تجربه های معلمی
درس فلسفه
درسال 1365درکلاس سوم دبیرستان فلسفه تدریس می کردم، به دانش آموزان از آموزه های افلاتون وارسطو می گفتم، گاهی در زمان تدریس آنان آنچنان دهان هاشان باز می ماند که فکر می کردم نکند دارند با دهان ها شان درسم را فرا می گیرند. جلسه اول درس فلسفه بود، خواستم قبل از تدریس ام از دانسته های دانش آموزان در مورد درس فلسفه اطلاعی داشته باشم. سئوال کردم، بچه ها مارکسیسم یعنی چه؟ وقت تامل برای یافتن پاسخ دادم، یکی از دانش آموزان درس خوان، دستش را بالا برد واجازه خواست تا پاسخ بگوید، خوشحال شدم، دیدم هنوز هستند دانش آموزانی که مسائل تاریخی واجتماعی را می دانند،گفتم بگو پسرم، پاسخ داد:کسانی که در فکر مارک(پول آلمان) هستند به آنان مارکسیسم می گویند!! مثل این که سطل آبی را به سرم ریخته باشند، وارفتم، نطقم کورشد، چرا باید چنین باشد؟چرا باید بهترین درس در کلاسی تدریس شود که تنبل های دبیرستانی در این رشته ثبت نام کرده اند، دانش آموز معدل دروس ریاضی و تجربی را کسب نکرده اند و از بد حادثه این جا به پناه آمده اند )البته دانش آموزانی هستندکه معدل دو رشته دیگر را آورده اند ودر رشته ادبی علوم انسانی ثبت نام کرده اند)
روزی در همین کلاس تدریس می کردم، بسیار خسته بودم، شب گذشته را به علت حادثه ای که پیش آمده بود تا صبح استراحت نکرده بودم، بچه ها ساکت ساکت بودند، وبه سخنانم گوضش می دادند. یک لحظه درحال تدریس خوابم برد و احساس کردم مطلبی خارج از موضوع از دهانم خارج شده است، ناگهان بیدار شدم و به بیان مطلب اصلی خود ادامه دادم، بچه ها اصلاً متوجه نشدند! مانده بودم آیا آن حرف بی ربط مرا نفهمیده اند یا کل مطلب درس آن کلاس را!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۵ساعت 13:45  توسط فتح اله توحیدلو
|
تجربه های معلمی
درس بینش دینی
در سال 1364 در دبیرستان شهید بهشتیِ منطقه ده تهران معلم بودم و درس بینش دینی تدریس می کردم .
چون حال وهوای فرهنگی قبل از انقلاب درسال های اولیه انقلاب هنوز جریان داشت، لذا مارکسیست ها در دانشگاه و سمپات های آنان هم در مدارس فعال بودند. خوراک فکری سمپات ها بیشتر از بیرون مدرسه بخصوص از دانشگاه ها تامین می شد. برای دانش آموزان سال آخر دبیرستان تصمیم گرفته شد کتاب تازه ای تالیف گردد و می بایستی فصل هایی از این کتاب را به ایدئو لوژی مارکسیست اختصاص یابد. سازمان تالیف کتب درسی وزارت آموزش و پرورش تالیف کتاب جدید را با عنوان بینش دینی بعهده آقایان دکتر غلامعلی حداد عادل و دکتر سید عبدالکریم سروش نهادند. در واقع بخش هایی از کتاب ردیه ای براصول حا کم بر افکار مکتب مارکسیست بود.
چون من هم علاقه فراوانی به دانستن مسائل اجتماعی و فکری آن روز داشتم به آن کتاب علاقمند بودم وبا وجد و شوری زائدالوصف به تدریس آن در کلاس هایم می پرداختم.
تشت رسوایی اصول مارکسیسم را یکی پس از دیگری از بام آن می افکندم و پیروز از رزمی که کرده بودام به جایگاه خود بر می گشتم .
زمان امتحان فرا رسید سئوال ها را به دانش آموزان دادم تا پاسخ سئوال ها را برایم بنویسند.
دانش آموزی از جای خود برخاست واجازه خواست ،گفتم بفرمائید، چه سئوالی دارید؟ بیان کردند: استاد اصول مارکسیستی را که خودم قبول دارم بنویسم یا آن که شما تدریس کرده اید! ! گفتم معلوم است، آن را که من تدریس کرده ام!!
