حدیث آرزومندی

نوشته های فتح اله توحیدلو

سعید وزیری و کتاب جدیدش،خرمن معرفت

مطلب ذیل را برای همراهان خوب تلگرامی فصل نامه گنجینه دارالفنون مجله تخصصی تاریخ تعلیم و تربیت ایران نگاشتم.

باسلام

گروه فرهیخته ای در این کانال جمعند و هم موضوعات خوب و متنوعی در خصوص تعلیم و تربیت و پیشکسوتان آن در این گروه مطرح می شود. پیشکسوتانی از این دنیا رفته اند و هم فرهیختگانی که در قید حیاتند، عمرشان مستدام باد.

هفته گذشته در خدمت استادی بودم که در شهر ری آموختن را آغاز نمود و با انتخاب شغل معلمی حدود بیش از شصت سال پیش تدریس را در روستا های رودهن و بومهن و شهر ری شروع نمود. در عنفوان جوانی علاقه شدیدی به ادبیات داشت، با آن که در محرومیت می زیست و همراهان زندگیش خواندن و نوشتن را کم می دانستند، رشد کرد، در شهر ری در دبیرستانی درس می خواند، با استادان خوبی که داشت، تربیت خوبی دید. خود در کتاب خرمن معرفت که آخرین کتاب استاد است و به تازگی چاپ شده است می نویسد: در کلاس چهارم ادبی به دستور معلم ادبیاتم یک جلد کتاب گلستان در قطع جیبی از کتاب فروشی های مسجد شاه خریدم، معلم از ما خواسته بود اگر ۵۰ درصد گلستان را حفظ کیم نمره ۱۵ خواهیم گرفت.علاقه ای که به استادم داشتم هر طوری بود بیش از ۵۰ درصد گلستان را حفظ شدم ، معلمم گفت با این که قول نمره ۱۵ داده ام، حیفم می آید ۱۷ ندهم، و از استاد در آن زمان ۱۷ گرفتم. از همان جوانی شخصیتش آن چنان متجلی شد که فرهیختگی در سکناتش هویدا گردید. او هم می نویسد و هم شعر کهنه و نیمایی می سراید. مدتی که رحل اقامت در شهر ری افکند و معلم دبیرستان های دخترانه و پسرانه آنجا گردید، دانش آموزانی از کلاس های او بر آمدند فرهیختگانی در ادبیات همچون شعر، قصه نویسی، موسیقی و نمایشنامه نویسی گشتند. چون به نوع صحیح تربیت و تعلیم در آموزش و پرورش نظر داشت و در زمان معلمی در شهر ری مقالاتی انتقادی در نشریات زمان وزارت خانم فرخ رو پارسا در نشریات آن زمان می نوشت، جهت تنبیه ایشان او را به تهران آوردند و در بهداری آموزشگاه ها که اکنون همان مکان اداری دارالفنون است، کارمند جزء اش نمودند. درست نبود در مدرسه بماند و فرهیختگی را به دانش آموزان بیاموزد. باز خدا رحم کرد از زندگی ساقطش نکردند و اخراجش ننمودند. چون انتقاد می کرده و هم آن مطالب را در مجلات می نوشته فقط ممنوع التدریس شد. فکر می کنم من با ایشان در سال 1373 آشنا شدم. در اداره کل آموزش و پرورش شهرستان های استان تهران مشغول خدمت بودم، ایشان هم معلمی بود از شهرستان ورامین، هنوز بازنشسته نشده بود، و قتی که ایشان را اولین بار ملاقات کردم، بحثمان در مورد مقاله ای بود که در فلسفه نوشته بودند- چون آن زمان ایشان کتاب فلسفه چهارم علوم انسانی را تدریس می کردند. از کیفشان کتابی در آوردند از تالیفات خودشان در مورد فلسفه بود نامش اکنون یادم نیست، وقتی نام سعید وزیزی را در کتاب دیدم، یاد کتاب دیگری از ایشان افتادم که در زمان شاه قبل از انقلاب خوانده بودم، اسم کتاب را نام بردم، گفتند درست می فرمایید، باور نمی کردند که من هم شاید اهل مطالعه باشم، گفتند من خودم اکنون هیچ نسخه ای از آن کتاب را ندارم. خلاصه آشنایی من با استاد سعید وزیری این گونه بود. البته قصدم از این نوشته بیشتر معرفی کنبی است که از استاد وزیری تاکنون چاپ شده است

  • شخصیت( روانشناسی- تحلیل شخصیت فرزندی که بدنیا می آید تا دوره جوانی، در قالب داستان) ۲- تب بلوغ( روانشناسی- تحلیل روزگار یک جوان که در حال بلوغ است با دنیای خیال انگیزش در قالب داستان) ۳- شهر مرموز( چون مولف نتوانست مجوز چاپ بگیرد به صورت مخفی چاپ شد( داستان) ۴- قهوه خانه سرگذر( داستان) ۵- سیری در منطق.

