قصه موبایلم
قسمت چهارم]
سخن سنجیده باید گفت در نزد سخن سنجان
چرا؟ چون از سخن قدر سخنور می شود پیدا
سوار مترو شده ام، الان در ایستگاه دروازه شیمران هستم، داخل اتوبوس، کنار درب ورودی، به زحمت ایستاده ام، دنبال جایی، دستگیره ای می گردم تا دستم را به آن بگیرم، تا بدین سو، یا آن سو وِلو نشوم، یا که به مردم تنه نزنم، مسافرین همه به طور کتابی و انبوه به هم چسبیده ایم، جای سوزن انداختن بر هیچکس نیست، هر چند اگر اتوبوس هم یک دفعه ترمز کند، بعلت ازدحام جمعیت و نبود فضای خالی، کسی را امکان رها شدن و افتادن نیست. کسانی که شامه قوی دارند از همان دور بوهای ادکلن.و.. را که همه در هم قاطی شده را حس می کند، حال چه برسد بهم چسبیده هم باشیم، امان از وقتی که شخصِ قد کوتاهی بخواهد از میله افقی بالا هم بگیرد! لذت چه بو هایی را باید مردم از زیر بغلش ببرند!! حالا خدا را شکر ما مردان این طرفیم، اوصولا اغلب مرد ها در استفاده ازبوهای خوش و اودکلن ها مختلف کمتر راغب اند، اما در آن طرف، قسمت بانوان، قسمت نازنینانِ مونث چه می گذرد؟
به ایستگاه بعدی می رسیم، میدان فردوسی،دو سه نفری پیاده می شوند، و ده، دوازده نفری هم با فشار و هُل بالا آمده، خود را در دل ما جا می کنند، این مردم بی فکر اصلا نمی دانند، من عمل قلب انجام داده ام،همین جور راست می آید بر دل من، من تو رو می خوام چی کار کنم؟ یک احساسی بهم دست می دهد که گویا دستی رفت بسوی جیب شلوارم، نا خودآگاه دستم را از میله عمودی رها کرده به بیرون جیب شلوارم می مالم، سرجایش است، موبایلم را می گویم، سرجایش است، دوباره از میله می گیرم، ناگهان دستی باز به جیب شلوارم می خورد، دوباره میله را رها کرده، دستم را بدامن جیب شلوارم می زنم، شکر خدا سرجایش است، موبایلم را می گویم، چون من موبایل را به جیب راست شلوار گذارده ام. نزدیک ایستگاه بعدی کسی بناست پیاده شود، از جایش بر می خیزد، من درست کنار صندلی او استاده ام، با اخترام جایش را بمن ایثار می نماید، من می نشینم، دو ایستگاه بعدی میدان انقلاب است، به میدان انقلاب می رسم، از جایم برخاسته پیاده می شوم، در پیاده روی خیابانِ میدان انقلاب، نزدیک بازارچهِ کتاب دستم را به جیب شلوارم می برم؛ این بار سرجاشن نیست!!! بلافاصله این بار دستم را داخل جیبم می برم، راستی راستی نیست!!! حتما می پرسیدد موبایلت را می گویی؟ آری موبایلم را می گویم، موبایل نیست، ناجوانمردان به من سوء قصد کردند، موبایلم را به سرقت بردند، خواستم در یک لحظه از کوره در بروم، بگویم آن چه را نباید بگویم، بیاد شعری افتادم
اندازه نگهدار که اندازه نکوست
هم لایق دشمن است و هم لایق دوست
خنده ای بر لبم آمد، خندیدم! خنده بر هر درد بی درمان دواست. بخود گفتم: قسمت تو این بود، پسرِ خوب، دقت نکردی، ساده انگاری کردی! دو بار در اتوبوس احساسش کردی، سریع بخاطرش دست را به شلوارت بردی ، اما از جیبت در نیاوردی، موبایلت را می گویم، تا در دستت نگهدارش باشی، به قول شاعر که می گوید:
هرچه بینی در جهان دارد عوض
در عوض گردد ترا حاصل غرض
بی غرض دانی چه باشد در جهان
عمر باشد عمرف قدر ان بدان
