خاطرات من
من در عین این که دنبال مطهری برای استماع و یاد گیری سخنانش می رفتم، اما بیشتر دلبُرده شریعتی بودم. تالیفات بازرگان، حبیب الله پایدار( پیمان) از گروه جوانان نهضت خداپرستان سوسیالیست، بعد ها جبهه ملی، بعد ها در گروه جاما با دکتر کاظم سامی، بعد از انقلاب دبیر کل جنبش مسلمانان مبارز شد. علامه طباطبایی بخصوص کتاب "تفسیر المیزان"، یدالله سحابی، فخرالدین حجازی، سید غلامرضا سعیدی و کتاب چندی دیگر که نام مولف هاشان یادم نمانده می خواندم، اختلاف ما دانشجویان مسلمان با دانشجویان چپ در این بود که ما کتب گروه چپ را هم خواندیم، رمان های معروف و مشهور همچون "خاک خوب" و "مادر" از پِرل باک، کتب "جنایات و مکافات" و "برادران کارامازوف" از داستایفسکسی، کتاب "آناکارنینا" و مرگ ایوان ایلیج" از تولستوی، از ویکتور هوگو بخصوص کتاب های "بینوایان"، "نامه های عاشقانه"، "گوژپشت نتردام"، ازماکسیم گورکی بخصوص کتاب های "دانشکده های من" و "مادر"، از شارلوت مری ماتسین، کتاب "پَر" از سامرست موام کتاب "لبه تیغ" ، این دو کتاب اخیر در روحیهِ من( دوران جوانیم) بسیار اثر داشت، که شاید اوایل انقلاب آن دو کتاب را باز خواندم، نیکوس کازانزاکیس را که با شریعتی شناختم در مدت سه شب کتاب "مسیح باز مصلوب" را خواندم و بعد ها مطالعه آن را بدیگران توصیه می کردم، فریدون تنکابتی را دوست داشتم، بعد از انقلاب گویا به فرانسه رفت، کتاب قِصّه، "مردی در قفس" او اگر چه کوتاه بود، شاید 120 صفحه، بسیار لطیف و عشقولانه و زیبا بود و کتاب "پول،تنها ارزش، و معیار ارزش ها" که حدود 40 صفحه می شد، نقدی بود بر آگهی های تجارتی که تلویزیونِ رژیم شاه تبلیغ می کرد، خوب است آن را با تبلیغات الان تلویزیون هم مقایسه کنیم. کتابی بود با عنوان، "تحصیل کرده ها"،تالیف مشفق همدانی، رمان بود، زندگی جوانی به نام محسن را توصیف می کرد، محسن بسیار با استعداد بود با بهترین نمرات دیپلم گرفت با بهترین رتبه وارد دانشگاه شد، پس از اتمام دانشگاه جامعه عَفِن آن روزگار او را بنابودی کشاند، زمان دانش آموزی آن را خواندم، بسیار مرا تحت تاثیر قرار داده بود، از جامعه ستم زده خودم بدم می آمد، دوست داشتم انتقام محسنِ کتاب مشفق همدانی را بگیرم. لازم به ذکر است که بیشتر کتب فوق الذکر کتب چپ و احادی نبودند. از بهترین ناشران مذهبی آن زمان، شرکت سهامی انتشار را باید نام بود، محل شرکت سهامی انتشار در خیابان باب همایونِ تهران بود، دارالفنون مدرسه من، هم پشت سر آن، یعنی خیابان ناصر خسرو قرار داشت، آن انتشارات پاتوق من شده بود. شرکت سهامی انتشار توسط تعدادی از اساتید دانشگاه و اعضای انجمن اسلامی مهندسین، پس از کوتای 28 مرداد، توسط مهدی بازرگان، آیت الله طالقانی، یدالله سحابی، کاظم یزدی در سال 1337 بنیان نهاده شد. کتاب های بازرگان، آیت الله طالقانی، مرتضی مطهری،محمد تقی شریعتی، یدالله سحابی، غلامرضا سعیدی، سید هادی خسروشاهی کتاب "دو مذهب"، و چند کتاب در مورد سید جمال الدین اسدآبادی، خلیل خلیلیا ن، دکتر نصرالله حاج سید جوادی کتاب " دین و دانش" و بعضی دیگر از نویسندگان مسلمان که نامشان در خاطرم نمانده را چاپ می کرد. وقتی حسینیه ارشاد فعال بود و نفس گرم دکتر از آن جا به گوش همگان می رسید و هنوز محمد تقی شریعتی و یازده ماه بعد، خود شریعتی را نگرفته بودند و این مکان مذهبی بدست دژخیمان ساواک بسته نشده بود، شرکت سهامی انتشار بود که کتب شریعتی را با آرم حسینیه ارشاد چاپ می کرد و پس از بسته سدن حسینیه ارشاد، کتب شریعتی در شرکت سهامی انتشار نشر می یافت که بالاخره شرکت انتشار هم توسط ساواک پلمپ شد و فعالیت هایش متوقف گردید. البته پس از انقلاب دو باره شرکت سهامی انتشار در خیابان جمهوری، نزدیک میدان بهارستان کار خود را دوباره پی گرفت و مجموعه آثار بازرگان و کتب نهضت آزادی و کتب دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از کارهای خوب ایشان است. پس از بسته شدن شرکت سهامی انتشار، شهید بهشتی به فکر ایجاد انشاراتی که بتواند کتب خوب مذهبی چاپ نماید بود، سپس دفتر نشر فرهنگ اسلامی را با همکاری و همفکری دکتر محمد جواد باهنر، و حجت الاسلام برقعی پایه گذاری کردند، مکان اول دفتر نشر تقریبا ابتدای خیابان روزولت بود، فکر کنم الان خیابان شهید قرنی شده باشد، حدود دوسال بعد دفتر نشر به خیابان فردوسی نقل مکان کرد، این انتشارات کتب حبیب الله پایدار اکنون پیمان، استاد محمد رضا حکیمی، علامه محمد تقی جعفری، محمد جواد باهنر، هاشمی رفسنجانی و بسیاری از کتب کودکان را چاپ می کرد، با شهید شدن دکتر بهشتی و باهنر، آقای برقعی تنها دفتر نشر را اداره می کرد و هنوز سیاست دفتر تغییر نکرده بود، اما با فوت برقعی سیاست اداره آنجا تغییر کرد، استاد محمد رضا حکیمی و محمد تقی جعفری چاپ کتاب هاشان را به ناشر دیگری سپردند، حبیب الله پیمان هم که از گروه بد ها شده بود و کتاب های او نشرمجدد راه نیافت . باید خاطر نشان نمایم که ناشرین بسیار قدیمی دیگر هم بودند، هم در مشهد مثل اتشارات توس و انتشارات جعفری بودند، وهم در قم و تهران ناشر کتب مذهبی داشتیم.