این پنج جلد و تعدادی مقالات دیگر قبل از انقلاب چاپ شده است.

کتاب های بعد از انقلاب

۶- کوچ پاییزی (خاطره داستان)۷- خانه، کوچه، مدرسه(خاطره داستان) ۸ - مدرسه آبعلی( خاطره داستان) ۹- تابستان تلخ( خاطره داستان)10- خواسنگاری(خاطره داستان) ۱۱- خاتون معارف ایران( گفتگوهایی با خانم مهر تاش رخشان؛ موسس اولین مدرسه دخترانه در قالب داستان) ۱۲- سفر به روزگار جوانی (خاطره داستان) ۱۳- کلاس گمشده ( مجموعه سه داستان کوتاه از سه شخصیت در جبهه های جنگ) ۱۴- بانوی دره اکنی( داستان) 15- گلبانو( تاریخی، معرفی شخصیتی در دوره صفویه در قالب داستان) 16- تاریخ ورامین 17- آفتاب لب بام ( زندگانی داستانی استاد محمد پروین گنابادی- برنده جایزه کتاب برتر) ۱۸- شاهنامه و فردوسی از نگاهی دیگر 19- ادبیات داستانی در ایران از دوران باستان تا مشروطه ۲۰- حکایت نامه ها( معرفی شخصیت های معروف شهرستان ورامین) ۲۱- گزیده شاهنامه( برای نوجوانان) ۲۲- برج آرامگاهی علاء الدوله ۲۳- جشن های کهن ایرانی ۲۴- شاهنامه و فردوسی از نگاهی دیگر( دو جلدی، جلد اول اسکندر ، جلد دوم بخش آول در باره رستم، بخش دوم در باره ساسانیان) ۲۵- نقش مولانا در تهذیب زبان فارسی( چاپ پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش) ۲۶- آشنایی با مدرسه دارالفنون ( چاپ پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش) ۲۷- تاریخ مدارس دختران( چاپ محدود ، پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش)۲۸- آشنای با زبان خاک و خشت ۲۹-از کلاس فلسفه تا خاله بازی( دوجلدی، خاطره داستان) ۳۰- ورامین در آیینه تاریخِ معاصر ۳۱- دیداری از اویرک ( تاریخی،در باره رودبار الموت) ۳۲- از کعبه عالم تا کعبه آدم ( سفرنامه حج) ۳۳- در هوای خورسید( سفرنامه سوریه) ۳۴- نوشته های زیر خاکی ( مجموعه مقالاتی است که در مجلات مختلف آموزش و پرورش چاپ شده است) 35- از ورامین تا آذر گشب( سفرنامه از استان های مختلف) ۳۶- سفر به سرزمین مهین بانو( سفرنامه ارمنستان) ۳۷- یارسان ها چه می گویند ۳۸- کارمند کارگزیی ( خاطره داستان) ۳۹- زیارت( در باره امام زاده های تهران و چند شهر دیگر) ۴۰- از ورامین تا بروجرد با ننه بی گل( خاطره داستان با همکاری ننه بی گل) ۴۱- یادداشت های معلم بومهن( خاطره داستان) ۴۲- از خیام تا نیما( ادبیات) 43- نان معلمان ( در زمان صدارت خانعلی پول نداشتند حقوق معلمان را بدهند، تصمیم گرفتند بجای حقوق ، آجر بدهند، کتاب، داستان آجر شدن نان معلم است) 44- وزرای آموزش و پرورش از شازده تا حاجی 45- یادداشت های بی سر و ته آقای واج در دوران کرونایی( خاطره هایی شیرین در قالب داستان) 46- فرود، اسطوره کلوس دم برف 47- آموزش و پرورش شهر ری 48- رنگین کمان باغ دانایی(مجموعه ای از سروده های استاد) ۴۹ـ حافظ ( تحلیل زندگانی فکری حافظ، بررسی و تحلیل بعضی اشعار حافظ) ۵۰- خرمن معرفت( تحلیل دوران سعدی، بررسی اشعار تربیتی و اجتماعی او در طرحی تازه). ضمنا کتب دیگر استاد بنام مستوری دستوری می باشد که هنوز در مقدمات کار است.

