حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

سید هادی خسرو شاهی  در گذشت

سید هادی خسرو شاهی گرفتار  بیماری کرونا شد و در بیمارستان مسیح دانشوری در گذشت.خدایش بیامرزد.

 من سید هادی خسرو شاهی را از سال پنجاه از طریق نوشته هایشان می شناختم، اسم خود را در کتاب هاشان سید هادی خسرو شاهی می نوشتند، من نمی دانستم او روحانی است، بیشتر تحقیقاتش روی سید جمال الدین اسدآبادی بود و همیشه بدنبال مدارکی می گشت که ثابت کند او اهل اسدآباد همدان است، نه افغانستان. در سال 1354 به انشارات بعثت  برای خرید کتاب رفته بودم. صاحب امتیاز آن مرحوم فخرالدین حجازی بود، کتابی چاپ شده بود بنام "انقلاب اسلامی" از ابوالعلای مودودی که ترجمه آن را سید هادی خسرو شاهی انجام داده بود، ابوالعلای مودودی یک روحانی اهل سنت پاکستانی بود، هم فکر سید قطب از مصر و دکتر شریعتی از ایران، کتاب را برداشته بودم در انتشارات بعثت تورق می کردم و مقدمه کتاب را می خواندم، شخصی که نزدم ایستاده بود رو کرد به من و گفت چگونه کتابی است؟ گفتم الان دیدم هنوز نخوانده ام اما کار های خسرو شاهی را می خوانم خوبند، گفت خسرو شاهی را می شناسی؟ گفتم خیر فقط از طریق آثارشان او را می شناسم، گفت: من خسرو شاهی هستم، ماندم، تعجب کردم، در تصورم او یک شخص مکلایی می آمد نه یک روحانی،  بمن گفت فکر می کردی خسرو شاهی شخصی باید می بود با یک ریش دراز!!  بعد از کمی گفتگو، از ایشان خواستم  دستخظی روی کتابشان بعنوان یادگاری  برایم بنویسندکه محبت کردند و کتاب را با جمله زیبایی  که بر آن نوشتند بر من هدیه کردند.این اتفاق ماند ، دیگر او را ندیدم تا انقلاب شد، من نماینده وزارت فرهنگ و آموزش عالی بودم که وزیز آن دکتر عارفی بود، کمیته ای تشکیل شده بود متشکل از نمایندگان وزارت علوم که من بودم، وزارت امور خارجه آقایی بود بنام طباطبایی که نمی دانم از همان زمان ها فراموش شد، از صدا و سیما که آقایی بود بنام عزیزی که یک دوره هم نماینده کرجی ها بود در مجلس شورا و آقای خسرو شاهی نماینده امام بود، ان زمان هنوز وزارت ارشاد ایجاد نشده بود، جلسات هفتگی با هم داشتیم، کار هایمان همه فرهنگی بود و اثر ات آن بیشتر برای کشور های خارجی عرضه می شد. شاید حدود یکسال جلسات مان ادامه داشت، تا این که ایشان سفیر واتیکان شد وآقای عزیزی هم نماینده مجلس شد و من هم به آموزش و پرورش دل دادم و بالظبع آن جلسات خوب و مفید از هم پاشید، در آن یک سال خاطرات خوبی از آن مرحوم ( سید هادی خسرو شاهی) دارم روحش شاد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 10:21  توسط فتح اله توحیدلو  | 

