نزدیکِ دو ماهِ خودمُ متقاعد کردم تو خونه بمونم، قبلاً ها هم من تو خونه می موندم، اما می دونستم هر وقت خسته شدم، یا حوصله ام سر رفت، می تونم بِرم بیرون، یه هوایی بخورم، به کتابخانهِ نزدیک محلمون سری بزنم، وارد محوطه و مخزن کتابهاشون بِشَم و از نزدیک کتاب ها را از قفسه ها بردارم، تورق کنم، بعضی مقدمهِ کتاب ها رو بخونم، یا می رفتم ایستگاه اتوبوس، منتظر آمدن ماشین می شدم، وقتی اتوبوسِ میدان انقلاب می رسید، سوار می شدم، به آخر خط که می رسید در میدان انقلاب پیاده شده راهی کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تهران می شدم، برای دیدار و زیارت کتاب های تازه نشر یافته در کتاب فروشی های روبروی دانشگاه.
از دوران دانشجویی ام قبل از انقلاب، بهترین خاطرات وبهترین محل گشت و گذار من این کتاب فروشی ها بوده و هنوز هم هست، برم و پرسه ای بزنم با کتاب های تازه نشر شده در جامعه ام آشنا بشوم، هم از ملولی در خانه ماندن رها شده ام و هم با بهترین دوستان و معاشرانم در زندگی محشور گشته ام.
چه خوش بود که بیک کرشمه دو کار
زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار
اگر وقتم محدود باشد در همون مسیر، فقط می روم انتشارات مولی روبروی سینما سپیده، همون نیاگارای سابقِ قبل از انقلاب، چون چند تا ویترین برای کتاب های تازه نشر شده و نشریات وزین و خوب جامعه را در منظر چشم ها به نظاره گذاشته است.
الان بروز و شیوع ویروس کرونا در کشورم ایران و جامعه جهانی، باعث شده چند هفته ای را در خانه ام قرنطینه باشم، البته چندین سال است که در خانه ام، از سال 94 باز نشسته شدم، این بازنشستگی، هم خوب است برای بعضی ها، و هم می تواند بسیار بد باشد، باز هم برای بعضی های دیگر، برای من بهترین دوران خدمتم زمانی بوده که در کلاس، درس می گفتم، و فکر می کنم هر کار دیگری که کرده ام و در هر سمت دیگری که - بجز معلمی- بوده ام عمرم را باخته ام، روح دکتر شریعتی شاد که می گفت: اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد خیانت کرده که به هر کار خوب دیگری مشغول باشد، بماند که چهار سال وارد شورای روستای پدری ام شدم که شاید کَمَکی خدمت فرهنگی کنم، فیلم یاد جوانی ام کرده بود، من در زمان دانشجویی ام قبل از انقلاب در روستامان و حتی روستاهای اطراف و همجوار، برخلاف الان، سر نترسی داشتم، در مساجدشان سخن می گفتم، کتاب می دادم،در مساجد کتابخانه تاسیس می کردم، مسابقه کتابخانی برگذار می کردم، در تابستان ها که بیشتر با خانواده ام آنجا بودیم برای کودکان روستا در مسجد کلاس کتاب خوانی دایر کرده بودم، براشان کتاب می خواندم، از آن نسل شاگردانم را که اکنون می بینم، یادی از آن دوران را بیاد می آوریم!! بگذریم که خدمت من در چهار سال شورا مورد علاقه ام نشد، وقتی در شورا بودم از63 روستای بخش نوبران آشنایی هایی نسبی و کلی بدست آوردم.
من در هر جا که بوده ام و در هر کاری که تقبل انجامش را کرده ام، تا توانسته ام از مطالعه دور نشده ام، و هم از کتاب هایی که در حوزه علاقه و توجه ام بوده اند و تازه نشر می یافتند باخبر می شدم و می خواندم. اول بار که کتاب خوانی را شروع کردم با کتاب های داستان و رمان بود، دانش آموز بودم، زمان بچگی من دو مجله هفتگی برای بچه ها یا دانش آموزان چاپ می شد، یکی کیهان بچه ها و دیگری اطلاعات دختران و پسران بود، اولی وابسته به روزنامه کیهان بود، دومی وابسته به روزنامه اطلاعات، این روزنامه ها مجلات دیگری هم برای بزرگتر ها و باسوادتر ها- هرکدام دوسه مورد- تهیه و چاپ و عرضه می کردند، من مجله دختران و پسران می خریدم، وابسته به روزنامه اطلاعات،چند نویسنده هم بودند که در آن مجلات قصه می نوشتند، پاورقی نویس هفتگی بودند، قصه های دنباله دار، یعنی در هر شماره چند صفحه از قصه ای می آمد و بقیه اش هم صبر می کردیم تا در شماره های بعدی دنبال کنیم، امیر عشیری، ارونقی کرمانی، مشفق همدانی قصه نویسان ( قصه های دنباله دارهفتگی)خوبی بودند، بعد هم اون قصه ها یکجا در کتابی چاپ می شد، مثل کتاب تحصیل کرده ها از مشفق همدانی، امشب دختری می میرد از رسول ارونقی کرمانی، مدتی هم ارونقی کرمانی سردبیر "مجله اطلاعات" برای بزرگتر ها بود. نویسندگان قصه نویس دیگری هم بودند مثل رجب علی اعتمادی معروف به، ر-اعتمادی که قصه های عشقی دنباله دار هفتگی اش را در مجله اطلاعات هفتگی برای جوانان می نوشت، کتاب "شب ایرانی" حاصل آن سال های اوست، یا جواد فاضل که دو کتاب "مهتاب" و " دختر یتیم" پاورقی های هفتگی آن دوران می باشد. لازم بذکر است که اکنون از جواد فاضل دوکتاب ترجمه شده او در دست است، یکی "سخنان علی" ترجمه آزادِ نهج البلاغه است و دیگری ترجمه کتاب "صحیفه سجادیه" از امام چهارم. محمد حجازی که به مطیع الدوله هم شهرت داشت قصه های بلند و کوتاه می نگاشت ، همچون کتاب"آینه" و "نسیم" و قصه بلندی هم نگاشت در 400 صفحه بنام "معصومه" دوستان خواننده این قلم بدانند که این کتاب ها برای دوران غیر روشنفکری جامعه ایران بود، دوران بچگی ما، در آن دوران هم کتب روشنفکری خوبی در جامعه بود ولی جَوّ غالب تفکر آن دوران چنین بود، همان زمان نویسندگان توانایی همچون "محمود محمود"، "بزرگ علوی"، "ابراهیم گلستان"، "جلال آل احمد"، "هوشنگ گلشیری" ، "سیمین دانشور" مترجمین توانایی همچون "محمد قاضی"، "میمنت دانا" ، "علی اصغر سروش"، "مهرداد نبیلی"، "شاهرخ مِسکوب"، حسینقلی مستعان" م.ا. به آذین( محمود اعتماد زاده)بودند، چون خواندن آن کتب فهم بالاتری در داشتن روحیه ای اجتماعی و انقلابی طلب می کرد و توده مردم از آن محروم بودند، به کتاب های دوران جوانی من بیشتر رضایت نشان می دادند. با رشد و آگاهی مردم رفته رفته توجّه جامعه به کتب اجتماعی بیشتر شد و مردم ذائقه شان تغییر یافت. ادامه این سخن به درازا خواهد کشید.
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
پس چه بهتر است به قصه قرنطینه بپردازم
این سخن پایان ندارد لیک ما
باز گوییم آن تمامی قصه را
من اکنون در این وضعیت قرنطینه، فقط برای خرید مایحتاج ضروریِ خانه بیرون می روم، آن هم با احتیاط، با اجبار همسرم، دستکش در دستم و ماسک بر دهانم زده ام، عینک را هم روی صورتم دارم، تا بتوانم تابلو ها یا نوشته ها را بخوانم، لیست خریدِ ما یحتاج هم در دستم، سعی می کنم فاصله ام را با دیگران رعایت کنم، بخصوص در نانوایی، تا وارد می شوم پس از سلام می پرسم آخرین نفر کیست؟ گاه خود شخص آخری خود را بمن معرفی می کند، وگاه شخص دیگری که دلش بمن سوخته است، انگشت سبابه اش را به سوی آخرین نفر اشاره کرده، می گوید آن خانم، آن خانم هم یک سری برایم تکان داده و خنده ای زیر لب دارد،بعد خانم می گوید یک آقایی هم پشت سر من بود که به داروخانه رفته بلکه برای خود ژِلِ ضد عفونی کننده بخرد، شما پشت سر آن آقا هستید. بالاخره موفق به خرید شش عدد سنگک می شوم، پارچه ای را که برای نان در خانه بمن داده اند، از کیسه آن در می آورم، پارچه را روی میز آهنی شاطر پَهن می کنم و کیسه نایلون را با دستِ چپم مچاله کرده در جیبم می چپانم، شاطر نان ها ی داغ را روی پارچه می گذارد و من کناره های پارچه را روی نان ها گذارده و نان ها را با پارچه ای که دور نان ها پیچیده ام بغل کرده بسوی خانه می شتابم، در راه می بینم کنار مسجد محل، مسجد حضرت علی اکبر، تانکری قرار داده اند و جوانانی که باید از اعضای بسیج مسجد باشند در حال توزیع محلول ضدِ عفونی کننده به خانه ها هستند، اطلاع می دهند که باید ظرف داشته باشیم، من که ظرف ندارم پس به راهم به سمت خانه ادامه می دهم، همسایه فرهیخته و اهل علم محلمان را می بینم که می آید، دستکش پوشیده و ماسک زده قبراق، با دو دبه خالی در دست می آید، سلام علیک می کنیم، از دبه های خالی در دستش می فهمم که بسوی گرفتن محلول ضد عفونی کننده می رود، دوست فرهیخته من اهل نهاوندِ همدان است، در حال نوشتن فرهنگ لغت نهاوند می باشد، فرهنگ لغت ایشان شامل لغات اِتباع، افعال ساده، افعال مرکب، ضرب المثل ها و مقایسه ریشه های گویش های نهاوندی با سایر گویش های ایران است.دلم نیامد تنهایش بگذارم، گفتم غنیمت است با هم در راه گفتگو می کنیم، بسمت تانکر محلول ضد عفونی کننده سطوح حرکت کردیم، از کار نوشتن فرهنگ لغت نهاوندی جویا شدم، گفت رفته رفته کار سخت تر می شود، میان کوهی از فیش ها و یاداشت ها در اتاق کوچکم گرفتار آمده ام، نمیدانم عمر فرصت اتمام کار را بمن خواهد داد، به تانکر می رسیم یک دبه را بمن می دهد می گوید من آورده بودم به کسی که ظرف ندارد بدهم، برایم یکی کافی است، باید به همه برسد، شاید قسمت شما بوده! نوبت به ما می رسد، جوان بسیجی ظرف ها را پرمی کند، دبه ها را گرفته راه می افتیم، پشت سرم را که نگاه می کنم، صفی طولانی از مردمی هستند که ظرف بدست برای گرفتن محلول ایستاده اند، خانه ها مان با هم چهار در فاصله دارد، با او خدا حافظی می کنم، به درخانه می رسم، دبه محلول را به زمین می گذارم، برای بیرون آوردن کلیدِ خانه، دستم را به جیب شلوارم می برم- تک کلیدی که مخصوص در است- متوجه می شوم کیسه نایلونِ پارچه ای ام که به جیبم فرو برده بودم در راه از جیبم سُر خورده و بیرون افتاده است، در را باز می کنم، همان پشت در، دستکش و ماسک را به همان طریق و روشی که در فضاهای مجازی برای برداشتن و بیرون آوردن سفارش می دهند، بیرون می آورم، سپس شلوار و پیراهن را در آوره و به میخ نصب شده درراهرو با احتیاط آویزان می کنم. وارد اتاق شده مستقیم به دستشویی می روم و به مدت بیست ثانیه دستم را می شویم، شاید گاهی وقت ها بیش از بیست ثانیه هم طول می کشد، سپس صورتم را می شویم، همانجا با دستمال کاغذی دست و صورت را خشکانده و دستمال را داخل سطل می اندازم، وارد اتاق می شوم، خانمم نان ها را روی اُپِن گذارده و با قیچی آن ها را به یک اندازه قطعه قطعه کرده به کیسه می گذارد، تا آماده گذاردن در فریزر باشد.
