دوران پدر بزرگی!
خداوند رحمتش شامل من و همسرم شد و ما را صاحب دو نوه بسیارعزیز نمود اولی از پسرم محمد با نام ساغرو دومی از دخترم سمیه به نام سیده سلما.
انشاءاله خداوند در کنف هدایت خودش آن ها را سالم نگه داشته و توفیق موثر بودن در اجتماع و تقویت دین اسلام را برآن بندگان تازه وارد به دنیا بنماید. و روشنی چشمی برای پدر و مادرشان باشند.
چه حسی دارم از پدر بزرگ شدن بماند به وقت دیگر، کمترینش نشانگر این است که پدر بودن تبدیل به پدر بزرگ شدن شده است، همیشه خودم نسبت به پدر بزرگ ها این تصور را داشتم که آن ها قابل احترامند و نباید آن ها را اذیت کرد و یا پیش آنان شوخی ویا شلوغ نمود، خلاصه باید ادب حضور را کاملاّ حفظ کرد، و همچنین از تجربه های بدست آمده در طول عمر بلندشان و علم شان باید بهره جست، بعد به خود می گویم آیا من چه تجربه ای دارم که مورد استفاده باشد و چه علمی که در خور آنان گردد.
پسرم و عروسم، دخترم و دامادم، همه جور کتاب را در زمینه و نحوه رشد کودک ، تغذیه کودک، تربیت کودک، دکوراسیون اتاق کودک، وسایل بازی کودک وووووی ِ کودک، که ما راستش برای آنان این قدر سرمایه گذاری نمی کردیم، شاید چون زمان ما زمان انقلاب بود و سپس جنگ تحمیلی و فرصت این گونه برنامه ریزی میسر نمی شد، نباید از حق گذشت که همسرم تا آن جا که در توان داشت سنگ تمام گذاشت و نتیجه اش همین سه فرزند خوبم است . تازگی محمد حسین فرزند سومم هم همسری انتخاب کرده است، لذا صاحب دو عروس و یک دامادام.
می خواستم از وبلاگ دخترم چند مطلب را که برای فرزندش می نویسد در این پست بیاورم ، وقتی آن ها را می خوانم، دوحس برایم دست می دهد.
1-می بینم چه قدر زیبا می نویسد، مثل هر مقاله ای که از دیگر نویسندگان است می خوانم و استفاده می کنم.
2-واز این که این نوشته ها از دخترم است، لذت مضاعفی میبرم راستش در پوست خود نمی گنجم، احسنت به دختراهل قلم و دانش دوستم.
کاملا مادرانه
منتشرشده در مادرانه سپتامبر 6, 2013 در وبلاگ sinesalma نوشته سمیه توحیدلو
پدرت از ثبت احوال بازگشته و شناسنامه ات در دستش است. مدل شناسنامه شکیل تر از شناسنامه های قدیمی ماست. از همه زیباتر سبزی ای است که به چشم می خورد. کلا همیشه و همه جا می تواند سبز نماد باشد. سبزی باید که از آن ِ تو و نسل تو شود. انشا الله
شناسنامه ات را باز می کنم. تک تک خطوط را می خوانم. سیده سلما. نامت را دوست دارم. بخاطر نام سخت فامیلت خوشحالم که شناسنامه ات تایپی است و خط نویس نیست. می دانم که بعدترها سر فامیلت مانند پدرت مشکل خواهی داشت. اغلب اشتباه می شنوند و اشتباه می نویسند.
سعی می کنم شماره شناسنامه ات که گویا همان کد ملی ات هست حفظ کنم. نام پدر و مادر را می بینم. روی اسم خودم خشک می شوم. از من تنها نام سمیه ای وجود دارد. آن هم گویا برای خالی نبودن عریضه است. سیستم مردسالار و پدرسالار ایرانی به اجبار نام فامیل را که انتخاب می کند. اسم مادر را هم آرام حذف می کند. فامیل مادر در صفحه شناسنامه نیست و به نظرم این یعنی در دفتر ثبتیات مادر حذف شده است.
هنوز هم که می نویسم قلبم درد می گیرد. این اولین حذف مادرانه از زندگی توست. با وجودیکه هنوز دردهای آمدنت با من است، هنوز نتوانسته ام با تو و زندگی ات همراه شوم و می دانم که تمام زندگی ام و آینده ام با تو باید باز تعریف شود، اما می بینم که در این سیستم غلط و ناصحیح ایرانی از همین ابتدا مجبورم به حذف شدن و نبودن. اول از نامت شروع می شود. بعد نسبت. بعد حقوق دیگری که پدر دارد و مادر از همه آنها بی بهره است. و همین طور الی آخر.
لبخند تلخی می زنم و با خودم می گویم آنقدر تلاش می کنم و سعی می کنم برایت افتخار آفرین باشم که روزی خودت دوست داشته باشی تو را به نام مادرت بشناسند و از بازگویی نسبتت افتخار کنی. دخترم برای رسیدن به آن روز تلاشم را چند برابر خواهم کرد.
شناور درون
ماه های اول آنقدر قدرت داشتی که تمام قد مجبور به پذیرش بودنت شوم و تقریبا هرکاری که امکان کنسل شدن داشت را رها کنم. خستگی و خواب آلودگی و انواع شرایط به ظاهر طبیعی، مدتی خانه نشینم کرده بود. بعد از مدتی درست وقتی که داشت زمزمه های آمدن بهار می رسید تصمیم گرفتم بالاخره رنگ و روی خانه را کمی متناسب با بهار کنم. طبیعی بود خستگی بیش از اندازه ای که از دو روز کار مداوم در خانه در درونم فرورفته بود. حدود دوازده هفته داشتی که تو را در وجودم حس کردم. احساسی که دیگر تا هفت هفته بعد تکرار نشد. لذت حس یک موجود زنده در وجودم هم خستگی هم خیلی از دیگر مشکلات را از یادم برده بود. هفته های بعد که حرکات تو تکرار شد در دشت و طبیعت بود. هوای خوب و مطبوع هم مرا فعال کرده بود و هم رفلکس های تو را بیشتر. هرچقدر ناوارد هم می بودم می توانستم اعلام وجود یک نقطه چند سانتی را در خودم احساس کنم.
از یکی دو هفته بعد هم دیگر زمان های خستگی و گشنگی، حتی سیری را می شد از حرکات تو احساس کرد. بارها پیش آمد که سر کلاس در حال درس دادن بوده باشم و با جدیت موضوعی را دنبال کرده باشم و حرکت تو در وجودم خنده بر لبانم بنشاند. حسی که تنها من از بودن تو دارم و برایم خوشایند است. بودنت اینگونه عادت زندگی ام می شود. وقتی که اعلام می کنی هستی ناخودآگاه می شوی مخاطب همه گفته های من. از وضعیت این دنیا و خوبی و بدیهایش گرفته، تا اوضاع درس ها و حتی انتخابات هم با تو حرف زده ام. درست بستگی به حال و اوضاع روز دارد. علیرغم تمام مشکلات و اضطراب های احتمالی، دوست دارم روزی را ببینم که دغدغه مردم، جامعه و اصلاح وجود تو را نیز درگیر کرده باشد.
بقیه پست ها را می توانید در وبلاگ sinesalma دنبال نمائید.