اما همه آن ناشرین، هیچ کدام کتاب های احتماعی با زبان روز چاپ نمی کردند، کتاب های آن ها بیشتر محدود می شد به کتاب های محمد باقر مجلسی همچون "بحارالانوار" که بیش از یک صد جلد بود، "مستد رک الوسایل" از حاج میرزا حسین نوری، "وسایل الشیعه" از شیخ محمد بن حسن حر عاملی، "تهذیب الاحکام" از شیخ طایفه، "من لا یحضره الفقیه" از شیخ صدوق، و کتب شیخ مفید، و دیگر کتاب هایی از این نوع که بیشتر کتب حدیث بودند چاپ می شد و آن هم فقط به کار علمای روحانی می آمد، البته سازمان مجاهدین خلق و گروه فرقان هم دست به تالیف و نشر کتب در راستای افکار خودشان داشتند، که بیشتر این نوع کتب هم در جمع دانشجویان مسلمان در دانشگاه ها پخش می گردید. دارالتبلیغ اسلامیِ قم که به همت آیت الله شریعتمداری بنیانگذاری شد، دست به نشر کتب روز و جوان پسند می پرداخت و ماهنامه ای هم با نام "نسل نو": با مقالاتی به قلم دکتر علی قایمی ،حدادعادل، محمود حکیمیِ قصه نویس کودکان، مرحوم علی صفایی، که با نام "عین- صاد" مقالات خود را می نگاشت، یادش بخیر، من پایان هر سال دوازده شماره ماه نامه نسل نو را یک جا صحافی می کردم و هنوز هم دارم. از آقایان حدادعادل و دکتر علی قائمی، سید هادی خسرو شاهی، مصباح یزدی هم برای سخنرانی های دارالتبلیغ اسلامی دعوت می کردند. باید از انتشارات بعثت هم یادی بکنم، و به فخرالدین حجازی بنیان گذار آن انتشارات، اولین معلم ادبیات خوب من در زمان دانش آموزیم، در دبیرستان دارالفنون، سیکل دوم، درود بفرستم د، که خودم را با افکار او بود که شناختم . قسمت چهارم بماند برای بعد. شرح این هجران و این خون جگر وقت آن بگذار تا روز دگر
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 9:22  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات من
گفتم بهمن ماه در ذهن و ضمیر ما ایرانی ها، بخصوص ما جوانان قدیم، که در انقلاب دستی هم بر آتش داشتیم، جلوه دیگر دارد، وهم گفتم ما در آن روزگار یک آقا داشتیم، که آقای خمینی بود، یک مهندس داشتیم که مهندس مهدی بازرگان بود، و دکتری هم بود که دکتر شریعتی بود. گویا در مملکت ما همین سه نفر آقا و مهندس و دکتر بودند. کتاب های بازرگان که هم درکش سخت بود و هم یافتنش در بازار ممنوع بود. مردمِ ایرانِ ما بدنبال قهرمان بودند، هم جوانان مسلمان و هم جوانان چپی، چپی های آن روزگار پیرو مکتب مارکس بودند، آنان بدنبال الگو بودند. جوانان دانشجوی آن روزگار به سه دسته تقسیم می شدند، گروهی به قول جلال آل احمد هُرهُری مذهب بودند، یعنی برنامه زندگی خود را، در خور و خواب و خشم و شهوت برگزیده بو دند، به قول شیخ مصلح الدین سعدی:
خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
الگوهای آن ها هم معلوم بود، یا گوگوش بود، برای اهل موسیقی، یا علی پروین بود برای اهل ورزش، یا بهروز وثوقی بود برای اهل سینما و اگر بدنبال کتاب بودند، کتاب های اجتماعی اثر ارونقی کرمانی، کتاب های جنایی و پلیسی از امیر علی عشیری، کتاب های عشقی و رمانتیک از رجب علی اعتمادی که به، ر- اعتمادی مشهور بود.
گروه دوم از جوانان، دانشجویان با گرایش چپ بودند، جوانانی بودند همه اهل فکرو تلاش فراوان، هم برای رشد و تکامل خود وقت می گذاردند و هم در خدمت بهتر کردن وضعیت جامعه شان ره می سپردند. آنان از دوران استبداد ستم شاهی در رنج بودند. الگو های موفقیت راهِ خود را در تفکر مادی و الهادی جستجو می کردند، چرا که تصورشان براین بود که مکتب اسلام یک الگوی قدیمی است و حرفی برای روزگار جدید ندارد، البته این جوانان بیشتر از متفکرین سالخورده و قدیمی وابستگان حزب توده ایران کپی و گرته برداری می کردند. حزب توده ایران در تاریخ1320 اعلام موجودیت کرد. البته به قول نورالدین کیانوری این حزب از تاریخ 1316 مخفیانه کار می کرده است، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران سلیمان میرزا اسکندری، ایرج اسکندری، دکتر رضا رادمنش، رضا روستا، بزرگ علوی و عبدالحسین نوشین بودند.
آن زمان فی الواقعه اسلام موجود بود، اما نقشی در زندگی نداشت، اسلام دارای یک روح نحیف و رنجور بود، صاحب منصبان آن یا فیلسوف بودند یا عارف و حرفی برای دنیای جدید و نسل جدید نداشتند. مسلمان فراوان داشتیم، فقیه فراوان داشتیم، اما هیچ کدام توان آن را که بتوانند به سوالات پیش آمده جدید پاسخ های صحیح و در خورِ فهمِ جوانان دهند را نداشتند. فقه سنتی توان پاسخ گویی به سوالات روز را نداشت، اما حزب توده ایران از یک انقلاب جدیدِ روزِ دنیا تغذیه فکری می کردند، که در همسایگی ما رخ داده بود. نه تنها جوانان ما آنان را باور کرده بودند، بلکه نیمی از جوانان بلوک شرق هم به این انقلاب گرایش داشتند. آنان روزنامه داشتند، نویسنده و روزنامه نگارِ اهل قلم داشتند، زبان می دانستند و کتاب های ایدئولوژیک از لنین و کتاب سه جلدی "سرمایه" ( کاپیتال) و "مانیفست" مارکس توسط ایرج اسکندری و رمان های انقلابی نویسندگان روس در تهران ترجمه و چاپ می شد، بیشترش هم با سرمایه و پشتیبانی حکومت شوروی انجام می گرفت. از طرف دیگر با بُریدن انقلابیونی چون محمود جعفریان و پرویز نیکخواه پس از دستگیری و همکاریشان با رژیم شاه، فعالیت های فرهنگی مارکسیست ها بیشتر شد، مجله وزین الفبا زیر نظر غلامحسین ساعدی تا شش شماره از طرف انتشارات امیر کبیر چاپ شد، که من هم بخاطر محتوای غنی اش آن را می خریدم و همه آن ها را هنوز دارم. شاه و اداره کنندگان حکومت او، کسانی را به زندان می بردند که دست به اسلحه می بردند و در ترور شخصیت های حکومتی نفش می آفریدند و یا راهنمایان و الگوهای فکری آنان را محدود ودر زندان ها اذیت و شکنجه می کردند. دانشجویان چپی در دانشگاه اتاقی در اختیار داشتند به نام انجمن دانشجویی و ما دانشجویان مسلمان هم اتاقی داشتیم با نام انجمن اسلامی، این اتاق ها پاتوق مان شده بود، برنامه ریزی ها بیشتر از آنجا شکل می گرفت، در اتاق هامان قفسه های داشتیم که کتاب های هم پیمانان ایدئولوژیک خود را برای مطالعه دیگر دوستان قرار می دادیم، دوست داشتیم چپی ها بیایند از کتاب های مذهبی ما امانت بگیرند و بخوانند و هدایت شوند، آن ها هم همین نظر را در عقاید خودشان داشتند. برای این که ما و یا احیاناً دانشجویان هم پیمان آنان کتاب های مذهبی ما را نخوانیم، به کتابخانه ما می آمدند و تا می توانستند به لطایف الحیل از کتاب ها کِش می رفتند.
