميشه در بخش اعلاميه‌هاي امام در هر جايي كه لازم بود و هم در توانم بود، با جسارت مي‌رفتم و آن اوراق زرين آگاهي را در شبستان سياه جهل و فقر علمي پخش مي‌كردم، اين كاري نبود كه فقط من انجام مي‌‌دادم، بلكه همه دل‌سوختگان به اسلام و آرزومندان رسيدن به عدالت و آزادي هم اين گونه بودند و با تمام خلوص به انجام آن اقدام مي نمودند، كلاس‌هاي حسينيه ارشاد را ترك نمي‌كردم در كلاس‌هاي كانون توحيد و مسجدالجواد شركت مستمر داشتم، پاتوقم از كتابفروشي‌ها، بيشتر شركت سهامي انتشار بود و پس از بسته شدن آن توسط رژيم، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي بود كه با همت شهيد محمدجواد باهنر، شهيد محمد بهشتي و ... پايه‌گذاري شده بود و هم انتشارات بعثت كه گرداننده آن فخرالدين حجازي بود مي‌رفتم. فخرالدين حجازي معلم دوران دانش آموزي من در دارالفنون سال ها ي1349 و 50 بود. او اولين كسي بود  در آن دوران كه در ساختن شخصيت من اثرگذار بود. در دوران دانشجويي انتخاب همسرم تنها از بين سه دانشجوي محجبه مسلماني بود كه در انجمن اسلامي دانشگاه فعال بودند. در پخش اعلاميه‌ها و رساندن كتب اسلامي بخصوص رساله امام و حكومت اسلامي ايشان و كتب دكتر شريعتي بدست ديگر دانشجويان و هم‌ميهنان و فاميل‌ها، فعاليت موثر داشت. در دوران حكومت نظامي كه رفت و آمدها از ساعت 9 شب ممنوع مي‌شد با چه ترفندهايي از خانه بيرون مي‌زديم تا اعلاميه‌ها، خبرنامه‌ها و كتاب‌ها را به مردم برسانيم و هم خبرنامه هاي جديد را از همفكران جهت پخش بگيريم، آن موقع دخترم سميه هنوز بدنيا نيامده بود و مادرش با چه سختي در آن شب پر هول و هراس مي‌بايست براي بردن خبرنامه‌هامي كوشيد. گاه مجبور مي‌شد جهت فرار از دست دژخيمان حكومت نظامي بر خود كمربندي محكم ببندد تا فرزندش صدمه‌اي نبيند، يك ماه مانده به پيروزي انقلاب،در دي ماه 1357، خداوند سميه را به ما بخشيد. نام او را به ياد اولين شهيد زن در اسلام، سميه گذاشتيم. او كه هنوز فرزند چندماهه‌اي بيش نبود، در تمام تظاهرات خياباني همراه‌مان بود، يا بغل مادرش يا در بغل من، شعارهاي آن زمان را كه مي گفتيم، بخاطر داشت، اولين سخني كه يادگرفت و بر زبان آورد، خميني بت شكن، بود، و اولين شعاري كه آموخت و بيان كرد:

                        روح مني خميني          بت شكني خمینی

بود، سميه با چنين شرايط انقلابي رشد كرد. مادرش هميشه در جلسات قرآني و يا سخنراني ها و يا زيارت عاشورا كه شركت مي‌كرد او را به همراه خود مي‌برد . سميه زيارت عاشورا و دعاهاي بسياري را در همان جلسات كه خانم‌ها مي‌خواندند او هم مي‌شنيد و مي آموخت و با جسارت تمام در نزد همان‌ها و با آن ها آن را نجوا مي‌كرد ،گاه تنها و گاه گروهي زيارت‌نامه‌ها را مي‌خواند. بالغ نشده بود كه حجاب خود را بسيار خوب حفظ مي‌كرد و نمازش را مي‌خواند و به قرائت قرآن علاقه زيادي  نشان مي داد. و در تمام كلاس‌هاي دوران تحصيلي اش ، از ابتدايي تا پايان دوره دبيرستان ، با موفقيت و با كسب بهترين نمرات به پايان برد. او همچنان كه درس مي‌خواند، هم در جلسات مذهبي شركت داشت وهم در كلاس هاي فوق برنامه- خطاطي- شركت مي كرد .او ديپلم خود را از دبيرستان روشنگر  گرفت، پس از اتمام دبيرستان، در كنكور سراسري قبول گرديد و وارد دانشكده فني دانشگاه تهران شد، با ورود دخترم به دانشكده فني، روش فعاليت هاي اجتماعي او غناي دو چندان گرفت. وارد انجمن‌هاي اسلامي شده با همان شور مذهبي كه در سر داشت، درس خود را مي‌‌خواند و در برنامه هاي سياسي و اجتماعي كه دردانشگاه اش و شهرش وجود داشت با علاقه شركت مي كرد، در انجمن اسلامي فعال بود و نقش تعيين‌كننده داشت. در سال سوم دانشگاه با دانشجويي مسلمان و انقلابي، همچون خودش ازدواج مي نمايد.

با كانديداتوري آقاي خاتمي در دوره اول رياست جمهوريشان، فعاليت او هم با راي اولي آغاز شد، وارد ستاد انتخاباتي ايشان گرديد و ستاد راي اولي ها را راه اندازي نمود. در كوران حوادث دانشجويي موفق و سربلند و رشيد با فكر عمل مي‌كرد، پس از پايان دوره مهندسي شيمي دانشكده فني دانشگاه تهران، در آزمون كارشناسي ارشد دانشگاه تهران شركت كرد ، پس از اتمام درسش در همان سال در دانشكده فني، در رشته جامعه شناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران با رتبه بالايي پذيرفته شد، پس از اتمام اين دوره ، در آزمون دوره دكتراي جامعه شناسي شركت نمود وبا كسب رتبه اولي در همان دانشگاه پذيرفته شد . چون معلم بودم مي‌دانستم، چنانچه دانشجويان رشته رياضي پس از اتمام درسشان  در علوم انساني ادامه تحصيل دهند هم از ديگر دانشجويان در فهم دروس و هم  در ديگر خلاقيت هاي اجتماعي موفق ترند، بدين خاطر بود كه دخترم پس از كسب مهندس شيمي وارد رشته علوم انساني در زمينه جامعه شناسي شد . دخترم در حالي كه خوب درسش را مي‌خواند، همزمان در فعاليت‌هاي اجتماعي درجهت رشد خود و همسو با نظام جمهوري اسلامي فعاليت مي‌كرد و هميشه نسبت به اسلام و شكوفايي انقلاب اسلامي و حفظ آن مي‌كوشيد ، وقتي مي ديد آن چيزي كه از اسلام و جلوه هاي آن در شهرش نمايان مي شود با آن آموزه هايي كه از استادانش و مطالعاتش كه در كتاب هاي بزرگانش خوانده مطابقت ندارد، به نقدسازنده جامعه اش مي‌پرداخت و در وبلاگش نظرات خود را صادقانه مطرح مي كرد و نظرات ديگران را هم مي خواند. هم، وطنش را دوست داشت و هم به انقلاب بزرگي را كه ثمره خون شهيدانش بوده عشق مي ورزيد، امام امت را در نظرش بسيار بزرگ مي داشت و هميشه عكس‌هاي او و قطعاتي از شعرهايش و نكته‌هايي از بياناتش را به ديوار اتاقش نصب مي كرد .

در ستادهاي انتخاباتي آقاي خاتمي در هر دو دوره رياست جمهوري و در دوره‌هاي انتخاب نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و حتي در شوراي اسلامي شهر ها شركت موثر داشت.

 داراي طرح‌هاي نويي هم بود، سمينار بزرگ آموزه‌هاي مولانا را در دانشگاه تهران در سال1383   با حمايت معاون پژوهشي وزير علوم به همراهي چند دوست دانشجويش در چهار روز در دانشگاه تهران برگزار كرد. چهار روز و در چهار سالن بزرگ دانشگاه تهران كه از ساعت  8 صبح شروع مي‌شد و تا پاسي از شب در هر چهار سالن برنامه ها ادامه داشت و در تمام جلسات سخنوران بزرگ چه ايراني و چه خارجي حضور داشته و مقاله خود را مي خواندند.

