حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

قصه موبایلم

قسمت هشتم
بشویی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
در سواری مسافر کش، پشت راننده نشسته ام، دو نفر مرد تنومند هم در کنارم، و یک خانم جوان هم در جلو، کنار راننده است. دفترم رو باز می کنم بلکه مطالبی که در آن نوشته ام را تا وقت رسیدن بخوانم.
بلند گو های رادیو ضبطِ ماشین، درست در دو گوشه پشت شیشه عقب، جای گذاری شده است، یعنی در ست بیخ گوش چپم، و با صدای بلندی هم جوانی رَپ می خواند:
به چشام زل میزنی دلو از جا میکنی
من میخونم از نگات که تو عاشق منی
با همون طرز نگاه میکنی تو وسوسم
از چشات مشخصه که میخوای عشقو ازم
با تو قلب من دیگه نمیفته از تپش
با تو دیدنی شده زندگیم روز و شبش
راننده، جوان هم نبود، نگاهی به دو مرد کنار خودم نمودم، در عالم خودشان بودند، معلوم نبود گوش می کنند یا در عالم درونی خود غوطه ورند و فقط می شنوند، یاد گذشته های خودم با همسرم افتادم که هر وقت در تاکسی یا شخصی، سوار بودیم و راننده موزیک می گذاشت، بدون این که چیزی بگوییم، خواهش می کردیم نگهدارد تا پیاده شویم. نمی توانستم فقط بشنوم، مدادم را در آوردم و به سرعت متن اشعار را یادداشت کردم، موافق امر به معروف در هرجا و شرایطی نیستم، هرچند در جامعه ما، این اصل عزیز توسط افراد مبتدی در نازل ترین شکلش رخ می دهد، مثلا به چند تار موی یک دختر جوان، شعر خواندن یک خانم گیر می دهند، استدلالشان هم این است که امام حسین هم امر به معروف کرده، کسی از بزرگان یافت نمی شود که بگوید: برادر من، امر به معروفِ امام همام ما در مفابل یزید و یزیدیان زمان است نه در مقابل موی سر بک دختر، برادر سوراخ دعا را گم کرده ای! سرمایه این مملکت بغارت رفت و تو در خوابی! میدانم هر عاملی که از ما سر می زند، و یا هر عکس العملی که در جامعه رخ می دهد به فرهنگ و نحوه تربیت ما برمی گردد، شعر را می نوشتم:
واسه رفتن به خیال، چشمای تو لازمن
فرق چشمات با همه، آسمونه تا زمین
آره تو عاشقمی و مهمه واسَم این
بیخیاله آدما، مگه عشق ما چشه
بده قلبتو تا این دنیا مال ما بشه
دلم به جوان های شهرم می سوخت که چرا عشق را بدین گونه مبتذل می فهمند، ما شاعران بلند آوازه ای داریم، مولوی، حافظ، سنایی، نظامی، و همه از عشق می گویند، حتی عشق افلاطونی را هم مولوی به نحوی زیبا تر از افلاطون در مثنوی جاویدانش به زیبایی سروده است. به مقصد می رسم، با راننده حساب می کنم و پیاده می شوم و بسرعت راه خانه را پیش می گیرم، ساعت نزدیک یک بعد از ظهر است، از صبح همین جور با دلنگرانی مشغولم، احساس گرسنگی می کنم، در خانه اول بسراغ کارت ملی می روم و از کشوی میزم آن را بر می دارم و در جیبم قرار می دهم، به سراغ یخچال می روم، درب آن را باز کرده شیشه شیر را به همراه کیسه نان فطیر خوشمزه ای را که همیشه وقت آمدن به تهران از روستا تهیه می کنم ، برداشته و شیر را سرپا، با چند نان می خورم، وقت هم نداشتم شیر را حتی در ماکروفر گرم کنم. سریع بیرون می زنم، در نزدیکی های منزل ما دفتر خدمات تلفن همراه وجود دارد، خود را به آنجا می رسانم، درب ورودی را بسته اند، اما چند نفر داخل هستند، به شیشه می زنم، توجه نمی کنند، دوباره می رنم، آن مرد که پشت میز است گویا توجه اش به من جلب می شود، با دست اشاره می کند که یعنی برو می خواهیم ناهار بخوریم، یاد اوائل انقلاب افتادم که سر اذان ادارات تعطیل می شدند و همکاران به امید نماز به ادای خوردن ناهار می پرداختند و ارباب رجوع هم که ولی نعمت ما بودند، با بوی غدای ما تا ما کارمان را دوباره شروع کنیم، نصف العیش می کردند.دوباره به شیشه زدم، توجه نکرد، شخصی که کارش تمام شده بود از داخل در را باز کرد و خارج شد، من هم بلافاصله در بسته نشده، داخل شدم و در را بستم، دیدند که خسته هستم و حتما به موهای سفیدمان هم نظر کردند و پیری را در چهره ام یافتند، محبت کردند، حرفم را شنیدند و بناشد سیم کارتم سوزانده و سیم کارت دیگری برایم صادر گردد، اول گفتند: فرمی را تکمیل کنید، گفتم چشم، گفتند: هزارو پانصد تومان بپردازید، پرداخت کردم، بعد گفتند هشتاد و پنج هزار تومان تلفن شما بدهی دارد، باید ان را هم بپردازید، یاذ دزد موبایلم افتادم که این همه به من درد سر داده است، دعایش کردم!