این سخن پایان ندارد ای غلام
روز بیگه شد حکایت کن تمام
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 20:24  توسط فتح اله توحیدلو
|
سید هادی خسرو شاهی گرفتار بیماری کرونا شد و در بیمارستان مسیح دانشوری در گذشت.خدایش بیامرزد.
من سید هادی خسرو شاهی را از سال پنجاه از طریق نوشته هایشان می شناختم، اسم خود را در کتاب هاشان سید هادی خسرو شاهی می نوشتند، من نمی دانستم او روحانی است، بیشتر تحقیقاتش روی سید جمال الدین اسدآبادی بود و همیشه بدنبال مدارکی می گشت که ثابت کند او اهل اسدآباد همدان است، نه افغانستان. در سال 1354 به انشارات بعثت برای خرید کتاب رفته بودم. صاحب امتیاز آن مرحوم فخرالدین حجازی بود، کتابی چاپ شده بود بنام "انقلاب اسلامی" از ابوالعلای مودودی که ترجمه آن را سید هادی خسرو شاهی انجام داده بود، ابوالعلای مودودی یک روحانی اهل سنت پاکستانی بود، هم فکر سید قطب از مصر و دکتر شریعتی از ایران، کتاب را برداشته بودم در انتشارات بعثت تورق می کردم و مقدمه کتاب را می خواندم، شخصی که نزدم ایستاده بود رو کرد به من و گفت چگونه کتابی است؟ گفتم الان دیدم هنوز نخوانده ام اما کار های خسرو شاهی را می خوانم خوبند، گفت خسرو شاهی را می شناسی؟ گفتم خیر فقط از طریق آثارشان او را می شناسم، گفت: من خسرو شاهی هستم، ماندم، تعجب کردم، در تصورم او یک شخص مکلایی می آمد نه یک روحانی، بمن گفت فکر می کردی خسرو شاهی شخصی باید می بود با یک ریش دراز!! بعد از کمی گفتگو، از ایشان خواستم دستخظی روی کتابشان بعنوان یادگاری برایم بنویسندکه محبت کردند و کتاب را با جمله زیبایی که بر آن نوشتند بر من هدیه کردند.این اتفاق ماند ، دیگر او را ندیدم تا انقلاب شد، من نماینده وزارت فرهنگ و آموزش عالی بودم که وزیز آن دکتر عارفی بود، کمیته ای تشکیل شده بود متشکل از نمایندگان وزارت علوم که من بودم، وزارت امور خارجه آقایی بود بنام طباطبایی که نمی دانم از همان زمان ها فراموش شد، از صدا و سیما که آقایی بود بنام عزیزی که یک دوره هم نماینده کرجی ها بود در مجلس شورا و آقای خسرو شاهی نماینده امام بود، ان زمان هنوز وزارت ارشاد ایجاد نشده بود، جلسات هفتگی با هم داشتیم، کار هایمان همه فرهنگی بود و اثر ات آن بیشتر برای کشور های خارجی عرضه می شد. شاید حدود یکسال جلسات مان ادامه داشت، تا این که ایشان سفیر واتیکان شد وآقای عزیزی هم نماینده مجلس شد و من هم به آموزش و پرورش دل دادم و بالظبع آن جلسات خوب و مفید از هم پاشید، در آن یک سال خاطرات خوبی از آن مرحوم ( سید هادی خسرو شاهی) دارم روحش شاد.
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 10:21  توسط فتح اله توحیدلو
|
باسلام
آقای سید علی اکبر جامی بدیار باقی شتافت، دنیا همین است، یک روز بدنیا می آیی، زحمت و رنج زندگی را بر خود با تلاش های فراوانت هموار می داری، بعد پدر می شوی، دارای فرزند و عروس و داماد و نوه می شوی، تو که روزی جوان بودی و دارای قدرت بدنی و زور بازو، در مزارع سخت و طاقت فرسا کشاورزی می کنی، گاه به گاه در در دشت ها پیامبرانه به چوپانی می پردازی، دشت ها و باغ ها را از خسارت و چپاول انسان های خاطی حفظ می کنی و هجوم پرندگان را به مزارع و باغ ها از ایجاد آفتشان مانع می شوی، دشت بانی می کنی. همه تو را دوست می دارند، به تو علاقه دارند، چرا؟ چون از تو غیر از خدمت به هم روستاییانت و همشهریان چیزی ندیده اند، همجواریت با مسجد نشانه ایمان تو بود. من از نوجوانی تو را می شناسم، یادم است که پدر و مادر مرحومم شما و خانواده شما را بسیار دوست داشتند، آنقدر از شما خاطره دارم که فکر می کنم سال ها با شما زندگی کرده ام. معنی این همه کار یعنی عبادت خداوند.
وقتی خبر وداع مرحوم سید علی اکبر را از این دنیا، بوسیله کانال روستای قلعتین خواندم، نشناختم که همان دوست و برادر قدیمی پدر و مادرمن است، همان سید علی اکبر عموی خودم است، متاسفانه من با ارسال اعلامیه آن عزیز او را شناختم، لفظ کلمه جامی در ذهن من ناشناخته بود، وقتی تصویر آن گرامی را دیدم، اشگ از چشمانم جاری شد، وقتی در تهران پدرم در بیمارستان بستری بود با تمام سختی ها خود را جهت عیادت از او رسانید. این مصیبت را به خانواده محترم و باز ماندگانش، بخصوص دو آقازاده شان و داماد ها تسلیت می گویم، روحش شاد باد.
فرامرز توحیدلو
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۸ساعت 11:2  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
فکر می کنم اواخر سال 59 باشد، "مدیرکل دفتر نمایندگی های فرهنگی" در خارج از کشور هستم، یک جوان تقریبا تازه کار، مکان اداره من هم همان وزارت ارشاد اکنون است، قبل از انقلاب وزارت فرهنگ و هنر نام داشت، که وزیر آن هم پهلبد داماد شاه بود، الان وزیری که من زیر نظر او هستم دکتر عارفی است، هنوز وزارت ارشاد به تصویب مجلس نرسیده است، عارفی وزیر فرهنگ وآموزش عالی است، بعد از انقلاب دو وزارتخانه "فرهنگ و هنر" و "آموزش عالی" با هم ادغام شدند، و نام فرهنگ و آموزش عالی را بر آن نهادند. و دکترعارفی، (دکتر قلب امام) هم وزیر آن جا شد. من تازه از پاکستان آمده ام، قبلش کارِ رایزن فرهنگی ایران در پاکستان را بعهده داشتنم، وقتی آنجا بودم متوجه شدم جایگزین دکتر محمد جعفر محجوب شده ام که آخرین رایزن فرهنگی ایران در پاکستان در قبل از اتقلاب است، حال وظیفه من انتخاب رایزن فرهنگی است.حدود 120 پرسنل زیر نظرم هستند، اکثرا اهل قلم، فرهیخته، بعضاً با تفکر ماتریالیستی و یا تفکر غربزدگی.
بالاخره ما و هم تیپ های ما جوانان مسلمان و اصطلاحاً مکتبی بودیم، دانش آموز که بودم یکی از جوانانِ محل همسایگی ما که همکلاس هم بودیم بمن تلفن زد، با شنیدن صدای دوستم بعد از پنج یا شش سال او را شناختم، شصتم خبر دار شد که حتماً این دوست قدیمی من فهمیده من سِمتی دارم، حال تلفن زده شاید انتظار استخدام داشته باشد، او پسر بسیار خوبی بود، اما آن زمان که او را می شناختم زیاد پای بند مذهب نبود، بی مذهب هم نبود. به خودم نهیب زدم و به خود گفتم مگر همه مرا می شناسند، اوست که مرا می شناسد و می خواهد تقاضایی از من بنماید، در خط ما هم که آن زمان نبود. من اگر به تقاضای جواب مثبت دهم پارتی بازی!! کرده ام، جمهوری اسلامی نباید پارتی بازی داشته باشد، چه کردم؟ با کمالِ چه بگویم؟ بی ادبی، با ادبی به او گفتم شما را به خاطر نمی آورم، هرچه گفت: توحیدلو، برادر، منم فلانی، دوستِ هم محلی و هم کلاسی، به کَکِ ما نرفت، بالاخره دوست قدیمی من گوشی را قطع کرد. جنگ بود، دایی ام می خواست پسرش را برای تحصیل به آلمان بفرستد، از من تقاضای اَرز(پول خارجی) کرد، فکر می کرد چون خارج از کشور بوده ام، حتما اَرز دارم، در دل خود گفتم اکنون همه جوانان در جبهه هستند و دایی ما می خواهد فرزندش را فراری دهد، با او هم بد برخورد کردم، دنبال آدم های باسواد مسلمان مکتبی بودم تا به رایزنی فرهنگی به خارج اعزام دارم، من مگر جز چند نویسنده مذهبی اهل قلم می شناختم که مکتبی هم باشند، تازه مگر آن ها ار عهده کار می توانستند برآیند؟ شاید از همین پرسنل اداره خودم که سال ها بود در اداره خدمت کرده بودند اند، توانا تر و پخته تر می یافتم، اما همه دارای سبیل کلفت بودند و غیر مکتبی،اعزام آن ها نباید به فکرم هم می رسید.