در ستاد آقاي موسوي هم بنابه روحيات خودش كه هيچ وقت نمي‌توانست ساكت و بدون تلاش بماند شركت كرد ، در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان شروع بكار كرد، دو ماه  با جديت و تلاش شبانه روزي با ديگر جوانان و همراهانش عاشقانه فعاليت نمود، فكر كرد، راه حل داد و با همت همه دست‌اندركاران  در ستادهاي ديگر، موجي بزرگ در جامعه بوجود آمد، او آنچه در سر داشت كه همان عظمت اسلام و جمهوري اسلامي بود، طرح داد، نظرداد وحاصل اين همه تلاش آن جوانان سرخوده از نظام بودند كه شركت كردند، همه آمدند آنان كه قهر كرده بودند آمدند، آنهايي كه دل سرد شده بودند آمدند، و نواري سبز در سراسر ميهن اسلامي بپا شد، يك پارچه همه سبز شدند. روز 22 خرداد چهل ميليون ايراني به طرف صندوق‌هاي راي آمدند. مي‌بايست شيريني و حلاوت زحمات شبانه روزي دو ماه كه شب و روز تلاش كرده بودند مي ديدند، درساعت 3 بامداد روز 24/3/88 يعني فرداي راي گيري به پاس همه زحماتش به انقلاب، به علت اينكه انقلابش را دوست دارد وبه پيشرفت جمهوري اسلامي مي انديشد و بفكر سربلندي جوانان آن است، شبانه او را از خانه‌اش بدون هيچ حكم جلبي به زندان بردند. او كه بايد در سازندگي اين كشور نقش بزرگي ايفا كند، او كه مي بايست از طرح‌هايش و از فكرش، از نوآوري‌هايش ، براي سر افرازي انقلاب استفاده برند ، او را چندي در سلول انفرادي زندان اوين نگه ميدارند .

 من و مادرش كه هر دو فرهنگي هستيم و هميشه از دوست‌‌داران انقلاب و از همراهان سر سخت آن بوديم و هميشه دل نگران حفظ اين انقلاب ، هيچ فكر نمي‌‌كرديم روزي به جايي برسد، كه همين نظام، فرزندمان را كه او هم همچون خود ماست و شور انقلابي دارد و توانايي فكري بيشتري در پايداري و حفظ اين نظام اسلامي در سر مي پروراند، راهي زندان شود. و اكنون 65 روز است كه در آن جا گرفتار مي باشد.

                                                                                                     پدر سميه توحيدلو

                                                                                                               26/5/88

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط فتح اله توحیدلو  | 

سرود آنکه گفت آری آنکه گفت نه

به یاد سمیه ت

من کسانی که تو اتفاقات اخیر انتخابات دستگیر شدن رو از نزدیک نمی شناسم. ولی در بین اینها خانمی هست به نام «سمیه توحیدلو» که یک ترم استادم بوده در دانشگاه. استاد نظریه های جامعه شناسی. راستش وقتی شنیدم دستگیر شده  خیلی تعجب کردم چون واقعا بهانه هایی که باهاش افراد رو دستگیر کردن به ایشون نمی چسبه. از هر جهت خانم بود به تمام معنای کلمه. بچه های دیگه دانشگاه هم از دستگیریش متعجب شدن. یادمه همیشه وقتی بچه ها از سخت بودن درس صحبت می کردن تنها چیزی که می گفت این بود که یک دانشجوی جامعه شناسی و ارتباطات باید نسبت به اتفاقاتی که تو جامعه ش می گذره حساس باشه پس سعی کنید بهونه نگیرید و با درس خوندن در آینده به جامعه تون کمک کنید. یه وبلاگی هم درست کرده و به بچه ها معرفی کرده بود که بچه ها تکالیف کلاسیشون رو اونجا بذارن. یکی از بچه های شیطون اون وبلاگ رو هک کرد. یادمه وقتی برای اولین بار با بچه ها تصمیم گرفتیم نشریه دانشجویی داشته باشیم موضوع اولین شمارش «هک» بود و من یک غزل مثنوی طنز درباره هک شدن همین وبلاگ گفتم که خیلی مورد توجه بچه ها و ایشون قرار گرفت. حالا می خوام با یاد «سمیه توحیدلو» که این روزها اوقات خیلی تلخ و سختی رو می گذرونه غزل زیر رو تقدیمش کنم. به امید آزادی سریع تر ایشون و سایر زندانیان اخیر زندان اوین. پیشاپیش توضیح بدم که تالار «دشت بهشت» جنب اوین و برای جشن ها و... استفاده میشه و در این غزل ایهام گونه مورد استفاده قرار گرفته. و اما غزل:

جنب زندان اوین «دشت بهشت» است عزیز

هر که آنجا برود پاک سرشت است عزیز

مجرمان داد زدند: ای که بهشتی هستی!

بین ما فاصله تنها دو سه خشت است عزیز

بین ما فاصله تنها دو سه خشت است ولی

نان ما آجر و نان تو خورشت است عزیز

پای دار سر ما دادستان ها خواندند

این مجازات شما حاصل کشت است عزیز

بهراس از نظر خشم خدا ای قاضی!

حکم تو آیه که نه دستنوشت است عزیز

ما که با محکمه کشتی نگرفتیم هنوز

«زشت و زیبا» زدن عدلیه زشت است عزیز

***

«قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس»

با حضور تو اوین نیز کنشت است عزیز

صحنه زندگی ما و نمایش هایش

طنز مجموعه «برتولت برشت» است عزیز

 

پ.ن: «سرود آنکه گفت آری آنکه گفت نه» یکی از نمایش های برتولت برشت نویسنده شهیر آلمانی و پایه گذار تئاتر حماسی ست که دستی چیره در طنز هم داشته است.

  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:10  توسط علیرضا  |  یک نظر

وحیدلو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:46  توسط فتح اله توحیدلو  | 

سمیه توحیدلو با خانواده‌اش ملاقات کرد

پارلمان‌نیوز:سمیه توحیدلو از وبلاگ‌نویسان و روزنامه‌نگارانی که بعد از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شده‌اند، بعد از ۵۶ روز با خانواده‌اش در زندان اوین ملاقات کرد.

 برادر سمیه توحیدلو در صفحه شخصی‌اش در فیس بوک در مورد این ملاقات که روز گذشته-17مرداد- انجام شده، اینچنین نوشته است:

امروز به همراه خانواده به اوین رفتیم و از درب اصلی وارد شدیم و با سمیه به صورت رو در رو در فضای باز زندان (توی آلاچیق محوطه) ملاقات کردیم.

خدا رو شکر خیلی حالش خوب بود. یه کم لاغر شده بود. از محیط سلولش ناراضی نبود. گفت که اونجا قرآن رو چند دور کامل با ترجمه خونده. ازمون خواسته بود تا براش یه سری کتاب بیاریم از جمله دیوان حافظ خودش رو.

نیم ساعت باهاش بودیم. از دیدنش و صحبت کردن باهاش لذت می‌بردیم.

ظاهرا یک ماه اول بازداشتش رو روزه می‌گرفته هر روز و به درخواست پزشکش دیگه روزه نمی‌گیره.

ظاهرا جرم خاصی نتونستن بهش ببندند و بازجویی‌هاش هنوز تموم نشده.

گفت تو این مدت زمان استراحتی برام به وجود اومد که توش تونستم فکر کنم. عبادت کنم و آروم باشم.

امید وار بود که به زودی آزاد بشه اما هیچ اطلاعی از موعد آزادی نداشت.

ظاهرا این روزها تلویزیون در اختیارشون گذاشتند و در سلولشون یخچال دارند.

سمیه می‌گفت انقدر که توی تموم عمرم تلویزیون ندیده بودم این روزا به ناچار می‌بینم ...خدا رو شکر حالش خوب بود و با انرژی و روحیه بود.تو تمام مدت این ملاقات هیچ کدوممون گریه نکردیم و کاملا سعی بر خندیدن و شاد بودن بود.دلمون شاد شد انصافا.

بوسیدن دست سمیه خیلی آرومم کرد. امیدوارم به زودی همه یاران سبزمون سرافرازانه آزاد بشند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:55  توسط فتح اله توحیدلو  | 

روزهاي آخر است ؛ يعني بايد كه باشد!