هوالباقی

باسلام
آقای سید علی اکبر جامی  بدیار باقی شتافت، دنیا همین است، یک روز بدنیا می آیی، زحمت و رنج زندگی را بر خود با تلاش های فراوانت هموار می داری، بعد پدر می شوی، دارای فرزند و عروس و داماد و نوه می شوی، تو که روزی جوان بودی و دارای قدرت بدنی و زور بازو، در مزارع سخت و طاقت فرسا کشاورزی می کنی، گاه به گاه در در دشت ها پیامبرانه به چوپانی می پردازی، دشت ها و باغ ها را از خسارت و چپاول انسان های خاطی حفظ می کنی و هجوم پرندگان را به مزارع و باغ ها از ایجاد آفتشان مانع می شوی، دشت بانی می کنی. همه تو را دوست می دارند، به تو علاقه دارند، چرا؟ چون از تو غیر از خدمت به هم روستاییانت و همشهریان چیزی ندیده اند، همجواریت با مسجد نشانه ایمان تو بود. من از نوجوانی تو را می شناسم، یادم است که پدر و مادر مرحومم شما و خانواده شما را بسیار دوست داشتند، آنقدر از شما خاطره دارم که فکر می کنم سال ها با شما زندگی کرده ام. معنی این همه کار یعنی عبادت خداوند.
وقتی خبر وداع مرحوم سید علی اکبر را از این دنیا، بوسیله کانال روستای قلعتین خواندم، نشناختم که همان دوست و برادر قدیمی پدر و مادرمن است، همان سید علی اکبر عموی خودم است، متاسفانه من با ارسال اعلامیه آن عزیز او را شناختم، لفظ کلمه جامی در ذهن من ناشناخته بود، وقتی تصویر آن گرامی را  دیدم، اشگ از چشمانم جاری شد، وقتی در تهران پدرم در بیمارستان بستری بود با تمام سختی ها خود را جهت عیادت از او رسانید. این مصیبت را به خانواده محترم و باز ماندگانش، بخصوص دو آقازاده شان و داماد ها تسلیت می گویم، روحش شاد باد.
فرامرز توحیدلو

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۸ساعت 11:2  توسط فتح اله توحیدلو  | 