هر ماه حسابداری لیست پرسنل را نزدم می آورد که امضاء کنم تا حقوق ها را واریز کنند، می دیدم یک نفر از پرسنل نیست، می پرسیدم این آقا کجاست؟ می گفتند: مامور شده به جهاد سازندگی، در آن جا خدمت می کند، در دل خود گفتم، این یک نفر باید مسلمان مکتبی باشد که رفته در آن جا خدمت می کند، به حسابدار گفتم، ماموریت ایشان پایان یافت دوباره ماموریت برایش تمدید نکنید، تا در اداره نزد خودمان باشد،. گاه جناب وزیر از من پاسخ نامه ای را تقاضا می کرد، مینوت آن را از پرسنل می خواستم که بنویسند، آن چنان کامل و شایسته پاسخ نامه را می نوشتند، می ماندم این ها مارکسیست هستند یا مسلمان، در محتوای نامه به تناسب از روایت و احادیث و آیات قران هم بهره ها می بردند، درست به فراخور افکار من و وزیر پاسخ تهییه می شد، حال این مسلمان مکتبی مامور در جهاد سازندگی را نگه داشتم، به او گفتم فلانی من این جا تنهایم تو بیشتر این جا مورد نیازی، باید پیش من باشی، او ماند، مجبوری ماند، اما چه بگویم که این دوست مکتبی ما بسیار در انجام کار ها مثل خودم ناتوان بود. در پاکستان هم که بودم خودم از این که در جای استاد فرهیخته ای چون دکتر محمد جعفر محجوب هستم خجالت می کشیدم، باز من که تمام عمرم را کتاب خوانده بودم، به خصوص اقبال لاهوری را خوب می شناختم، سمینار هایی که در حسینیه ارشاد در باره اقبال لاهوری برگذار شده بود شرکت کرده و آموخته بودم و هر سال در دانشگاه پیشاور پاکستان در سالگرد تولد اقبال دعوت به ایراد سخن می شدم و تا حدی در ارایه مطالب موفق بودم. وقتی به لیست اسامی رایزن های فرهنگی قبل از انقلاب در کشور هایی چون افغانستان، ترکیه، هند، پاکستان می نگرم همه دانشمندان وزین کشور بودند. نتیجه ای که باید بگیرم این است که، نه دلم نمی آید، بنویسم، نمی نویسم، از این قماش خاطره به وفور دارم، فقط می دانم مکتبی بودن ها به ما ضربه های فراوان زد، خودتان فکر کنید، جواب را خواهید یافت!!
اگر چه این خاطره بعد از بهمن 57 بود ببخشید،
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 18:4  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
فکر می کنم اواخر سال 59 باشد، "مدیرکل دفتر نمایندگی های فرهنگی" در خارج از کشور هستم، یک جوان تقریبا تازه کار، مکان اداره من هم همان وزارت ارشاد اکنون است، قبل از انقلاب وزارت فرهنگ و هنر نام داشت، که وزیر آن هم پهلبد داماد شاه بود، الان وزیری که من زیر نظر او هستم دکتر عارفی است، هنوز وزارت ارشاد به تصویب مجلس نرسیده است، عارفی وزیر فرهنگ وآموزش عالی است، بعد از انقلاب دو وزارتخانه "فرهنگ و هنر" و "آموزش عالی" با هم ادغام شدند، و نام فرهنگ و آموزش عالی را بر آن نهادند. و دکترعارفی، (دکتر قلب امام) هم وزیر آن جا شد. من تازه از پاکستان آمده ام، قبلش کارِ رایزن فرهنگی ایران در پاکستان را بعهده داشتنم، وقتی آنجا بودم متوجه شدم جایگزین دکتر محمد جعفر محجوب شده ام که آخرین رایزن فرهنگی ایران در پاکستان در قبل از اتقلاب است، حال وظیفه من انتخاب رایزن فرهنگی است.حدود 120 پرسنل زیر نظرم هستند، اکثرا اهل قلم، فرهیخته، بعضاً با تفکر ماتریالیستی و یا تفکر غربزدگی.
بالاخره ما و هم تیپ های ما جوانان مسلمان و اصطلاحاً مکتبی بودیم، دانش آموز که بودم یکی از جوانانِ محل همسایگی ما که همکلاس هم بودیم بمن تلفن زد، با شنیدن صدای دوستم بعد از پنج یا شش سال او را شناختم، شصتم خبر دار شد که حتماً این دوست قدیمی من فهمیده من سِمتی دارم، حال تلفن زده شاید انتظار استخدام داشته باشد، او پسر بسیار خوبی بود، اما آن زمان که او را می شناختم زیاد پای بند مذهب نبود، بی مذهب هم نبود. به خودم نهیب زدم و به خود گفتم مگر همه مرا می شناسند، اوست که مرا می شناسد و می خواهد تقاضایی از من بنماید، در خط ما هم که آن زمان نبود. من اگر به تقاضای جواب مثبت دهم پارتی بازی!! کرده ام، جمهوری اسلامی نباید پارتی بازی داشته باشد، چه کردم؟ با کمالِ چه بگویم؟ بی ادبی، با ادبی به او گفتم شما را به خاطر نمی آورم، هرچه گفت: توحیدلو، برادر، منم فلانی، دوستِ هم محلی و هم کلاسی، به کَکِ ما نرفت، بالاخره دوست قدیمی من گوشی را قطع کرد. جنگ بود، دایی ام می خواست پسرش را برای تحصیل به آلمان بفرستد، از من تقاضای اَرز(پول خارجی) کرد، فکر می کرد چون خارج از کشور بوده ام، حتما اَرز دارم، در دل خود گفتم اکنون همه جوانان در جبهه هستند و دایی ما می خواهد فرزندش را فراری دهد، با او هم بد برخورد کردم، دنبال آدم های باسواد مسلمان مکتبی بودم تا به رایزنی فرهنگی به خارج اعزام دارم، من مگر جز چند نویسنده مذهبی اهل قلم می شناختم که مکتبی هم باشند، تازه مگر آن ها ار عهده کار می توانستند برآیند؟ شاید از همین پرسنل اداره خودم که سال ها بود در اداره خدمت کرده بودند اند، توانا تر و پخته تر می یافتم، اما همه دارای سبیل کلفت بودند و غیر مکتبی،اعزام آن ها نباید به فکرم هم می رسید.
هر ماه حسابداری لیست پرسنل را نزدم می آورد که امضاء کنم تا حقوق ها را واریز کنند، می دیدم یک نفر از پرسنل نیست، می پرسیدم این آقا کجاست؟ می گفتند: مامور شده به جهاد سازندگی، در آن جا خدمت می کند، در دل خود گفتم، این یک نفر باید مسلمان مکتبی باشد که رفته در آن جا خدمت می کند، به حسابدار گفتم، ماموریت ایشان پایان یافت دوباره ماموریت برایش تمدید نکنید، تا در اداره نزد خودمان باشد،. گاه جناب وزیر از من پاسخ نامه ای را تقاضا می کرد، مینوت آن را از پرسنل می خواستم که بنویسند، آن چنان کامل و شایسته پاسخ نامه را می نوشتند، می ماندم این ها مارکسیست هستند یا مسلمان، در محتوای نامه به تناسب از روایت و احادیث و آیات قران هم بهره ها می بردند، درست به فراخور افکار من و وزیر پاسخ تهییه می شد، حال این مسلمان مکتبی مامور در جهاد سازندگی را نگه داشتم، به او گفتم فلانی من این جا تنهایم تو بیشتر این جا مورد نیازی، باید پیش من باشی، او ماند، مجبوری ماند، اما چه بگویم که این دوست مکتبی ما بسیار در انجام کار ها مثل خودم ناتوان بود. در پاکستان هم که بودم خودم از این که در جای استاد فرهیخته ای چون دکتر محمد جعفر محجوب هستم خجالت می کشیدم، باز من که تمام عمرم را کتاب خوانده بودم، به خصوص اقبال لاهوری را خوب می شناختم، سمینار هایی که در حسینیه ارشاد در باره اقبال لاهوری برگذار شده بود شرکت کرده و آموخته بودم و هر سال در دانشگاه پیشاور پاکستان در سالگرد تولد اقبال دعوت به ایراد سخن می شدم و تا حدی در ارایه مطالب موفق بودم. وقتی به لیست اسامی رایزن های فرهنگی قبل از انقلاب در کشور هایی چون افغانستان، ترکیه، هند، پاکستان می نگرم همه دانشمندان وزین کشور بودند. نتیجه ای که باید بگیرم این است که، نه دلم نمی آید، بنویسم، نمی نویسم، از این قماش خاطره به وفور دارم، فقط می دانم مکتبی بودن ها به ما ضربه های فراوان زد، خودتان فکر کنید، جواب را خواهید یافت!!
اگر چه این خاطره بعد از بهمن 57 بود ببخشید،
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 18:3  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
دوست دانشجویی داشتم به نام عبدالصمدی، با هر کسی دوست و صمیمی نمی شد، بابا ی او بازاری بود، طلا فروشی داشت، در هیچ فعالیت سیاسی در دانشکده شرکت نمی کرد، خون گرم، باحوصله، مودب، کم حرف، با مطالعه و در کل، دوست داشتنی بود، خانه ای اجاره نکرد، صبح از تهران با ماشینِ خودش می آمد و عصر برمی گشت، با من دوست بود، در حد خبر های درسی دانشکده و استادان باهم مراوده و مکالمه داشیم، او در مورد رمان به خصوص رمان های خارجی هم اطلاعاتی داشت، کتاب "وسوسه های مسیح" اثر نیکوس کازانزاکیس، که تازه ترجمه شده بود را برای مطالعه بمن داده بود، بیشتر در کلاس کنار هم می نشستیم، یک باره دیدیم که در کلاس غیبت دارد، یک هفته گذشت از او خبر دار نشدیم، خبر رسید که مجلسی اصفهانی را ساواک گرفته است، حال تا پایان هفته هم از عبدالصمدی و هم از مجلسی بی خبر بودیم، هفته سوم از طریق دوست دیگرمان نقی شهیدی خبر یافتیم که مجلسی اصفهانی دو روز است آزاد شده و اکنون در منزل استراحت می کند، با شهیدی صحبت کردیم، بنا شد فردا سری به منزل مجلسی بزنیم، تا خبری یگیریم، منزل ایشان در بین میدان کندیِ آن روز (چمران امروز) و خیابان باقرخان بود، در زدیم، در باز شد، داخل شدیم، مجلسیِ خوش زبان و حرّاف ما در دانشکده، بسیار کم حرف شده بود و کمی هم پَکَر، بعد از سلام عیک با هم، گفت: برای چی آمدید؟ الان خانه تحت نظر است، نباید می آمدید؛ گفت عبدالصمدی را هم گرفته اند، او الان در کمیته است( کمیته بعد از انقلاب با کمیته ضد خرابکاری آن زمان فرق ها داشت)، بِگی نَگی من را که ترس برداشت، اگر چه شجاعت جوانی و غرور بی جای خامی هنوز در رگ هایم موج می زد، در دل شهیدی نبودم، بدانم آنجا په خبر است، اگر چه رنگ رخساره نشان می داد از سِرّ درون. مجلسی از یک هفته گرفتاریش در کمیته چیزی بروز نداد، ما بیشتر به فکر فرو رفته بودیم، نمی دانستیم به او و عبدالصمدی چه رفته است، کمی صحبت کردیم ، برخاستیم و خداحا فظی کرده، خانه را ترک نمودیم.
قبل از انقلاب زیر نمره پلاک ماشین های دولتی فقط تهران نوشته می شد و اسم هر وزارت خانه مربوطه هم روی در اتومبیل می آمد، اما نمره ماشین های ساواک، اسم ساواک یا سازمان امنیت را روی در های اتو مبیل خود نداشتند. وقتی با شهیدی وارد خیابان کندی آن روز (بلوار چمران امروزی) شدیم، دیدیم یک جیپ شهباز پلاک تهران بدون نام وزارت خانه آن، روبروی در منزل اصفهانی ایستاده است. ما پیاده عازمِ بسوی ضلع جنوبی چمران، به قصد رفتن به خیابان آیزنهاور (آزادی کنونی) شدیم ، ماشین جیپ شهباز هم بدنبال ما حرکت کرد.
