باسلام
کلاس چهارم ریاضی بودیم،خیابان باب همایون پشت درالفنون بود،این خیابان به کاخ گلستان راه داشت،میهمانان شاه از فرودگاه مهراباد بیشتر با کالسکه یا با اتوموبیل های بی سقف به همراه شاه از خیابان آیزنهاور،آزادی الآن،می آمدند بعد وارد باب همایون می شدند،ما دانش آموزان چهارم دبیرستان در همه رشته ها،ادبی،طبیعی .ریاضی را از کلاس می بردند در پیاده روی خیابان باب همایون به صف می کردند،که مثلا ما هم به استقبال آمده ایم.برای من بسیار خوشحال کننده بود،زیرا شرکت سهامی انتشار که اولین ناشر کتب روشنفکری مذهبی بود در طبقه دوم پاساژی در خیابان باب همایون بود،شرکت سهامی انتشار، شرکت چاپ و نشری است که در دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط جمعی از فعالین سیاسی اسلامگرا برای انتشار کتب مذهبی، علمی، اجتماعی، اخلاقی و تربیتی غالباً ممنوعه، تأسیس شده بود. این شرکت، پس از انقلاب هم به فعالیت خود ادامه داد.
این شرکت توسط تعدادی از اساتید دانشگاه و اعضای انجمن اسلامی پزشکان و مهندسان از جمله مهدی بازرگان، آیتالله طالقانی، یدالله سحابی، کاظم یزدی در سال ۱۳۳۷ بنیان نهاده شده و فعالیتهای فرهنگی اش را آغاز نمود.
من صف دانش آموزان را ترک می کردم و به آن کتاب فروشی می رفتم،یادش بخیر،ساواک کتاب های طالقانی را ممنوع کرده بود،آن روز دانشجویی امده بود کتاب اسلام و مالکیت طالقانی را می خواست،شرکت نداشت،من می دانستم که در کوچه قور خانه که بین خیابان باب همایون و خیابان خیام بود کتابفروشی کوچکی است که گردانندگانش مسلمان انقلابی اند و کتب ممنوعه را دارند، کتاب حکومت اسلامی که تازه در عراق چاپ شده بود و به تهران آمده بود،انجا بود که خریدم،چون زیاد مراجعه می کردم با علی آقا آشنا شده بودم و به هم اطمینان داشتیم، به دانشجو گفتم من می دانم کجا این کتاب را دارند، بیا باهم برویم.
با دانشجو به هر طریقی بود از صف دانش آموزان دارالفنون و پلیس گذشتیم و به آن کتاب فروشی رسیدیم، وقتی وارد شدیم من جای کتاب را در قفسه می دانستم،کتاب را برداشتم و به دانشجو دادم شخص ناشناسی در مغازه ایستاده بود، به او گفتم قیمت کتاب چند است؟گغت الان می آیند.
مغازه زیر زمینی داشت،علی آقا از زیر زمین مغازه بالا آمد، بسیار جدی و خشک گغت بیست و پنج ریال است و سریع بازگشت،پول را دادیم و از مغازه خارج شدیم،به خود گفتم عجب دوستی،اصلا تحویل نگرفت، از علی آقا دلخور شدم .
گذشت،راه من به دارالفنون هر روز از مسیر کوچه قورخانه بود،وقتی فردایش گذر می کردم پدرشان گفتند نیست،پس فردا پرسیدم گغت علی آقا نیست،بالاخره پدر از دست من خسته شد،گفت پسر جان علی را گرفته اند،او در در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری است،بعد از انقلاب آنجا را موزه عترت نامگذاری کرده اند.دیگر نپرسیدم، پنج سال گذشت، انقلاب شد،در های زندان ها به روی زندانیانٍ در بند باز شد،آن شجاعان آمدند،روزی از کوچه غورخانه می گذشتم،یاد علی آقا افتادم،وارد کتاب فروشی شدم او را دیدم،کتاب فروشی تبدیل به مغازه چایی فروشی شده بود و الان هم هست،به من گفت یادت است آمده بودی من از زیر زمین بالا آمدم و با تو برخورد خشک داشتم،چون همان موفع ساواکی ها داشتند زیر زمین را می گشتند اگر با تو ابراز دوستی می کردم تو را هم می گرفتند. باز گفتم عجب.
دوستان را خسته کردم،این هم خاطره ای بود.