خاطره ای با دکتر حداد عادل
دکتر حداد عادل را شاید از سال 52 13میشناسم، با کارها و نوشته هایش آشنا بودم، اوایل انقلاب، دکتر حداد زمانی که معاون سازمان پژوهشِ آموزش و پرورش بود، یادم نیست چه سالی، یک بار بر حسب اتفاق او را در کتابخانه سازمان دیدم ، سلامی گفتم و خاطره ای از قبل از انقلاب را برایش یاد آورشدم. آن خاطره باعث گردید بیشتر باهم گفتگو کنیم، در آخر از من خواست که بیایم سازمان و مجله رشد معارف را اداره نمایم. به علت مشغله دیگری که داشتم نتوانستم.
من بهترین خاطراتم از نوجوانی و جوانی همان زمانی است که سیکل دوم را در دبیرستان دارالفنون می گذراندم، و در سال 52 فارغ التحصیل شدم، با هزاران خاطره خوب از دارالفنون.
شرح این هجران این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
اما خاطره من:
شاید از سال 82 بود که من در دارالفنون خدمت می کردم، مثلا هشت سال مسئول آنجا بودم، دارالفنون زیر مجموعه پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش بود. رییس تازه ای برای پژوهشگاه آمده بود، چه رییسی!!! سرآمد بود!!! یعنی بسیار مبتدی و نابلد در کارها بود! روزی صبح زود بجای دارالفنون، محل خدمتم، رفتم پژوهشگاه، تا وارد شدم رییس را دیدم، سلام و علیکی کردیم، گفت توحیدلو جایی بفرستم امروز همین الان میروی؟ رییس بود چه می توانستم کرد؟ گفتم میروم، کارت دعوت را داد، گفت: بدو دیر میشود! محل سیمنار سالن فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود، جلسه هم مربوط به بزرگداشت خیرین مدرسه ساز بود، در سردر دانشکده ادبیات بنر بزرگ و چشم نوازی چشم ها را خیره میکرد، آن را خواندم، حضور ریاست مجلس شورای اسلامی جناب آقای حدادعادل را در جلسه خیرین را گرامی داشته اند. با خوشحالی وارد سالن شدم، میدانستم ریاست مجلس شورا در ردیف اول سالن مینشیند، خواستم در ردیف اول بنشینم، بخودم گفتنم همین ردیف دوم برای تو بهتر است، ممکن است دیوانه ای بیاید بگوید: آقا پاشو جای مقامات است، در ردیف دوم وسط نشستم که هر جا دکتر حداد نشست من به او از پشت سر دسترسی داشته باشم، ایشان حضور یافتند و جلسه با قرائت قران شروع شد، از قبل که برنامه ریزی نکرده بودم و نمی دانستم که امروز ریاست مجلس را براحتی خواهم دید، چیزی هم با خود نداشتم، سریع قسمتی از دعوت نامه را بریدم و در روی آن نوشتم:
سلام آقای دکتر حدادعادل
من شما را از سال 52 میشناسم، شما را بیشتر به چهره فرهنگی میشناسم تا چهره سیاسی، برای این که کد شناسای دادم، نوشتم آن مقاله دکتر نصر را که ترجمه کردید و در نشریه انجمن اسلامی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران( همین دانشکده که هدومان هستیم) به همراه سخنرانی دکتر شریعتی با عنوان انسان بی خود و مقاله ای از دکتر داوری و مقاله ای هم از علامه محمد تقی جعفری بود چاپ شد دارم.
من محل کارم دارالفنون است
تلفن خودم
تلفن دارالفنون
منتظرم.
بلند شدم و صدایشان کردم چون پشت سرشان بودم شنیدند، رویشان را بمن نمودند ومن نوشته ام را به ایشان دادم.
دو روز بعد از آن واقعه، تلفن دارالفنون( اتاقم) زنگ خورد، گوشی را برداشتم: بفرمایید: من از دفتر ریاست مجلس به شما تلفن کرده ام، آقای حداد عادل سلام رساندند و از این که کار داشتند معذرت خواستند و گفتند اگر کاری دارید بفرمایید: من که همیشه مشکلات دارالفنون برایم جدی بود، از مشلات گفتم و از آن ها کمک خواستم، در پاسخ گفتند اطلا ع میدهیم.
چند روز بعد مرحوم آقای دکتر عماد افروغ که آن موقع رییس کمسیون فرهنگی مجلس بودند بمن تلفن زدند، گفتند چه شده؟ مشکلات را دوباره بیان کردم، استقبال کردند و بسیار کمک به دارالفنون را پسندیدند، چون دارالفنون زیر مجموعه پژوهشگاه بود، گفتند نامه ای ریاست پژوهشگاه به مجلس بنویسند و من وهمه اعضای کمیسیون فرهنگی را برای دیدار از دارالفنون و گفتگو دعوت نمایند، تا چاره ای برای دارالفنون بیابیم. با خوشحالی گفتم حتما این نامه را خواهیم فرستاد.
بعد از گفتگوی تلفنی با دکتر عماد افروغ رفتم پژوهشگاه نزد آن ریاست بسیار محترم!!!! ماوقعه موضوع به ایشان گزارش دادم. مشگل دارالفنون را درک نکرد که هیچ، بسیار ناراحت هم شد و نامه ای هم ننوشت و اجازه نوشتن نامه را به من هم نداد.
از این همه خوبی و بزرگواری که از حداد عادل و عماد افروغ دیده بودم شرمنده شدم، دیگر پیگیری نکردم.