دانشجویان چپی از سیبیل خوششان می آمد، چرا که لنین، ماکسیم کورکی و مارکس سیبیل های کلفتی داشتند، و وقتی کتاب های صمد بهرنگی چاپ می شد، برایش سیبیل کلفتی روی لبانش قرار می دادند و گاه می دیدی در چاپ های بعدی، سیبیل صمد را در تصویرش کلفت تر می کردند، آن ها برای خواندن و مطالعه، کتاب های فراوانی داشتند، همه انتشاراتی های معروف آن زمان بیشتر کتاب های چپ نشر می دادند، سردمدارشان انتشارات شبگیر و گوتمبرگ بودند روبروی دانشگاه تهران، امیر کبیر بود که آقای جعفری آن را اداره می کرد، آقای جعفری صاحب انتشارات خوارزمی و انتشارات پرستو و انتشارات کتب جیبی و سیمرغ هم بود، یک کارتل بزرگ انتشاراتی شده بود. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سازمان ناسودبر فرهنگی و هنری بود که در دی ماه 1344 به ریاست فرح پهلوی و مدیریت لیلی امیر ارجمند فعالیت خود را آغاز کرده بود، که دربست در اختیار مارکسیست های جوان آن روزگار بود، احمد رضا احمدی شاعر معاصر معروف، از آنجا شناخته شد، عباس کیارستمی کارگردان معروف ایرانی و جهانی با کانون پرورش فکری کار فیلم سازی خود را آغاز کرد. کتاب، "چگونه انسان غول شد"، در چهار جلد در مورد داستان تکامل انسان بود از ایلین سِگال با ترجمه آذر آریان پور که از مجموعه کتاب های سیمرغ وابسطه به انتشارات امیر کبیر بود چاپ شد و کتاب سه جلدی، ف پ کوروفکین بنام "تاریخ دنیای قدیم" و کتاب "تاریخ فرون وسطی" در چهار جلد که زیر نظر پروفسور کاسمینسکی با ترجمه صادق انصاری و باقرمومنی ترجمه شده بود، ترجمه کتاب ماکسیم گورکی بخصوص کتاب "مادر" ترجمه علی اصغر سروش که فیلم آن هم توسط مسکو ساخته شده بود بطور مخفی در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران به نمایش درآمد، این فیلم به صورت صامت پخش شد. ما چند شب قبلش کتاب " مادر " را که آن زمان ممنوع بود خواندیم، تا فصّه فیلم را بهتر و دقیقتر درک کنیم. حاصل آن روزگار است و بسیاری کتاب های دیگر که بیانش از حوصله دوستان بیرون است. گروه سوم دانشجویان، ما دانشجویان مسلمان بودیم و چه داشتیم و چه کردیم، بماند برای قسمت سوم این خاطرات.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:35  توسط فتح اله توحیدلو
|
خاطرات
ماه بهمن است، بهمن ماه در ذهن و ضمیر ما ایرانی ها، بخصوص ما جوانان قدیم، که برای انقلاب دستی هم بر آتش داشتیم،می بایست جلوهِ دیگر داشته باشد. ما آرزوهای بلندی در سر داشتیم، ما در آن روزگار یک آقا داشتیم، آقای دیگری که به نظرمان آقا باشد نبود، یک مهندس هم داشتیم، و یک دکتر هم داشتیم، آقا، آیت الله خمینی بود، مهندس، مهندس مهدی بازرگان بود، دکتر هم ، دکتر علی شریعتی، دکتر اگر نبود، شاید آن آقا را هم پیدا نکرده بودیم، به ما آموزش داده بودند که باید در امر دین یا محقق باشیم یا مقلد، باالطبع محقق که نبودیم، پس باید بدنبال مرجعی می بودیم، تا در امر دین و دنیامان پیرو او باشیم. آشنا شدن با افکار شریعتی سطح توقعات ما را در انتخاب مرجع، بالا برده بود، مراجع متعددی بودند، اما آیت الله خمینی بعلت شجاعت بی نظیری که در امر مخالفت با برنامه های شاه داشت، ما را دوستدار خود کرده و بسوی خود جلب کرد، براحتی می گفت شاه، خوبی ترا می خواهم، ان شاءالله که اشتباه می کنی! او را نصیحت می کرد، بالاخره وقتی نصیحت کارگر نیفتاد، گفت: شاه باید برود! از نظر ما جوانان انقلابی، مرجعی فقیه و توانا و پذیرفتنی بود که جسور و انقلابی باشد، شهامت آن را داشته باشد که بگوید: شاه باید برود، تنها امام خمینی بود این جرات را داشت. و ما سر از پا نشناخته (از شدت شادی و دست خوشِ هیجان بودن)،لبیک گویان بسوی شتافتیم، در روزگار قبل از آشنایی با شریعتی، از دین و اسلام در روضه ها و محافلی که برگذار می شد، کم و بیش مطالبی شنیده بودیم، همان اسلام صفوی به قول شریعتی بود نه چیز دیگر. در دوران سیکل دوم دبیرستان در دارالفنون با فخرالدین حجازی که معلم ادبیات مان بود آشنا شدم، او تبعیدی از مشهد به مدرسه ما بود، حجازی آرزوهایش از اسلام را در در قالب انشا و املا به ما می گفت و ما می نوشتیم، من خودرا با آن سخنان کشف می کردم، کلاس دهم بودم، آشنایی من با او بیشتر و بیشتر می شد، دانستم که او در محافل اجتماعی هم سخنرانی می کند، به جلساتش می رفتم و مطالبش را می آموختم، سال پایانی مدرسه و اوایل دانشگاه بود که خبری تازه رسید، کسی آمده است، کسی از اسلام سخن می گوید که پاسخ گوی شبهات فکری ما جوانان است، من و جوانانی چون من کتاب می خواندیم، مجله مکتب اسلام به همت ناصر مکارم و این اواخر یعنی سال های 53 به بعد مجله ماهانه نسل نو از دارالتبلیغ مرحوم آقای شریعتممداری را که نشر می شد، می خریدم و می خواندم، صحافی شده های سالانه نسل نو را شاید هنوز هم در کتابخانه ام داشته باشم، آن ها حرفی که ما را آماده کنند تا از اسلام در مقابل جوان های ملحد آن روزگار که دارای همه امکانات بودند، مترجمان قوی، رمان نویسان قویِ وطنی و جهانی ، شاعران بلند آوازه، هنرمندانِ بزرگ، کارگردانان خوب سینما، داستان نویسانِ بزرگ هم ایرانی و هم خارجی، مجلات وزین اجتماعی، همچون مجله ماهنامه نگین به سردبیری محمود عنایت و مجله سخن، همه گونه ابزار تبلیغ داشتند، اما ما مسلمانان، یعنی جوانان مسلمان چه داشتیم؟ هیچ، مطهری مجبور بود برای کودکان مان در دو جلد "داستان راستان" بنویسد ، علی دوانی در سه جلد کتاب، "داستان های ما" را بنویسد، آقای محمود حکیمی قصّه نویس روزگار ما شده بود، و علی موسوی گرمارودی شاعر انقلابی ما بود، اگر کسی ادبیات را می شناخت، لااقل قصه های جمال زاده ، صادق هدایت، محمود دولت آبادی، امین فقیری، رسول پرویزی، جلال آل احمد، محمود محمود و بزرگ علوی را در آن روزگار خوانده بود، یا کتاب های کودکان، نوشته های خانم قدسی قاضی نور، احمد شاملوی شاعر توانا را، صمد بهرنگی، که هانس کریستین اندرسون ایران لقب گرفته بود را خوانده بود، نمی گویم ماکسیم گورگی، رومن رولان، آنتوان چخوف، نیکلای گوگول، که همه آنان نویسندگان بزرگ چپ بودند و هم مترجمین خوب و توانای آن کتب، چون علی اصغر سروش، محمد قاضی، محمود اعتمادزاده که همه چپ بودند. می دانست که نویسندگان مسلمان ما هم از نظر نوع نویسندگی و هم نوع پردازش قصه نویسی هیچ ارزشی ندارند. وقتی دکتر شریعتی ظهور کرد، جوانان مسلمان آن زمان قد راست کردند، در مقابل افرادی مثل فرهاد نعمانی، منوچهر هزارخانی، مصطفی رحیمی، باقر مومنی،محمد حسین آرین پور ،سعید سلطانپور، هما ناطق،و شعرایی همچون، محمد علی سپانلو، کاظم السادات اشکوری، م آزرم، احمد شاملو و خیلی کسان دیگر که اکنون بخاطر ندارم، ایستادند و به وجود دکتر علی شریعتی افتخار کردند . با ظهور دکتر علی شریعتی اسلام جانی دوباره گرفت و حیاتی تازه یافت ،او مترجمی توانا بود- کتاب ابوذر از جودتٌ السحار را ترجمه کرده بود، نویسنده ای بود با نثری بسیار روان، محکم و دلچسبب بود، کسی به گَردش نمی رسید، ، می گفتیم ابوذر کجا، پوشکین کجا، ماکسیم کورکی کجا، زندگی حسین بزرگ را طوری به ما می آموخت، دوست داشتیم از همچون رمان نویس بزرگ یونانی به نام نیکوس کازانتزاکیس، در کتاب "مسیح باز مصلوب" الهام بگیریم و به قول شریعتی کتابی از حسین به نام، "حسین باز شهید" بنویسیم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:43  توسط فتح اله توحیدلو
|
قسمت هشتم
بشویی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
در سواری مسافر کش، پشت راننده نشسته ام، دو نفر مرد تنومند هم در کنارم، و یک خانم جوان هم در جلو، کنار راننده است. دفترم رو باز می کنم بلکه مطالبی که در آن نوشته ام را تا وقت رسیدن بخوانم.
