نزدیکِ دو ماهِ خودمُ متقاعد کردم تو خونه بمونم، قبلاً ها هم من تو خونه می موندم، اما می دونستم هر وقت خسته شدم، یا حوصله ام سر رفت، می تونم بِرم بیرون، یه هوایی بخورم، به کتابخانهِ نزدیک محلمون سری بزنم، وارد محوطه و مخزن کتابهاشون بِشَم و از نزدیک کتاب ها را از قفسه ها بردارم، تورق کنم، بعضی مقدمهِ کتاب ها رو بخونم، یا می رفتم ایستگاه اتوبوس، منتظر آمدن ماشین می شدم، وقتی اتوبوسِ میدان انقلاب می رسید، سوار می شدم، به آخر خط که می رسید در میدان انقلاب پیاده شده راهی کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تهران می شدم، برای دیدار و زیارت کتاب های تازه نشر یافته در کتاب فروشی های روبروی دانشگاه.
از دوران دانشجویی ام قبل از انقلاب، بهترین خاطرات وبهترین محل گشت و گذار من این کتاب فروشی ها بوده و هنوز هم هست، برم و پرسه ای بزنم با کتاب های تازه نشر شده در جامعه ام آشنا بشوم، هم از ملولی در خانه ماندن رها شده ام و هم با بهترین دوستان و معاشرانم در زندگی محشور گشته ام.
چه خوش بود که بیک کرشمه دو کار
زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار
اگر وقتم محدود باشد در همون مسیر، فقط می روم انتشارات مولی روبروی سینما سپیده، همون نیاگارای سابقِ قبل از انقلاب، چون چند تا ویترین برای کتاب های تازه نشر شده و نشریات وزین و خوب جامعه را در منظر چشم ها به نظاره گذاشته است.
الان بروز و شیوع ویروس کرونا در کشورم ایران و جامعه جهانی، باعث شده چند هفته ای را در خانه ام قرنطینه باشم، البته چندین سال است که در خانه ام، از سال 94 باز نشسته شدم، این بازنشستگی، هم خوب است برای بعضی ها، و هم می تواند بسیار بد باشد، باز هم برای بعضی های دیگر، برای من بهترین دوران خدمتم زمانی بوده که در کلاس، درس می گفتم، و فکر می کنم هر کار دیگری که کرده ام و در هر سمت دیگری که - بجز معلمی- بوده ام عمرم را باخته ام، روح دکتر شریعتی شاد که می گفت: اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد خیانت کرده که به هر کار خوب دیگری مشغول باشد، بماند که چهار سال وارد شورای روستای پدری ام شدم که شاید کَمَکی خدمت فرهنگی کنم، فیلم یاد جوانی ام کرده بود، من در زمان دانشجویی ام قبل از انقلاب در روستامان و حتی روستاهای اطراف و همجوار، برخلاف الان، سر نترسی داشتم، در مساجدشان سخن می گفتم، کتاب می دادم،در مساجد کتابخانه تاسیس می کردم، مسابقه کتابخانی برگذار می کردم، در تابستان ها که بیشتر با خانواده ام آنجا بودیم برای کودکان روستا در مسجد کلاس کتاب خوانی دایر کرده بودم، براشان کتاب می خواندم، از آن نسل شاگردانم را که اکنون می بینم، یادی از آن دوران را بیاد می آوریم!! بگذریم که خدمت من در چهار سال شورا مورد علاقه ام نشد، وقتی در شورا بودم از63 روستای بخش نوبران آشنایی هایی نسبی و کلی بدست آوردم.