آن ها دو نفر بودند که یکی از آنان رانندگی می کرد، من به شهیدی گفتم شما از خیابان آزادی – آیزنهاور قدیم - به طرف میدان آزادی برو( شهیاد قدیم) و من به طرف میدان انقلاب ( بیست و چهار اسفند قدیم) می روم، آن ها یک ماشین دارند، شاید یکی از ما را تعقیب کنند، وقتی به خیابان آزادی رسیدم، من به طرف انقلاب حرکت کردم ، دیدم یکی پیاده شد به دنبال من آمد و جیپ هم بدنبال شهیدی به طرف آزادی رفت، من تصمیم گرفتم پیاده تا میدان انقلاب بروم، با خودم آیت الکرسی و حمد و سوره می خواندم و خودم را آماده کرده بودم، چنانچه یک دفعه از پشت، یخه ام را گرفتند آمادگی داشته باشم، آرام آرام راه می رفتم، نمی دانستم باید تا کجا بروم، اما دوست نداشتم به طرف خانه بروم، از میدان انقلاب گذشتم نزدیک سینما کاپری بودم، همان سینمای مصادره شده بنام سینما بهمنِ اکنون، قبل از انقلاب صاحب سینما کاپری آقای میثاقیه بود، بیمارستان میثاقبه را هم داشت که بسیار مجهز بود، بعد از انقلاب آن هم مصادره شد و نام آن به بیمارستان مصطفی خمینی تغییر یافت، میثاقیه یک استودیو هم داشت بنام استودید میثاقیه، که الحمدالله آن را هم گرقند، رفت زیر نظر سازمان تیلیغات با عنوان استودیو فارابی، که فیلم های جنگ و جبهه و دیگر فیلم های فیلم فارسی برامان ساخته می شود، دارم از موضوع اصلی دور می شوم، سینما کاپری فیلمی از گوگوش و بهروز وثوقی نمایش می داد، فکر می کنم بنام "مَمَل امریکایی" بود، گفتم به خودم برای رد گم کردن بِرَم سینما، سینما خیلی شلوغ بود، برای خرید بلیط رفتم انتهای صف فروش گیشه ایستادم ، تا در صف ایستادم، آقای ساواکی هم آهسته آمد پشت سرم در صف ایستاد، نمی توانستم به چهره او خوب نگاه کنم، می ترسیدم شک کند که من می دانم او کیست، نیم ساعت بشتر شد که در صف بودم ، صف جلو نمی رفت، بعضی ها که در صف بودند جایشان را به کسانی که تازه می رسیدند می فروختند و دوباره می رفتند انتهای صف می ایستادند، بعضی ها هم گویا با بلیظ فروش گیشه سینما هماهنگ گرده بودند که به آن ها بلیط اضافه به فروشد و آن ها هم براحتی در خارج صف چندین برابر قیمت بلیط را به دیگران می فروختند، از این کاربدم آمد، از صف بیرون زدم، در عین این که راستش می ترسیدم یا شاید ترسیده بودم، شجاعانه خود را بخدا سپردم و به طرف منزلمان سوی ایستگاه اتوبوس رهسپار شدم، زیر چشمی سایه ساواکیِ خود را می پاییدم، او هم از صف خارج شده و بدنبالم می آمد، ایستگاه دانشگاه آریامهر( شریف اکنون) در خیابان آزادی پیاده شدم، خود را با یک حرکت مشخص که نه تند بود و نه کند به سمت خانه رهسپردم، او هم تقریبا از 50 متری من بدنبالم بود، خیابان طوس را رد کردم، وارد کوچه خودمان شدم، منزل ما، در ضلع جنوبی درب دوم کوچه بود، کلید را از قبل در دست داشتم، بسرعت باز کرده به طبقه دوم رفته سریع کِرکِره پنجره کوچه را پایین آورده و از دَرز پَرِّه های کِرکِره به کوچه نظر می کردم، او هنوز نرسیده بود، حال رسید، در کوچه کسی نبود، ایستاد و نگاه کرد، نمی دانست به کدام خانه خزیده ام، آیا خانه خودمان رفته ام، جایی پنهان شده ام، من هم از همان اتاق ظبقه دوم از لای کِرکِره ها در حال تماشای او هستم، مادرم که خدایش بیامرزد پشت سرم بود و از هیچ جا خبر نداشت، می گفت چرا به دایی ات سلام نکردی، همین طوری آمدی بالا، نمی توانستم به مادرم موضوع را بگویم.
گفتم منزل ما دربِ دوم بود، خانه اولِ کوچه ما سه دانشجوی دختر زندگی می کردند، شمالی بودند، هیچ خط و خطوظ سیاسی نداشتند، به خواهرم گفتم از پشت بام برو و به آنان بگو می شود ما کتاب های برادرم را از پشت بام به خانه شما آورده به طور موقت چند روز امانت بگذاریم، چون همسایه بودیم و با خواهرانم هم دوست بودند قبول نمودند، خواهرانم چند گونی آوردند و کتاب های ممنوعه خوبم را همین طور اِلخی، بسرعت در گونی ها می چپاندند، ، مادر می دید، می گفتم چیزی نیست به دایی هم چیزی نگو، الان می آیم خدمتش.از پشت پنجره به کوچه خیره شده بودم، بدنبال سایه ام می گشتم، همان که چند ساعت بود روحم را می فشرد، ندیدمش، حالا که فرصت دیدن صورت منحوسش را داشتم نبود، به کجا رفته بود، نمی دانم،هم خیالم راحت شده بود که نیست و هم ناراحت بودم که بناست برایم چه اتفاق افتد، چند گونی کتاب از راه پشت بام به خانه دختران دانشجوی همسایه برده شد.
عصبانی بودم، دایی من مرد هفتاد ساله بسیار مذهبی بود، سلام گفتم و از رژیم بد هم گفتم، از آقا و اعلامیه هایش و این که باید مبارزه کرد داد سخن دادم، ناراحت شد در خط امام نبود، اما مطیع آیت الله شریعتمداری بود، و من هم به عکس او مطیع امام بودم، نمی دانم از شریعتمداری چه گفتم که او یک باره با دو دست خود محکم به سرش زد، خدایش بیامرزد چه سر بی مویی هم داشت، گفت تو یک بچه هستی و پشت سر آیت الله بد می گویی، از عصبانیت داشت سکته می کرد، من می گفتم این رژیم خیانت می کند و او هم ساکت است، چیزی نمی گوید، زنگ درب خانه مان به صدا در آمد، چند بار ممتد، پشت سرهم، از ساواکی غافل شده بودم، آیا اوست؟ خانه را شناسایی کرده، سریع گفتم در را باز نکنید، مثل فِشفِشه پله ها را سه تا یکی کردم به طبقه دوم رسیدم، از لای کرکره کوچه را ورانداز نمودم، نکند آن ها هستند، اگر بودند باید از راه پشت بام به خانه همسایه بروم. چشمم به امیر میرزا ابوطالبی افتاد، آش و لاش بود، سرش را به دیوار چسبانده بود و با دستش زانویش را گرفته بود، به سرعت پایین پریدم درب را که باز کردم، امیر خان ما، همان ابوطالبی بسیار فعال دانشکده، در راه رو دراز کشید و نای و توان راه رفتن نداشت، در اتاق روبرویمان دایی جان نگاه می کرد، من هنوز از اتفاقی که بر امیر رفته خبر ندارشتم، اما بلند به دایی ام گفتم این دلیلِ درستی حرف های من است، این رژیم خیانت می کند، شربتی برای امیر آوردیم، آهسته او را به اتاق بردیم، نیم ساعت بعد که کمی روبراه شد، گفت: امروز سالگرد دکتر مصدق بود، در قلعه احمد آباد منزل مصدق بودیم، ملّی مذهبی ها بزرگداشت گرفته بودند و داریوش فروهر در حال سخنرانی بود که ساواکی ها با طوم به داخل سالن هجوم آوردند و تا می توانستند همه را زدند، همه سعی می کردن از سالن فرار کنند، نگو ساواکی ها دو دیوار از آدم در مقابل هم در دو طرف درب خروجی سالن ساخته اند و هر کس بیرون می آید با باطوم و چوب محکم تا پنج متر پذیرایی می شوند، قبل از وارد شدن به سالن هم تمام شیشه های ماشین پارک شده دراطراف خیابان منزل مصدق را شکسته بودند.
بماند قسمت نهم برای بعد
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند ۱۳۹۸ساعت 17:57  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
قسمت هفتم
من از سال 50 با آثار جلال آل احمد آشنا شدم، اسم او را از قبل، فقط بعنوان نویسنده شنیده بودم، او در سال1348 به طرز مشکوکی درگذشت. اما شمس، برادر او را، نه نامش را شنیده بودم و نه او را می شناختم، امروز در سالن بزرگ اجتماعات دانشکده منتظر نشسته ام تا شمس آل احمد، سخنران دعوت شده از سوی دوستان انجمن دانشجویی وارد سالن شود و به سخنرانی بپردازد. دختر خانم دانشجویی مجری برنامه بود، از کتاب "هوای تازه" از سروده های احمد شاملو را می خواند:
من برای روسپی ها و برهنگان می نویسم
من برای روسبیان و برهنگان
مینویسم
برای مسلولین و
خاکسترنشینان،
برای آنها که بر خاکِ سرد
امیدوارند
و برای آنان که دیگر به آسمان
امید ندارند.
بگذار خونِ من بریزد و خلاءِ میانِ انسانها را پُرکند
بگذار خونِ ما بریزد
و آفتابها را به انسانهای خوابآلوده
پیوند دهد...
□
استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیدهی خشم!
من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون میآیم
و در کوچههای پُرنفسِ قیام
فریاد میزنم.
من بوسهی رنگهای نهان را از دهانی دیگر
بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش
جای میدهم.
برای مسلولین و بر خاکستر نشینان
برای آن ها که بر خاک سرد امیدوارترند
و برای آن ها که دیگر به آسمان امید ندارند
بگذار خون من بریزد و خلاء میان این انسان ها را پر کند
بگذار خون ما بریزد
و آفتاب ها را به انسان های خواب آلود پیوند دهد.
شمس آل احمد، با موهای بلند و سفید، عصا بر دست وارد سالن شد، همه کف میزدند، صدای سوت های پراکنده ای هم از اطراف سالن شنیده می شد، صدای کف زدن ها، شمس را تا رسیدن به جایگاه سخنرانیش استقبال کرد، همه سکوت کرده بودند تا شمس سخنش را شروع کند، من در فکر برادرش جلال بودم با آن قلم سحر آمیزش، چون شمشیر تیز بود، یاد فصلی از کتاب غرب زدگی اش افتادم با عنوان "خری در پوست شیر" جلال عجب جسارتی داشت، آیا برادرش هم این جسارت را دارد؟ امروز در جمع کمونیست های وطنم، این جوانان دوست داشتنی چه خواهد گفت؟ شمس شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم، او با نام خدا سخنش را آغاز کرد، دو دختر خانم زیبای دانشجویی که در کنارم نشسته بودند بی هوا گفتند بنام خدا یعنی چه!!! شمس سخنش را با انقلاب مشروطه شروع کرد، حدود سه ربع ساعت سخن گفت، از شیخ فضل الله نوری که خواهان مشروعه بود دفاع می کرد، من یاد جمله جلال آل احمد در کتاب غرب زدگی اش بودم که در مورد شیخ فضل الله می گفت:
"نعش آن بزرگوار برسر دار همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال بر بام مملکت ما افراخته شد و اکنون در لوای این پرچم ما شبیه به قومی از خود بیگانه ایم".