بهمن 57      قسمت نهم

خاطرات من

فکر می کنم اواخر سال 59 باشد، "مدیرکل دفتر نمایندگی های فرهنگی" در خارج از کشور هستم،  یک جوان تقریبا تازه کار،  مکان اداره من هم همان وزارت ارشاد اکنون است، قبل از انقلاب وزارت فرهنگ و هنر نام داشت، که وزیر آن هم پهلبد داماد شاه بود،  الان وزیری  که من زیر نظر او هستم دکتر عارفی است، هنوز وزارت ارشاد به تصویب مجلس نرسیده است، عارفی وزیر فرهنگ وآموزش عالی است، بعد از انقلاب دو وزارتخانه "فرهنگ و هنر" و "آموزش عالی" با هم ادغام شدند، و نام فرهنگ و آموزش عالی را بر آن نهادند. و دکترعارفی، (دکتر قلب امام) هم وزیر آن جا شد. من تازه از پاکستان آمده ام، قبلش کارِ رایزن فرهنگی ایران در پاکستان را بعهده داشتنم، وقتی آنجا بودم متوجه شدم جایگزین دکتر محمد جعفر محجوب شده ام که آخرین رایزن فرهنگی ایران در پاکستان در قبل از اتقلاب است،  حال وظیفه من انتخاب رایزن فرهنگی است.حدود 120 پرسنل زیر نظرم هستند، اکثرا اهل قلم، فرهیخته، بعضاً با تفکر ماتریالیستی و یا تفکر غربزدگی.
 بالاخره ما و هم تیپ های ما جوانان مسلمان و اصطلاحاً مکتبی بودیم، دانش آموز که بودم یکی از جوانانِ محل همسایگی ما که همکلاس هم بودیم بمن تلفن زد، با شنیدن صدای دوستم بعد از پنج یا شش سال او را شناختم، شصتم خبر دار شد که حتماً این دوست قدیمی من فهمیده من سِمتی دارم، حال تلفن زده شاید انتظار استخدام داشته باشد، او پسر بسیار خوبی بود، اما آن زمان که او را می شناختم زیاد پای بند مذهب نبود، بی مذهب هم نبود. به خودم نهیب زدم و به خود گفتم مگر همه مرا می شناسند، اوست که  مرا می شناسد و می خواهد تقاضایی از من بنماید، در خط ما هم که آن زمان نبود. من اگر به تقاضای جواب مثبت دهم پارتی بازی!! کرده ام، جمهوری اسلامی نباید پارتی بازی داشته باشد، چه کردم؟ با کمالِ چه بگویم؟ بی ادبی، با ادبی به او گفتم شما را به خاطر نمی آورم، هرچه گفت: توحیدلو، برادر، منم فلانی، دوستِ هم محلی و هم کلاسی، به کَکِ ما نرفت، بالاخره دوست قدیمی من گوشی را قطع کرد. جنگ بود، دایی ام می خواست پسرش را برای تحصیل به آلمان  بفرستد، از من تقاضای اَرز(پول خارجی) کرد، فکر می کرد چون خارج از کشور بوده ام، حتما اَرز دارم، در دل خود گفتم اکنون همه جوانان در جبهه هستند و دایی ما می خواهد فرزندش را فراری دهد، با او هم بد برخورد کردم، دنبال آدم های باسواد مسلمان مکتبی بودم تا به رایزنی فرهنگی به خارج اعزام دارم، من مگر جز چند نویسنده مذهبی اهل قلم می شناختم که مکتبی هم باشند، تازه مگر آن ها ار عهده کار می توانستند برآیند؟ شاید از همین پرسنل اداره خودم که سال ها بود در اداره خدمت کرده بودند اند، توانا تر  و پخته تر می یافتم، اما همه دارای سبیل کلفت بودند و غیر مکتبی،اعزام آن ها نباید به فکرم هم می رسید.
 هر ماه حسابداری لیست پرسنل را نزدم می آورد که امضاء کنم تا حقوق ها را واریز کنند، می دیدم یک نفر از پرسنل نیست، می پرسیدم این آقا کجاست؟ می گفتند: مامور شده به جهاد سازندگی، در آن جا خدمت می کند، در دل خود گفتم، این یک نفر باید مسلمان مکتبی باشد که رفته در آن جا خدمت می کند، به حسابدار گفتم، ماموریت ایشان پایان یافت دوباره ماموریت  برایش تمدید نکنید، تا در اداره نزد خودمان باشد،. گاه جناب وزیر از من  پاسخ نامه ای را تقاضا می کرد، مینوت آن را از پرسنل می خواستم که بنویسند، آن چنان کامل و شایسته پاسخ نامه را می نوشتند، می ماندم این ها مارکسیست هستند یا مسلمان، در محتوای نامه  به تناسب از روایت و احادیث و آیات قران هم بهره ها می بردند، درست به فراخور افکار من و وزیر پاسخ تهییه می شد، حال این مسلمان مکتبی مامور در جهاد سازندگی را نگه داشتم، به او گفتم فلانی من این جا تنهایم تو بیشتر این جا مورد نیازی، باید پیش من باشی،  او ماند، مجبوری ماند، اما  چه بگویم که این دوست مکتبی ما بسیار در انجام کار ها مثل خودم ناتوان بود. در پاکستان هم که بودم خودم از این که در جای استاد فرهیخته ای چون دکتر محمد جعفر محجوب هستم خجالت می کشیدم، باز من که تمام عمرم را کتاب خوانده بودم، به خصوص اقبال لاهوری را خوب می شناختم، سمینار هایی که در حسینیه ارشاد در باره اقبال لاهوری برگذار شده بود شرکت کرده و آموخته بودم و هر سال در دانشگاه پیشاور پاکستان در سالگرد تولد اقبال دعوت به ایراد سخن می شدم و تا حدی در ارایه مطالب موفق بودم. وقتی به لیست اسامی رایزن های فرهنگی قبل از انقلاب در کشور هایی چون افغانستان، ترکیه، هند، پاکستان می نگرم همه دانشمندان وزین کشور بودند. نتیجه ای که باید بگیرم این است که، نه دلم نمی آید، بنویسم، نمی نویسم، از این قماش خاطره به وفور دارم، فقط می دانم مکتبی بودن ها به ما ضربه های فراوان زد، خودتان فکر کنید، جواب را خواهید یافت!!
اگر چه این خاطره بعد از بهمن 57 بود ببخشید،