روزهاي آخر است ؛ يعني بايد كه باشد!

روزی که شادی صدر آزاد شد و نوشت... واقعیتش را بخواهی از یک چیز بود که خیلی خوشحال شدم؛

اينكه سميه توحيدلو  كمي آن طرف تر يار دبستاني من مي خوانده است...

اميد من، و خيلي ها اين است كه شنبه- يك شنبه آزاد شوي بعد از دو ماه...

روزي كه آزاد مي شوي (با اميدم مي نويسم ) من تهران نیستم. اما عجیب دلم می خواهد زنگ بزنم و گوشی ات خاموش نباشد و صدایت توی گوشی بپیچد که : سلام... کجایی خانوم؟ ...

وای! هنوز صدایت توی گوشم است! عجیب!

برگردی. ماشینت را دوباره هر روز در پارکینگ دانشکده ببینیم با آن سه تا گوسفند به هم مچاله شده ی روی داشبورد...

برگردی یک کوه حسابی با هم برویم یک صبح پنج شنبه....

برگردی یک کم به ما غر بزنی ، به اين كرختي و تنبلي مان... به اين دست روي دست گذاشتنمان...

برگردي كه در جشنم باشي...

برگردي...

حتي اگر هيچ كدام از اينها اتفاق نيفتد!

* پيوست: خانه ات بي تو... عجيب است به تمام معنا! ياد افطاري پارسال رمضان افتادم... همه بودند... همه اي كه امسال رمضان خيلي هايشان نيستند. زودتر بيايي فكري براي افطاري امسالت كني، شكم هايمان را صابون زده ايم ها!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:38  توسط فتح اله توحیدلو  | 

نوشتاری برای آزادی حسام سلامت، سمیه توحیدلو، محمدرضا جلائی پور و همه دانشجویان دربند

سه سال پیش در تالار ابن خلدون، دانشجویی برخاست و هم خوب حرف زد و هم حرف خوب

سارا شریعتی

سه سال پیش در تالار ابن خلدون بود. دانشجویی برخاست و با استحکام اساتید را به پرسش کشید. هم خوب حرف زد و هم حرف خوب. اولین بار بود که او را می‏دیدم، بی‏آنکه به نام بشناسمش.

 

دومین بار، داور دو پروپوزال بودم. پروپوزال‏هایی بی‏منبع و بدون ارجاعات مرسوم که یکی متعلق به دانشجویی به نام حسام سلامت بود. یادم می‏آید به یکی از اساتید دانشکده گفتم: این نوشته یا از خود این دانشجوست، که در این صورت باید به او مدرک افتخاری دهیم. یا نقل بزرگان جامعه‏شناسی است، که در این صورت باید ارجاعاتش آورده شود. تائید کردند و گفتند: بله، دانشجوی باسوادی است با دغدغه‏های جدی نظری. سومین بارهمان پسر، تالار ابن خلدون، سر کلاسم حاضر شد. کنجکاو شدم و اسمش را پرسیدم: حسام سلامت.

نامش را همین چند روز پیش در روزنامه خواندم. جزو بازداشت‏شدگان. در کنار سمیه توحیدلو و محمدرضا جلائی‏پور. هر سه، در صدر بهترین دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. محمدرضا جلائی‏پور و سمیه توحیدلو را بیشتر می‏شناسیم. حسام سلامت اما از آن رو که به گواه همه کسانی که او را می‏شناسند، به هیچ جمعی مرتبط نیست، کمتر شناخته شده است. یک ماه دیگر دانشگاه‏ها باز می‏شوند. آرزو کنیم و تلاش، برای اینکه این بازگشایی، با حضور همه دانشجویان ممکن گردد، تا دانشگاه‏های این کشور از حضور بهترین دانشجویانش، محروم نگردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:31  توسط فتح اله توحیدلو  | 

می دانم که می آیی

 
سمیه توحیدلو دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران، وبلاگ نویس و مدرس دانشگاه، از فعالان سیاسی ای است که دو ماه به جرم فعالیت در ستاد انتخاباتی مهندس موسوی و همچنین دلسوزی برای کشورش ایران، در زندان به سر می برد.
این کلیپ رو به خواهر آزاده ام سمیه توحیدلو تقدیم میکنم.


به امید آزادی سرافرازانه همه خواهران و برادرانمان از بند نااهلان...

حجم این کلیپ 6.30MB می باشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:15  توسط mht |  یک نظر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط فتح اله توحیدلو  | 

من مادرم، مادر سهراب مادر ندا مادر همه سبزهای ایران

فخرالسادات محتشمی پور

من مادر سهرابم

مادر ندا

مادر اشکان و محسن و کیانوش و رامین و محمدهای این خاک زرخیزِ ایرانِ پاکِ اهورایی

مادر همه گل های پر پر شده سرزمین سبزم

من مادرم مادر صلح مادر صبح مادر سپیده مادر سحر

من باغبانم

باغبان این گلستان پر گل و ریحان

حالا که دست پلید اهرمن گل های با نشاط باغ مرا از ریشه می کند

انگار قلب من است که پاره می شود با هر هجوم

و هر ضربه باتوم همه وجودم را نشانه می رود

کاش تن من به حجم همه ضربه های دژخیمان ستبر بود

و سپر می شد مقابل همه این تیرهای هدفدار که نشانه رفته است قلب فرزندانم را

کاش به شماره روزها، نه لحظه های عمرم زره می شدم بر این پیکرهای ظریف نوگلانم

تا مصون بمانند از تیغ کین

کاش کلام من می توانست آهن ها را ذوب کند و این دل هایی را که سنگ است نرم

و کاش نبودم و نمی دیدم به نام دین فرزندان این دیار را جان می گیرند و آب حیات را از آنان دریغ می کنند

کاش

من مادرم مادر سمیه و سعیده و زویا

مادر سعید و محمدرضا و شهاب

و مادر همه دختران و پسران دربند که جرمشان بستن مچ بندها و سربندهای سبز است

سبزی در دیار من هرگز جرم نبوده است و نیز کاشتن بذر امید!

حالا در مصاف حق و باطل این اهریمن است که می بازد

و شب می رود تا بساط سیاهی را برچیند از خانه ما برای مهاجرت به دیار جاهلانِ خاموش

ما بیداریم و سکوت را به ثمنِ بخس فروخته ایم

زبان سرخ ما سبزی وجودمان را به جهانیان ابلاغ کرده است

ما سبزیم و جاودانه و عربده های سپاه جور در گوشه گوشه این زمین پاک

تنها برگی است دیگر بر حقارتشان

و خروش سبزهای سرزمین من سندی بر جاودانگی آزادگی تا همیشه

من مادر همه سبزهای ایرانم

همه سبزهای این دیار کهن

و نامم را فرشتگان خدا انتخاب کرده اند

من مادرم و بذر امید را تا آخرین ذره از توان در دل فرزندان ایران خواهم کاشت

من مادرم

ایستاده می میرم تا ایستادگی آخرین درس باشد برای فرزندانم

فرزندان ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:25  توسط فتح اله توحیدلو  | 

اعتراض نشریات دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به بازداشت و متهم کردن دانشجویان

گروگان گرفتن دانشجویان و اتهام‌زنی به ایشان به شدت انتقاد و بر ایستادگی خود تاکید کردند.

 

به گزارش « اعضای هفت نشریه دانشجویی که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران منتشر می‌شوند، با صدور بیانیه‌ای از موج سبز آزادی» متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:


گویی دشمنی تاریخی استبداد و تحجر را با دانش، دانشجو و دانشگاه پایانی نیست و او همواره در کمین نشسته تا در هر بزنگاهی از دانشگاه انتقام بگیرد و این چراغ میهن را به سنگ ستم بشکند تا خدمتی دوباره به سلطه نادانی کرده باشد. اینان که هنوز از فضای عصبیت‌ها و سبعیت‌های جاهلیت خارج نشده‌اند و ندای پیامبران و مصلحان و ناصحان در گوش ایشان اندک اثری نکرده است، نمی توانند خصومت خود را نسبت به مدنیت و نمادهای آن از جمله دانشگاه پنهان کنند. چونان اقوام بدوی به محل تحصیل و زندگی دانشجویان یورش می‌برند و تا در توان دارند می‌زنند و می‌شکنند و به آتش می‌کشند و تلاش می‌کنند با بازداشت و در واقع به گروگان گرفتن دانشجویان، دانشگاه را از اعتراض به خیانت صورت گرفته و فضای نظامی و خفقان ایجاد شده باز دارند، غافل از اینکه این بار سرکنگبین صفرا خواهد فزود و فارغ از این حقیقت که طوفان درو خواهد کرد، آن کس که باد بکارد.