F Tohidlou, [۱۰.۱۰.۱۸ ۰۸:۲۶]
سپس یاد اتو مبیل هایی افتادم که با جرثقیل به پارکینگ می برند و برای ترخیصش باید جریمه، پول پارکینگ، پول حمل ماشین، عوارض، جریمه های قبلی را بدهی، این جاهم این طور شده است همه را پرداخت کردیم، یک سیم کارت گرفتم، چون کوچک بود و احتمال گم شدنش بدون سرقت هم می رفت در یک کاغذ (4آ) قرار دادم و تا کردم و در جیبم گذاردم، موبایل که نداشتم سیم کارت را راه اندازی کنم، اما راحت شده بودم که از سیم کارت استفاده سویی نخواهد شد، مغازه دار خیابان ایرانشهر گفته بود پرینتر ساعت سه آماده می شود، به خانه ام که نزدیک بود می روم، باید بدنبال همسرم بروم، سرویس اسلام شهر تا استاد معین او را می آورد، از آن جا را اگر من منزل باشم به خانه می رسانم، داستان سرویس های آموزش و پرورش اسلام شهر را بگذار تا وقت دگر، به خانه می رسیم شرح ماوقع را می گویم، ناهاری صرف می کنیم بعد از ادای نماز ظهر و عصر آماده رفتن جهت گرفتن پرینتر می شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ساعت 20:16  توسط فتح اله توحیدلو  | 

رضا خان عمو بدیار باقی شتافت

بنام خداوند
خبر غیر منتظره نبود، مدتی بود در بستر بیماری بود، و فرزندان عزیزش به دنبال مداوایش در راه بیمارستان های تهران و قم و گاه ساوه در تردد بودند، بیمارستان میلاد در تشخیص خوب عمل کرد، اما تومور پیشرفت کرده بود، بیمارستان قم هم برای جراحی بعلت کهولت سن و ضعف تنفسی، برای عمل جرات بیهوش نمودنش را نداشت، وتومور هم کار خود را کرده بود، او همیشه منزل را به دیگر مکان ها ترجیح می داد، هر کجا بود زود دلش به خانه تنگ می شد، و از فرزندان می خواست که سریع مرا ببرید، اصرار پدر کارگر افتاد و پدر به منزلش راه یافت، وقتی شنیدم به ده آمده است، من و همسرم برای دیدن و ملاقاتش عازم روستا شدیم، خواهرم به اتفاق آقای اربابی هم چند ساعتی زود تر رسیده بودند، هماهنگ شد ساعت چهار بعد از ظهر در منرلش حضور یابیم، زنگ در را می زنیم، البته درب باز است نوه ها که شرایط کودکیشان اقتضا می کند در حیاط خانه به بازی مشغولند، صدای زنگ باعث شد همسر رضاخان و دو دختر دیگرشان بیرون و کنار در بیایند، با دیدن ما خوشحال شده پس از سلام و علیک به سوی اتاق رضاخان عزیز راهنمایی می شویم، طاهره خانم با خوشحالی می گوید چه خوب شد آمدید، مدتی است پدرم نام شما را می برد و و در انتظار دیدار شماست، سلام گفته هریک در جایی می نشینیم، جناب عباس بهرامی دوست و همکلاسی دوران قدیم وهم روستایی با محبت او با همسرشان به اتفاق فریبا خانم هم برای عیادت می آیند، رضاخان با دیدن من گویا جانی تازه می گیرد از بسترش که دراز کشیده است برمی خیزد و می نشیند، رویش را بمن کرده و گویا توان تاره ای یافته است با من احوال پرسی می کند، طاهره خانم یک یک میهمانان را به پدر معرفی می کند، همه را خوب می شناسد، معصومه خانم دختر دیگرشان از من می خواهند که برای پدر از اشعاری که از قبل ها در خاطره دارند بخوانم تا ایشان هم بیت بعدی را بگویند، این کار من در دیگر دیدارهایم با آن عزیز رخ می داد، اما این بار گویا شرایط طور دیگری شده است، برای بیان نیم بیت های دوم اشعار با این که خوب بیاد دارد، اما نفس اجازه بیان همه ابیات را نمی دهد، نورانی شده است، میداند که مسافر است،گویا به او الهام شده است که سفری دیگر در پیش دارد، و باید کوچ کند، باید خانه و کاشانه و زن و فرزند و در حقیت دنیا را بگذارد و برود، گویا نشانی هایی هم به او رسیده بود، سخت بدنبال تصویه حساب با خودش بود، دلش نمی خواست شعر بخواند می دانست که فرصت کم است از طاهره خانم می خواست آن امانت ها را بمن بسپرد تا به اهلش برسانم، چندین نوبت بلند خواست که زود دخترش آن توصیه ها را بمن برساند، از آن عزیز خواستیم که حتما این وصایای شما را عملی خواهیم کرد، خوشا به سعادتش، خوب زندگی کرد، سالم زیست، در زمان حیات بلندش دل کسی را رنجه نکرد، و خاطراتی سرشار ازمحبت ها و خوبی ها را برای ما و خانواده اش باقی گذارد و به دوست پیوست، از خداوند می خواهم که آن عزیز سفر کرده را با مقربین درگاهش محشور گرداند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ساعت 20:10  توسط فتح اله توحیدلو  | 