من در هر جا که بوده ام و در هر کاری که تقبل انجامش را کرده ام، تا توانسته ام از مطالعه دور نشده ام، و هم از کتاب هایی که در حوزه علاقه و توجه ام بوده اند و تازه نشر می یافتند باخبر می شدم و می خواندم. اول بار که کتاب خوانی را شروع کردم با کتاب های داستان و رمان بود، دانش آموز بودم، زمان بچگی من دو مجله هفتگی برای بچه ها یا دانش آموزان چاپ می شد، یکی کیهان بچه ها و دیگری اطلاعات دختران و پسران بود، اولی وابسته به روزنامه کیهان بود، دومی وابسته به روزنامه اطلاعات، این روزنامه ها مجلات دیگری هم برای بزرگتر ها و باسوادتر ها- هرکدام دوسه مورد- تهیه و چاپ و عرضه می کردند، من مجله دختران و پسران می خریدم، وابسته به روزنامه اطلاعات،چند نویسنده هم بودند که در آن مجلات قصه می نوشتند، پاورقی نویس هفتگی بودند، قصه های دنباله دار، یعنی در هر شماره چند صفحه از قصه ای می آمد و بقیه اش هم صبر می کردیم تا در شماره های بعدی دنبال کنیم، امیر عشیری، ارونقی کرمانی، مشفق همدانی قصه نویسان ( قصه های دنباله دارهفتگی)خوبی بودند، بعد هم اون قصه ها یکجا در کتابی چاپ می شد، مثل کتاب تحصیل کرده ها از مشفق همدانی، امشب دختری می میرد از رسول ارونقی کرمانی، مدتی هم ارونقی کرمانی سردبیر "مجله اطلاعات" برای بزرگتر ها بود. نویسندگان قصه نویس دیگری هم بودند مثل رجب علی اعتمادی معروف به، ر-اعتمادی که قصه های عشقی دنباله دار هفتگی اش را در مجله اطلاعات هفتگی برای جوانان می نوشت، کتاب "شب ایرانی" حاصل آن سال های اوست، یا جواد فاضل که دو کتاب "مهتاب" و " دختر یتیم" پاورقی های هفتگی آن دوران می باشد. لازم بذکر است که اکنون از جواد فاضل دوکتاب ترجمه شده او در دست است، یکی "سخنان علی" ترجمه آزادِ نهج البلاغه است و دیگری ترجمه کتاب "صحیفه سجادیه" از امام چهارم. محمد حجازی که به مطیع الدوله هم شهرت داشت قصه های بلند و کوتاه می نگاشت ، همچون کتاب"آینه" و "نسیم" و قصه بلندی هم نگاشت در 400 صفحه بنام "معصومه" دوستان خواننده این قلم بدانند که این کتاب ها برای دوران غیر روشنفکری جامعه ایران بود، دوران بچگی ما، در آن دوران هم کتب روشنفکری خوبی در جامعه بود ولی جَوّ غالب تفکر آن دوران چنین بود، همان زمان نویسندگان توانایی همچون "محمود محمود"، "بزرگ علوی"، "ابراهیم گلستان"، "جلال آل احمد"، "هوشنگ گلشیری" ، "سیمین دانشور" مترجمین توانایی همچون "محمد قاضی"، "میمنت دانا" ، "علی اصغر سروش"، "مهرداد نبیلی"، "شاهرخ مِسکوب"، حسینقلی مستعان" م.ا. به آذین( محمود اعتماد زاده)بودند، چون خواندن آن کتب فهم بالاتری در داشتن روحیه ای اجتماعی و انقلابی طلب می کرد و توده مردم از آن محروم بودند، به کتاب های دوران جوانی من بیشتر رضایت نشان می دادند. با رشد و آگاهی مردم رفته رفته توجّه جامعه به کتب اجتماعی بیشتر شد و مردم ذائقه شان تغییر یافت. ادامه این سخن به درازا خواهد کشید.