بلند گو های رادیو ضبطِ ماشین، درست در دو گوشه پشت شیشه عقب، جای گذاری شده است، یعنی در ست بیخ گوش چپم، و با صدای بلندی هم جوانی رَپ می خواند:
به چشام زل میزنی دلو از جا میکنی
من میخونم از نگات که تو عاشق منی
با همون طرز نگاه میکنی تو وسوسم
از چشات مشخصه که میخوای عشقو ازم
با تو قلب من دیگه نمیفته از تپش
با تو دیدنی شده زندگیم روز و شبش
راننده، جوان هم نبود، نگاهی به دو مرد کنار خودم نمودم، در عالم خودشان بودند، معلوم نبود گوش می کنند یا در عالم درونی خود غوطه ورند و فقط می شنوند، یاد گذشته های خودم با همسرم افتادم که هر وقت در تاکسی یا شخصی، سوار بودیم و راننده موزیک می گذاشت، بدون این که چیزی بگوییم، خواهش می کردیم نگهدارد تا پیاده شویم. نمی توانستم فقط بشنوم، مدادم را در آوردم و به سرعت متن اشعار را یادداشت کردم، موافق امر به معروف در هرجا و شرایطی نیستم، هرچند در جامعه ما، این اصل عزیز توسط افراد مبتدی در نازل ترین شکلش رخ می دهد، مثلا به چند تار موی یک دختر جوان، شعر خواندن یک خانم گیر می دهند، استدلالشان هم این است که امام حسین هم امر به معروف کرده، کسی از بزرگان یافت نمی شود که بگوید: برادر من، امر به معروفِ امام همام ما در مفابل یزید و یزیدیان زمان است نه در مقابل موی سر بک دختر، برادر سوراخ دعا را گم کرده ای! سرمایه این مملکت بغارت رفت و تو در خوابی! میدانم هر عاملی که از ما سر می زند، و یا هر عکس العملی که در جامعه رخ می دهد به فرهنگ و نحوه تربیت ما برمی گردد، شعر را می نوشتم:
واسه رفتن به خیال، چشمای تو لازمن
فرق چشمات با همه، آسمونه تا زمین
آره تو عاشقمی و مهمه واسَم این
بیخیاله آدما، مگه عشق ما چشه
بده قلبتو تا این دنیا مال ما بشه
دلم به جوان های شهرم می سوخت که چرا عشق را بدین گونه مبتذل می فهمند، ما شاعران بلند آوازه ای داریم، مولوی، حافظ، سنایی، نظامی، و همه از عشق می گویند، حتی عشق افلاطونی را هم مولوی به نحوی زیبا تر از افلاطون در مثنوی جاویدانش به زیبایی سروده است. به مقصد می رسم، با راننده حساب می کنم و پیاده می شوم و بسرعت راه خانه را پیش می گیرم، ساعت نزدیک یک بعد از ظهر است، از صبح همین جور با دلنگرانی مشغولم، احساس گرسنگی می کنم، در خانه اول بسراغ کارت ملی می روم و از کشوی میزم آن را بر می دارم و در جیبم قرار می دهم، به سراغ یخچال می روم، درب آن را باز کرده شیشه شیر را به همراه کیسه نان فطیر خوشمزه ای را که همیشه وقت آمدن به تهران از روستا تهیه می کنم ، برداشته و شیر را سرپا، با چند نان می خورم، وقت هم نداشتم شیر را حتی در ماکروفر گرم کنم. سریع بیرون می زنم، در نزدیکی های منزل ما دفتر خدمات تلفن همراه وجود دارد، خود را به آنجا می رسانم، درب ورودی را بسته اند، اما چند نفر داخل هستند، به شیشه می زنم، توجه نمی کنند، دوباره می رنم، آن مرد که پشت میز است گویا توجه اش به من جلب می شود، با دست اشاره می کند که یعنی برو می خواهیم ناهار بخوریم، یاد اوائل انقلاب افتادم که سر اذان ادارات تعطیل می شدند و همکاران به امید نماز به ادای خوردن ناهار می پرداختند و ارباب رجوع هم که ولی نعمت ما بودند، با بوی غدای ما تا ما کارمان را دوباره شروع کنیم، نصف العیش می کردند.دوباره به شیشه زدم، توجه نکرد، شخصی که کارش تمام شده بود از داخل در را باز کرد و خارج شد، من هم بلافاصله در بسته نشده، داخل شدم و در را بستم، دیدند که خسته هستم و حتما به موهای سفیدمان هم نظر کردند و پیری را در چهره ام یافتند، محبت کردند، حرفم را شنیدند و بناشد سیم کارتم سوزانده و سیم کارت دیگری برایم صادر گردد، اول گفتند: فرمی را تکمیل کنید، گفتم چشم، گفتند: هزارو پانصد تومان بپردازید، پرداخت کردم، بعد گفتند هشتاد و پنج هزار تومان تلفن شما بدهی دارد، باید ان را هم بپردازید، یاذ دزد موبایلم افتادم که این همه به من درد سر داده است، دعایش کردم!