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 18:4  توسط فتح اله توحیدلو  | 

بهمن 57      قسمت نهم

خاطرات من

فکر می کنم اواخر سال 59 باشد، "مدیرکل دفتر نمایندگی های فرهنگی" در خارج از کشور هستم،  یک جوان تقریبا تازه کار،  مکان اداره من هم همان وزارت ارشاد اکنون است، قبل از انقلاب وزارت فرهنگ و هنر نام داشت، که وزیر آن هم پهلبد داماد شاه بود،  الان وزیری  که من زیر نظر او هستم دکتر عارفی است، هنوز وزارت ارشاد به تصویب مجلس نرسیده است، عارفی وزیر فرهنگ وآموزش عالی است، بعد از انقلاب دو وزارتخانه "فرهنگ و هنر" و "آموزش عالی" با هم ادغام شدند، و نام فرهنگ و آموزش عالی را بر آن نهادند. و دکترعارفی، (دکتر قلب امام) هم وزیر آن جا شد. من تازه از پاکستان آمده ام، قبلش کارِ رایزن فرهنگی ایران در پاکستان را بعهده داشتنم، وقتی آنجا بودم متوجه شدم جایگزین دکتر محمد جعفر محجوب شده ام که آخرین رایزن فرهنگی ایران در پاکستان در قبل از اتقلاب است،  حال وظیفه من انتخاب رایزن فرهنگی است.حدود 120 پرسنل زیر نظرم هستند، اکثرا اهل قلم، فرهیخته، بعضاً با تفکر ماتریالیستی و یا تفکر غربزدگی.
 بالاخره ما و هم تیپ های ما جوانان مسلمان و اصطلاحاً مکتبی بودیم، دانش آموز که بودم یکی از جوانانِ محل همسایگی ما که همکلاس هم بودیم بمن تلفن زد، با شنیدن صدای دوستم بعد از پنج یا شش سال او را شناختم، شصتم خبر دار شد که حتماً این دوست قدیمی من فهمیده من سِمتی دارم، حال تلفن زده شاید انتظار استخدام داشته باشد، او پسر بسیار خوبی بود، اما آن زمان که او را می شناختم زیاد پای بند مذهب نبود، بی مذهب هم نبود. به خودم نهیب زدم و به خود گفتم مگر همه مرا می شناسند، اوست که  مرا می شناسد و می خواهد تقاضایی از من بنماید، در خط ما هم که آن زمان نبود. من اگر به تقاضای جواب مثبت دهم پارتی بازی!! کرده ام، جمهوری اسلامی نباید پارتی بازی داشته باشد، چه کردم؟ با کمالِ چه بگویم؟ بی ادبی، با ادبی به او گفتم شما را به خاطر نمی آورم، هرچه گفت: توحیدلو، برادر، منم فلانی، دوستِ هم محلی و هم کلاسی، به کَکِ ما نرفت، بالاخره دوست قدیمی من گوشی را قطع کرد. جنگ بود، دایی ام می خواست پسرش را برای تحصیل به آلمان  بفرستد، از من تقاضای اَرز(پول خارجی) کرد، فکر می کرد چون خارج از کشور بوده ام، حتما اَرز دارم، در دل خود گفتم اکنون همه جوانان در جبهه هستند و دایی ما می خواهد فرزندش را فراری دهد، با او هم بد برخورد کردم، دنبال آدم های باسواد مسلمان مکتبی بودم تا به رایزنی فرهنگی به خارج اعزام دارم، من مگر جز چند نویسنده مذهبی اهل قلم می شناختم که مکتبی هم باشند، تازه مگر آن ها ار عهده کار می توانستند برآیند؟ شاید از همین پرسنل اداره خودم که سال ها بود در اداره خدمت کرده بودند اند، توانا تر  و پخته تر می یافتم، اما همه دارای سبیل کلفت بودند و غیر مکتبی،اعزام آن ها نباید به فکرم هم می رسید.
 هر ماه حسابداری لیست پرسنل را نزدم می آورد که امضاء کنم تا حقوق ها را واریز کنند، می دیدم یک نفر از پرسنل نیست، می پرسیدم این آقا کجاست؟ می گفتند: مامور شده به جهاد سازندگی، در آن جا خدمت می کند، در دل خود گفتم، این یک نفر باید مسلمان مکتبی باشد که رفته در آن جا خدمت می کند، به حسابدار گفتم، ماموریت ایشان پایان یافت دوباره ماموریت  برایش تمدید نکنید، تا در اداره نزد خودمان باشد،. گاه جناب وزیر از من  پاسخ نامه ای را تقاضا می کرد، مینوت آن را از پرسنل می خواستم که بنویسند، آن چنان کامل و شایسته پاسخ نامه را می نوشتند، می ماندم این ها مارکسیست هستند یا مسلمان، در محتوای نامه  به تناسب از روایت و احادیث و آیات قران هم بهره ها می بردند، درست به فراخور افکار من و وزیر پاسخ تهییه می شد، حال این مسلمان مکتبی مامور در جهاد سازندگی را نگه داشتم، به او گفتم فلانی من این جا تنهایم تو بیشتر این جا مورد نیازی، باید پیش من باشی،  او ماند، مجبوری ماند، اما  چه بگویم که این دوست مکتبی ما بسیار در انجام کار ها مثل خودم ناتوان بود. در پاکستان هم که بودم خودم از این که در جای استاد فرهیخته ای چون دکتر محمد جعفر محجوب هستم خجالت می کشیدم، باز من که تمام عمرم را کتاب خوانده بودم، به خصوص اقبال لاهوری را خوب می شناختم، سمینار هایی که در حسینیه ارشاد در باره اقبال لاهوری برگذار شده بود شرکت کرده و آموخته بودم و هر سال در دانشگاه پیشاور پاکستان در سالگرد تولد اقبال دعوت به ایراد سخن می شدم و تا حدی در ارایه مطالب موفق بودم. وقتی به لیست اسامی رایزن های فرهنگی قبل از انقلاب در کشور هایی چون افغانستان، ترکیه، هند، پاکستان می نگرم همه دانشمندان وزین کشور بودند. نتیجه ای که باید بگیرم این است که، نه دلم نمی آید، بنویسم، نمی نویسم، از این قماش خاطره به وفور دارم، فقط می دانم مکتبی بودن ها به ما ضربه های فراوان زد، خودتان فکر کنید، جواب را خواهید یافت!!
اگر چه این خاطره بعد از بهمن 57 بود ببخشید،

