حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

بهمن 57      قسمت اول

 خاطرات

ماه بهمن است، بهمن ماه در ذهن و ضمیر ما ایرانی ها،  بخصوص ما جوانان قدیم، که برای انقلاب دستی هم بر آتش داشتیم،می بایست جلوهِ دیگر داشته باشد. ما آرزوهای بلندی در سر داشتیم، ما در آن روزگار یک آقا داشتیم، آقای دیگری که به نظرمان آقا باشد نبود، یک مهندس هم داشتیم، و یک دکتر هم داشتیم، آقا، آیت الله خمینی بود، مهندس، مهندس مهدی بازرگان بود، دکتر هم ، دکتر علی شریعتی،  دکتر اگر نبود، شاید آن آقا را هم پیدا نکرده بودیم، به ما آموزش داده بودند که باید در امر دین یا محقق باشیم یا مقلد، باالطبع محقق که نبودیم، پس باید بدنبال مرجعی می بودیم، تا در امر دین و دنیامان پیرو او باشیم. آشنا شدن با افکار شریعتی سطح توقعات ما را در انتخاب مرجع، بالا برده بود، مراجع متعددی بودند، اما آیت الله خمینی بعلت شجاعت بی نظیری که در امر مخالفت با برنامه های شاه داشت، ما را دوستدار خود کرده و بسوی خود جلب کرد،  براحتی می گفت شاه،  خوبی ترا می خواهم، ان شاءالله که اشتباه می کنی! او را نصیحت می کرد، بالاخره وقتی نصیحت کارگر نیفتاد، گفت: شاه باید برود!  از نظر ما جوانان انقلابی، مرجعی فقیه و توانا و پذیرفتنی بود که جسور و انقلابی باشد،  شهامت آن را داشته باشد که بگوید: شاه باید برود، تنها امام خمینی بود این جرات  را داشت. و ما  سر از پا نشناخته (از شدت شادی و دست خوشِ هیجان بودن)،لبیک گویان بسوی شتافتیم، در روزگار قبل از آشنایی با شریعتی، از دین و اسلام در روضه ها و محافلی که برگذار می شد، کم و بیش مطالبی شنیده بودیم، همان اسلام صفوی به قول شریعتی بود نه چیز دیگر.  در دوران سیکل دوم دبیرستان در دارالفنون با فخرالدین حجازی که معلم ادبیات مان بود آشنا شدم، او تبعیدی از مشهد به مدرسه ما بود، حجازی آرزوهایش از اسلام را در در قالب انشا و املا به ما می گفت و ما می نوشتیم، من خودرا با آن سخنان کشف می کردم، کلاس دهم بودم، آشنایی من با او بیشتر و بیشتر می شد، دانستم که او در محافل اجتماعی هم سخنرانی می کند، به جلساتش می رفتم و مطالبش را می آموختم،  سال پایانی مدرسه و اوایل دانشگاه بود که خبری تازه رسید، کسی آمده است، کسی از اسلام سخن می گوید که پاسخ گوی شبهات فکری ما جوانان است، من و جوانانی چون من کتاب می خواندیم، مجله مکتب اسلام به همت ناصر مکارم و این اواخر یعنی سال های 53 به بعد مجله  ماهانه نسل نو از دارالتبلیغ  مرحوم آقای شریعتممداری را که نشر می شد، می خریدم و می خواندم، صحافی شده های سالانه نسل نو را شاید هنوز هم در کتابخانه ام داشته باشم،  آن ها حرفی که ما را آماده کنند تا از اسلام در مقابل  جوان های  ملحد آن روزگار که دارای همه امکانات بودند، مترجمان قوی، رمان نویسان قویِ وطنی و جهانی ، شاعران بلند آوازه، هنرمندانِ بزرگ، کارگردانان خوب سینما،  داستان نویسانِ بزرگ هم ایرانی و هم خارجی، مجلات وزین اجتماعی، همچون مجله ماهنامه نگین به سردبیری محمود عنایت و مجله سخن، همه گونه ابزار تبلیغ داشتند، اما ما مسلمانان، یعنی جوانان مسلمان چه داشتیم؟ هیچ، مطهری مجبور بود برای کودکان مان در  دو جلد  "داستان راستان" بنویسد ، علی دوانی در سه جلد کتاب، "داستان های ما" را بنویسد،  آقای محمود حکیمی قصّه نویس روزگار ما شده بود، و علی موسوی گرمارودی شاعر انقلابی ما بود، اگر کسی ادبیات را می شناخت، لااقل قصه های جمال زاده ، صادق هدایت، محمود دولت آبادی، امین فقیری، رسول پرویزی، جلال آل احمد، محمود محمود و بزرگ علوی را در آن روزگار خوانده بود، یا کتاب های کودکان، نوشته های خانم قدسی قاضی نور، احمد شاملوی شاعر توانا را، صمد بهرنگی، که هانس کریستین اندرسون ایران لقب گرفته بود را خوانده بود،  نمی گویم ماکسیم گورگی، رومن رولان، آنتوان چخوف، نیکلای گوگول، که همه آنان نویسندگان بزرگ چپ بودند و هم  مترجمین خوب و توانای آن کتب، چون علی اصغر سروش، محمد قاضی، محمود اعتمادزاده که همه چپ بودند. می دانست که نویسندگان مسلمان ما هم از نظر نوع نویسندگی و هم  نوع پردازش قصه نویسی هیچ ارزشی ندارند.   وقتی دکتر شریعتی ظهور کرد، جوانان مسلمان آن زمان قد راست کردند، در مقابل افرادی مثل فرهاد نعمانی، منوچهر هزارخانی، مصطفی رحیمی، باقر مومنی،محمد حسین آرین پور  ،سعید سلطانپور، هما ناطق،و شعرایی همچون، محمد علی سپانلو، کاظم السادات اشکوری، م آزرم، احمد شاملو و خیلی کسان دیگر که اکنون بخاطر ندارم، ایستادند و به وجود دکتر علی شریعتی افتخار کردند .     با ظهور دکتر علی شریعتی اسلام جانی دوباره گرفت و حیاتی تازه یافت ،او مترجمی توانا بود- کتاب ابوذر از جودتٌ السحار را ترجمه کرده بود، نویسنده ای بود با نثری بسیار روان، محکم و دلچسبب بود، کسی به گَردش نمی رسید، ، می گفتیم  ابوذر کجا، پوشکین کجا، ماکسیم کورکی کجا،  زندگی حسین بزرگ را طوری به ما می آموخت، دوست داشتیم از همچون  رمان نویس بزرگ یونانی به نام نیکوس کازانتزاکیس، در کتاب "مسیح باز مصلوب" الهام بگیریم و به قول شریعتی کتابی از حسین به نام، "حسین باز شهید" بنویسیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:43  توسط فتح اله توحیدلو  |