از میان هموطنان و دانشجویان قهرمان بازداشت شده، نگرانی و اندوه سه هم‌دانشکده‌ای عزیزمان یعنی حسام سلامت، سمیه توحیدلو و محمدرضا جلائی پور، بیش از همه آزارمان می‌دهد و آراممان نمی‌گذارد.


در این میان، از همه رسواتر و تاسف بارتر، پروژه انتساب اتهامات کذب و ساختگی نظیر تلاش برای انجام انقلاب مخملی و ارتباط با اعضای گروهک منافقین به برخی دانشجویان دربند است. روی آوردن به ایراد این قبیل اتهامات ساختگی و کذب به دانشجویان بی شک نشانی آشکار و روشن از خالی بودن دست سرکوب گران از هرگونه اتهام واقعی است.


به عنوان دانشجویان علوم اجتماعی که بحث پیرامون چند و چون انقلاب های مخملی در حوزه تخصصی آموزشی آنها می گنجد، نمی توانیم حیرت خود را از طرح این گونه اتهامات به نیروهای سیاسی و اجتماعی کشورمان با زمینه های تاریخی و اجتماعی خاص خود، پنهان نماییم. چاره ای نداریم جز اینکه به مانند همیشه با لبخندی بر لب و البته تاثری در دل از اینکه چنین توهمات و افکار پریشانی در دستگاه قضایی کشور تسری یافته، با طرح موضوع انقلاب مخملی در کشور برخورد نماییم.


از سوی دیگر، دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی با شناختی که از سوابق و جایگاه دوستان در بند خود دارند، شهادت می دهند که اتهام ارتباط با اعضای گروهک منافقین به دانشجویان از اساس کذب و باطل بوده و ایرادکنندگان چنین اتهامات کذبی را نیک خواهانه تحذیر می کنند که بیش از این با نسبت دادن این قبیل مسائل به دانشجویان، مایه وهن و بی اعتباری بیشتر نظام جمهوری اسلامی و قوه قضاییه آن را که باید مامنی برای عدالت ورزی باشد، فراهم نیاورید.


گرچه امروز، آنچه ننگ‌آور است، نه بند که آزادی است زیرا که دربند سرکوبگرانی این چنین بودن خود نشانی است پر قیمت از شرف و آزادگی و شجاعت، اما زندانبان این زندان بزرگ نباید حتی لحظه ای تصور کند که با دربند نگاه داشتن همکلاسی هایمان می‌تواند فضای انفعال و سرخوردگی را به دانشگاه تزریق کند.


هرگز. ما ایستاده‌ایم و گروگان بودن دوستانمان نه تنها ما را در خویش فرو نخواهد برد بلکه خشم مقدس مان را مضاعف خواهد کرد و بر استواری گام‌هایمان خواهد افزود. ما را با این شب تار سخنی از سر لابه و زاری نیست. او باید بداند که یا همکلاسی‌های‌مان محمدرضا جلائی پور، سمیه توحیدلو و حسام سلامت را به سرعت آزاد خواهد کرد و یا پاسخی درخور و شایسته از دانشجویان دریافت خواهد کرد.


به راستی که یاری خدا نزدیک است.


نشریات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران:

نشریه دانشجویی پگاه
نشریه دانشجویی خستو

نشریه دانشجویی شب

نشریه دانشجویی صبح

نشریه دانشجویی نوروز

نشریه دانشجویی نیمه تاریک

نشریه دانشجویی واحه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:12  توسط فتح اله توحیدلو  | 

نخبگان در زندان

صدا و سیمای دولتی کشته شدن دو نفر در هندوراس را با آب و تاب پوشش می دهد و گزارشات دقیق آن را به سمع و نظر ملت می رساند. اما وقیحانه از کنار کشته شدن حداقل بیست نفر از انسان های بیگناه این کشور می گذرد و از روی استیصال و ناچاری دست به ماست مالی کردن قتل ندا آقاسلطان می زند که همه دنیا فهمیدند و به قول معروف گندش درآمد.

انگار نه انگار که صدها نفر از شهروندان از وزیر و وکیل دولت های پیشین گرفته تا استاد و دانشجو و آدم های عادی در بی خبری کامل در گوشه سلول های انفرادی به سر می برند. اینها شهروندان درجه 2 هم نیستند. اینها اصلا در این سرزمین آدم به حساب نمی آیند. از این به بعد خیلی ها آدم به حساب نخواهند آمد. شاید رستاخیزی دیگر شکل گرفت و هر آنکس که نخواست می تواند پاسپورت بگیرد و از ایران برود.

از میان این همه آدمی که زندان ها و بازداشتگاه ها را پر کرده اند چند نفری را از نزدیک می شناسم. سمیه توحیدلو. ساحل سلامت دنیای مجازی و ساحل صبوری واحه. داور و مشاور دائمی ما در جشنواره وبلاگ نویسی و به قول بچه ها مادربزرگ انجمن. کمتر دانشجویی را به خلاقیت و پرتلاشی او دیده ام. در اوج جوانی کوله باری از تجربه است. او الگوی تمام عیار یک دانشجوی جامعه شناسی است که آنچه می آموزد را ماهرانه و دقیق در عرصه عمل اجتماعی به کار می گیرد. توحیدلو آینده ای درخشان در حوزه سیاسی اجتماعی دارد و می تواند یکی از نخبگان علمی کشور در حوزه توسعه و جامعه شناسی اقتصادی باشد. دانشجوی دکترای دانشکده اکنون به جرم تلاش برای برای توسعه کشورش و افزایش میزان مشارکت سیاسی مردم (که عده ای امروز پز آن را می دهند) بیش از بیست روز است که در زندان به سر می برد.

FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:10  توسط فتح اله توحیدلو  | 

تقدیم به خلبان توحیدلو!

سمیه سلام. این را رسما و راسا برای روزی می نویسم که آمده ای بیرون و حالت هم خوب است(لااقل امیدوارم که اینطوری باشد). این روزها خیلی خوابت را دیدم. آن خیلی هایش مهم نیست بلکه آن آخری ای مهم است که دو شب پیش دیدم. خواب دیدم که آزاد شده ای و می خواهی سوار یک هواپیمای دونفره بشوی. بعد همه ی ما هی التماست می کردیم که آن یک دانه جای بغلدستی ات را بدهی که ما هم کنارت سوار بشویم تو هم رسما تحویلمان نمی گرفتی.بعد هم یک کلاه خلبانی گذاشتی سرت و با ما بای بای کردی و ما را ارجاع دادی که برویم دانشکده آنجا منتظرت باشیم. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم و از حیاط دانشکده تو را می دیدیم که داری بر فراز آسمان تهران چرخ می زنی. آن کلاه خلبانی هم قیافه ات را خیلی بامزه کرده بود.(وای!اگر بودی این را برای همه تعریف می کردم که بخندند!) بعد هم آمدی دانشکده پیش ما. بعد رو به من کردی که حمزه هنوز چایی می فروشه؟...

سمیه!سمیه ی عزیز! همه چیز جلوی چشمم است. دارم می بینمت که آمده ای پیش ما و لبخند می زنی و شوخی می کنی و حرف می زنی و بحث می کنی و در حالی که کتاب هایت را زیر یک بغل و کیف سیاهت با آن جاسوییچی های خنده دار را زیر یک بغل زده ای خوابم را تعبیر می کنی...

نوشته شده توسط maryam در 5:51 بعد از ظهر | لینک ثابت2 نظر

سه شنبه نهم تیر 1388

post-296.aspx

روزهای سخت اما فرهنگی است. سخت فیلم می بینم و کتاب می خوانم. شبی ۲تا و ۳تا. کتاب هم اووووه. برای کنکور و درس و اینها هم اگر خدا قسمتمان کند نقشه هایی دارم. اما خب. فعلا خستگی های زیادی به تن و ناامیدی های زیادی به ذهنم مانده؛علی الحساب درباره الی و ترمینال و پدرخوانده را در یک شب به فال نیک می گیرم.