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 18:3  توسط فتح اله توحیدلو  | 

بهمن 57    قسمت هشتم

خاطرات من
دوست دانشجویی داشتم به نام عبدالصمدی، با هر کسی دوست و صمیمی نمی شد، بابا ی او بازاری بود، طلا فروشی داشت، در هیچ فعالیت سیاسی در دانشکده  شرکت نمی کرد،  خون گرم، باحوصله، مودب، کم حرف، با مطالعه و در کل،  دوست داشتنی بود، خانه ای اجاره نکرد، صبح از تهران با ماشینِ خودش می آمد و عصر برمی گشت، با من دوست بود،  در حد خبر های درسی دانشکده و استادان باهم مراوده و مکالمه داشیم، او  در مورد رمان به خصوص رمان های خارجی هم اطلاعاتی داشت، کتاب "وسوسه های مسیح" اثر نیکوس کازانزاکیس،  که تازه ترجمه شده بود را برای مطالعه بمن داده بود،  بیشتر در کلاس کنار هم می نشستیم،  یک باره دیدیم که در کلاس غیبت دارد، یک هفته گذشت از او خبر دار نشدیم،  خبر رسید که مجلسی اصفهانی را ساواک گرفته است، حال تا پایان هفته هم از عبدالصمدی و هم از مجلسی بی خبر بودیم،  هفته سوم از طریق  دوست دیگرمان نقی شهیدی خبر یافتیم که مجلسی اصفهانی  دو روز است آزاد شده و اکنون در منزل استراحت می کند، با شهیدی صحبت کردیم، بنا شد فردا سری به منزل مجلسی بزنیم،  تا خبری یگیریم، منزل ایشان در بین میدان کندیِ آن روز  (چمران امروز) و خیابان باقرخان بود، در زدیم، در باز شد، داخل شدیم، مجلسیِ خوش زبان و حرّاف ما در دانشکده، بسیار کم حرف شده بود و کمی هم پَکَر، بعد از سلام عیک با هم، گفت: برای چی آمدید؟ الان خانه تحت نظر است، نباید می آمدید؛ گفت عبدالصمدی را هم گرفته اند، او الان در کمیته است( کمیته بعد از انقلاب با کمیته ضد خرابکاری آن زمان فرق ها داشت)، بِگی نَگی من را که ترس برداشت، اگر چه شجاعت جوانی  و غرور بی جای خامی  هنوز در رگ هایم موج می زد، در دل شهیدی نبودم،  بدانم آنجا په خبر است،  اگر چه رنگ رخساره نشان می داد از سِرّ درون. مجلسی  از یک هفته  گرفتاریش در کمیته چیزی بروز نداد، ما بیشتر به فکر فرو رفته بودیم،  نمی دانستیم به او و عبدالصمدی چه رفته است، کمی صحبت کردیم ، برخاستیم و خداحا فظی کرده، خانه را ترک نمودیم.
 قبل از انقلاب  زیر نمره پلاک ماشین های دولتی فقط تهران نوشته می شد و اسم هر وزارت خانه مربوطه  هم روی در اتومبیل می آمد، اما نمره ماشین های ساواک، اسم ساواک یا سازمان امنیت را روی در های اتو مبیل خود نداشتند. وقتی با شهیدی وارد خیابان  کندی آن روز (بلوار چمران امروزی) شدیم، دیدیم یک جیپ شهباز پلاک تهران  بدون نام وزارت خانه آن، روبروی در منزل اصفهانی ایستاده است.  ما  پیاده عازمِ  بسوی ضلع جنوبی چمران، به قصد رفتن به  خیابان آیزنهاور (آزادی کنونی) شدیم ، ماشین جیپ شهباز هم بدنبال ما حرکت کرد.