F Tohidlou, [۱۰.۱۰.۱۸ ۰۸:۲۶]
سپس یاد اتو مبیل هایی افتادم که با جرثقیل به پارکینگ می برند و برای ترخیصش باید جریمه، پول پارکینگ، پول حمل ماشین، عوارض، جریمه های قبلی را بدهی، این جاهم این طور شده است همه را پرداخت کردیم، یک سیم کارت گرفتم، چون کوچک بود و احتمال گم شدنش بدون سرقت هم می رفت در یک کاغذ (4آ) قرار دادم و تا کردم و در جیبم گذاردم، موبایل که نداشتم سیم کارت را راه اندازی کنم، اما راحت شده بودم که از سیم کارت استفاده سویی نخواهد شد، مغازه دار خیابان ایرانشهر گفته بود پرینتر ساعت سه آماده می شود، به خانه ام که نزدیک بود می روم، باید بدنبال همسرم بروم، سرویس اسلام شهر تا استاد معین او را می آورد، از آن جا را اگر من منزل باشم به خانه می رسانم، داستان سرویس های آموزش و پرورش اسلام شهر را بگذار تا وقت دگر، به خانه می رسیم شرح ماوقع را می گویم، ناهاری صرف می کنیم بعد از ادای نماز ظهر و عصر آماده رفتن جهت گرفتن پرینتر می شوم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ساعت 20:16  توسط فتح اله توحیدلو
|
بنام خداوند
خبر غیر منتظره نبود، مدتی بود در بستر بیماری بود، و فرزندان عزیزش به دنبال مداوایش در راه بیمارستان های تهران و قم و گاه ساوه در تردد بودند، بیمارستان میلاد در تشخیص خوب عمل کرد، اما تومور پیشرفت کرده بود، بیمارستان قم هم برای جراحی بعلت کهولت سن و ضعف تنفسی، برای عمل جرات بیهوش نمودنش را نداشت، وتومور هم کار خود را کرده بود، او همیشه منزل را به دیگر مکان ها ترجیح می داد، هر کجا بود زود دلش به خانه تنگ می شد، و از فرزندان می خواست که سریع مرا ببرید، اصرار پدر کارگر افتاد و پدر به منزلش راه یافت، وقتی شنیدم به ده آمده است، من و همسرم برای دیدن و ملاقاتش عازم روستا شدیم، خواهرم به اتفاق آقای اربابی هم چند ساعتی زود تر رسیده بودند، هماهنگ شد ساعت چهار بعد از ظهر در منرلش حضور یابیم، زنگ در را می زنیم، البته درب باز است نوه ها که شرایط کودکیشان اقتضا می کند در حیاط خانه به بازی مشغولند، صدای زنگ باعث شد همسر رضاخان و دو دختر دیگرشان بیرون و کنار در بیایند، با دیدن ما خوشحال شده پس از سلام و علیک به سوی اتاق رضاخان عزیز راهنمایی می شویم، طاهره خانم با خوشحالی می گوید چه خوب شد آمدید، مدتی است پدرم نام شما را می برد و و در انتظار دیدار شماست، سلام گفته هریک در جایی می نشینیم، جناب عباس بهرامی دوست و همکلاسی دوران قدیم وهم روستایی با محبت او با همسرشان به اتفاق فریبا خانم هم برای عیادت می آیند، رضاخان با دیدن من گویا جانی تازه می گیرد از بسترش که دراز کشیده است برمی خیزد و می نشیند، رویش را بمن کرده و گویا توان تاره ای یافته است با من احوال پرسی می کند، طاهره خانم یک یک میهمانان را به پدر معرفی می کند، همه را خوب می شناسد، معصومه خانم دختر دیگرشان از من می خواهند که برای پدر از اشعاری که از قبل ها در خاطره دارند بخوانم تا ایشان هم بیت بعدی را بگویند، این کار من در دیگر دیدارهایم با آن عزیز رخ می داد، اما این بار گویا شرایط طور دیگری شده است، برای بیان نیم بیت های دوم اشعار با این که خوب بیاد دارد، اما نفس اجازه بیان همه ابیات را نمی دهد، نورانی شده است، میداند که مسافر است،گویا به او الهام شده است که سفری دیگر در پیش دارد، و باید کوچ کند، باید خانه و کاشانه و زن و فرزند و در حقیت دنیا را بگذارد و برود، گویا نشانی هایی هم به او رسیده بود، سخت بدنبال تصویه حساب با خودش بود، دلش نمی خواست شعر بخواند می دانست که فرصت کم است از طاهره خانم می خواست آن امانت ها را بمن بسپرد تا به اهلش برسانم، چندین نوبت بلند خواست که زود دخترش آن توصیه ها را بمن برساند، از آن عزیز خواستیم که حتما این وصایای شما را عملی خواهیم کرد، خوشا به سعادتش، خوب زندگی کرد، سالم زیست، در زمان حیات بلندش دل کسی را رنجه نکرد، و خاطراتی سرشار ازمحبت ها و خوبی ها را برای ما و خانواده اش باقی گذارد و به دوست پیوست، از خداوند می خواهم که آن عزیز سفر کرده را با مقربین درگاهش محشور گرداند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ساعت 20:10  توسط فتح اله توحیدلو
|
قسمت هفتم
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست
در میان این و آن فرصت شِمُر امروز را
پیاده رو مملو از آدم است، همه در حرکت و شتابان، کتابفروشان هم کتاب های قدیمی و نایاب تازه چاپ شده را در پیاده روی خیابان به قطار برای فروش چیده اند، دلم نمی آید نگاه گذری بر آنها نداشته باشم، می ایستم، کتاب ملت عشق، از الیف شافاک، ترجمه ارسلان فصیحی،چاپ ققنوس، به چاپ بیست و پنج رسیده، آخرین وسوسه های مسیح، نوشته نیکوس کازانتازاکیس، ترجمه خوب صالح حسینی، کتابی که من خواندم در قطع رقعی بود، این چاپ به قطع خشتی است، خوش به حال خواننده اش، حروف آن درشت خواهد بود، چشم را اذیت نخواهد کرد، چشمم به کتاب مثنوی طاقدیس می افتد، از عالم ربانی حاج ملا احمد نراقی، به اهتمام حسن نراقی، هول می شوم، شتاب زده و سریع از فروشنده می پرسم، قیمت این کتاب چند است؟ کتاب را بر می دارد نگاهی می کند، می گوید: پانزده تومان، بلافاصله می گویم، ده تومان، قبول می کند، یک ده تومانی به او می دهم و کتاب را می خرم، عجب شانسی آوردم در این بدشانسی سرقت موبایلم.
راستش سال ها بود، دنبال این کتاب بودم، مثنوی طاقدیس را موسسه انتشارات امیر کبیر یک بار اول انقلاب شاید سال 59 چاپ کرد و من دو نسخه از آن را خریدم، جلد شمیز و قطع خشتی، کتاب را هزار تومان قیمت زده بود، اما متاسفانه دوستان هر دو را برای خواندن از من امانت بردند و دیگر هم بر نگرداندند، و امیر کبیر هم کتاب را تمام کرده بود، چشمم دربدر در کتابفروشی ها بدونبالش بود، بیابم و بخرم، تا سال 1362 امیر کبیر عشقش کشید کتاب را چاپ مجدد کرد با قیمت چهار هزار تومان، راستش زورم آمد 4 هزار تومان بخرم، سال 64، چهار هزار تومان، برایم زیاد بود، نخریدم به امید این که روزی روزگاری، کتاب 1000 تومانی را از دست فروشی ها یا کهنه فروشی ها، بیابم و بخرم، نیافتم، و نسخه چاپ دوم هم فروخته شد و تمام شد، تا امروز شهریور ماه سال 1397 من هنوز از این کتاب دل نکنده ام، اگر چه چاپ نا زیبای قبل از انقلاب آن را در همان زمان دانشجویی ام از خیابان ناصر خسرو کوچه حاج نایب خریده و بار ها اشعار آن را خوانده بودم. امروز در بساط دست فروشی، دیدم، من باور دارم انسان اگر بخواهد بدنبال هر چیزی باشد و واقعاّ آن را پیگیری کند حتماّ بدان خواهد رسید، من که بار ها امتحان کرده و رسیده ام.