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
پس چه بهتر است به قصه قرنطینه بپردازم
این سخن پایان ندارد لیک ما
باز گوییم آن تمامی قصه را
من اکنون در این وضعیت قرنطینه، فقط برای خرید مایحتاج ضروریِ خانه بیرون می روم، آن هم با احتیاط، با اجبار همسرم، دستکش در دستم و ماسک بر دهانم زده ام، عینک را هم روی صورتم دارم، تا بتوانم تابلو ها یا نوشته ها را بخوانم، لیست خریدِ ما یحتاج هم در دستم، سعی می کنم فاصله ام را با دیگران رعایت کنم، بخصوص در نانوایی، تا وارد می شوم پس از سلام می پرسم آخرین نفر کیست؟ گاه خود شخص آخری خود را بمن معرفی می کند، وگاه شخص دیگری که دلش بمن سوخته است، انگشت سبابه اش را به سوی آخرین نفر اشاره کرده، می گوید آن خانم، آن خانم هم یک سری برایم تکان داده و خنده ای زیر لب دارد،بعد خانم می گوید یک آقایی هم پشت سر من بود که به داروخانه رفته بلکه برای خود ژِلِ ضد عفونی کننده بخرد، شما پشت سر آن آقا هستید. بالاخره موفق به خرید شش عدد سنگک می شوم، پارچه ای را که برای نان در خانه بمن داده اند، از کیسه آن در می آورم، پارچه را روی میز آهنی شاطر پَهن می کنم و کیسه نایلون را با دستِ چپم مچاله کرده در جیبم می چپانم، شاطر نان ها ی داغ را روی پارچه می گذارد و من کناره های پارچه را روی نان ها گذارده و نان ها را با پارچه ای که دور نان ها پیچیده ام بغل کرده بسوی خانه می شتابم، در راه می بینم کنار مسجد محل، مسجد حضرت علی اکبر، تانکری قرار داده اند و جوانانی که باید از اعضای بسیج مسجد باشند در حال توزیع محلول ضدِ عفونی کننده به خانه ها هستند، اطلاع می دهند که باید ظرف داشته باشیم، من که ظرف ندارم پس به راهم به سمت خانه ادامه می دهم، همسایه فرهیخته و اهل علم محلمان را می بینم که می آید، دستکش پوشیده و ماسک زده قبراق، با دو دبه خالی در دست می آید، سلام علیک می کنیم، از دبه های خالی در دستش می فهمم که بسوی گرفتن محلول ضد عفونی کننده می رود، دوست فرهیخته من اهل نهاوندِ همدان است، در حال نوشتن فرهنگ لغت نهاوند می باشد، فرهنگ لغت ایشان شامل لغات اِتباع، افعال ساده، افعال مرکب، ضرب المثل ها و مقایسه ریشه های گویش های نهاوندی با سایر گویش های ایران است.دلم نیامد تنهایش بگذارم، گفتم غنیمت است با هم در راه گفتگو می کنیم، بسمت تانکر محلول ضد عفونی کننده سطوح حرکت کردیم، از کار نوشتن فرهنگ لغت نهاوندی جویا شدم، گفت رفته رفته کار سخت تر می شود، میان کوهی از فیش ها و یاداشت ها در اتاق کوچکم گرفتار آمده ام، نمیدانم عمر فرصت اتمام کار را بمن خواهد داد، به تانکر می رسیم یک دبه را بمن می دهد می گوید من آورده بودم به کسی که ظرف ندارد بدهم، برایم یکی کافی است، باید به همه برسد، شاید قسمت شما بوده! نوبت به ما می رسد، جوان بسیجی ظرف ها را پرمی کند، دبه ها را گرفته راه می افتیم، پشت سرم را که نگاه می کنم، صفی طولانی از مردمی هستند که ظرف بدست برای گرفتن محلول ایستاده اند، خانه ها مان با هم چهار در فاصله دارد، با او خدا حافظی می کنم، به درخانه می رسم، دبه محلول را به زمین می گذارم، برای بیرون آوردن کلیدِ خانه، دستم را به جیب شلوارم می برم- تک کلیدی که مخصوص در است- متوجه می شوم کیسه نایلونِ پارچه ای ام که به جیبم فرو برده بودم در راه از جیبم سُر خورده و بیرون افتاده است، در را باز می کنم، همان پشت در، دستکش و ماسک را به همان طریق و روشی که در فضاهای مجازی برای برداشتن و بیرون آوردن سفارش می دهند، بیرون می آورم، سپس شلوار و پیراهن را در آوره و به میخ نصب شده درراهرو با احتیاط آویزان می کنم. وارد اتاق شده مستقیم به دستشویی می روم و به مدت بیست ثانیه دستم را می شویم، شاید گاهی وقت ها بیش از بیست ثانیه هم طول می کشد، سپس صورتم را می شویم، همانجا با دستمال کاغذی دست و صورت را خشکانده و دستمال را داخل سطل می اندازم، وارد اتاق می شوم، خانمم نان ها را روی اُپِن گذارده و با قیچی آن ها را به یک اندازه قطعه قطعه کرده به کیسه می گذارد، تا آماده گذاردن در فریزر باشد.
این سخن پایان ندارد ای غلام
روز بیگه شد حکایت کن تمام