بماند که قبل از انقلاب ما هم همچون جلال تجربه ای از نحوه پیاده شدن مشروعه نداشتیم، هم سخن شیخ فضل الله نوری را می پسندیدم و هم گفته جلال را در غرب زدگی را مفید به فایده می دانستیم.
شمس سپس به حکومت علی علیه السلام پرداخت، از عدالتش، از مردم سالاریش، از نحوه رفتارش با دشمنانش، همان زمان که اداره حکومت در دست او بود گفت و با این جمله سخنان خود را پایان داد:
"در تمام طول تاریخ، در هیچ جای دنیا، جز پنج سال حکومت حضرت علی علیه السلام عدالت اجرا نشده است".
همه دوست داران عدالت علی و دانش جویان مسلمان به احترام شمس ایستادند و به او با دست زدن تشویق فراوانی کردن و پس از سخنرانی اش به دورش جمع شده و او سئوال می کردند و دوستان چپ ما سلانه سلانه و شکست خورده سالن را ترک می گفتند، حتی نماندند که میهمانشان را که از راه دوری او را آورده بودند بر گردانند، من و محمد نقی شهیدی از همکلاسی هامان، که همخانه هم بودیم برایش سواری گرفتیم و راهی منزلش نمودیم.
شمسالدین سادات آلاحمد (زادهٔ ۱۰ تیرماه ۱۳۰۸ )، نویسنده و محقق ایرانی، وی دانشآموخته فلسفه و علوم تربیتی و مدتها دبیر آموزش و پروش بود.
وی در سال ۱۳۵۹ با حکم بنیانگذار انقلاب اسلامی به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد. و در ۱۴ آذر ۱۳۸۹ درگذشت. از کارهای او در زمینه تصحیح متون میتوان به «طوطینامه» یا «جواهر الاسمار» اشاره کرد که ۳۱ سال پیش به چاپ رسید. دیگر آثار شمس آلاحمد عبارتند از: «گاهواره»، «عقیقه»، «مجموعه قصه قدمایی»، «سیر و سلوک»، «از چشم برادر» و «حدیث انقلاب».
معلمی داشتیم که متاسفانه هرچه فکر می کنم نامش بخاطرم نمی آید، دکتری داشت، استاد درس جامعه شناسی بود، قسمتی از نمره ترم را به کنفرانس برای ما در کلاس اختصاص داده بود، او هم تفکر مادی داشت و با هر نوع ایدئولوژی الهی مخالف بود، انتخاب موضوع کنفرانس با خودمان بود، من موضوعم را: "ماشین در اسارت ماشینیزم" انتخاب کردم، این عنوان، یک عنوان از سخنرانی های دکتر شریعتی بود که در نوار کاست بود و هنوز پیاده و به صورت مکتوب در نیامده بود،روزهایی که من بنا بود کنفرانس بدهم بیشتر دوستان چپیِ مان در انتهای کلاس می نشستند تا اگر دور از چشم استاد می شد، چشم هایشان را می بستند ، یعنی که ما به سخن تو توجهی نداریم و خوابیم، محتوای این سخنرانیِ شریعتی بقدری پر محتوی وتازه بود، که دکترمان( استاد کلاس) را شیفته آن مطالب کرده بود، آن سخنرانی یک ساعت ربع بود و من فقط یک ربع وفت داشتم، استاد اجازه داد که در دو جلسه مطالبم را بپایان ببرم، اما نمی توانستم به استاد منبع سخنم را بگویم، چون او فکر می کرد فقط دانشمندان چپی هستند که خوب سخن می گویند، و آن وقت مطالبم را با گوش جان نمی شنوید. خاطره دیگری به یادم آمد، چند دوست چپی در خانه مان بودند، سخن از شعر و شاعری بود، ادعا های ادبیات روشنفکری داشتند، رفتم به اتاقم و شعری نوشتم و آمدم آن را در جمع دوستان خواندم و گفتم که تازه سروده ام، نقد ها بر سرم فرو می ریخت، هر یک بیتی از سروده مرا آش و لاش می کرد، دیگر رمقی از این سروده نمانده بود، به اتاقم برگشتم و اصل کتاب را که از احمد شاملو بود آوردم و یک بار دیگر همان شعر را از روی کتاب خواندم، دوستان جوانم دیگر نمی دانستند چه بگویند!!!
نوبت سخنرانی ماهانه انجمن اسلامی است، استاد رضا اصفهانی را دعوت کرده ایم، او محل کارش در کتابخانه حسینیه ارشاد است. متولد 1314 در تهران می باشد، برای بردن ایشان به دانشکده قرار گذاشته ام راس ساعت هشتِ صبح، درِ منزلشان باشم، منزل استاد در کوچه دراز و باریکی است در خیابان سپه شرقی در صد قدمی میدان حسن آباد( قبل از انقلاب خیابان سپه، به شرقی و غربی اش معروف بود، بعد از انقلاب نام امام خمینی را بر آن نهادند، چون دیگر بیان شرقی و غربی اش صحیح نبود، یک جا تمام خیاباان نام امام خمینی گرفت)، در زدم، شخصی تقریبا کوتا و لاغری درب را باز نمود و بلافاصله سلام گفت،باور نمی کردم خودش باشد، گفتم آمده ام بدنبال استاد اصفهانی، گفت خودم هستم، برویم! ماندم، لباس کت و شلوار بسیار ساده و شاید مندرس، کیفی هم که مثلاً منابع سخنانش و یادداشت هایش را در آن داشته باشد نداشت. یادم نمانده با کدام دانشجوی دارای ماشین بدنبال استاد رفتیم. استاد جلو نشست و من در قسمت پشت، مانده بودم چگونه باب گفتگو را با ایشان که دو ساعت در راهیم را آغاز کنم. یاد دیگر استاد مان در دانشکده بنام دکتر سیروس ابراهیم زاده – اقتصاد دان - افتادم، بسیار خوش لباس بود، حتما می بایست رنگ لباسش هماهنگ با رنگ کراوات، تکمه سردست، رنگ سنجاق کراوات، رنک زنجیر ساعت که آن را بجای بستن در دست به جیب جلیقه می نهاد و رنگ کفش یکسان باشد. اقتصاد خُرد و کلان را با او گذراندیم، کتاب "ثروت ملل" آدام اسمبت را هم ترجمه کرده بود. بگذریم، استاد اصفهانی خودش سخن را آغاز کرد، گفت: چه می کنید؟ چه می خوانید؟ فعالیت هاتان چگونه است، دوست صاحب ماشین که رانندگی می کرد شروع به پاسخ دادن شد، که تا دانشکده مطالب آنقدر مفید بود، زمان برایمان گویا ضفر شده بود. دو ساعت مانده بود به آغاز جلسه، خوب نبود اکنون او را می بردیم، رفتیم به خانه ما، تا استاد یک استراحتی بنماید، در منزل فقط نصف هندوانه ای داشتیم، قاچ کردم و نزدش نهادم، گفت بردارید متشکرم، ماندم، دوساعت است در راهیم، هندوانه هم که آب است، پرسیدم چرا میل نمی کنید؟ گفت: در زندان خبری از هندوانه نیست!! ما از هر نظر بایمد آماده باشیم!
قاری با صدای دلنشینی قران تلاوت می کند، جمعیت مملو از دانشجو، استاد و شاید میهمانانی هم از بیرون آمده اند. پس از صلوات بر پیامبر و آل او، گویا محمد مجلسی اصفهانی بود که پشت تریبون رفت و سرده ای از کتاب "سحوری" از شاعر توانای مشهدی، "نعمت میرزازاده" متخلص به "م. آزرم" را خواند:
شب بَد؛ شب دَد؛ شب اَهرِمن
وقاحت به شادي دريده دهن
شب نورباران؛ شب شعبده
شب خيمه شب بازي اهرمن
شب گرگ در پوستين شبان
شب كاروان داري راهزن
شب سالروز جلوس دروغ
شب يادبود بلوغ لجن
شب كوي و برزن چراغان شده
فضاحت ز شيپورها نعره زن
شب شبچراني به فرمان ديو
شب سور اهريمن و سوك من.
سپس مجری جلسه، پس از معرفی استاد و این که ایشان دوست و همراه شریعتی می باشند و اکنون محل کارشان در کتابخانه حسینیه ارشاد است، از ایشان برای ایراد سخن دعوت نمودند.
استاد اصفهانی گفت، از همه چیز، چه بگویم، درست همان خواسته ها را که هنوز پس از چهل سال است نداریم
پس از انقلاب در دور اول، رضا اصفهانی نماینده مردم تهران در مجلس بود. کتاب ها و مقالات سودمندی نوشته است : "اقتصاد از دریچه اسلام " ، "روح یا ماده؟ " ،"پندارپروری"، "اسلام برای همه - ساده و آسان" ،"اقتصاد مقایسه ای " ،" فلسفه مقایسه ای" ، " بردگی فکری" ، " ایران از زرتشت تا قیام های ایرانی " و بالاخره" اخلاق برای همه " .این کتاب ها همه در یک سطح نیست برخی در سطح عموم یا ابتدایی است . برخی از این کتاب ها حاصل درس هائی است که وی در دهه پنجاه و به ویژه در سال های بحرانی بعد از ۵۴ در آخرین سال های منتهی به انقلاب به دانشجویان و جوانان داده است . در بین آثار او « ایران از زرتشت تاقیام های ایرانی» جایگاه خاصی دارد . چاپ اول این کتاب درسال 66 و چاپ دوم در سال 69 منتشر شد و متأسفانه بعد از آن ، به رغم اهمیتِ موضوع ،تجدید چاپ نشد. استاد رضا اصفهانی در آبان ماه سال 1381 در گذشت، روحش شادباد.