سایه حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
چون نشینی بر سر کوی کسی
عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون زچاهی می کنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک
من این کتاب را ده هزارتومان خریدم، اما در این زمان فقط جلد آن کتاب شاید بیش از ده هزار تومان بیارزد، وقت نداشتم، به راه افتادم، از کسی آدرس نزدیک ترین جای دفتر امور مشترکین تلفن همراه را پرسیدم،پس از شنیدن پاسخ ، دوان دوان خود را بدانجا رساندم، و موضوع رابه کارمند آنجا که خانم جوانی بود و با طٌرّه های زیبایی که روی گونه هایش آویخته بود و او را زیباتر جلوه میداد گفتم، و تقاضای سوزاندن سیم کارت خود را از ایشان نمودم، از من کارت ملی خواست، نزدم نبود، قبول نکرد، مجبور شدم برای برداشتن کارت ملی سریع خود را به منزل برسانم.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷ساعت 10:14  توسط فتح اله توحیدلو
|
فسمت ششم
برگشتم و پله های زیر زمین پاساژ را دو تا یکی بالا آمدم وارد خیابان کارگر شدم، می خواستم به یکی از دفتر پیش خوان خدمات دولت تهران بروم لااقل سیم کارت را بسوزانم، نمی دانستم بالا به طرف انقلاب بروم یا پایین به طرف جمهوری، من بدنبال مفهوم این دو کلمه نبودم و الا به طرف جمهوری می رفتم چون کلمه جمهوری مفهوم و زیبایی دارد و نشانگر این که در کارها جمهور مردم سهیم اند، از کلمه انقلاب دل خوشی نداشتم، برایم جز تخریب و عقب ماندگی چیزی نداشت، ما در دوران جوانی که سری پرشور داشتیم، و فکری مطلقاٌ سیاسی، و استادی چون شریعتی، که شهادت را بما می آموخت و می گفت شهادت دعوتی است به همه عصر ها و به همه نسل ها که اگر می توانی بُکش و اگر نمی توانی بمیر، یا این که باز می گفت: ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد مرده زمان ما، به تو و خون تو محتاج است، باور کنید ما با این جملات زندگی می کردیم، کیف می کردیم، از خوشحالی مُعلق می زدیم، ما معتقد به انقلاب بودیم، باید زیرو رو می کردیم، باید همه چیز را دگرگون می کردیم، سواد ما در حد همان کتاب های شهید بزرگ مطهری و استاد بزرگِ انقلاب، شریعتی بود، ماحتی کتاب های مخالف تفکر خود را که روشنفکران ایرانی هم نوشته بودند نمی خواندیم، آدم حسابشان نمی کردیم، اگر هم می خواندیم فقط به این امید که نقدی عالمانه و پاسخی دلیرانه و دندان شکن بدان از نظر خودمان به آن یاوه ها داده باشیم، تا دلمان از این دگر اندیشان تاریک فکر خنک شده باشد!! در همان اوائل انقلاب سال 57 کتابی از کارل پوپر با ترجمه زیبای عزت الله فولادوند از سوی انتشارات خوارزمی به بازار نشر راه یافت با نام، جامعه باز و دشمنانش، کتاب قطوری است و لب مطلب پوپر در آن این است که اصلاحات خوب است و انقلاب خیر، و معتقد است که اصلاحات از انقلاب بسی سخت تر است، و می گوید اگر کسی در اصلاحات موفق شد، کاری سترگ تر از انقلاب کرده است، وجالب این جاست که این کتاب چهل سال قبل از انقلاب ما در آلمان چاپ شده بود، یعنی بعد از چهل سال در سال 57 در ایران ترجمه و منتشر شد، حال این جایش با مزه است استاد فرهیخته ای چون دکتر رضا داوری اردکانی که او را هم دوست می دارم، پس از چاپ این کتاب دادش درآمد، گفت : چه نشسته اید که در یک حکومت معتقد به انقلاب کتابی منتشر شده است، ضد انقلاب!!! طوری شد که لفظ پوپر معنی فحش یافت، دیده اید که عشق لاتی ها وقتی بهم فحش می دهند، مثلا می گویند اَی مادر فلان!!! ( لازم به یاد آوری است که من حقیر مودب فحش را پاستوریزه کردم و زهرش را گرفتم) مثلا اگر محققی معتقد به اصلاحات بود به او فحش می دادند می گفتند: اَی پوپری!!! همچنان که به مهندس بازرگان و حواریونش بدون این که معنی صحیح کلمه لیبرال را بدانند، فحش می دادند می گفتند: اَی لیبرال، گویا فحش خواهر مادر می دادند.من با وجود نواقصی که در امر سیاسی جامعه ام می بینم و کم هم نیست با تجربه ی چهل ساله ام، دعایم این است خدا یا خوبی های دولتمردانم را بیفزا و بدی ها و نواقصشان را کاهش بدار.
باز دورشدم از قصه موبایل، باید سریع آدرس دفتر خدمات امور مشترکین تلفن همراه را از مغازه های همین محل یا از رهگذران بپرسم تا سیم کارتم را سوزانده و سیم کارتی دیگ بگیرم و ساعت سه بروم برای گرفتن پرینتر.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷ساعت 10:11  توسط فتح اله توحیدلو
|
قسمت پنجم
پناه می برم به خدا از عیبی که امروز در خود می بینم و دیروز دیگران را بخاطر همان عیب ملامت می کردم.
از خیابان انقلاب وارد بازارچه کتاب شدم، انتهای بازارچه دست چپ انتشارات چاپخش است، فکر می کنم اوائل انقلاب، وقتی ساختمان بازارچه آماده می شد، موسسین چاپخش از صاحب انتشارات گوتمبرگ که سازنده بازارچه بود و متاسفانه نام آن انسان محترم در خاطرم نیست، خریداری کردند، صاحب انتشارات گوتمبرگ آن بنای خوب را ساخت و مغازه های آن را با قیمت مناسب و حتی ارزان تر از قیمت روز آن زمان به کتاب فروشان و ناشران فروخت، قبل از انقلاب که من دانشجو بودم انتشارات چاپخش در خیابان دانشگاه اوائل خیابان جمهوری بود و ما کتاب های خود و انجمن اسلامی دانشگاهمان را از آن جا تهیه می کردیم، شاید سال های 54 تا 57 بود، موسسین چاپخش دکتر سامی، دکتر شریعتی{ البته ایشان پیشنهاد دهنده بوده}، مهندس محمود ریاضی، دکتر نظام الدین قهاری و آقای دادمهر و یکی دو نفر دیگر بودند که یادم نیست، باز فکر می کنم که دادمهر قبل از انقلاب در زندان بود، اوائل انقلاب به آن گروه پیوست، قصه تاسیس چاپخش و دوستی و رابطه من با آنها از حوصله منِ موبایل مرده بیرون است، شرح این حجران و این خون جگر، این زمان بگذار تا وقت دگر.