پانوشت. سمیه ی عزیز! خوب است بدانی هر پراید زرشکی رنگی من را به یاد تو می اندازد. امروز هم همین شد. فکر کردم تمام دعاها و آرزوها یک شبه برآورده شده و حالا تو پیش ما هستی. اما خب. از همان دور دیدم که پراید زرشکی کذایی آن ۳تا عروسک گوسفند را کم دارد. عصر هم که پراید زرشکی باآن سه تا گوسفند را دیدیم، تو نبودی. خیلی جایت خالی ست خانم عزیز... خیلی.

نوشته شده توسط maryam در 11:35 بعد از ظهر | لینک ثابتیک نظر


rss.aspx rss.aspx


http://feeds2.feedburner.com/ACupOfMe

نویسنده: مهمان

چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت: 6:49

بارها به نقد سميه اقدام کردم. در هر جا که نوشته ای از او می ديدم، به عنوان منتقدش حاضر بودم تا بيش از اين ببالد و بهتر از پيش باشد.
سميه يکی از دلمشغولی های اين روزهای من است.
انشاء الله که وقتی از دخمه ی تزريق عقلانيت بدر می آيد، ديوانه تر از پيش باشد.
.......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:9  توسط فتح اله توحیدلو  | 

انسان بودن عجب دردی دارد ...

در روزهای گذشته خبر جان دادن تنی چند از هموطنان در خیابانهای تهران دل ما را مانند دل میلیونها ایرانی آزرده ساخت . اما در کنار این اخبار ، شنیدن خبر دستگیری سمیه توحیدلو وبلاگ نویس و پژوهشگر آزاداندیش تاسف مرا در این ایام صد چندان کرد . آنها که بخوبی با افکار و نوشته های این بانو آشنا هستند بخوبی می دانند که قلم توحید لو ،قلمی سرشار از تعهد ، دردمندی و در عین حال توام با نگاه علمی و کارشناسانه در ابعاد مختلف سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی بود .

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:31 توسط رضا کیانی | 12 نظر

 

جمعه 5 تیر1388 ساعت: 17:20

بای ذنب قتلت؟!

وب سایت HYPERLINK "mailto:Kanoon.ayandenegari@gmail.com"پست الکترونیک

نویسنده: یک مرد

جمعه 5 تیر1388 ساعت: 21:20

رفیقان یک به یک رفتن...

وب سایت

نویسنده: تنها در تاریکی

شنبه 6 تیر1388 ساعت: 1:13

خوب متاسفانه بعلت شرایط خفقان آوری که این 4 ساله در این بوجود اومده و این چند روز هم که تشدید پیدا کرده، من خیلی سعی نمی کردم توی وبلاگم فعالیت کنم اما بعضی اوقات اتفاقاتی می افتد که دیگر هیچ چیزی نمیتواند جلوی آدمی را بگیرد.
چقدر دلم درد میآد وقتی چنین اخباری رو میشنوم. چقدر ...

وب سایت HYPERLINK "mailto:tanhatarin.metal@gmail.com"پست الکترونیک

نویسنده: زرین قلم

شنبه 6 تیر1388 ساعت: 8:31

یادی هم از سمیه نصرتی کنیم که روز چهارشنبه دستگیر شد.

وب سایت

نویسنده: مرجان

شنبه 6 تیر1388 ساعت: 16:31

چقدر حیف! یکی از دوستان ایشان را برای راهنمایی در مطالعات علوم اجتماعی به من معرفی کرده بودند...

وب سایت

نویسنده: یک خوزستانی

دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 20:42

احتمال تغییر استاندار خوزستان
لینک خبر:
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=76315

نویسنده: زرین قلم

چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت: 16:24

کدام یک از این دو پیروز میدان هستند؟!
موسوی یا احمدی نژاد

وب سایت

نویسنده: رامین ناصح

شنبه 20 تیر1388 ساعت: 11:11

سلام جناب کیانی.
عده ای از دوستان لطف کرده اند و در سالروز تولد پدرم دکتر محمد ناصح، وبلاگی را ایجاد و پیامهایی را برای تبریک به ایشان و مادرم منتشر کرده اند و از ایشان بخاطر اینکه مکان رایگان در اختیار کانون گذاشته اند و سایر کمکهایشان تشکر کرده اند.
ممنون میشویم اگر شما نیز پیام تبریک کوتاهی صادر بفرمایید تا در وبلاگ گذاشته شود و موجب دلگرمی آنان گردد.
آدرس وبلاگ را برایتان گذاشتم.

وب سایت HYPERLINK "mailto:kanoon.ayandenegari@gmail.com"پست الکترونیک

نویسنده: مرجان

سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 9:4

از شما هم خبری نیست؟!

وب سایت

نویسنده: mkf

سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 19:21

سلام استاد کیانی
احوال شما؟ ببخشید که فرصت نشد ازتون خداحافظی بگیرم
خیلی ناراحت شدم اینو از وبلاگتون خوندم شوکه شدم آخه خانم توحیدلو چرا؟؟؟
جای تاسفه!
سعی می کنم از اینجا وبلاگتون رو بیشتر بخونم.
پیروز و سربلند باشید.
التماس دعا

پست الکترونیک

نویسنده: فروردین

پنجشنبه 25 تیر1388 ساعت: 13:32

سلام وبلاگ من با عنوان موزه مجازی ماسک به روز است.
http://virtual-museum-of-mask.blogsky.com

وب سایت

نویسنده: غدیرزاده

شنبه 27 تیر1388 ساعت: 12:49

سلام رضا جان
یعقوب بروایه دانشجوی کارشناسی ارشد نمایش نیز به شهیدان پیوست.

امروز بعد از چند هفته دوری از فضای مجازی فرصت تنفس دراین وادی و میثایقی دوباره با یاران آشنا را یافتم. و این روز مقارن است با سالروز شهادت هفتمین ستاره سپهر امامت ، حضرت امام موسی کاظم (ع) ... تنها امامی که در زندان ندای حق را لبیک گفت . با نام ویاد آن امام شهید گردوغبار را از صفحه وبلاگم کنار می زنم و تمام تلاشم را معطوف به تجلی احساساتم دراین صفحه پرشروشور مجازی می کنم . می دانم که امروز جای بسیاری از همفکران و همراهانمان در فضای وبلاگ نویسی خالی است . آری از انسانهای آزاداندیشی چون سمیه توحید لو ، سعیدنورمحمدی ، محمدرضا یزدان پناه ، شهاب طباطبایی ، حمزه غالبی سخن به میان می آورم که این روزها در بازاداشت بسرمی برند . سالروز شهادت این امام مظلوم فرصت خوبی است برای دوباره اندیشدن به سیره و سیرت اسوه های اخلاقی پیشوایانمان . امروزه باید به شیعه بودن خود افتخار کنیم و بدانیم که مکتب امامان ما عجین است با بانام آگاهی و روشنگری و مبارزه با جهالت .ای کاش مانیز در این برهه بتوانیم ذره ای از توان و معرفت الهی امام موسی کاظم (ع) که در فرونشاندن خشم (خشم کاذب ) زبانزد عالم بود را در وجود خود پرورش دهیم . و در عین حال چون او در استمرار راه عدالت و آزادی مبین حقانیت و فضیلت اخلاقی باشیم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:35 توسط رضا کیانی | نظر بدهید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:7  توسط فتح اله توحیدلو  | 

وبلاگستان ما آنقدرها هم که بعضی ها فکر می کنند، ده آرام و بی‌دردسری نیست. علاوه بر آنکه گه‌گاهی همولایتی‌ها مثل همه‌ی روستایی‌ها میانه‌شان با هم شکرآب می‌شود و حتی به همدیگر می‌پرند، گرفت و گیرهای حکومت مرکز هم در وبلاگستان به قوت اعمال می‌شود. معمولا به دو صورت. یکی اینکه شب‌ها آژان می‌فرستند دم عمارت بلاگرهایی که ناراضی‌اند یا حرف زیاد می‌زنند را گِل بگیرند که اصطلاحا به آن می‌گویند فیلتریدن. این کار را اوایل برای آنهایی می‌کردند در وبلاگشان الفیه و شلفیه نمایش می‌دادند یا بساط شیره‌کشی و بجل‌بازی و این‌جور کارهای قبیحه راه می‌انداختند اما کم‌کم دامن آنهایی که از مرکز ناراضی بودند یا حتی گمان می‌رفت که شاید ته دلشان و کنج پستوی خانه‌شان اندکی نارضایتی یافت شود؛ را گرفت. و این کار به حدی هر روز بالاتر می‌گیرد که الان رسم است همان اول صبحی که اهالی وبلاگستان با خروس‌خوان بیدار می‌شوند و می‌آیند دم در خانه‌شان که آب و جارویی کنند یا اسپندی دود کنند، فوری نگاه می‌کنند ببیند دیشب کسی از عمله و عکره‌ی این کار، پشت در خانه‌شان فیلتریده است یا نه! خیلی‌ها به خاطر همین کار تا حال چند بار خانه‌شان را در وبلاگستان عوض کرده‌اند.