برای کسانی که می خواهند تاریخ شفاهی آموزش و پرورش را بنویسند، بهترین منبع، خاطراتِ ایشان است که در کتاب هاشان آمده است و همچنین در شناخت مولوی، سعدی، حافظ و فردوسی هم کتاب های ایشان سخن تازه دارند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲ساعت 0:9  توسط فتح اله توحیدلو  | 

خاطرات من با استاد احمد منزوی

باسلام

با مطالعه سالگرد استاد احمد منزوی در گروه تلگرامی فصلنامهِ تعلیم و تربیت، یاد خاطراتی با او افتادم. آن را نوشتم و برای همانجا ارسال کردم.

یادش بخیر

من در زمان رژیم گذشته تنها فکری که به ذهنم نمی رسید، رفتن به خارج از کشور بود. چه می گویم؟ حتی فکر نمی کردم که می توانم کار دولتی داشته باشم، سال ۱۳۵۶ لیسانسم را گرفتم، حال و هوایم مبارزه با رژیم گذشته بود، شاگرد شریعتی در حسینیه ارشاد بودم و در سخنرانی های شهید مطهری هم شرکت می کردم. آن زمان مثل الان نبود که هر کس مبایلی دستش باشد، عکس بگیرد، سحنان را ضبط کند. پول نداشیم ضبط صوت بخریم، من سخنان مطهری را با خط بَدم تند نویسی می کردم. یادم می آید همه جلسات سخنرانی های انسان کامل مطهری را در کانون توحید تهران تند و تند می نوشتم، بگذریم از اینکه این کتاب بعد از انقلاب چاپ شد و در مقدمه کتاب نوشته اند که این سخنرانی در مسجد جاوید ایراد شده است.

به اصل مطلب بپردازم، یک دفعه انقلاب پیروز شد، وقتی اولین بار صدای جمهوری اسلامی را که از رادیو پخش شد شنیدم، نماز شکر خواندم.

حال، فیل ام یاد هندوستان کرده بود، باید کارمند دولت شوم. طبق بخشنامه دولت موقت مرحوم بازرگان که روحش شاد باد، هرکس که پانزده سال خدمت داشت اجازه می داد با سی رور حقوق بازنشسته گردند.البته به قول خودشان طاغوتی ها را اخراج می کردند، کارمندان بی خطر بودند که مشمول این بخشنامه می شدند. من که عاشق معلمی بودم و ازشریعتی آموخته بودم که هر کس بتواند معلم خوبی باشد خیانت کرده است به هر کارخوب دیگری مشغول شود. معلمی را دوست داشتم. دولت جمهوری اسلامی اولین استخدام خود را در آموزش پرورش آغاز کرد، ۳۰۰ معلم دینی در سراسر کشور لازم داشت، درست یادم نیست شاید در تهران لازم داشت. کنکوری برگذار شد. از بد حادثه ثبت نام کردم و قبول شدم، کلاس هایی هم برای کارآموزیمان در اداره کل شهر تهران، در همین مکانی که الان هست برگزار کردند، مدیر کل آن هم که نامش اکنون یادم نیست جزء شهدای هفتم تیر شهید شد. با شور و علاقه چهار ماه بود درس بینش دینی را در کلاس چهارم دبیرستان تدریس می کردم، کتاب بینش دینی کلاس چهارم را دکتر سروش و حدادعادل نوشته بودند، البته از کتاب جهان بینی های شهید مطهری هم استفاده شده بود. سخت مشغول تدریس بودم، تضاد دیالکتیکی رامی گفتم و تشت رسوایی مارکسیسم را از بام جهالت به قول سعدی در جدال سعدی با مدعی، با جسارت تمام بر سر دانش آموزان چهارم می کوفتم. روزی از روز ها در همین چهار یا پنج ماه تدریسم از شاگردانم تضاد دیالیکتیک را شفاهی پرسیدم، جوانی دستش را بالا برد اجازه خواست تا پاسخ گوید، گفتم بفرمائید جانم. گفت نظر خودم را که قبول دارم بگویم یا آن را که شما تدریس کرده اید!! گفتم معلوم است آن را که من گفته ام ، گفت و درست هم گفت و بیست گرفت. باز از اصل مطلب دور شدم.