قصه موبایلم

قسمت هفتم
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست
در میان این و آن فرصت شِمُر امروز را
پیاده رو مملو از آدم است، همه در حرکت و شتابان، کتابفروشان هم کتاب های قدیمی و نایاب تازه چاپ شده را در پیاده روی خیابان به قطار برای فروش چیده اند، دلم نمی آید نگاه گذری بر آنها نداشته باشم، می ایستم، کتاب ملت عشق، از الیف شافاک، ترجمه ارسلان فصیحی،چاپ ققنوس، به چاپ بیست و پنج رسیده، آخرین وسوسه های مسیح، نوشته نیکوس کازانتازاکیس، ترجمه خوب صالح حسینی، کتابی که من خواندم در قطع رقعی بود، این چاپ به قطع خشتی است، خوش به حال خواننده اش، حروف آن درشت خواهد بود، چشم را اذیت نخواهد کرد، چشمم به کتاب مثنوی طاقدیس می افتد، از عالم ربانی حاج ملا احمد نراقی، به اهتمام حسن نراقی، هول می شوم، شتاب زده و سریع از فروشنده می پرسم، قیمت این کتاب چند است؟ کتاب را بر می دارد نگاهی می کند، می گوید: پانزده تومان، بلافاصله می گویم، ده تومان، قبول می کند، یک ده تومانی به او می دهم و کتاب را می خرم، عجب شانسی آوردم در این بدشانسی سرقت موبایلم.
راستش سال ها بود، دنبال این کتاب بودم، مثنوی طاقدیس را موسسه انتشارات امیر کبیر یک بار اول انقلاب شاید سال 59 چاپ کرد و من دو نسخه از آن را خریدم، جلد شمیز و قطع خشتی، کتاب را هزار تومان قیمت زده بود، اما متاسفانه دوستان هر دو را برای خواندن از من امانت بردند و دیگر هم بر نگرداندند، و امیر کبیر هم کتاب را تمام کرده بود، چشمم دربدر در کتابفروشی ها بدونبالش بود، بیابم و بخرم، تا سال 1362 امیر کبیر عشقش کشید کتاب را چاپ مجدد کرد با قیمت چهار هزار تومان، راستش زورم آمد 4 هزار تومان بخرم، سال 64، چهار هزار تومان، برایم زیاد بود، نخریدم به امید این که روزی روزگاری، کتاب 1000 تومانی را از دست فروشی ها یا کهنه فروشی ها، بیابم و بخرم، نیافتم، و نسخه چاپ دوم هم فروخته شد و تمام شد، تا امروز شهریور ماه سال 1397 من هنوز از این کتاب دل نکنده ام، اگر چه چاپ نا زیبای قبل از انقلاب آن را در همان زمان دانشجویی ام از خیابان ناصر خسرو کوچه حاج نایب خریده و بار ها اشعار آن را خوانده بودم. امروز در بساط دست فروشی، دیدم، من باور دارم انسان اگر بخواهد بدنبال هر چیزی باشد و واقعاّ آن را پیگیری کند حتماّ بدان خواهد رسید، من که بار ها امتحان کرده و رسیده ام.
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
چون نشینی بر سر کوی کسی
عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون زچاهی می کنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک
من این کتاب را ده هزارتومان خریدم، اما در این زمان فقط جلد آن کتاب شاید بیش از ده هزار تومان بیارزد، وقت نداشتم، به راه افتادم، از کسی آدرس نزدیک ترین جای دفتر امور مشترکین تلفن همراه را پرسیدم،پس از شنیدن پاسخ ، دوان دوان خود را بدانجا رساندم، و موضوع رابه کارمند آنجا که خانم جوانی بود و با طٌرّه های زیبایی که روی گونه هایش آویخته بود و او را زیباتر جلوه میداد گفتم، و تقاضای سوزاندن سیم کارت خود را از ایشان نمودم، از من کارت ملی خواست، نزدم نبود، قبول نکرد، مجبور شدم برای برداشتن کارت ملی سریع خود را به منزل برسانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷ساعت 10:14  توسط فتح اله توحیدلو  | 