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۵ساعت 16:13  توسط فتح اله توحیدلو
|
تجربه های معلمی من
در جای معاونت
آخرهای وقت کلاس درس بود و تا چند دقیقه دیگر زنگ تفریح به صدا در می آمد، منتظر چایی در دفتر معلمین بودم، همهمه بچهها شروع شده بود، از کلاسهای دیگر هم همین طور، هر لحظه صدا ها بیشتر میشد، همچون نزدیک به دقیقه 90 بازی های فوتبال،که سوت تماشاچیان زود تر از داور به صدا در میآید. زنگ خورد و بچه ها به طرف حیاط مدرسه هجوم میبردند .از کلاس بیرون آمدم، وارد کریدور مدرسه شده وبه طرف اتاق معلمین میرفتم. معلمان دیگر هم از کلاسها خارج شده بودند. همهگونه صدا در فضای راهرو میپیچید. با آقایخدادوست معلم جغرافیا وآقای رضایی معلم تاریخ در حال راه رفتن گفتگو میکردیم . دیدم پسری به دنبال دانش آموزی می دود، تا او را بگیرد. دانشآموز بی پناه که فرار میکرد به من پناه آورد وگفت: آقا او میخواهد مرا بزند. این موقع احساس معاون شدن بر من غلبه کرد و درتلاش حلّ مشگل دانشآموز برآمدم. باجدّیت وعصبانّیت از شاگردی که او را دنبال نموده و اذّیت کرده بود، خواستم مودّب باشد. او قد بلندی داشت ،لاغر وکشیده بود، درست عکس دانشآموز مقابل، که کوتاه وخپل بود. مودّبانه وبسیار محجوب به من گفت: آقا اگر کسی نصف قد شما باشد وشما را اذیّت کند ک و ن سوزی ندارد.؟!!
پس از شنیدن سخن دانش آموز به اطرافم نگریستم تا بینم کسی این سخن را شنید. الحمدلِلّه که هم معلمان به دنبال چای رفته بودند وهم دانشآموزان به حیاط. باخود گفتم بعد از این به سوزم و دیگر در کار معاونت مدرسه مداخله نکنم.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 22:20  توسط فتح اله توحیدلو
|
تجربه های معلمی من
نماز جماعت
درکشورهای عربی، وقت نماز، اکثریت جامعه به صفوف جماعات نماز میپیوندند، بدون هیچ تبلیغی ویا تشکیل ستاد اقامه نمازی. امّا درکشورما، کشور انقلابی ما، با این همه تبلیغات وچاپ فراوان کتب مختلف در موضوع نماز، اهدای موکت به مدارس ومساجد بین شهرها، باز میبینیم که صفهای نماز جماعت در مدارس وادارات و وزارتخانهها کم رنگ است. آنها چه کردهاند که صف های نمازآن طور است، وما چه کردهایم که این گونه نحیف، یادم میآید در یکی از همین سمینارهای نماز، سخنران داد سخن میداد، وبانگ اذان هم از مساجد نزدیک به گوش میرسید، وشنوندگان سخنان نغز سخنران رابه اقامه نماز اوّل وقت ترجیح می دادند!!
القصّه. .
دریکی از دبیرستان ها ی شهر تهران (منطقه 10) تدریس می کردم، بین زنگ سوم وچهارم، وقت نماز ظهر و عصر بود، پس از پایان کلاس در زنگ سوم، دانش آموزان درنماز جماعت مدرسه شرکت می کردند، شرکت آنان این طور بود که بایستی هر کلاس در هفته دو نوبت برای اقامه نماز در نماز خانه حضور داشته باشند، از قبل هم دربرنامهای، حضور هر کلاس مشخص شده بود. مدیریت مدرسه شرکت در نماز جماعت را اجباری نکرده بود، امّا با دانش آموز طوری برخورد میشد که کمتر از اجباری هم نبود. وضوساختم ودرجمع دانشآموزان برای نماز شرکت کردم. ازمن خواستند که نماز را من اقامه نمایم. به جایگاه پیش نماز رفتم ونماز ظهر راشروع کردم ،از قضا، نمی دانم حواسم به کجا رفت که در رکعت سوّم سهواً سلام نماز راگفتم ونماز را پایان دادم، داشتم دعاهای بعداز نماز راباخودم زمزمه می کردم، متوجه شدم پشت سرم صدای پچ پچ میآید.جون ریئس مدرسه هم در جمع نماز گزاران بود، واز آن جایی که همیشه مدیر مدرسه جانب معلمین را میگرفت، برخاست وبا دانشآموزان به تندی صحبت کرد وگفت :
چرا شلوغ نمودید که معلمتان اشتباه کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 0:5  توسط فتح اله توحیدلو
|