دکترابراهیم یزدی وزیر امورخارجه بود، خدایش بیامرزد، سخت بدنبال انتخاب سفیر و کاردار برای سفارت خانه های ما در خارج بود. آقای محمد گنجی دوست را که از دانشجویان انجمن اسلامی فکر کنم کانادا و آمریکا بود به پاکستان اعزام کرد، من با آقای گنجی دوست، آشنا بودم، قبل از انقلاب باهم فعالیت های سیاسی و فرهنگی در تهران داشتیم، گاهی هم کتاب هایی را که دولت مجوز انتشارآن را نمی داد قاچاقی چاپ می کردیم، یادش بخیر یکی از کتاب هامان را در تیراژ پنجاه هزار نسخه چاپ کردیم، باور می کنید؟ جمعیت ایران آن زمان ۳۰ میلیون بود. الان کتب در تیراژ صد عدد یا دویست عدد چاپ می شود .

گنجی دوست به دکتریزدی گفت توحیدلو را بفرست به کمک من. رفتم یاکستان، در سمت رایزن فرهنگی ایران در پاکستان که خانه های فرهنگ را هم اداره می کردم. محل کارم را در شهر راولپندی قراردادم، سفارت ما در شهر اسلام آباد بود، شاید راولپندی با اسلام آباد حدود چهل کیلومتر فاصله داشت. یعنی هما ن ساختمان مرکز تحقیقاتِ ایرا ن و پاکستان که استاد احمد منزوی مشغول فهرست نویسی بود قرار دادم.

اولین بار بود که قدم به خاک غیر از ایران می گذاشتم، فکر می کنم هوا بارانی بود، چه بارانی! ما در ایران باران دیده بودیم، اما اگر از این گونه باران ها به ایران می آمد، همه تهران را آب می برد. عجب نعمت بزرگی خدا به پاکستانی ها داده است، آن ها اگر عقل اقتصادی داشتند، از همین باران اگراستفاده خوب می کردند می توانستند محصولات کشاورزی بسیاری از کشورهای دیگر را تامین کنند. منزل من در اسلام آباد بود نزدیک ماکس فیصل، آن موقع وهابی های عربستان مسجد بزرگی را در اسلام آباد به نام مسجد فیصل بنا می کردند. در پاکستان ما هفت خانه فرهنگی داشیم در هفت شهر مختلف بنام های: راولپندی، کراچی، مولتان، لاهور، پیشاور، حیدرآباد، کویته. محل استقرار مرکز تحقیقات ایران و پاکستان هم در خانه فرهنگ ایران در راولپندی بود. و محل کارمن هم در همین خانه فرهنگ قرار داشت. استاد احمد منزوی در یکی از همین اتاق های خانه فرهنگ زندگی می کرد، و در یک اتاق دیگری هم بااتفاق یک تایپیست جوان پاکستانی بنام آقای عارف نوشاهی که همکاری با ایشان داشت. به فهرست نویسی کتاب های خطی فارسی موجود در شبه قاره هند مشغول بودند.عارف نوشاهی بعنوان کارمند محلی در خانه فرهنگ ایران مشغول بود. من با نام منزوی از قبل از انقلاب آشنا بودم، البته نه احمد منزوی، بلکه علینقی منزوی، بعدا فهمیدم که احمد هم برادر علینقی است و هر دو پسران شیخ آقا بزرگ تهرانی بودند، شیخ آقا بزرگ را صاحب الذریعه هم می نامیدند. نام اصلی او محمد حسین بود و بعد ها به منزوی لقب گرفت. او از دانشمندان کتاب شناس قرن چهاردهم هجری است و با تالیف دائره المعارف بزرگ الذریعه و کتاب طبقات اعلام الشیعه گام بزرگی در شناسایی آثار و نسخ خطی اسلامی در حوزه های مختلف علوم را بر داشت. شناسایی من از پدر احمد و علینقی برمی گردد به مطالعاتم از کتاب های مرحوم استاد محمد رضا حکیمی خدایش بیامرزد، مرد بزرگی بود، در سرلوحه یکی از کتاب هایش جمله ای از رومن رولان آورده بود به این مفهوم- سد زمان را بشکنیم و توده قهرمانان را از نو زنده سازیم. اولین چیزی که از منزوی یادم بود یاد اسم برادرش علینقی منزوی بود که به ما گفته بودند نویسنده کتاب بیست و سه سال است و من قبل از انقلاب آن کتاب را خوانده بودم و دو نقد بر آن کتاب نوشته شده بود، که یکی را جعفر سبحانی نوشته بود و دیگری را مصطقی طباطبایی، یاد هر دو بخیر، هر دو نقد را هم خوانده بودم. خیلی دوست داشتم از احمد منزوی موضوع را بپرسم.