آن ها دو نفر بودند که یکی از آنان رانندگی می کرد، من به شهیدی گفتم شما از خیابان آزادی – آیزنهاور قدیم - به طرف میدان آزادی برو( شهیاد قدیم)  و من به طرف میدان انقلاب ( بیست و چهار اسفند قدیم) می روم، آن ها یک ماشین دارند، شاید یکی از ما را تعقیب کنند، وقتی به خیابان آزادی رسیدم، من به طرف انقلاب حرکت کردم ، دیدم یکی پیاده شد به دنبال من آمد و جیپ هم بدنبال شهیدی به طرف آزادی رفت، من  تصمیم گرفتم پیاده تا میدان انقلاب بروم،  با خودم آیت الکرسی و حمد و سوره می خواندم و خودم را آماده کرده بودم، چنانچه یک دفعه از پشت، یخه ام را گرفتند آمادگی داشته باشم، آرام آرام راه می رفتم، نمی دانستم باید تا کجا بروم، اما دوست نداشتم به طرف خانه بروم، از میدان انقلاب گذشتم  نزدیک سینما کاپری بودم، همان سینمای مصادره شده بنام سینما بهمنِ اکنون، قبل از انقلاب صاحب سینما کاپری آقای میثاقیه بود،  بیمارستان میثاقبه را هم داشت که بسیار مجهز بود، بعد از انقلاب آن هم مصادره شد و نام آن  به بیمارستان مصطفی خمینی تغییر یافت،  میثاقیه یک استودیو هم داشت بنام استودید میثاقیه، که الحمدالله آن را هم گرقند، رفت زیر نظر سازمان تیلیغات با عنوان استودیو فارابی، که فیلم های جنگ و جبهه و دیگر فیلم های فیلم فارسی برامان ساخته می شود، دارم از موضوع اصلی  دور می شوم، سینما کاپری فیلمی از گوگوش و بهروز وثوقی نمایش می داد، فکر می کنم بنام "مَمَل امریکایی" بود، گفتم به خودم برای رد گم کردن بِرَم سینما، سینما خیلی شلوغ بود، برای خرید بلیط رفتم انتهای صف فروش گیشه ایستادم ،  تا در صف ایستادم، آقای ساواکی هم آهسته آمد پشت سرم در صف ایستاد، نمی توانستم به  چهره او خوب نگاه کنم، می ترسیدم شک کند که من می دانم او کیست، نیم ساعت بشتر شد که در صف بودم ، صف جلو نمی رفت، بعضی ها که در صف بودند جایشان را به کسانی که تازه می رسیدند می فروختند و دوباره می رفتند انتهای صف می ایستادند، بعضی ها هم گویا با بلیظ فروش گیشه سینما هماهنگ گرده بودند که به آن ها بلیط اضافه به فروشد و آن ها هم  براحتی در خارج صف چندین برابر قیمت بلیط  را به دیگران می فروختند، از این کاربدم آمد،  از صف بیرون زدم، در عین این که  راستش می ترسیدم یا شاید ترسیده بودم،  شجاعانه خود را بخدا سپردم و به طرف منزلمان سوی ایستگاه اتوبوس رهسپار شدم، زیر  چشمی سایه ساواکیِ خود را می پاییدم، او هم از صف خارج شده و بدنبالم می آمد،  ایستگاه دانشگاه آریامهر( شریف اکنون)  در خیابان آزادی پیاده شدم، خود را با یک حرکت مشخص که نه تند بود و نه کند به سمت خانه رهسپردم،  او هم تقریبا از 50 متری من بدنبالم بود، خیابان طوس را رد کردم، وارد کوچه خودمان شدم،  منزل ما، در ضلع جنوبی درب دوم کوچه بود، کلید را از قبل در دست داشتم،  بسرعت باز کرده  به طبقه دوم رفته سریع کِرکِره پنجره کوچه را پایین آورده و از دَرز پَرِّه های کِرکِره به کوچه نظر می کردم، او هنوز نرسیده بود، حال رسید، در کوچه کسی نبود، ایستاد و نگاه کرد، نمی دانست به کدام خانه خزیده ام، آیا خانه خودمان رفته ام، جایی پنهان شده ام، من هم از همان اتاق ظبقه دوم از لای کِرکِره ها در حال تماشای او هستم، مادرم که خدایش بیامرزد پشت سرم بود و از هیچ جا خبر نداشت، می گفت چرا به دایی ات سلام نکردی، همین طوری آمدی بالا، نمی توانستم به مادرم موضوع را بگویم.
 گفتم منزل ما دربِ دوم بود، خانه اولِ کوچه ما سه دانشجوی دختر زندگی می کردند، شمالی بودند، هیچ خط و خطوظ سیاسی نداشتند، به خواهرم گفتم از پشت بام برو و به آنان بگو می شود ما کتاب های برادرم را از پشت بام به خانه شما آورده به طور موقت چند روز امانت بگذاریم،  چون همسایه بودیم و با خواهرانم هم دوست بودند قبول نمودند،  خواهرانم چند گونی آوردند و کتاب های ممنوعه خوبم را همین طور اِلخی، بسرعت در گونی ها می چپاندند،  ، مادر می دید، می گفتم چیزی نیست به دایی هم چیزی نگو، الان می آیم خدمتش.از پشت پنجره به کوچه خیره شده بودم، بدنبال سایه ام می گشتم، همان که چند ساعت بود روحم را می فشرد،  ندیدمش، حالا که فرصت دیدن صورت منحوسش را داشتم نبود، به کجا رفته بود، نمی دانم،هم خیالم راحت شده بود که نیست و هم ناراحت بودم که بناست برایم  چه اتفاق افتد، چند گونی کتاب از راه پشت بام به خانه دختران دانشجوی همسایه برده شد.

