حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

بهمن 57     قسمت دوم

خاطرات من

گفتم بهمن ماه در ذهن و ضمیر ما ایرانی ها،  بخصوص ما جوانان قدیم، که در انقلاب دستی هم بر آتش داشتیم، جلوه دیگر دارد،  وهم گفتم ما در آن روزگار یک آقا داشتیم، که آقای خمینی بود، یک مهندس داشتیم  که مهندس مهدی بازرگان بود، و دکتری هم بود که  دکتر شریعتی بود. گویا در مملکت ما همین سه نفر آقا و مهندس و دکتر بودند. کتاب های بازرگان که هم درکش سخت بود و هم  یافتنش در بازار ممنوع بود. مردمِ ایرانِ ما بدنبال قهرمان بودند، هم  جوانان مسلمان و هم  جوانان چپی، چپی های آن روزگار  پیرو مکتب مارکس بودند،  آنان بدنبال الگو بودند. جوانان دانشجوی آن روزگار به  سه دسته  تقسیم  می شدند، گروهی به قول جلال آل احمد هُرهُری مذهب بودند، یعنی  برنامه زندگی خود را، در خور و خواب و خشم و شهوت برگزیده بو دند، به قول شیخ مصلح الدین سعدی:

 خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت

حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

الگوهای آن ها هم معلوم بود، یا گوگوش بود، برای اهل موسیقی، یا علی پروین بود برای اهل ورزش، یا بهروز وثوقی بود برای اهل سینما و اگر بدنبال کتاب بودند، کتاب های اجتماعی اثر ارونقی کرمانی، کتاب های جنایی و پلیسی از امیر علی عشیری،  کتاب های عشقی  و رمانتیک از رجب علی اعتمادی که به، ر- اعتمادی مشهور بود.

گروه دوم از جوانان، دانشجویان با گرایش چپ بودند، جوانانی بودند همه اهل فکرو تلاش  فراوان، هم برای رشد و تکامل خود وقت می گذاردند و هم در خدمت بهتر کردن وضعیت جامعه شان ره می سپردند. آنان از دوران استبداد ستم شاهی در رنج بودند. الگو های موفقیت راهِ خود را در تفکر مادی و الهادی جستجو می کردند، چرا که تصورشان براین بود که مکتب اسلام یک الگوی قدیمی است و حرفی برای روزگار جدید ندارد، البته این جوانان بیشتر از متفکرین سالخورده و قدیمی  وابستگان حزب توده ایران کپی و گرته برداری می کردند. حزب توده ایران در تاریخ1320 اعلام موجودیت کرد.  البته به قول نورالدین کیانوری  این حزب از تاریخ 1316 مخفیانه کار می کرده است، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران سلیمان میرزا اسکندری، ایرج اسکندری،  دکتر رضا رادمنش، رضا روستا،  بزرگ علوی و عبدالحسین نوشین بودند.

 آن زمان فی الواقعه اسلام  موجود بود، اما نقشی در زندگی نداشت، اسلام  دارای یک روح نحیف و رنجور بود، صاحب منصبان آن یا فیلسوف بودند یا عارف و حرفی برای دنیای جدید و نسل جدید نداشتند. مسلمان فراوان داشتیم، فقیه فراوان داشتیم، اما هیچ کدام توان آن را که بتوانند به سوالات پیش آمده جدید پاسخ های صحیح و در خورِ فهمِ جوانان دهند را نداشتند.  فقه سنتی توان پاسخ گویی به سوالات روز را نداشت، اما حزب توده ایران از یک انقلاب جدیدِ روزِ دنیا تغذیه فکری می کردند، که در همسایگی ما رخ داده بود. نه تنها جوانان ما آنان را باور کرده بودند، بلکه نیمی از جوانان بلوک شرق هم به این انقلاب گرایش داشتند. آنان روزنامه داشتند، نویسنده و روزنامه نگارِ اهل قلم داشتند، زبان  می دانستند و کتاب های ایدئولوژیک از  لنین و کتاب سه جلدی "سرمایه" ( کاپیتال) و "مانیفست" مارکس توسط ایرج اسکندری و رمان های انقلابی نویسندگان روس در تهران ترجمه و چاپ می شد، بیشترش هم با سرمایه و پشتیبانی حکومت شوروی انجام می گرفت. از طرف دیگر با بُریدن انقلابیونی چون محمود جعفریان و پرویز نیکخواه پس از دستگیری و همکاریشان با رژیم شاه، فعالیت های فرهنگی مارکسیست ها بیشتر شد، مجله وزین الفبا زیر نظر غلامحسین ساعدی تا شش شماره از طرف انتشارات امیر کبیر چاپ شد، که من هم بخاطر محتوای غنی اش آن را می خریدم و همه آن ها را هنوز دارم. شاه و اداره کنندگان حکومت او، کسانی را به زندان می بردند که دست به اسلحه  می بردند و در ترور شخصیت های حکومتی  نفش می آفریدند و یا راهنمایان  و الگوهای فکری آنان را محدود ودر زندان ها اذیت و شکنجه می کردند.  دانشجویان چپی در دانشگاه اتاقی در اختیار داشتند به نام انجمن دانشجویی و ما  دانشجویان مسلمان هم اتاقی  داشتیم با نام انجمن اسلامی، این اتاق ها  پاتوق مان شده بود، برنامه ریزی ها بیشتر از آنجا شکل می گرفت، در اتاق هامان قفسه های داشتیم که کتاب های هم پیمانان ایدئولوژیک خود را برای  مطالعه دیگر دوستان قرار می دادیم، دوست داشتیم چپی ها بیایند از کتاب های مذهبی ما امانت بگیرند و بخوانند و هدایت شوند، آن ها هم همین نظر را در عقاید خودشان داشتند. برای این که ما و یا احیاناً دانشجویان هم پیمان آنان کتاب های مذهبی ما را نخوانیم، به کتابخانه ما می آمدند و تا می توانستند به لطایف الحیل از کتاب ها کِش می رفتند.

