خداوندگار مولوی بلخی رومی
مطالب ذیل از جلد اول کتاب دو جلدی مولوی نامه نوشته استاد جلال الدین همایی انتخاب شده است.
ای دهنده عقل ها فریاد رس
تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس
هم طلب از توست و هم آن نیکویی
ما که ایم؛ اول تویی؛ آخر تویی
در باره مذهب و عقیده مولوی گفته اند که: سنیِ حنفی مذهب؛ اشعری مسلک بود؛ اما انچه از تتبع احوال و آثار مولانا مخصوصاً در نتیجه غور و برسی و تامل و تعمق و ممارست متمادی در مثنوی بر این حقیر مسلم و معلوم شده این است که هر چند خانواده و پدرانِ مولوی ظاهراً سنیِ حنفی بوده اند و خود او نیز در دامن این مذهب موروثی پرورش یافته و در روزگار جوانی و ایام طالب علمی؛ فقه حنفی را مخصوصاً خوب خوانده و خوب فرا گرفته بود ولیکن بعد از آنکه در تحصیل فنون فقه و اصول و حدیث و تفسیر قرآن و دیگر دانشها که برای رسیدن بدرجه اجتهاد و اهلیت فتوی بایسته است بحد کافی رسید و بمقام اجتهاد و رد فروع بر اصول نائل آمد؛ مقصودم اجتهاد مطلق در ردیف ابوحنیفه و امام شافعی نیست؛ بل که منظور فقظ وصول بدرجه اجتهاد است هر چند مجتهدی متجزی باشد؛ دیگر بر فقه حنفی جمود نداشت، بل که در هر مساله یی آنچه را که مطابق اجتهاد خود او بود و بر حسب استنباط و نظر خود او با موازین شرعی موافق تر می آمد همان را بر میگزید، خواه مطابق فقه حنفی باشد یا شیعه امامی.
و بدین ترتیب در مسائل فقهی که در مثنوی آمده این نکته مشاهده می شود که مسائل شرعی و فرعی را گاهی کاملا و در بست مطابق فقه حنفی و گاهی موافق با مذهب شافعی و شیعه امامی گفته است؛ چنانکه از شواهد و امثله آن معلوم می شود.
وانگهی بعد از آنکه مولوی به شمس الدین تبریزی پیوست و انقلاب احوال بر وی دست داد و شخصیت دیگری در او به منصه ظهور رسید؛ تمام احوال و اطوار قبل از آن را بدرود گفت و عارفی تمام عیار از کار در آمد که در هر امری اعم از اصول و فروع مذهبی و کلامی یا عقاید فلسفی و عرفانی از منزل استدلال و برهان فلسفی بمقام کشف و شهود رسیده؛ و از مرحله تقلید گذشته بمنزلگاه نظر و تحقیق پیوسته بود، که به قول خود او( از محقق تا مقلد فرق هاست)
واضح تر و عریان تر بگویم، مولوی در تحقق شخصیت و فعلیت نفسانی و صورت روحانی ملکوتی اخیر خود که با آن حال بعرش اعلی و بهشت جاودانی پیوست، مردی عارف روشندل و گشاده روح از کار در آمده بود که فکری بی اندازه وسیع و حوصله یی بسیار فراخ داشت.
خامی های تعصب جاهلی را بر فرض که در ایام جوانی هم داشت( اگر چه گمان نمی کنم هر گز روح پاک مولانا به ا ین آفات و امراض مبتلا و آلوده شده باشد) در ایام پختگی و سوختگی بکلی پشت سر گذاشت، در همین حال است که می گفت:
سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
و در این باره تشبیه و تقریری بسیار تازه و لطیف داشت.
این جهان همچون درخت است ای کرام
ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را
زانکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان
سست گیرد شاخ ها را بعد از آن
چون از آن اقبال شد شیرین دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
چیز دیگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گوید نی منش( یا- بی منش)
مقام فکر و دید روحانی وی در این مرحله از سطح درس فقه و اصول و خلافیات شافعی و حنفی خیلی بالاتر رفته بود که می گفت:
آن طرف که عشق می افزود درد
بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
و بقیه حرف ها و قضایا که زیاد است و برای همه این گفته ها شعر و سخن از مولوی جهت ارائه سند بسیار زیاد است.
خدایا زندگانی ما را در راه طاعت خودت سپری فرما