استاد منزوی زمانی که به پاکستان آمده بود، هنوز انقلاب پیروز نشده بود، چون مجرد آمده بود، اتاقی از اتاق های خانه فرهنگ ایران در راولپندی را برای گذران امور شخصیش در اختیار او گذاشتند، محل کارش هم در همان ساختمان در طبقه دوم بود، به اتفاق یک تایپیست به نام آقای عارف نوشاهی که پیشتر یادی از او شد، او کارهای استاد را تایپ می کرد. عارف نوشاهی لیسانس و فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی خود را از دانشگاه کراچی اخذ کرده بود. یادم نرفته از عارف نوشاهی بگویم، تا بعد برسم به اصل مطلب: البته شاید شش هفت سال بعد که من درتهران بودم روزی در سمیناری که در سالن فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شرکت داشتم، عارف نوشاهی را دیدم، پس از سلام علیک و خوش بِش و یادآوری آن روزهای خوش پاکستان، گفتم اینجا چه می کنی؟ گفت: در این دانشکده بورسیه شدم و در حال گذران دکترایم هستم. دکتر عارف نوشاهی، دست پرورده استاد احمد منزوی اکنون استادی شده است که چند کتاب او را هم دانشگاه تهران چاپ کرده است. به سخن اصلی برگردم.

منزوی بسیار سخت کوش بود، شب و روز کار می کرد، تعطیلی نداشت،جمعه، روزهای تعطیل، ایام عزاداری ها را هم مشغول بود. حتی برای این که وقتش تلف نشود سعی می کرد طوری برای خودش غذا بپزد که چند روز از غذا پختن راحت باشد. روزی یادم هست که شیر برنج پخته بود و در بشقاب های مختلف قرار داده و در طبقات یخچال گذاشته بود تا وقت نیازغذایش آماده باشد. از انقلاب هم چندان دل خوشی نداشت، چون پاکسازی های کارمندان در ادارات تهران را شنیده بود، منتظر این حادثه برای خودش هم بود. ظاهراً با من خوب بود. قبل از من در پاکستان دکتر محمد جعفر محجوب رایزن فرهنگی بود، من از دوران کودکی که دبستان بودم فرهنگ لغات فارسی جیبی او را که در سطح دبستان و دبیرستان بود استفاده می کردم، در دبیرستان هم تصحیح کتاب کلیله و دمنه او را در داارلفنون که معلم ادبیاتمان معرفی کرده بود می خواندم، در دانشگاه هم که بودم دیوان عبید زاکانی به تصحیح او را شناخنه بودم، خودم خجالت می کشیدم که چرا جای او آمده ام. گاهی کارمندان محلی خانه فرهنگ می گفتند که ایشان شاید ۲۰۰۰ بیت شعر از حفظ داشت، خدایش بیامرزد. درست است که ابلاغ من معاونت رایزنی فرهنگی بود، اما تمام مسئولیت های کارهای رایزن فرهنگی را داشتم. حالا باز من!! لیسانسم را در در سال ۵۶ از دانشگاه تهران گرفته بودم، شاگرد شریعتی بودم، اهل کتاب و مطالعه بودم، بخاطر سخنرانی های شریعتی از اقبال لاهوری، اقبال را خوب می شناختم و دوستش داشتم، دانشگاه پیشاور هر سال بمناسبت تولد اقبال سمیناری به یاد او برگزار می کرد و رایزن فرهنگی ایران را هم برای سخنرانی دعوت می نمود، قبل از من دکتر محمد جعفر محجوب در این سمینار شرکت می کرد، من یک نوبت در دانشگاه پیشاور به زبان فارسی از اقبال گفتم و آقایی پاکستانی باسواد سخنان مرا به اردو ترجمه می کرد. این گونه بود برادر مسئولیت های ما بعد از انقلاب. روزی به من از تهران خبر دادند که برو کراچی و با مسئول فرهنگ ایران در کراچی بنام آقای احمد میر علایی که می خواهد برگردد تغیر و تحول نما تا ایشان به محل خدمت خود در تهران بازگردد، احمد میر اعلایی را نمی شناختم، رفتم کراچی، نیم روزی در خدمتشان بودم، بسیار مودب و خوش برخورد بود. بعد از پایان کارم در پاکستان، که به محل خدمتم در تهران برگشته بودم. شاید سال ۶۷ بود، روزی از پیاده روی کتاب فروشی های میدان انقلاب رو بروی دانشگاه تهران جهت خرید کتاب می گذشتم، دیدم تمام کتاب فروشی ها پوستری به شیشه های مغازه خود زده اند، توجه ام را جلب کرد، رفتم نزدیک و پوستر را خواندم، نوشته بود ساعت فلان در مسجد فلان ختم احمد میر علایی برگذار می شود.او به قتل رسیده بود( قتل های زنجبره ای) عکسش را که دیدم فهمیدم همان است که روزی من در کراچی خدمتش بودم، تازه یادم آمد که کتب عرفان مولوی از خلیفه عبداحلیم را او ترجمه کرده بوده و من در قبل از انقلاب آن کتاب را خوانده بودم. برگردیم به منزوی.