دانشجویان چپی از سیبیل خوششان می آمد، چرا که لنین، ماکسیم کورکی و مارکس سیبیل های کلفتی داشتند، و وقتی کتاب های صمد بهرنگی چاپ می شد، برایش سیبیل کلفتی روی لبانش قرار می دادند و  گاه می دیدی در چاپ های بعدی، سیبیل صمد را در تصویرش کلفت تر می کردند، آن ها  برای خواندن و مطالعه، کتاب های فراوانی داشتند، همه انتشاراتی های معروف آن زمان بیشتر کتاب های چپ  نشر می دادند، سردمدارشان انتشارات شبگیر و گوتمبرگ بودند روبروی دانشگاه تهران، امیر کبیر بود که آقای جعفری آن را اداره می کرد، آقای جعفری صاحب انتشارات خوارزمی و انتشارات پرستو و انتشارات کتب جیبی و سیمرغ هم بود، یک کارتل بزرگ انتشاراتی شده بود. کانون پرورش فکری  کودکان و نوجوانان سازمان ناسودبر فرهنگی و هنری بود که در دی ماه 1344 به ریاست فرح پهلوی  و مدیریت لیلی امیر ارجمند فعالیت خود را آغاز کرده بود، که دربست در اختیار مارکسیست های جوان آن روزگار بود، احمد رضا احمدی شاعر معاصر معروف، از آنجا شناخته شد، عباس کیارستمی کارگردان معروف ایرانی و جهانی  با کانون پرورش فکری  کار  فیلم سازی خود را آغاز کرد.  کتاب، "چگونه انسان  غول شد"، در چهار جلد  در مورد داستان تکامل انسان  بود از ایلین سِگال با ترجمه آذر آریان پور که از مجموعه کتاب های سیمرغ وابسطه به انتشارات امیر کبیر بود چاپ شد و کتاب سه جلدی، ف پ  کوروفکین بنام "تاریخ دنیای قدیم" و کتاب   "تاریخ فرون وسطی" در چهار جلد که زیر نظر پروفسور کاسمینسکی با ترجمه صادق انصاری و باقرمومنی ترجمه شده بود، ترجمه کتاب ماکسیم گورکی بخصوص  کتاب "مادر"  ترجمه  علی اصغر سروش که فیلم آن هم  توسط مسکو ساخته شده  بود  بطور مخفی در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران  به نمایش درآمد، این فیلم به صورت صامت پخش شد. ما چند شب قبلش کتاب " مادر " را که آن زمان ممنوع  بود خواندیم،   تا فصّه  فیلم را بهتر و دقیقتر درک کنیم. حاصل آن روزگار است و بسیاری کتاب های دیگر که  بیانش از حوصله دوستان بیرون است. گروه سوم دانشجویان، ما دانشجویان مسلمان بودیم و چه داشتیم و چه کردیم، بماند برای قسمت سوم این خاطرات.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:35  توسط فتح اله توحیدلو  |