اما تمام این کارها در مقابل آن کار دوم چندان چیزی به حساب نمی‌آید. روش دوم این است که رسما آژان می آید به وبلاگستان و بلاگر را جلب می‌کند. ده‌ها نفر از همولایتی‌ها تا به حال به این صورت به حبس رفته‌اند اما دو تایشان را من بیشتر می‌شناسم.

محمدعلی ابطحی
ملا محمدعلی ابطحی را کمتر کسی در وبلاگستان هست که نشناسد. اول اینکه یکی از اولین کسانی بود که در وبلاگستان عمارت زد آن هم وقتی که اینجا هنوز ده آباد و آبرومندی نبود و مثل حالا اینطور نبود که مثلا کسانی که می‌خواهند رئیس جمهور بشوند هم بیایند محض حفظ ظاهر هم که شده یک خانه‌ای در وبلاگستان بسازند. اتفاقا آن موقعی که ملا محمدعلی به وبلاگستان آمد پیشکار آقامحمدخان خاتمی بود که ایشان هم رئیس الوزرا بود و برای خودش جزو رجال محسوب می‌شد. به همین خاطر حتی بعضی‌ها ملا محمدعلی را تحقیر هم می‌کردند که با این مقام و منصبش رفته توی ده وبلاگستان قاطی دهاتی‌ها شده. ولی مگر آقا گوشش بدهکار بود؟ یک وبلاگ عمارت کرد اینجا به چه مقبولی و از همان چند سال پیش تا قبل حبسش یک روز هم درش را به روی مردم نبست. خب خدا هم برکت داد و خانه‌شان همیشه پر بود از جماعتی که طالب شنیدن حرف‌هایش بودند. خود جناب ملا هم هر روز خیلی خودمانی با زیرپوش و پیژامه راه راه و عرق‌چین می‌آمد روی ایوان و حرف‌های خیلی شنیدنی می‌زد. بعد همانجور که به قاچ هندودانه کلف می‌زد و نافش را از اجرامی که به درون سیاه‌چاله مکیده شده‌بودند تمیز می‌کرد، یک بار از سیاست می‌گفت یک روز از خاطرات آخوندی یک دفعه یک قسمتی از یک کتابی می خواند... و البته همیشه ته حرف‌هایش یک نیش و کنایه‌ای به دستگاه مرکزی داشت. خب این حرف‌ها هم به آنها سنگین می‌آمد علی الخصوص که می دانستند کار و بار ملا در وبلاگستان حتی از پایتخت هم بیشتر گرفته. این بود که کم مزاحمش نمی‌شدند. حتی یک بار به کل عمارتش را در وبلاگستان منهدم کردند که بنده خدا مجبور شد کنار جای قبلی که وب‌نوشت خوانده می شد عمارت مشابهی بنا کند به اسم وب‌نوشته‌ها؛ البته با حصار و حفاظ بیشتر.

اما چه سود؟ بالاخره به چشم خودمان دیدیم که یک فوج آژان آمدند و جناب ملا را جلوی چشم ما وبلاگستانی‌ها کشان کشان بردند و الان هم در حبس است. اتهام هم آنقدر دارد که هیچ بعید نیست تا از محبس به وبلاگستان بیایند محاسنش به رنگ دندان‌هایش درآمده باشد. خداکند که اینجور نشود اما یکی از آژان‌ها یک‌بار به یکی از همولایتی‌ها گفته است آنقدر از افعال و گفتار ملا در همین وبلاگستان راپورت جمع کرده‌ایم که برای صد سال حبسش کفایت می‌کند؛ چه رسد به این‌که حالا به آنها جرم معیوب کردن کمر یک فوج آژان هم اضافه شده!

سمیه سلطان توحیدلو
اگر در کوچه پس کوچه های وبلاگستان زنی چادر چاقچوری را دیده اید که با شدت و حرارت مشغول سخن راندن در باب سیاست و سواد و حقوق نسوان است، یحتمل که سمیه سلطان را دیده‌اید. اینجوری نشانی می‌دهم چون به خاطر آنکه این خواهر ما خیلی اهل خدا و پیغمبر و نماز و روزه و حجاب و خمس و زکات (وحتی جهاد!) بود یک حجابی می‌گذارد که از روی صورت نمی‌شود نشانی‌اش را داشت. ولی یک وقت فکر نکنید امل است ها! حاشا! سمیه سلطان اهل سواد و کتاب است و حتی دانشگاه دیده هم هست؛ غیبتش نشود، یک مقداری هم این کمالاتش را به رخ ما درودهاتی‌ها می‌کشید. از هر ده کلامش سه تا این بود که "امروز در دانشگاه..."، "من که در دوره دکتری..."، "در دانشگاه طهران ما..." که البته دروغ هم نبود.
یک مقداری هم به قول فرنگی‌ها ایده‌الیستی بود. وقتی آمد به وبلاگستان اسم عمارتش را گذاشت "بر ساحل سلامت" و هر چقدر ما گفتیم خواهرجان آخر وسط این بر بیابان ساحلش کجا بود یا در مملکتی که سه قدمی ساحل آدم غرق می‌شود ساحل سلامت بی‌معناست... به خرجش نرفت که نرفت. می‌گفت من درست می‌کنم. فکر می‌کرد با حرف و بحث و شعار و کرتیک می‌شود از این کارها کرد. عاقبتش هم این شد که یک شب آژان‌ها ریختند خودش را بردند و ساحل سلامتش را هم خاکستر کردند. ساحل سلامت آن هم در این طوفان نوح؟ هه!
حال التحریر هم در حبس است ولی مردانه ایستاده است و دعای اهالی وبلاگستان پشت سرش. راست و دروغش پای راوی ولی یکی از وبلاگستانی‌ها می‌گفت سمیه سلطان به قدری در محبس مردانگی کرده که الان امنیه‌چی‌ها به جای سمیه سلطان توحیدلوی چادرچاقچوری با سمیرخان توحیدلوی سبیل چخماقی طرفند و نمی‌دانند چه کنند!

نویسنده: رامین ناصح

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:4  توسط فتح اله توحیدلو  | 

نامه ای به همرزمان در بندم!

چهارشنبه, ۲۴ تیر, ۱۳۸۸ ۲:۲۷

ارسال شده در قسمت : روزنوشت

۱۳ نظر

محمدعلی خان ابطحی! سعید آقای نورمحمدی! حمزه جان غالبی! شهاب عزیزم! آقا مصطفی! آقای رمضان زاده! سعید حجاریان دوست داشتنی! خواهر عزیزم سمیه!

چه سلامی؟ چه علیکی؟ به همین راحتی ما را جا گذاشتید؟ سبقت به این سرعت؟ دست ما را نگرفتید و تنها تنها رفتید مقدس ترین محراب مبارزان تاریخ معاصر ایران؟ این رسمش بود؟

بی معرفتها! مگر ما چه از شما کم داشتیم که نباید چند تا از آن سیلی های دوست داشتنی می خوردیم؟ یعنی ما اینقدر بی طاقتیم؟

ابطحی عزیزم! خاطرت هست وقتی در صحن گوهرشاد بودم از من خواستی برایت ۲a کنم؟ جایی که تو هستی قداستش کمتر از مسجد گوهرشاد نیست. آنجا را چکمه پوشان به توپ بستند و در اینجا چماق به دستان شما را به توپ تهمت و شکنجه بسته اند. پس خیلی التماس ۲a داریم.