قصه موبایلم


فسمت ششم
برگشتم و پله های زیر زمین پاساژ را دو تا یکی بالا آمدم وارد خیابان کارگر شدم، می خواستم به یکی از دفتر پیش خوان خدمات دولت تهران بروم لااقل سیم کارت را بسوزانم، نمی دانستم بالا به طرف انقلاب بروم یا پایین به طرف جمهوری، من بدنبال مفهوم این دو کلمه نبودم و الا به طرف جمهوری می رفتم چون کلمه جمهوری مفهوم و زیبایی دارد و نشانگر این که در کارها جمهور مردم سهیم اند، از کلمه انقلاب دل خوشی نداشتم، برایم جز تخریب و عقب ماندگی چیزی نداشت، ما در دوران جوانی که سری پرشور داشتیم، و فکری مطلقاٌ سیاسی، و استادی چون شریعتی، که شهادت را بما می آموخت و می گفت شهادت دعوتی است به همه عصر ها و به همه نسل ها که اگر می توانی بُکش و اگر نمی توانی بمیر، یا این که باز می گفت: ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد مرده زمان ما، به تو و خون تو محتاج است، باور کنید ما با این جملات زندگی می کردیم، کیف می کردیم، از خوشحالی مُعلق می زدیم، ما معتقد به انقلاب بودیم، باید زیرو رو می کردیم، باید همه چیز را دگرگون می کردیم، سواد ما در حد همان کتاب های شهید بزرگ مطهری و استاد بزرگِ انقلاب، شریعتی بود، ماحتی کتاب های مخالف تفکر خود را که روشنفکران ایرانی هم نوشته بودند نمی خواندیم، آدم حسابشان نمی کردیم، اگر هم می خواندیم فقط به این امید که نقدی عالمانه و پاسخی دلیرانه و دندان شکن بدان از نظر خودمان به آن یاوه ها داده باشیم، تا دلمان از این دگر اندیشان تاریک فکر خنک شده باشد!! در همان اوائل انقلاب سال 57 کتابی از کارل پوپر با ترجمه زیبای عزت الله فولادوند از سوی انتشارات خوارزمی به بازار نشر راه یافت با نام، جامعه باز و دشمنانش، کتاب قطوری است و لب مطلب پوپر در آن این است که اصلاحات خوب است و انقلاب خیر، و معتقد است که اصلاحات از انقلاب بسی سخت تر است، و می گوید اگر کسی در اصلاحات موفق شد، کاری سترگ تر از انقلاب کرده است، وجالب این جاست که این کتاب چهل سال قبل از انقلاب ما در آلمان چاپ شده بود، یعنی بعد از چهل سال در سال 57 در ایران ترجمه و منتشر شد، حال این جایش با مزه است استاد فرهیخته ای چون دکتر رضا داوری اردکانی که او را هم دوست می دارم، پس از چاپ این کتاب دادش درآمد، گفت : چه نشسته اید که در یک حکومت معتقد به انقلاب کتابی منتشر شده است، ضد انقلاب!!! طوری شد که لفظ پوپر معنی فحش یافت، دیده اید که عشق لاتی ها وقتی بهم فحش می دهند، مثلا می گویند اَی مادر فلان!!! ( لازم به یاد آوری است که من حقیر مودب فحش را پاستوریزه کردم و زهرش را گرفتم) مثلا اگر محققی معتقد به اصلاحات بود به او فحش می دادند می گفتند: اَی پوپری!!! همچنان که به مهندس بازرگان و حواریونش بدون این که معنی صحیح کلمه لیبرال را بدانند، فحش می دادند می گفتند: اَی لیبرال، گویا فحش خواهر مادر می دادند.من با وجود نواقصی که در امر سیاسی جامعه ام می بینم و کم هم نیست با تجربه ی چهل ساله ام، دعایم این است خدا یا خوبی های دولتمردانم را بیفزا و بدی ها و نواقصشان را کاهش بدار.
باز دورشدم از قصه موبایل، باید سریع آدرس دفتر خدمات امور مشترکین تلفن همراه را از مغازه های همین محل یا از رهگذران بپرسم تا سیم کارتم را سوزانده و سیم کارتی دیگ بگیرم و ساعت سه بروم برای گرفتن پرینتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷ساعت 10:11  توسط فتح اله توحیدلو  |