ان شاءالله قسمت هشتم برای بعد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۸ساعت 4:50  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
یاد دوران دانشجویی بخیر،من فکر می کنم بهترین دوران زندگی هر کس، دوران جوانی اوست، بخصوص اگر دانشجو باشد، دوران دانشجویی اوست، دانشجو همیشه بدنبالِ خواندن، فهمیدنِ ناشناخته ها و کشف خوبی هاست، بخصوص اگر این نوع فعالیت ها در دوران جوانی باشد. خوشا بحال جوانانی که برای خود هدفی ایده آل انتخاب کرده اند و بدنبال رسیدن به آن ها، سر از پا نشناخته، با همت بلند قدم برداشته اند، ما هم تلاش می کردیم که این گونه باشیم، با کشف هویت مان در پایان دبیرستان و تکمیل آن در دوران دانشگاه، دوست داشتیم کاری بکنیم، کاری سِترگ و اجتماعی، می دانستیم باید از نظر فکری رشد یابیم، آموزه های مکتب اسلام، الگوی عملیِ نحوهِ زندگیمان را سامان می داد، کتاب های مرتضی مطهری بخصوص شرح های او بر "اصول فلسفه و روش رئالیزم" علامه طباطبایی، "انسان و سرنوشت"،"خدمات متقابل اسلام و ایران"، "جاذبه و دافعه علی"، همه گفته ها و نوشته های علی شریعتی، بعضی از کتب مهندس بازرگان، تفسیر کتاب " پرتوی از قران" و "اسلام و مالکیت"، و درس های پلی کپی شده شرح هایی از خطبه های نهج البلاغهِ آیت الله محمود طالقانی، کتاب های دکتر حبیب الله پیمان،همچون: "کار و مالکیت و سرمایه در اسلام"، "فلسفه تاریخ از دیدگاه اسلام:، "چرا انسان متعهد و مسئول است" که هر سه چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامی بودند، آقای مطهری در سال های 55 و 56 هم در درس های خصوصی که گاه در منزلش و گاه در منزل شاگردانش تشکیل می شد، این گونه مباحث را مطرح و شرح می کرد و ما کاسِت های صوتی آن ها را یافته و گوش می کردیم، اکنون از سوی انتشارات صدرا همه آن مباحث به صورت "مجموعه آثار" استاد مطهری عرضه شده است، اتفاقا جلد 32 از مجموعه آثار ایشان مهر ماه 1398 به بازار کتاب فروشی ها عرضه شد، دیدم بحثی دارد با عنوان انحطاط و ترقی تمدن ها از نطر قران و منطق دیالکتیک که در آن فلسفه تاریخ را بررسی می کند و یادی از بحث های خوب دکتر پیمان می نماید. گاهی بعضی تفاسیر گروه فرقان هم به صورت پلی گپی، و کتاب های "فلسفه به زبان ساده"، "شناخت"، "راه حسین"،از گروه مجاهدین خلق آن زمان و منافقین اکنون، رساله توضیح المسائل و "حکومت اسلامی" امام، و اکثر کتاب های خوب مارکسیست ها را هم یافته و می خواندیم.
از فعایت های خوب ما و دوستان چپ در دانشگاه این بود که به نوبت سخنران دعوت می کردیم، تا آنجایی که یادم هست اول آنان آقای ناصر زرافشان را برای ایراد سخن دعوت نمودند، ناصر زرافشان شاید آن موقع جوانی 30 تا 35 ساله بود، ناصر زرافشان در سال 55 کتابی از نویسنده ای بنام" نیکی تین" ترجمه کرده بود بنام "مبانی اقتصاد" که ناشری که کتب چپ نشر می کرد آن را به چاپ رسانید. و زرافشان بیشتر با آن کتاب معروف شده بود.
سالن اجتماعات بزرگ و خوبی داشتیم که بیشتر جلسات عمومی ما در آنجا تشکیل می شد. در جلسات عمومی آنان ما هم شرکت می کردیم، این اولین تجربه بزرگ دانشجویی بود، دوستان چپ برای این جلسه خواب های خوشی دیده بودند، تا آن جا که در توان داشتند دوستان دانشجو را به جلسه دعوت می کردند، بخصوص دختر خانم های دانشجوی مسلمان را، البته در آن زمان همه مسلمان بودیم، منظورم دختر خانم هایی است که بیشتر در محافل سیاسی و مذهبی دانشگاه فعال بودند، ناصر زرافشان وارد شد و به جایگاه رفت و با درود بر رفقا سخنان خود را ساز کرد، سعی می کرد از ابزار تولید و تکامل ابزار تولید، سوسیالیزم تخیلی که بیان گذارانش فوریه و آوِن و سن سیمون بودند، یعنی همان دوران اولیه رشد پرولتاریا و تکامل سرمایه داری، یعنی زمانی که مبارزه پرولتاریا با سرمایه داری رشد نیافته بود و تازه به وجود می آمد. بنیان گذاران این سیستم ها همان سوسیالیست ها و کمونیست های تخیلی بودند، اما بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس و انگلس به شمار می رفتند. و این که چگونه مبارزات پرولتاریا در زمان رشد سرمایه داری به پیروزی می رسد، و مارکسیسم در جامعه مستقر می گردد، داد سخن می داد، یاد سخنرانی شریعتی افتاده بودم با عنوان "به سر عقل امدن سرمایه داری" که درس یازدهم از کلاس های اسلام شناسی او در حسینیه ارشاد بود، شریعتی در آن سخنرانی بیان می کرد که چرا نظر مارکس محقق نشد و چرا انگلستان که در آن موقع به تکامل سرمایه داریش رسیده بود، ماند، اما شوروی در سال 1917 که هنوز رشد فئودالیش به نهایت نرسیده و هنوز دوره سرمایه داری را در خود مشاهده نکرده بود، حکومت مارکسیستی شد. دلیل همین سئوال را از سخنران جلسه پرسیدم پاسخ نگفت. جلسه پایان یافت، اما پاسخی انجمن دانشجویی به ما نیامد، البته سوادهای ما هردو گروه کم بود و مطالعات ما هم کامل نبود.
من در اوائل انقلاب که فارغ التحصیل شده بودم، سخنرانی "به سر عقل آمدن سرمایه داری" را توسط دوست همفکرم که باهم فعالیت فکری و سیاسی داشتیم، پیاده کرده و با همان نام در تیراژ 80 هزار نسخه در اوائل سال 57 چاپ و منتشر کردم، یادی کنم از آقای محمد رضا شریفی نیا هنر پیشه معروف اکنون که قبل از انقلاب، بیشتر طرح های روی جلد کتاب های مذهبی را می کشید، کتاب را به او دادم تا بخواند و طرحی هم برای کتاب بکشد، طرح خوبی برای کتاب طراحی کرد، همان زمان مبلغی را که کم هم نبود برای طراحیش تقدیم کردم.
ناصر زرافشان بعد از انقلاب دکترا گرفت، در اسفند ماه سال ۱۳۷۹ خورشیدی، که پس از پیگیری های مربوط به پرونده قتلهای زنجیرهای داشت، از سوی سازمان قضایی نیروهای مسلح به ۵ سال زندان و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد، در لایحه دفاعیه خویش که به دادگاه تجدید نظر نوشتهاست: «اگر قاتلین یک گروه فاسد و خودسر هستند، چرا برای پنهان داشتن عملکرد و اقاریر و اظهاراتشان از مزایای دستگاه حاکمهٔ مملکتی برخوردار میشوند و آیا هر کس راجع به پرونده این محفل بسته و خودسر حرفی بزند، باید او را با عنوان «افشای اسرار دولتی» ساکت کرد؟ به من گفته شده بود که اگر خودم با استعفا از این پرونده کنار نکشم به طرق دیگر مانع مداخلهام در پرونده خواهند شد.
وی همچنین در پایان دفاعیات خود نوشتهاست: «پروندهٔ حاضر توان وکالت اینجانب در پروندهٔ قتلهای زنجیرهای و تلاش برای کشف و احراز حقایق مربوط به این پروندهاست و در آن مقطع زمانی خاص، یعنی زمستان ۷۹، برای جلوگیری از دخالت و حضور اینجانب در دادگاه قتلهای زنجیرهای به جریان افتادهاست. اینجانب نیز از همان روزی که وکالت اولیای دم این پرونده را به عهده گرفتهام از تبعات احتمالی دفاع از حقوق قربانیان مظلوم این پرونده آگاه بودهام و آگاهانه به وظیفهای که در قبال مردم و تاریخ وطنم به عهده داشتهام عمل کردهام. جامعه و مردم که اولیای دم واقعی قربانیان قتلهای زنجیرهای و داور نهایی این پرونده هستند چه راجع به پرونده اصلی قتلهای زنجیرهای و چه راجع به این پرونده رای خود را صادر کردهاند.» او پس از پایان دوره ۵ ساله محکومیتش ممنوعالخروج شد.
ناصر زرافشان از جمله تحریم کنندگان دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران بود. ناصر زرافشان، وکیل خانوادههای محمد مختاری و محمدجعفر پوینده از ماموران وزارت اطلاعات ایران شکایت کرده است. او در گفتوگو با یورونیوز میگوید که فرزندش را در امامزاده طاهر و در جریان مراسم بزرگداشت قربانیان قتلهای زنجیرهای به شدت مورد ضرب و جرح قرار داده و برای از بین بردن آثار جرم، بازداشت کرده اند. به گفته آقای زرافشان، ماموران امنیتی مرتکب جرم شده اند و او علیه آنها اقامه دعوی کرده است.
ترجمه کتاب "مبانی اقتصاد سیاسی" نویسنده پ- نیکی تین، توسط مترجم با ویراستاری جدید از سوی انتشارات آگه اکنون به چاپ رسیده است.
حال نوبت ما بود، باید یادی کنم از دوست خوبمان آقای میرزا ابو طالبی، که از دکتر توانایان فرد، دعوت به سخنرانی نمودند.
دکتر حسن توانایان فرد ، متولد فروردین ماه۱۳۲۲ تهران بودند . ایشان پس از اتمام تحصیلات دوره کارشناسی اقتصاد در دانشگاه تهران ، برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری به دانشگاه ولز انگلستان عزیمت می کنند و در سال ۱۳۵۴ به کشور بازگشتند و همزمان به تدریس علم اقتصاد در دانشگاه های تهران ، شریف پرداختند و در کنار تدریس دانشگاهی ، در روزهای پیروزی انقلاب منشاء تحولات بسیاری در تاریخ معاصر کشورمان شدند . ایشان بیش از یکصد جلد کتاب و مقاله تخصصی در حوزه های اقتصاد خرد و کلان ، اقتصاد ایران ، اقتصاد اجتماعی ، مبانی اقتصاد اسلام ، اندیشه های اقتصادی ، اقتصاد توسعه و . . . برشته تحریر درآورده اند.
توانایانفرد چون مسلمان مکتبیِ دردمندی بود، ناطق توانایی هم بود، مسلط به اقتصاد اسلامی، و هم اقتصاد غرب را خوب دریافته بود، به او شرایط دو نوع انجمن را توضیح داده بودیم ، از استادان دانشگاه هم به شرکت در جلسه دعوت کرده بودیم . کاری کرد کارستان، در حقیقت از مکتب مارکسیست در آن روز و جلسه چیزی نماند.
دكتر حسن توانايان فرد در روز چهارشنبه 1 بهمن 1393 در سن 71 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت. خدایش بیامرزد.