اگر به لطف اول بودن اسمت در موبایلم روزی ۵ تا اس ام اس سفید و هفته ای یکی دوتا اس ام اس عاشقانه اشتباهی از من می گرفتی، نگران نباش. بیشتر از یک ماه است که دیگر کسی نمی تواند اس ام اس به جا بفرستد، چه رسد به اشتباهی.

سعید نورمحمدی گلم! یار دبستانی من. آرامترین مرد مشارکت، خاطرت هست پیکسلی را که به من هدیه دادی؟ او هم مثل خودت بی وفا بود. دو روز بعد دادمش به سمیه. امیدوارم به سمیه وفا کرده باشد.

حمزه جان! تو بخشی از بهترین روزهای مطبوعاتی من هستی. خاطره اولین روز تیترآنلاین. نامه ای که مادرت برایت نوشته بود خواندی؟ شاید نخوانده باشی. ولی من به جایت بارها خوانده ام و اشک ریخته ام.

آقا شهاب! فکر می کنم اینها در این مدت از اینی هم که بودی کچل ترت کرده اند. کچلت کرده اند که به هزار خیانت نکرده اعتراف کنی. نمی دانند که تو سالهاست به کچلی عادت داری.

آقا مصطفی! واقعا انگار دیوار از دیوار شما کوتاهتر پیدا نکرده اند. می شود کسی شما را دیده باشد و باور کند از شما برمی آید که بر روی مردم اسلحه بکشید؟ که می گویند شما را با یک انبار اسلحه در خانه تیمی دستگیر کرده اند. خانه تیمی همان جایی است که نیمه شب همسرت فریاد می کشید مصطفیم را سالم تحویل داده ام و سالم تحویل می گیرم؟

آقای رمضان زاده! سالها درس آزادگی دادن نتیجه اش همین می شود. حقتان است. شنیدم بدجوری در مورد شما عقده گشایی کرده اند. یادتان هست هشت سال سخنگوی دولت بودید و محافظ نداشتید؟ فکر می کنم حالا آنها که باید محافظتان می بودند خوب دارند انجام وظیفه می کنند. ولی نه! محافظ شما همان کسی است که سعید حجاریان را برای کوری چشم این تنگ نظران ده سال نگه داشت و پس از این هم نگه می دارد.

صحبت از شما شد آقا سعید! شفاف ترین خاطره سیاسی نوجوانی من. هنوز اشکهایی را که در دعای کمیل برای شفایت ریخته ایم به یاد دارم که می رویم و برای آزادیت کمیل می خوانیم. تو هستی. همیشه هستی. تو بودی که جسم ناقص شده از جورت را وقف آزادگی کردی. تاریخ ایران هیچگاه تو را از یاد نخواهدبرد.

خواهر عزیزم! سمیه. شنیدم که به مادرت و ایمان گفته بودی حالت خوب است. وقتی کسی در اوین این حرف را می زند باید پشت سرش گفت: «اما تو باور نکن!»

خاطرت هست چقدر برای فعالیت زنان تلاش می کردی؟ حالا بیا و ببین که زنان سردمدار جنبشند. مردان ما امروز در سایه زنان مبارزه می کنند. پیروزی از این بزرگتر؟

لحظه لحظه عبادتت را می ستاییم و غبطه می خوریم به هر قطره اشکی که مادرت در روزهای دوری از تو می ریزد. ایمان جان! دادا. ما خیلی نوکردیم. سمیه خواهر همه ماست.

خلاصه اینکه… بی معرفتها. در آن عبادتگاه که ما را در راهش جا گذاشتید، دعا فراموش نشه!

باشد تا بعد…

مطالب مرتبط:

·        خاتمی عزیز! حرفش را تو می زنی، کتکش را ما می خوریم

·        اولین بانونوشت

·        همرزمان اصلاح طلب، انتقاد از دولت بی فایده است! بیایید کاری برای خودمان بکنیم

·        تیترآنلاین، کافه تیتر، بورقانی، سنتوری، اتیقه…

·        ۲۴ اسفند، روز حلول چکمه پوشان در تاریخ ایران!

شما مي توانيد نظرات اين مطلب را با RSS 2.0 دنبال كنيد ..

[ ارسال نظر ] - [ ارسال بازتاب ]

كلمات كليدي : اصلاحات, انتخابات, اوین, جنبش سبز, زندان, زندانی سیاسی, سعید حجاریان, سعید نورمحمدی, سمیه توحیدلو, سیاست, شهاب الدین طباطبایی, عبدالله رمضان زاده, محمدعلی ابطحی, مصطفی تاجزاده, میرحسین موسوی

۱۳ ديدگاه براي “نامه ای به همرزمان در بندم!”

·       

reza گفته است :

۲۴م تیر, ۱۳۸۸ در ۰۷:۴۹

مرحبا…کلی اشک ریختم با این نوشته…به قول شیرزاد نخستین بار است که از آزادی خود شرم دارم…سلول های اوین این روزها بوی بهشت میده از بس که آدم های بهشتی توش هستن…

zahra گفته است :

۲۴م تیر, ۱۳۸۸ در ۰۹:۳۴

ما همه شیرزنان ایران زمین به حمایت زندانیان خواهیم ایستاد تا آخرین قطره خون سمیه جان تو تنها نیستی

http://monkrat.persianblog.ir/
اشکی ریختم با خوندن این نوشته ولی آرومتر نشدم که پریشان تر شدم از نبودن این عزیزانمون کنارمون

http://www.weblog.abtahi.ir/

خواننده جدید دلنبشته هایتان گفته است :

۲۵م تیر, ۱۳۸۸ در ۰۲:۵۶

دوست عزیز …هم کلامتان و هم آوای این صفحه بد جور نشست بر دل مجروح و خسته‌مان و به راستی که مرهمی بود…. جانا سخن از زبان ما میگویی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:0  توسط فتح اله توحیدلو  | 

برای سمیه و محمدرضا – دو دوستِ در بند

چهار روز است از سمیه هیچ خبری نيست و امروز صبح محمدرضا به محبسی افتاده است و هیچ کس نمی‌داند کجا و چرا؟

يافتنِ پاسخِ اين چراها دشوار نيست. اما فهمِ علل اين بدکنشی‌های اربابِ قدرت که هنوز بعد از اين همه ننگ و بی‌آبرویی، توسنی می‌کنند و پرده‌ی حیا می‌درند و حرمتِ تقوا می‌شکنند، لازم است. جرمِ سمیه و محمدرضا و امثال آن‌ها چی‌ست؟ چرا فعالیت برای هر نامزد دیگری جز محمود احمدی‌نژاد گناهی شده است نابخشودنی؟

اگر کسی نداند واقعاً در ايران چه خبر است شاید این توهم به وجود بيایيد که چندین ماه است ميرحسين موسوی و مهدی کروبی تدارک شورش و براندازی می‌ديده‌اند و اين‌ها هم ارکان پيشبرد اين هدف شوم بوده‌اند! اما اولين نکته این است که نظام با به حبس انداختن اين جوانان و پیران، کارش تفِ سر بالاست. خودِ همين نظام، اسبابی فراهم می‌کند برای نامزد شدن امثال موسوی و کروبی. خودِ همين نظام صلاحيتِ آن‌ها را تأييد می‌کند و خودِ همین نظام مناظره‌هایی بر پا می‌کند برای ویران کردنِ آن‌ها (و در واقع پايه‌های خود). و بعد از اين‌که از اين همه شعبده‌بازی پیش از انتخابات نتيجه‌ی مطلوب حاصل نمی‌شود، مرتکب این بی‌سيرت کردن بهت‌آور می‌شود که صغیر و کبیر از آن به فغان آمده است. و کار ما به جایی می‌کشد که بگوييم «دزدی چو سلطان می‌کند پس از کجا خواهند امان؟». وقتی خود مجری قانون، به این وسعت و شدت قانون می‌شکند و هر فعالیت قانونی را که به مذاق‌اش خوش نیاید برچسب غیرقانونی بزند، به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده‌ایم.