سلام گفتم و وارد شدم، اول پشت پیشخوان دفتر نشستم، سفره مختصر صبحانه هنوز جمع نشده بود، تعارف کردند من هم لقمه ای از سنگک تازه و پنیر و گردوی آن برداشتم، پس از فرو بردن لقمه، شرح دزدیده شدن موبایل را دادم و تلفن آن جا را برداشته به پسر کوچکم محمد حسین موضوع را گفتم، نظرش این بود که همانجا به 110 اطلاع دهم، بیایند صورت جلسه کنند و پیگیری شکایت. اولا حوصله این کار را ندارم، دوماً پلیس پیگیری نمی کند، فقط وقت و زمانی عزیز از ما هدر می رود، بناشد سیم کارت را هرچه زودتر بسوزانم، البته دوستان من در کتاب فروشی سه نفر نیروی جوان تاره استخدام شده هستند که بعد از فوت آقای دادمهر که گرداننده اصلی در کتاب فروشی بود، آمده اند، با من آشنایی آن چنانی ندارند. موسسین فقط سر می زنند. خوش و بشی با آنان کردم و چند خاطره از همین انتشارات که قبل از انقلاب و اوائل انقلاب داشتم بخصوص از دکتر کاظم سامی که اول انقلاب جزء اولین نفرِ قتل های زنجیره ای بود، که در مطبش او را به قتل رسانندن و از آقای دادمهر که دوسال گذشته به رحمت ایزدی رفت، داشتم تعریف کردم، و کتاب های تازه نشر شده را دیدم و به خاطر پیگیری کارهایم از آن جوانان خدا حافظی کردم و از در ضلعِ غربی بازارچه کتاب، خیابان منیری جاوید بیرون آمدم، البته از دور با آقای محمدی کارمند باتجربه انتشارات اختران که زندانی دو رژیم هم است حال و احوالی کردم، گفتن از انتشارات اختران و آقایان اردهالی مدیرعامل و محمدی همکار ایشان که از ابتدای تشکیل اختران در آنجا هستن مطلبی نمی گویم، که انرژی زیادی می طلبد، و فرصت بیشتر می خواهد، حالا که نامی از ناشران بازارچه کتاب بردم بهتر است نامی هم از شرکت سهامی انتشار و دفتر نشر فرهنگ اسلامی ببرم که خاطرات جوانی من از دوران دبیرستان دارالفنون که در خیابان ناصرخسرو واقع بود، شرکت سهامی انتشار در خیابان باب همایون بود، یعنی پشت مدرسه ما و وقتی آن جا از طرف رژیم گذشته فعالیت هایش ممنوع شد، چند سال بعد آقایان باهنر، بهشتی و برقعی دفتر نشر فرهنگ اسلامی را در خیابان روزولت آن زمان( فکر کنم سعدی شمالی کنونی) تاسیس نمودند، عجب، چه خاطراتی در ذهنم خطور می کند، شرح این هم بماند برای روز دگر، همین که خیابان را به طرف پایین(جنوب) می آمدم دست چپم کوچه نوروز بود، وارد کوچه شدم، یک دبیرستان و چند ناشر و چندین خانه مسکونی را شامل می شود، در این کوچه ناشری هست که حدود شصت سال است ناشر است، البته محل کتاب فروشی ایشان قبل از انقلاب در بازاربین الحرمین( بازار جعفری) بود، پانزده بیست سالی است که موفق شده آن جا را ترک نماید و بدین جا رحل اقامت افکند، نامش شمس فراهانی است، گفتم قریب شصت سال است ناشر است، اتفاقا نام انتشاراتش هم فراهانی است، ایشان هرچه دارد از قبل از انقلاب است، بیشتر کتبی که نشر داده است کتب اسلامی است، امیر کبیر قهرمان مبارزه با استعمار را او چاپ نموده، رساله محشی را او چاپ نموده، ره آوردهای استعمار، مناظره دکتر و پیر که در همان زمان های شاهی به چاپ بیستم رسید از اوست، کار ماندگارش کتاب سی و چها جلدی ترجمه مجع البیان است، خدا را شکر قسمت شد در جلد سی و چهارم آن که از قبل بنا بود تهیه و آماده گردد، من هم سهمی داشته باشم، نزدیک دوسال است نوشتن و تایپ و صفحه بندی آن باتمام رسیده اما هنوز چاپ نشده، شناسنامه خر را هم برای ایشان بازنویسی و ویرایش کرده ام، منتظرم چاپ گردد، و کتاب چنین گفت پیر هرات از این حقیر را هم جناب فراهانی سال گذشته به چاپ رسانید.
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷ساعت 22:42  توسط فتح اله توحیدلو
|
قسمت چهارم]
سخن سنجیده باید گفت در نزد سخن سنجان
چرا؟ چون از سخن قدر سخنور می شود پیدا
سوار مترو شده ام، الان در ایستگاه دروازه شیمران هستم، داخل اتوبوس، کنار درب ورودی، به زحمت ایستاده ام، دنبال جایی، دستگیره ای می گردم تا دستم را به آن بگیرم، تا بدین سو، یا آن سو وِلو نشوم، یا که به مردم تنه نزنم، مسافرین همه به طور کتابی و انبوه به هم چسبیده ایم، جای سوزن انداختن بر هیچکس نیست، هر چند اگر اتوبوس هم یک دفعه ترمز کند، بعلت ازدحام جمعیت و نبود فضای خالی، کسی را امکان رها شدن و افتادن نیست. کسانی که شامه قوی دارند از همان دور بوهای ادکلن.و.. را که همه در هم قاطی شده را حس می کند، حال چه برسد بهم چسبیده هم باشیم، امان از وقتی که شخصِ قد کوتاهی بخواهد از میله افقی بالا هم بگیرد! لذت چه بو هایی را باید مردم از زیر بغلش ببرند!! حالا خدا را شکر ما مردان این طرفیم، اوصولا اغلب مرد ها در استفاده ازبوهای خوش و اودکلن ها مختلف کمتر راغب اند، اما در آن طرف، قسمت بانوان، قسمت نازنینانِ مونث چه می گذرد؟
به ایستگاه بعدی می رسیم، میدان فردوسی،دو سه نفری پیاده می شوند، و ده، دوازده نفری هم با فشار و هُل بالا آمده، خود را در دل ما جا می کنند، این مردم بی فکر اصلا نمی دانند، من عمل قلب انجام داده ام،همین جور راست می آید بر دل من، من تو رو می خوام چی کار کنم؟ یک احساسی بهم دست می دهد که گویا دستی رفت بسوی جیب شلوارم، نا خودآگاه دستم را از میله عمودی رها کرده به بیرون جیب شلوارم می مالم، سرجایش است، موبایلم را می گویم، سرجایش است، دوباره از میله می گیرم، ناگهان دستی باز به جیب شلوارم می خورد، دوباره میله را رها کرده، دستم را بدامن جیب شلوارم می زنم، شکر خدا سرجایش است، موبایلم را می گویم، چون من موبایل را به جیب راست شلوار گذارده ام. نزدیک ایستگاه بعدی کسی بناست پیاده شود، از جایش بر می خیزد، من درست کنار صندلی او استاده ام، با اخترام جایش را بمن ایثار می نماید، من می نشینم، دو ایستگاه بعدی میدان انقلاب است، به میدان انقلاب می رسم، از جایم برخاسته پیاده می شوم، در پیاده روی خیابانِ میدان انقلاب، نزدیک بازارچهِ کتاب دستم را به جیب شلوارم می برم؛ این بار سرجاشن نیست!!! بلافاصله این بار دستم را داخل جیبم می برم، راستی راستی نیست!!! حتما می پرسیدد موبایلت را می گویی؟ آری موبایلم را می گویم، موبایل نیست، ناجوانمردان به من سوء قصد کردند، موبایلم را به سرقت بردند، خواستم در یک لحظه از کوره در بروم، بگویم آن چه را نباید بگویم، بیاد شعری افتادم
اندازه نگهدار که اندازه نکوست
هم لایق دشمن است و هم لایق دوست
خنده ای بر لبم آمد، خندیدم! خنده بر هر درد بی درمان دواست. بخود گفتم: قسمت تو این بود، پسرِ خوب، دقت نکردی، ساده انگاری کردی! دو بار در اتوبوس احساسش کردی، سریع بخاطرش دست را به شلوارت بردی ، اما از جیبت در نیاوردی، موبایلت را می گویم، تا در دستت نگهدارش باشی، به قول شاعر که می گوید:
هرچه بینی در جهان دارد عوض
در عوض گردد ترا حاصل غرض
بی غرض دانی چه باشد در جهان
عمر باشد عمرف قدر ان بدان
بر خود عجب می گفتم و می خندیدم! بخود می گفتم: موبایل پِر، تلگرام پِر، آن که همیشه در کنارم بود و پنهان و آشکار، شب و روز، بدون قهر و ادا، خبرها را برایم می گفت، هر چند راست یا دروغش را خودش خوب نمی دانست، سئوالاتم را پاسخ می گفت، بالاخره همان هایی را که در چِنته داشت، بی غرض جواب می داد، گاه احساس می کردم می خواهد اسرار مگو را برایم فاش کند، می مهابا و بی پرده همه چیز را علنی می کرد، نه حدی می شناخت نه حدود را!! اصلا گویا حیا را خورده و ادب را قورت داده است، هر نو سئوال را پاسخ می گفت، ادبی، پزشکی، عرفانی، مهندسی، اجتماعی، هنری، بی ادبی است، جنسی!! از هر رقمی از علم زمینی، زمانی و ماوراء آن، کمکی در چنته داشت، ار خبر های دوستان، مَحوِل های رفیقان، اجتماع اقوام، دورهمی های دبستانی یا دبیرستانی یا دانشگاهی، چه در قبل از انقلاب و یا بعد از انقلاب خبر می داد، دوستان قدیمی را دور هم جمع می کرد، اقوام و فامیل ها را از هم دور می کرد، رابطه پنهانی را شور می داد، باز می خندیدم، من اولین بارم نیست که این گونه اتفاق برایم می افتد، یاد آن آقایی افتادم که در خیابان مرا دید و با لفاضی می گفت می خواهم برایت وام بگیرم، همانجا 200000 تومان مرا با خود برد، وقتی از سویم دوید، ایستادم و خندیدم!! شرحش نمی دهم.