در قسمت هفتنم خاطرات دو دیدار دیگر داریم، شمس آل احمد میهمان دوستان دانشجوی چپ و استاد رضا اصفهانی میهمان دعوت شده از سوی انجمن اسلامی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۸ساعت 15:52  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
شروع کلاس های ترم سوم بود، منتظر ورود استادِ درس بیمه بودیم، من و شهیدی و اِجلالیان در خیابان عبید زاکانی اتاقی اجاره کرده بودیم، پس از خوردن صبحانه، لوبیا چیتی را برای صرف ناهارمان، روی بخاری(والور کوچکمان) بار گذاشیم و فیتیله آن را پایین کشیدیم تا آرام آرام لوبیا تا ظهر بپزد، شال و کلاه کرده عازم دانشکده شده وارد کلاس شدیم، دانشجویان در حال آمدن و نشستن بر روی صندلی های خالی بودند. پوشش پسر ها تقریبا همه یکسان بود، امّا دختر خانم ها متفاوت بودند، بسیار اندک محجّبه، بیشتر معمولی و چند نفری هم مانکن، گویا شخصیت های آکتوریست فیلم های سینماهای تهران خوب بر مانکن های کلاس ما تاثیر داشته است. استاد ساعت هشت و ربع وارد کلاس شد، سلام گفت و به سمت تریبون آمد، دست چپ خود را به تریبون تکیه داد، گفت به محفل آگاهی و دانایی خوش آمدید!! گج را برداشت پای تابلو با خط زیبا نوشت: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. ماندم این چه استادی است، غیر متعارف عمل می کند، آن از شروعش، آن از متن مکتوبش پای تابلو، شروع زیبایی بود، باعث شد دانشجویان کلاس که همه نوع تفکر را یدک می کشیدند، ساکت شده به سخنانش دقت نمایند، نام او را در تابلوی اعلانت دانشکده در کریدور خوانده بودم، اما او خود را معرفی کرد: من احمد مدنی هستم، مدرس این ترمِ درس"بیمهِ" شما. امید است که این ترم با هم تعامل خوبی داشته باشیم. پس از معرفی خود، دانشجویان یک به یک خود را معرفی کردند، هر اسم یا فامیلی که ادا می شد ، استاد یک تعریف و شرح کوتاهی که در معنای اسم بود بیان می کرد، گاه مَثَل های خوبی در شرح بیانش می آورد، کلاس به وَجد می آمد، سپس شروع کرد به طرح مسائل اجتماعی ، واندک اندک وارد تنگناهای مسائل روز جامعه می شد واز سیاست روز را با تحلیل خاصّی نقد می کرد و تصمیمات دولت در اجرا به چالش می کشید. من در تعجب بودم، هم از جسارتِ در تحلیل مسائل سیاست روز که کمتر در دیگر استادان دیده بودیم، و هم از آن جایی که طبق تئوری توطعه، به همه چیز شک داشتیم، ذهنم می رفت بدین که شاید از استادان نفوذی و ساواکی باشد - یاد استاد فرهت قائم مقامی افتادم که رژیم تازه او را کشف کرده و با عنوان "پرفسور" تبلیغش می کرد، دکترفرهت قائم مقامی جوانی بود تازه از خارج برگشته، در محافل دانشگاهی دولتی سخنرانی می کرد، سخنان او مکتوب شده بصورت کتاب های مختلف چاپ می شد، چند جلد از آن کتاب ها را هنوز دارم، او را برای سخنرانی به تلویزیون هم دعوت می کردند و یا از سخنانش که در محافل مختلف ایراد شده بود پخش می کردند. در آن جَوّ شاهنشاهی، آن سخنان، تنها فقط زیبا بود، کارآیی و کاربردی نداشت، همچون سخنان فقط خوبِ حسن رحیم پور ازغدی، از دکتر مدنی می گفتم، او سخنانش اجتماعی و تحلیل هایش مورد پسند ما دانشجویان بود، گاه یاد دکتر شریعتی می افتادم که مشابه آن بزرگ صحبت می کند، هم به وجد می آمدم، هم به شک فرو می رفتم. مقایسه می کردم با دیگر استادانمان در این دانشکده، همچون دکتر رازانی که مشاور وزیر اقتصاد هم بود، راحت انتقاد می کرد، امّا می دانستیم که ساواکی است،او ادعای مسلمانی می کرد، و خود را سگ در گاه علی می دانست، ولی دانشجویان او را گربه درگاه محمد رضاشاه لقب می دادند،استاد دیگرمان که صریح الحجه هم بود، استاد اسدالله مبشری بود، ،او دانش آموخته دانشگاه حقوق دانشگاه تهران بود و دارنده مدرک دکترای حقوق از فرانسه ، در دوران دکتر مصدق مستشار دیوان عالی کشور و و به مدیر کلی دادگستری منصوب شده بود. پس از انقلاب اسلامی در دولت موقت بازرگان، وزارت دادگستری را به عهده گرفت، کاش روزی خاطراتم را با ایشان بنویسم، دو واحد درس حقوق بصورت درس آزاد، نه اجباری، با او داشتم، جسارت نوع بیان و نحوه تحلیل مدنی را نداشت. یا استاد یحیی نظیری، استاد اقتصاد کشاورزی بود، او در بیاناتش همیشه در کلاس به اعلا حضرت می گفت علا هرزه ، و بدیگر مسئولین نسبت های چارواداری بدون پروا می داد، هرگز همچون او نبود، مدنی بسیار محترمانه و با روش کاملا منطقی و با ادبیات زیبا در تحلیل وقایع می کوشید تا ذهن ما دانشجویان را نسبت فهم و تحلیل مسائل روز تقویت نماید. ساعت رسمی درس پایان یافت، او به دفتر استادان رفت. آن روز از امیر ابوطالبی خبری نبود، گویا بچه های انجمن جهت انجام کاری او را به تهران فرستاد بودند، فکر می کنم برای تهیه کتاب "اسلام و انسانِ" دکتر شریعتی، به انتشارات چاپخش رفته بود، بنیان گذاران انتشارات چاپخش آقای دادمهر، دکتر نظام الدین قهاری که اکنون پیرمردی است و دکتر کاظم سامی بودند، سامی در سال 58 در مطبش با چاقو به قتل رسید، او اولین ترور شده از گروه قتل های زنجیره ای بود. برای این که دکتر مدنی را بهتر بشناسم، برای دیدنش به دفتر استادان رفتم، چایی می نوشید، سلام گفتم و از گفته هایش در کلاس که همه مفید بودند تشکر کردم، برای وارد شدن به صحبت با او،خواستم که چند کتاب برای مطالعه بمن معرفی کند، خوشحال شد، گفت بنویس: "پدر مادر ما متهمیم"، "فاطمه فاطمه است"، "درس دین داری" که کتاب بازرگان بود به اسم استاد احمد آرام چاپ شده بود، معرفی نمود و آخرش کتاب "سخنان علی" ترجمه جواد فاضل را پیشنهاد کرد، وقتی کتاب جواد فاضل را معرفی کرد، فکر کردم که او هم برای رد گم کردن من، که به او شک نکنم، کتابِ "سخنان علی" را معرفی کرد، کتاب "سخنان علی" قسمت های مختلفی از نهج البلاغه بود که به انتخاب و سلیقه جواد فاضل فراهم آمده و با ادبیاتی زیبا به زبان فارسی ترجمه آزاد شده بود. یادم می آید که شریعتی به طنز این کتاب را: سخنان جواد فاضل منسوب به علی یاد می کرد.همان جا گفتم استاد این کتاب ها را خوانده ام و سخنان شریعتی را در حسینیه ارشاد می شنوم، خوشحال شد از جایش برخاست و نزدیک تر آمد، گفت از دانشگاهتان چه خبر ، بچه ها چه می کنند، گفتنم که دو گروهیم، چپ ها و ما، آن ها فعالیت هاشان آسان تر است، او چپ ها را توده ای خائن می دانست، به شدت از آن ها متنفر بود، بیشتر با لقب وطن فروش از توده ای ها یاد می کرد. گفت مواظب آن ها باشید، زمان استراحت پایان یافته بود، و استاد می بایست به کلاس برود، این دیدار اول من با ایشان بود، پس از آن، این دیدارها به دوستی انجامید، در سال 56 هر هفته صبح های جمعه در تهران در دو راهی قلهک به خانه او می رفتیم، گاه تنها و گاه با خانمم که تازه ازدواج کرده بودیم می رفتیم، دانشجویان دیگری هم بودند از دانشکده های دیگر، آن ها بیشتر از اعضای نهضت آزادی بودند، در جلسه هر کس خبری داشت مطرح می کرد و اعلامیه های گروه های مختلف در میان مهمانان پخش می شد، پس از صرف صبحانه آهسته یکی یکی از خانه ایشان دور می شدیم، راستی یادم آمد چند مدتی استاد مدنی از من گِله داشت، من خبر ازدواجم را به او چند هفته بعد دادم، چون خانمم را که شاگرد او هم بود می شناخت، این ارتباط ما بود تا انقلاب پیروز شد، پس از انقلاب من هرگز اورا ندیدم، تیمسار دریادار مدنی پس از پیروزی انقلاب اسلامی فرمانده نیروی دریایی و اولین وزیر دفاع جمهوری اسلامی شد، او در بهمن ماه 58 در نخستین انتخابات ریاست جمهوری ایران با کسب 9/15درصد آراء، حائز رتبه دوم شد، مدنی در انتخابات مجلس اول نیز از حوزه کرمان به نمایندگی مجلس انتخاب شد، اما اعتبار نامه او در مجلس تصویب نشد و در سال 1359 به امریکا مهاجرت کرد و تا زمان مرگ در آنجا زیست، مدتی هم سال ها رهبری جبهه ملی را در خارج از کشور به عهده داشت. چند ماه پس از انقلاب من به پاکستان اعزام شدم، پس ازاتمام ماموریتم وقتی به وطن برگشتم او کشور را ترک کرده بود. وقتی به سه جلد کتاب هایش می نگرم که با خط خوب خودش برایم در ابتدای آن ها یادم کرده است، یاد و خاطراتش در زمان مبارزه برایم زنده می شوند.
