قصه موبایلم
بشویی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
در سواری مسافر کش، پشت راننده نشسته ام، دو نفر مرد تنومند هم در کنارم، و یک خانم جوان هم در جلو، کنار راننده است. دفترم رو باز می کنم بلکه مطالبی که در آن نوشته ام را تا وقت رسیدن بخوانم.
بلند گو های رادیو ضبطِ ماشین، درست در دو گوشه پشت شیشه عقب، جای گذاری شده است، یعنی در ست بیخ گوش چپم، و با صدای بلندی هم جوانی رَپ می خواند:
به چشام زل میزنی دلو از جا میکنی
من میخونم از نگات که تو عاشق منی
با همون طرز نگاه میکنی تو وسوسم
از چشات مشخصه که میخوای عشقو ازم
با تو قلب من دیگه نمیفته از تپش
با تو دیدنی شده زندگیم روز و شبش
راننده، جوان هم نبود، نگاهی به دو مرد کنار خودم نمودم، در عالم خودشان بودند، معلوم نبود گوش می کنند یا در عالم درونی خود غوطه ورند و فقط می شنوند، یاد گذشته های خودم با همسرم افتادم که هر وقت در تاکسی یا شخصی، سوار بودیم و راننده موزیک می گذاشت، بدون این که چیزی بگوییم، خواهش می کردیم نگهدارد تا پیاده شویم. نمی توانستم فقط بشنوم، مدادم را در آوردم و به سرعت متن اشعار را یادداشت کردم، موافق امر به معروف در هرجا و شرایطی نیستم، هرچند در جامعه ما، این اصل عزیز توسط افراد مبتدی در نازل ترین شکلش رخ می دهد، مثلا به چند تار موی یک دختر جوان، شعر خواندن یک خانم گیر می دهند، استدلالشان هم این است که امام حسین هم امر به معروف کرده، کسی از بزرگان یافت نمی شود که بگوید: برادر من، امر به معروفِ امام همام ما در مفابل یزید و یزیدیان زمان است نه در مقابل موی سر بک دختر، برادر سوراخ دعا را گم کرده ای! سرمایه این مملکت بغارت رفت و تو در خوابی! میدانم هر عاملی که از ما سر می زند، و یا هر عکس العملی که در جامعه رخ می دهد به فرهنگ و نحوه تربیت ما برمی گردد، شعر را می نوشتم:
واسه رفتن به خیال، چشمای تو لازمن
فرق چشمات با همه، آسمونه تا زمین
آره تو عاشقمی و مهمه واسَم این
بیخیاله آدما، مگه عشق ما چشه
بده قلبتو تا این دنیا مال ما بشه
دلم به جوان های شهرم می سوخت که چرا عشق را بدین گونه مبتذل می فهمند، ما شاعران بلند آوازه ای داریم، مولوی، حافظ، سنایی، نظامی، و همه از عشق می گویند، حتی عشق افلاطونی را هم مولوی به نحوی زیبا تر از افلاطون در مثنوی جاویدانش به زیبایی سروده است. به مقصد می رسم، با راننده حساب می کنم و پیاده می شوم و بسرعت راه خانه را پیش می گیرم، ساعت نزدیک یک بعد از ظهر است، از صبح همین جور با دلنگرانی مشغولم، احساس گرسنگی می کنم، در خانه اول بسراغ کارت ملی می روم و از کشوی میزم آن را بر می دارم و در جیبم قرار می دهم، به سراغ یخچال می روم، درب آن را باز کرده شیشه شیر را به همراه کیسه نان فطیر خوشمزه ای را که همیشه وقت آمدن به تهران از روستا تهیه می کنم ، برداشته و شیر را سرپا، با چند نان می خورم، وقت هم نداشتم شیر را حتی در ماکروفر گرم کنم. سریع بیرون می زنم، در نزدیکی های منزل ما دفتر خدمات تلفن همراه وجود دارد، خود را به آنجا می رسانم، درب ورودی را بسته اند، اما چند نفر داخل هستند، به شیشه می زنم، توجه نمی کنند، دوباره می رنم، آن مرد که پشت میز است گویا توجه اش به من جلب می شود، با دست اشاره می کند که یعنی برو می خواهیم ناهار بخوریم، یاد اوائل انقلاب افتادم که سر اذان ادارات تعطیل می شدند و همکاران به امید نماز به ادای خوردن ناهار می پرداختند و ارباب رجوع هم که ولی نعمت ما بودند، با بوی غدای ما تا ما کارمان را دوباره شروع کنیم، نصف العیش می کردند.دوباره به شیشه زدم، توجه نکرد، شخصی که کارش تمام شده بود از داخل در را باز کرد و خارج شد، من هم بلافاصله در بسته نشده، داخل شدم و در را بستم، دیدند که خسته هستم و حتما به موهای سفیدمان هم نظر کردند و پیری را در چهره ام یافتند، محبت کردند، حرفم را شنیدند و بناشد سیم کارتم سوزانده و سیم کارت دیگری برایم صادر گردد، اول گفتند: فرمی را تکمیل کنید، گفتم چشم، گفتند: هزارو پانصد تومان بپردازید، پرداخت کردم، بعد گفتند هشتاد و پنج هزار تومان تلفن شما بدهی دارد، باید ان را هم بپردازید، یاذ دزد موبایلم افتادم که این همه به من درد سر داده است، دعایش کردم!
F Tohidlou, [۱۰.۱۰.۱۸ ۰۸:۲۶]
سپس یاد اتو مبیل هایی افتادم که با جرثقیل به پارکینگ می برند و برای ترخیصش باید جریمه، پول پارکینگ، پول حمل ماشین، عوارض، جریمه های قبلی را بدهی، این جاهم این طور شده است همه را پرداخت کردیم، یک سیم کارت گرفتم، چون کوچک بود و احتمال گم شدنش بدون سرقت هم می رفت در یک کاغذ (4آ) قرار دادم و تا کردم و در جیبم گذاردم، موبایل که نداشتم سیم کارت را راه اندازی کنم، اما راحت شده بودم که از سیم کارت استفاده سویی نخواهد شد، مغازه دار خیابان ایرانشهر گفته بود پرینتر ساعت سه آماده می شود، به خانه ام که نزدیک بود می روم، باید بدنبال همسرم بروم، سرویس اسلام شهر تا استاد معین او را می آورد، از آن جا را اگر من منزل باشم به خانه می رسانم، داستان سرویس های آموزش و پرورش اسلام شهر را بگذار تا وقت دگر، به خانه می رسیم شرح ماوقع را می گویم، ناهاری صرف می کنیم بعد از ادای نماز ظهر و عصر آماده رفتن جهت گرفتن پرینتر می شوم.