تلفنی هم نداشتم به جایی اطلاع دهم، بهترین محل انتشارات چاپخش بود، ومن هم کنار بازارچه کتاب بودم و انتشارات چاپخش هم در بازار چه کتاب قرارداشت و آنان از دوستان قدیم قبل از انقلابم بودند، سریع جهت اطلاع رسانیِ موضوع، به آن جا پناهنده شدم.
پایان قسمت چهارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷ساعت 10:48  توسط فتح اله توحیدلو
|
قسمت سوم
با نام خدا، َوقتی پیرینتر را روی میز قرار دادم، مغازه دار از من خرابی پیرینتر را پرسید، گفتم کاغذ را رد نمی کند، و به او گفتم که بعلت جمع کردن میز ناهار خوری اتاقمان در منزل، دیگر پیرینتر جای خاص و مناصبی ندارد، آن را در اتاق دیگری که بیشتر به انبار می ماند نگهداری می کنیم، زمان نیاز به گرفتن متنی، آن را به اتاق آورده روی صندلی قرارش می دهیم و استفاده می کنیم، گاهی هم پس از انجام کارمان از بردن پرینتر به اتاقِ شبیه انباریمان غفلت کرده، همانطور چند روزی در اتاق می ماند، از شما چه پنهان من دو نوه دارم، یکی پسری، بنام ساغر و دیگری دختری، بنام سلما، هردو متولد در یک سالند، اما با پنجاه روز فاصله از هم، یعنی ساغر پنجاه روز زود تر از دختر عمه اش سلما پا به این جهان گذارده است، ماشاءالله هردو دوست داشنی، با هوش، مهربان و طبق شرایط بچگی شان شیطانند، البته نه آن شیطانی که به آدم سجده نکرد، بلکه بازی هایشان، پریدن هایشان، ریختن و پاشیدنِ وسایل بازیشان در هر جای اتاق، را می گویم، راه رفتن روی مبل ها و دویدن از روی آن ها می گویم، از این مبل به آن مبل می پرند و از آن یکی به سوی مبل بعدی و تا مبل آخری و دوباره از همان جا که مبل ها تمام می شود، بازی را دنبال می کنند، برمی گردند و می دوند تا به مبل اولی. و اگر چیزی یا چیزَکی هم در دست داشته باشند به هم پرتاب می کنند، روزی همین که نشسته بودم، اسباب بازی کوچکی از دست نَوه ام رها شد و بعد من صدای افتادن آن را نزدیک پرینتر شنیدم، بسوی پرینتر شتافتم اما چیزی که داخل پرینتر شده باشد ندیدم.
البته جای یادآوری است که معلوم است وقتی تعمیر گر علت خرابی پرینتر را از من جویا شد، فقط به او گفتم: کاغذ را رد نمی کند، همین، اما جواب اصلی همان ها بود که در ذهنم مثل یک فیلم سینمایی مجسم شد و شما هم خواندید.
بعد از کمی وارسی، تعمیر گر گفت احتیاج به یک سرویس اساسی دارد، و هزینه آن هم می شود یک صد هزار تومان!! راستش من ماندم، درست می شنوم؟ کمی مکث کردم، بعد فکر کردم، به هیکل آقا نگاه کردم، سپس خندیدم، البته نه به طور قهقهه، تبسمِ ظریف، نگاه کردن عاقل اندر سفیه، بعد گفتم چرا؟ مگر خودش چند می ارزد؟ گفت یک میلیون پنجاه هزار تومان! حالا من چند خریده بودم، بهتر است بگویم ما، من و همسر مهربان، چند خریده بودیم، بهتر نشد، زود تصحیح کنم، آذر خانم چند خریده بود، حدود شش، هفت سال پیش، یک صد و بیست و پنج هزار تومان. گفتم من این مقدار پول را ندارم، می برم جای دیگر، بعد گفتم چون اولین مغازه ای که بچشمم خورد مغازه شما بود، آوردم، حال می برم، گفت چون اولین مشتری امروز ما هستی، و چهرات هم نشان می دهد آدم خوبی هستی، نشان از سِرِّ ضمیرت دارد، باهم کنار می آییم، ماندم سِرّ ضمیر مرا را چطور خواند، صبح سلوک عرفانی داشته است؟ کمی بو کشیدم، خواستم ببینم در مغازه بویی نمی آید، مثلاّ بوی اسفند، چون مُد است که جوان ها بعد از باز کردن مغازه شان به کمی تریاک پناه می برند، و خود را بازسازی کرده و سپس برای رد گُم کنی مشتری های خود اسفندی هم برای خدا و مشتریِ بنده خدایشان، روی گاز پیک نیکی شان آتش می زنند، تا نسیم خوش تریاک راز سلوک اهورایی آنان را بر ملا نسازد.
بو کشیدم بویی نمی آمد، از من هم تعریف کرده بود، قبول کردم و کارتی که آدرس و تلفن مغازه را با خود داشت گرفتم، گفتم برای گرفتن پیرینتر کی مراجعه کنم؟ گفت: ساعت سه بعد از ظهر بیا.
از در بیرون رفتم، مانده بودم بخانه روم یا بسوی میدان انقلاب، برای دیدن و زیارت دوستانِ ناشر و کتاب فروشم بشتابم، خوب معلوم بود،
هرکه را بهر کاری ساختند
مهر او را در دلش انداختند
من از دوران دبیرستانم، از سیکل دوم، خود را در دارالفنون کشف کردم، زیرا تا قبل از آن موقع فقط در دنیا بودم، همین.
هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
من از همان زمان با نویسندگان و کتاب خوانی خوگر شدم، تصمیمم را گرفته بودم، راهی دنیای کتاب شدم، تا ساعت سه بعد از ظهر فرصت خوبی بود، شاید سه چهار هفته ای بود که به کتاب فروشی ها سر نزده بودم، هم دیدار دوستان و هم اطلاع از بازار کتاب.
چه خوش بود که برآید به یک کرشمه دو کار
زیارت شه عبدالعظیم و دیدن یار
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷ساعت 23:17  توسط فتح اله توحیدلو
|