عصبانی بودم، دایی من مرد هفتاد ساله بسیار مذهبی بود، سلام گفتم و از رژیم بد هم گفتم، از آقا و اعلامیه هایش و این که باید مبارزه کرد داد سخن دادم، ناراحت شد در خط امام نبود، اما مطیع آیت الله شریعتمداری بود، و من هم به عکس او مطیع امام بودم، نمی دانم از شریعتمداری چه گفتم که او یک باره با دو دست خود محکم به سرش زد، خدایش بیامرزد چه سر بی مویی هم داشت، گفت تو یک بچه هستی و پشت سر آیت الله بد می گویی، از عصبانیت  داشت سکته می کرد، من می گفتم این رژیم خیانت می کند و او هم ساکت است، چیزی نمی گوید، زنگ درب خانه مان به صدا در آمد، چند بار ممتد، پشت سرهم،  از ساواکی غافل شده بودم، آیا اوست؟  خانه را شناسایی کرده، سریع گفتم در را باز نکنید، مثل فِشفِشه پله ها را سه تا یکی کردم به طبقه دوم رسیدم، از لای کرکره کوچه را ورانداز نمودم، نکند آن ها هستند، اگر بودند باید از راه پشت بام به خانه همسایه بروم. چشمم به امیر میرزا ابوطالبی افتاد، آش و لاش بود، سرش را به دیوار چسبانده بود و با دستش زانویش را  گرفته بود، به سرعت پایین پریدم درب را که باز کردم، امیر خان ما، همان ابوطالبی بسیار فعال دانشکده،  در راه رو دراز کشید و نای و توان راه رفتن نداشت، در اتاق روبرویمان دایی جان نگاه می کرد، من هنوز از اتفاقی که بر امیر رفته خبر ندارشتم، اما بلند به دایی ام گفتم این دلیلِ  درستی حرف های من است،  این رژیم خیانت می کند، شربتی برای امیر آوردیم، آهسته او را به اتاق بردیم، نیم ساعت بعد که کمی روبراه شد، گفت: امروز سالگرد دکتر مصدق بود، در قلعه  احمد آباد  منزل مصدق بودیم، ملّی مذهبی ها بزرگداشت گرفته بودند و داریوش فروهر در حال سخنرانی بود که ساواکی ها  با طوم به داخل سالن هجوم آوردند و تا می توانستند همه را زدند، همه سعی می کردن از سالن فرار کنند، نگو ساواکی ها دو دیوار از آدم  در مقابل هم  در دو طرف درب خروجی سالن ساخته اند و هر کس بیرون می آید با باطوم و چوب محکم تا پنج متر پذیرایی می شوند، قبل از وارد شدن به سالن هم تمام شیشه های ماشین پارک شده دراطراف خیابان منزل مصدق را شکسته بودند.
بماند قسمت نهم برای بعد

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 17:57  توسط فتح اله توحیدلو  |