برای پوشاندن آن همه بی‌آبرویی و تعدی، برای پرده افکندن بر اين غصب، نقض عهد و خيانت در امانت، دهان‌ها را می‌بندند، زبان‌ها را می‌برند و هر که را که بتوانند به محبس می‌افکنند. اما چرا؟ دو دلیل ساده و بديهی (در کنار سایر دلايلِ محتمل) به ذهن می‌رسد: ۱. اين‌ها – يعنی سمیه‌ها و محمدرضاها – همان کسانی هستند که با کوشش و استواری بازی را به جايی رساندند که حریفِ قدر قدرت جز با چشم‌بندی و شعبده نمی‌توانست از موج اراده‌ی ملت جان به در ببرد. پس وقتِ آن رسيده است که از تک تک آن‌ها که دست‌شان را رو کرده‌اند و ناپاکی، دروغ و ریای‌‌اش را بر آفتاب افکنده‌اند، انتقامی بستانند و پاپوشی برای‌شان بدوزند؛ ۲. آزاد و رها بودن اين‌ها، يعنی آزاد و رها بودن چشم، گوش و زبان‌هایی که می‌توانند به دنیا بگويند که چه نيرنگی صورت پذيرفت و چه رنگِ سياهی بر دل‌های سبز ملت زدند. چاره‌ای نداشتند جز بستنِ همه‌ی دهان‌های حقیقی و مجازی.

اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد.

یقین دارم که آن‌ها که به توحش در جان و مالِ ملت می‌افتند، به پشتوانه‌ی زور و با رنگ کردن قانون و کلاه شرعی دوختن، اين اندرزها و تلنگرها آسان به خودشان نخواهد آورد و چه بسا کام‌شان را تلخ کند، ولی اين‌ها برای يادآوری بد نیست که باید بترسند از روزی که شايد این‌ها که به حبس رفته‌اند، روزی بر شانه‌های مردم به خيابان‌ها بیایند. آن روز، شما شايد در کنار ملت باشيد،‌ولی بدون شک شرمساری باقی خواهد ماند.

می‌خواستم بگويم من اگر سمیه و محمدرضا را نمی‌شناختم، شاید اندکی درنگ می‌کردم در گفتن این حرف‌ها. اما حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.

در عین نگرانی عميق برای سلامت‌شان، آرزو و دعا می‌کنم که سمیه و محمدرضا زودتر، به سلامت، نزد عزیزان‌شان بازگردند و به تضرع خواری ظالمان را از خدا خواهان‌ام که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم.

پ. ن. دردناک است که این همه جوان وطن به حبس می‌افتند و تنها خبر بعضی‌ها طرح می‌شود. بخوانید «ما با هم برادریم» را. اين‌ها تنها چند نمونه‌ی دیگرند. کسی هست که احساس مسؤولیت کند نسبت به کسانی که صدای‌شان و خبرشان محو و گم می‌شود و دوستی، برادر، خواهری، مادری و همسری ندارند؟ جایی که دستگاه قضا سکوت‌اش مرگ‌بار است و جانب ظلم و اشتلم را گرفته است، به که باید تظلم برد؟

پنجشنبه ۲۸ خرداد ۸۸ | ۰۰:۴۸ | نظر (17) | ترک‌بک (0)|[انتخابات ۸۸ ] [نسخه‌ی چاپ][ ارسال به بالاترين ]

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:56  توسط فتح اله توحیدلو  | 

سمیه توحیدلو را آزاد کنید

سمیه توحیدلو را آزاد کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:49  توسط فتح اله توحیدلو  | 

روزنوشتهای آخرین رئیس جمهور

 

پراکنده های امین تقی خانی

ارسال شده در قسمت : روزنوشت

محمدعلی خان ابطحی! سعید آقای نورمحمدی! حمزه جان غالبی! شهاب عزیزم! آقا مصطفی! آقای رمضان زاده! سعید حجاریان دوست داشتنی! خواهر عزیزم سمیه!

چه سلامی؟ چه علیکی؟ به همین راحتی ما را جا گذاشتید؟ سبقت به این سرعت؟ دست ما را نگرفتید و تنها تنها رفتید مقدس ترین محراب مبارزان تاریخ معاصر ایران؟ این رسمش بود؟

بی معرفتها! مگر ما چه از شما کم داشتیم که نباید چند تا از آن سیلی های دوست داشتنی می خوردیم؟ یعنی ما اینقدر بی طاقتیم؟

ابطحی عزیزم! خاطرت هست وقتی در صحن گوهرشاد بودم از من خواستی برایت ۲a کنم؟ جایی که تو هستی قداستش کمتر از مسجد گوهرشاد نیست. آنجا را چکمه پوشان به توپ بستند و در اینجا چماق به دستان شما را به توپ تهمت و شکنجه بسته اند. پس خیلی التماس ۲a داریم.

اگر به لطف اول بودن اسمت در موبایلم روزی ۵ تا اس ام اس سفید و هفته ای یکی دوتا اس ام اس عاشقانه اشتباهی از من می گرفتی، نگران نباش. بیشتر از یک ماه است که دیگر کسی نمی تواند اس ام اس به جا بفرستد، چه رسد به اشتباهی.

سعید نورمحمدی گلم! یار دبستانی من. آرامترین مرد مشارکت، خاطرت هست پیکسلی را که به من هدیه دادی؟ او هم مثل خودت بی وفا بود. دو روز بعد دادمش به سمیه. امیدوارم به سمیه وفا کرده باشد.

حمزه جان! تو بخشی از بهترین روزهای مطبوعاتی من هستی. خاطره اولین روز تیترآنلاین. نامه ای که مادرت برایت نوشته بود خواندی؟ شاید نخوانده باشی. ولی من به جایت بارها خوانده ام و اشک ریخته ام.

آقا شهاب! فکر می کنم اینها در این مدت از اینی هم که بودی کچل ترت کرده اند. کچلت کرده اند که به هزار خیانت نکرده اعتراف کنی. نمی دانند که تو سالهاست به کچلی عادت داری.

آقا مصطفی! واقعا انگار دیوار از دیوار شما کوتاهتر پیدا نکرده اند. می شود کسی شما را دیده باشد و باور کند از شما برمی آید که بر روی مردم اسلحه بکشید؟ که می گویند شما را با یک انبار اسلحه در خانه تیمی دستگیر کرده اند. خانه تیمی همان جایی است که نیمه شب همسرت فریاد می کشید مصطفیم را سالم تحویل داده ام و سالم تحویل می گیرم؟

آقای رمضان زاده! سالها درس آزادگی دادن نتیجه اش همین می شود. حقتان است. شنیدم بدجوری در مورد شما عقده گشایی کرده اند. یادتان هست هشت سال سخنگوی دولت بودید و محافظ نداشتید؟ فکر می کنم حالا آنها که باید محافظتان می بودند خوب دارند انجام وظیفه می کنند. ولی نه! محافظ شما همان کسی است که سعید حجاریان را برای کوری چشم این تنگ نظران ده سال نگه داشت و پس از این هم نگه می دارد.

صحبت از شما شد آقا سعید! شفاف ترین خاطره سیاسی نوجوانی من. هنوز اشکهایی را که در دعای کمیل برای شفایت ریخته ایم به یاد دارم که می رویم و برای آزادیت کمیل می خوانیم. تو هستی. همیشه هستی. تو بودی که جسم ناقص شده از جورت را وقف آزادگی کردی. تاریخ ایران هیچگاه تو را از یاد نخواهدبرد.

خواهر عزیزم! سمیه. شنیدم که به مادرت و ایمان گفته بودی حالت خوب است. وقتی کسی در اوین این حرف را می زند باید پشت سرش گفت: «اما تو باور نکن!»

خاطرت هست چقدر برای فعالیت زنان تلاش می کردی؟ حالا بیا و ببین که زنان سردمدار جنبشند. مردان ما امروز در سایه زنان  مبارزه می کنند. پیروزی از این بزرگتر؟

لحظه لحظه عبادتت را می ستاییم و غبطه می خوریم به هر قطره اشکی که مادرت در روزهای دوری از تو می ریزد. ایمان جان! دادا. ما خیلی نوکردیم. سمیه خواهر همه ماست.

خلاصه اینکه… بی معرفتها. در آن عبادتگاه که ما را در راهش جا گذاشتید، دعا فراموش نشه!

باشد تا بعد…

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:45  توسط فتح اله توحیدلو  |