خدا وندا زندگی ما را در راه طاعتَ خودت سپری گردان
قسمت ششم بزودی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 19:34  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
در کلاس ما دانشجویی بود به اسم حسین مدرسی فر، هم خوش لباس بود و هم خوش تیپ و هم بسیار کم حرف، آهسته می رفت و آهسته می آمد، سئوالاتش از استاد، فقط برای بهتر فهمیدن موضوعِ درس بود، به هیچ وجه از سیاست حرف نمی زد، یک پیکان سفید رنگ مدل 54 داشت. البته کس دیگری هم در کلاس داشتیم به اسم “محمد سعید تسلیمی" او درس خوانِ کم حرفی بود، مراوداتم با او شاید تا سال 70 ادامه داشت، با هم بسیار صمیمی بودیم، همیشه خنده هامان باهم بود. زمانی معاون مالی وزارت علوم بود، سپس رفت رییس دانشکده مدیریت دانشگاه تهران گردید. روزی سخنرانیی در دانشگاه اراک داشت، تلفنی بمن زد که بیا برویم دانشگاه اراک، در طی راه هم به گفتگو می پردازیم، قبول کردم، خودش رانندگی می کرد، راننده اش را با خود نیاورده بود، رفتیم، باور می کنید کفشش پاره بود، دکترایش را در سال 58 از امریکا گرفت. تا لیسانسش را به دستش دادند، هنوز امضای رییس دانشگاه بر روی مدرک تحصیلی لیسانسش خشک نشده بود به ینگه دنیا رفت. در دوازده سالگی پدرش فوت کرد، پسر بزرگتر خانواده بود، بمن گفت فرامرز وقتی بابام فوت کرد، فهمیدم که باید خودم روی پای خودم بایستم، کمرم را سفت بستم و به امید خدا حرکت کردم. درست به عکس من که شریعتی را دوست داشتم، او علاقه خاصی به حجت السلام شیخ احمد کافی علیه الرحمه داشت، اهل دعا بود، شاید بیشتر دعا های معروف مفاتیح را از خفظ می دانست، اهل نماز و روزه و عبادت و تهجد بود، اما دلِ غافل، اهل سیاست نبود، بَچّه جالبی بود، آن همه خوبی هایی که او داشت، من نداشتم، با هم اُخت شده بودیم، البته شکسته نفسی نکنم، من هم خوبی هایی داشتم که او نداشت، امّا نمی دانم آن خوبی هایم کدام بود! با همه سیاسی کاریم، او اهل سیاست نبود، من علاقه شدیدی به دکتر شریعتی داشتم که او اصلا نداشت، این علاقه من به دکتر شریعتی هنوز هم مستحکم همچنان باقی است، علی رغم این که بر بعضی از نظراتش حرف دارم، فکر می کنم جوانی ام با او گذشته است، اگر سال 56 بمن می گفتند که بین حذف فیزیکی علی شریعتی و پدرت که خدایش بیامرزد، باید یکی از آن دو را انتخاب کنی، خیلی زود می گفتم پدرم را انتخاب می کنم. باز از اصل موضوع دارم دور می افتم، با حسین مدرسی فر دوست شدم، بسیار هم صمیمی، در تهران به خانه هم می رفتیم و از درس هامان بیشترسخن می رفت، بر عکس از سیاست، فقط گاه گاهی، آن هم با اصرار من سخن می گفتیم، اگر چه او درسیاست، خبر های دسته اولی می داد، مانده بودم که این چرا با این مطالب خوب سیاسی اش، دل به سیاست نمی دهد، پدر پیری داشت، پدرش مغازه ای در بازار داشت، کتاب های خوبی در منزل داشتند، که بیشتر اسلامی بودند، دفتر های نوشته شده ای هم که نشان می داد کسی در کلاس ها شرکت کرده جزوه می نوشته، گاه کتاب های قدیمی اسلامی می دیدم. از موضوع اصلی دور نیافتم، از حسین مدرسی فر می گفتم، تو دار و کم حرف بود، از دانشجویان جِلف و هرزه زبان همکلاسی پرهیز می کرد، به منزل هم می رفتیم در خانه شان کتاب های اسلامی خوب و متنوعی داشتند. مثل دیگر دوست دانشجوی همکلاسی ام، آقای محمد اسلامی، که فراوان کتاب های مذهبی در منزل داشتند، متون اسلامی تا دلت بخواهد، لباس هایش به شیکی مدرسی فر بنود، کمتر دیدم که کُت تنش باشد، قدِ بلندی داشت و لاغر بود، بیشتر با آستین کوتاه می دیدمش، زیاد اهل فکر نبود، نه این که واقعاً اهل فکر نبود، یعنی مثل حسین مدرسی فر که بیشتر در خود فرو می رفت و نشان می داد که در حال فکر می کرد و کمتر حرف می زد، او این طور نبود. یک روز به محمد گفتم: اسلامی، پدرت چه کاره است؟ که این همه کتاب دارید؟ کتاب فروش است؟ بگذریم، همین سئوال را بار ها از حسین مدرسی فر هم پرسیده بودم، حسین نمی گفت. اسلامی گفت، گفت: بابام روحانی است، خوشحال شدم با افتخار به خود گفتم با پسر یک روحانی دوستم. من چون کتب خمینی، مطهری و علامه طباطبایی، محمد تقی فلسفی را بیشتر خوانده بودم. نویسندگان در زیِّ طلبگی را دوست داشتم. به آن ها علاقه داشتم. بخصوص دوران دبیرستان دارالفنون که بودم، در ماه های رمضان هر ساله حجت الاسلام شیخ محمد تقی فلسفی در مسجد سید عزیزالله، انتهای بازار بعد از اقامه نماز ظهر و عصر سخنرانی داشت، می رفتم و استفاده می بردم. همان سخنان پیاده شد و از طرف دفتر نشر فرهنگ اسلامی در کتاب هایی با نام هایی همچون "کودک از نظر وراثت و تربیت" و "جوان از نظر عقل و احساسات" و "بزرگسال از نظر افکار و تمایلات" هر کدام در دو جلد چاپ شد. وقتی محمد اسلامی گفت پدرم روحانی است، من بِگی نَگی بیشتر از او خوشم آمد، از آن جا که من از دوران دبیرستان همیشه بدنبال خواندن و فهمیدن بوده ام، خواستم با او بیشتر دوست شوم، حتی تصمیم گرفتم که در تهران هم بشتر او را ببینم. داشتم از حسین مدرسی می گفتم، زنگ کلاس های درس به عنوان پایان درس نواخته شد و ما از در دانشگاه بیرون زدیم، حسین ماشین خود را زیر درختان کنار بلوار نزدیک دانشگاه پاک کرده بود، بمن گفت: همین جا بایست تا من ماشین را بیاورم، گفتم: باشد، کیف ام سنگین بود، چون کتاب ها و دفتر های درسی یک هفته من در آن انباشته شده بود، به زمین نهادم، و منتظر ماشین ماندم.
فریدون جیرانی هم که کوله بارش را جمعاوری کرده بود از کنارم گذشت، گفت: چطوری؟ میایید فردا صبح به سینما؟ گفتم ببینم. فریدون جیرانی دانشجوی همدوره ای و همکلاسی من بود، بیشتر فکر هنری داشت، خوش ذوق بود، لباس لی می پوشید، دانشجوی کوتاه قدی بود و دوستُ و رفیقِ حمام و گلستانش،دانشجوی پسری بود اهوازی، که متاسفانه نام او از ذهنم محو شده است، اتفاقا دوستش لاغر و بلند قد بود، فکر می کنم باهم یک اتاق اجاره ای داشتند، بیشتر با هم رفت و آمد می کردند، جیرانی علاقه به سینما و فیلم سازی داشت، بیشتر دوربین هشت میلیمتری اش را با خود همراه داشت، برای دستگرمی، یا تمرین فیلم سازی، فیلم های کوتاهی ساخته بود، های کوتاه هشت میلیمتری می ساخت، اتفاقاً همان روزگار دانشجویی فیلمی ساخت بود به نام" اجازه هست آقای فیلینی" فدریکو فیلینی از کارگردانان مشهور سینمای ایتالیا است، زمان رژیم گذشته بیشتر فیلم های او دوبله شد و به تماشا در آمد، بخصوص فیلم "آگران دیسمان" او فوق العاده بود. بازیگر فیلم "اجازه هست آقای فیلینی" شخص جیرانی بود به همراه دختر خانم دانشجویی از دانشکده خودمان. این فیلم را جیرانی در یک جمع خصوصی دوستانه شاید هفت،هشت نفری ، فکر می کنم دو نفرمان از استادان بودند، به نمایش گذاشت. فریدون جیرانی زاده کاشمر است، اکنون کارگردان، فیلم نامه نویس، تهیه کننده، و مجری و کارشناس معروف فیلم ایرانی است، ده سال پس از انقلاب به طور تصادفی او را یک بار دیگر در کنار سینما آزادی دیدم، سلام علیکی کردیم، چند دقیقه ای با هم صحبت داشتیم، یادی از گذشته ها کردیم، وقتی پرسید چه کاره ای؟ گفتم:معلمم، خوشحال شد، گفت: خاطراتت را بنویس تا از آن فیلم بسازیم. جیرانی الان از کارگردانان خوب کشور است، اتفاقاً امسال او از داوران فیلم فجر است. از موضوع دور نشوم، وقتی مدرسی فر پیش پایم ایستاد که به طرف تهران رهسپار شویم، دیدم در صندلی عقب "محمد مجلسی اصفهانی" نشسته است، محمد مجلسی اصفهانی، از دانشجویان پر سر و صدای دانشکده بود، موهای فرفری داشت، با قدی کوتاه و چشمانی گربه ای، خوب حرف می زد و جسارت بی حدّی هم در بیان مطالبش داشت، من که شک ندارم او پشتش به جایی گرم بود، یا خودش ساواکی بود یا ساواکی ها، او را برای ما دانشجویان شارژ می کردند، نزد او از سیاست و این که شاه بد است سخن نمی گفتم. به خانه ما علی رغم میل باطنی ام چند بار آمده بود. رویم هم نمی شد ورودش به خانه مان را اجازه ندهم. دانستم که دارد به تهران می آید و امشب بر سر من هوار است، بگذریم، سوار شدم، او عقل کرده بود در بلوار عقب نشسته بود، من جلو کنار حسین نشستم، مدرسی فر گویا او را بهتر از من می شناخت، تا تهران یا از استادان دانشکده و درس هایشان سخن گفتیم، یا به پرت و پلا گویی مشغول بودیم، من در تهران روبروی دانشگاه آریامهر آن زمان و مجید شریف واقفی و سپس دانشگاه شریف در این زمان پیاده شدم، البته مجلسی عقل کرد با من نیامد. اما نمی دانم مدرسی فر پس از من، با او چه کشید، باز از مدرسی فر دور شدم، وقت آن است که به او و هدفم از این نوشته که درباره اوست بپردازم، مدرسی فر بسیار محجوب و خجالتی بود، روزی در اتاقِ منزلشان نشسته بودیم و درس می خواندیم، توجه ام به دفترچه ای روی طاقچه جلب شد، برخاستم آن را برداشتم، ورق زدم، صفحاتی از آن را خواندم، بحث فلسفی بود، من اصول فلسفه و روش رئالیسم طباطبایی را با شرح شهید مطهری خوانده بودم، مطالب دفترچه هم حکایت از همان مباحث می کرد، پرسیدم حسین جان این دفتر چه کهنه و قدیمی معلوم است که مال تو نیست، بمن بگو از کیست!!!
خندید بعد گفت توحید لو من هم تو را دوست دارم و هم می دانم تو پسر صادقی هستی، نمی خواستم بگویم ، ذهنت پریشان گردد، چون دوست داری بدانی می گویم، این کتاب ها و جزوه ها مال برادرم عباس است، او الان زندان است، او زندان ابد است، از گروه فداییان اسلام از اعضای موتلفه اسلامی بود، در ترور حسنعلی منصور در اول بهمن ماه سال 1343 دست داشت، در همان سال بخارایی و چند نفر اول اعدام شدند، چند نفر دیگر به همراه برادرم عباس به حبس ابد محکوم شدند، و دو سه نفری هم هر کدام چند سال حبس را کشیدند و الان آزاد شده اند. (این خاطره من با حسین سال 1356 می باشد). وقتی هم از محمد اسلامی دوست همکلاسی دیگرم پرسیدم: نام پدرت چیست؟ گفت: شیخ قاسم اسلامی!!! گفتم: یک بار دیگر بگو؟ گفت: شیخ قاسم اسلامی، گفتم همان که مخالف سر سخت دکتر شریعتی است؟ با خنده گفت: آری من هم جوان بودم و هم شریعتی را دوست داشتم و هم کتاب های شیخ قاسم اسلامی را بر علیه شریعتی خوانده بودم، محمد پسرش هم دوستم بود، گفتم به او: تو از کار پدرت راضی هستی؟ گفت: اصلاً!
خداوندا آیا می توانم از مدرسی و رنجی که پدر و مادر او کشیده اند قطره ای بنویسم، نمی توانم
خداوندا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کن و زندگی ما را در طاعت خودت سپری فرما
بماند قسمت پنجم برای بعد
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 11:26  توسط فتح اله توحیدلو
|