بر خود عجب می گفتم و می خندیدم! بخود می گفتم: موبایل پِر، تلگرام پِر، آن که همیشه در کنارم بود و پنهان و آشکار، شب و روز، بدون قهر و ادا، خبرها را برایم می گفت، هر چند راست یا دروغش را خودش خوب نمی دانست، سئوالاتم را پاسخ می گفت، بالاخره همان هایی را که در چِنته داشت، بی غرض جواب می داد، گاه احساس می کردم می خواهد اسرار مگو را برایم فاش کند، می مهابا و بی پرده همه چیز را علنی می کرد، نه حدی می شناخت نه حدود را!! اصلا گویا حیا را خورده و ادب را قورت داده است، هر نو سئوال را پاسخ می گفت، ادبی، پزشکی، عرفانی، مهندسی، اجتماعی، هنری، بی ادبی است، جنسی!! از هر رقمی از علم زمینی، زمانی و ماوراء آن، کمکی در چنته داشت، ار خبر های دوستان، مَحوِل های رفیقان، اجتماع اقوام، دورهمی های دبستانی یا دبیرستانی یا دانشگاهی، چه در قبل از انقلاب و یا بعد از انقلاب خبر می داد، دوستان قدیمی را دور هم جمع می کرد، اقوام و فامیل ها را از هم دور می کرد، رابطه پنهانی را شور می داد، باز می خندیدم، من اولین بارم نیست که این گونه اتفاق برایم می افتد، یاد آن آقایی افتادم که در خیابان مرا دید و با لفاضی می گفت می خواهم برایت وام بگیرم، همانجا 200000 تومان مرا با خود برد، وقتی از سویم دوید، ایستادم و خندیدم!! شرحش نمی دهم.
تلفنی هم نداشتم به جایی اطلاع دهم، بهترین محل انتشارات چاپخش بود، ومن هم کنار بازارچه کتاب بودم و انتشارات چاپخش هم در بازار چه کتاب قرارداشت و آنان از دوستان قدیم قبل از انقلابم بودند، سریع جهت اطلاع رسانیِ موضوع، به آن جا پناهنده شدم.
پایان قسمت چهارم .
سخن سنجیده باید گفت در نزد سخن سنجان
چرا؟ چون از سخن قدر سخنور می شود پیدا
سوار مترو شده ام، الان در ایستگاه دروازه شیمران هستم، داخل اتوبوس، کنار درب ورودی، به زحمت ایستاده ام، دنبال جایی، دستگیره ای می گردم تا دستم را به آن بگیرم، تا بدین سو، یا آن سو وِلو نشوم، یا که به مردم تنه نزنم، مسافرین همه به طور کتابی و انبوه به هم چسبیده ایم، جای سوزن انداختن بر هیچکس نیست، هر چند اگر اتوبوس هم یک دفعه ترمز کند، بعلت ازدحام جمعیت و نبود فضای خالی، کسی را امکان رها شدن و افتادن نیست. کسانی که شامه قوی دارند از همان دور بوهای ادکلن.و.. را که همه در هم قاطی شده را حس می کند، حال چه برسد بهم چسبیده هم باشیم، امان از وقتی که شخصِ قد کوتاهی بخواهد از میله افقی بالا هم بگیرد! لذت چه بو هایی را باید مردم از زیر بغلش ببرند!! حالا خدا را شکر ما مردان این طرفیم، اوصولا اغلب مرد ها در استفاده ازبوهای خوش و اودکلن ها مختلف کمتر راغب اند، اما در آن طرف، قسمت بانوان، قسمت نازنینانِ مونث چه می گذرد؟
به ایستگاه بعدی می رسیم، میدان فردوسی،دو سه نفری پیاده می شوند، و ده، دوازده نفری هم با فشار و هُل بالا آمده، خود را در دل ما جا می کنند، این مردم بی فکر اصلا نمی دانند، من عمل قلب انجام داده ام،همین جور راست می آید بر دل من، من تو رو می خوام چی کار کنم؟ یک احساسی بهم دست می دهد که گویا دستی رفت بسوی جیب شلوارم، نا خودآگاه دستم را از میله عمودی رها کرده به بیرون جیب شلوارم می مالم، سرجایش است، موبایلم را می گویم، سرجایش است، دوباره از میله می گیرم، ناگهان دستی باز به جیب شلوارم می خورد، دوباره میله را رها کرده، دستم را بدامن جیب شلوارم می زنم، شکر خدا سرجایش است، موبایلم را می گویم، چون من موبایل را به جیب راست شلوار گذارده ام. نزدیک ایستگاه بعدی کسی بناست پیاده شود، از جایش بر می خیزد، من درست کنار صندلی او استاده ام، با اخترام جایش را بمن ایثار می نماید، من می نشینم، دو ایستگاه بعدی میدان انقلاب است، به میدان انقلاب می رسم، از جایم برخاسته پیاده می شوم، در پیاده روی خیابانِ میدان انقلاب، نزدیک بازارچهِ کتاب دستم را به جیب شلوارم می برم؛ این بار سرجاشن نیست!!! بلافاصله این بار دستم را داخل جیبم می برم، راستی راستی نیست!!! حتما می پرسیدد موبایلت را می گویی؟ آری موبایلم را می گویم، موبایل نیست، ناجوانمردان به من سوء قصد کردند، موبایلم را به سرقت بردند، خواستم در یک لحظه از کوره در بروم، بگویم آن چه را نباید بگویم، بیاد شعری افتادم
اندازه نگهدار که اندازه نکوست
هم لایق دشمن است و هم لایق دوست
خنده ای بر لبم آمد، خندیدم! خنده بر هر درد بی درمان دواست. بخود گفتم: قسمت تو این بود، پسرِ خوب، دقت نکردی، ساده انگاری کردی! دو بار در اتوبوس احساسش کردی، سریع بخاطرش دست را به شلوارت بردی ، اما از جیبت در نیاوردی، موبایلت را می گویم، تا در دستت نگهدارش باشی، به قول شاعر که می گوید:
هرچه بینی در جهان دارد عوض
در عوض گردد ترا حاصل غرض
بی غرض دانی چه باشد در جهان
عمر باشد عمرف قدر ان بدان
بر خود عجب می گفتم و می خندیدم! بخود می گفتم: موبایل پِر، تلگرام پِر، آن که همیشه در کنارم بود و پنهان و آشکار، شب و روز، بدون قهر و ادا، خبرها را برایم می گفت، هر چند راست یا دروغش را خودش خوب نمی دانست، سئوالاتم را پاسخ می گفت، بالاخره همان هایی را که در چِنته داشت، بی غرض جواب می داد، گاه احساس می کردم می خواهد اسرار مگو را برایم فاش کند، می مهابا و بی پرده همه چیز را علنی می کرد، نه حدی می شناخت نه حدود را!! اصلا گویا حیا را خورده و ادب را قورت داده است، هر نو سئوال را پاسخ می گفت، ادبی، پزشکی، عرفانی، مهندسی، اجتماعی، هنری، بی ادبی است، جنسی!! از هر رقمی از علم زمینی، زمانی و ماوراء آن، کمکی در چنته داشت، ار خبر های دوستان، مَحوِل های رفیقان، اجتماع اقوام، دورهمی های دبستانی یا دبیرستانی یا دانشگاهی، چه در قبل از انقلاب و یا بعد از انقلاب خبر می داد، دوستان قدیمی را دور هم جمع می کرد، اقوام و فامیل ها را از هم دور می کرد، رابطه پنهانی را شور می داد، باز می خندیدم، من اولین بارم نیست که این گونه اتفاق برایم می افتد، یاد آن آقایی افتادم که در خیابان مرا دید و با لفاضی می گفت می خواهم برایت وام بگیرم، همانجا 200000 تومان مرا با خود برد، وقتی از سویم دوید، ایستادم و خندیدم!! شرحش نمی دهم.
تلفنی هم نداشتم به جایی اطلاع دهم، بهترین محل انتشارات چاپخش بود، ومن هم کنار بازارچه کتاب بودم و انتشارات چاپخش هم در بازار چه کتاب قرارداشت و آنان از دوستان قدیم قبل از انقلابم بودند، سریع جهت اطلاع رسانیِ موضوع، به آن جا پناهنده شدم.
پایان قسمت چهارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷ساعت 10:48  توسط فتح اله توحیدلو
|