فکر می کنم استاد منزوی از من هم وحشت داشت، بمن می گفت بیشترین نامی که در فهرست نویسی های من به کار رفته نام قران هایی است که خطی است و بدرد فرهنگ ایران می خورد، سعی کنید حتما کتاب های من چاپ شود. زمان خدمت من در پاکستان کم بودم، تا آن زمان چهار جلد از کتاب های فهرست ایشان را با حمایت های مالی سفارت ایران در پاکستان به چاپ رساندم. منزوی به من بسیار احترام می گذاشت در نماز های جماعت ما در خانه فرهنگ شرکت میکرد.

من و سفیرمان در پاکستان کراوات می زدیم، اول انقلاب هنوز کراوات زدن خطرناک نشده بود،هر چند من قبل از انقلاب هم کراوات می زدم، به قول سعدی: همه قبیله ما عالمان دین بودند. همه استادان من اهل کراوات بودند، چه استادانم در دبیرستان، چه دانشگاه مثل دکتر اسدالله مبشری، دکتر احمد مدنی، دکتر منوچهر زندی حقیقی، دکتر سیروس ابراهیم زاده، بازرگان،شریعتی، همه، مگر روحانی می بودی. نمی دانم چه شد متوجه شدیم کراوات اصلا چیز خوبی نبوده است. جوری که من هنوز هم رویم نمی شود کراوات بزنم!!

در پاکستان ماهنامه ای بزبان اردو به نام (انقلاب اسلامی ایران) به همت مالی سفارت جمهوری اسلامی ایران چاپ می کردم، مطالبش را از کتاب ها و مجلات ایران انتخاب می کردم و یا خودم می نوشتم، یک فرهیخته پاکستانی به نام افتخار حسین که ایران را دیده بود، زبان فارسی را خوب می دانست، هواخواه انقلاب اسلامی ایران بود، مطالب مجله را او(افتخار حسین)به زبان اردو ترجمه می کرد.مطالب مجله شامل سخنرانی های روز رهبر انقلاب، اخبار ایران، گاه اخبار جنگ تحمیلی و گاه از خودم و مقالات خوب اجتماعی از بزرگان جامعه بخصوص شریعتی انتخاب می شد. در 32 صفحه، چاپ می شد.

اتاقی در کتابخانه خانه فرهنگ بود مخصوص کتب خطی، هر کتاب خطی را در جعبه ای مقوایی بسیار شکیل که از قبل تهییه کرده بودیم قرار می دادیم و در داخل جعبه هم ماده ای قرار میگرفت که نامش اکنون یادم نیست تا از پوسیدگی برگ های کتاب جلوگبری نماید. چنانچه خبری برای استاد منزوی می آمد که کتاب یا کتاب هایی فارسیِ خطی در کتابخانه عمومی یا خصوصی مشاهده شده است، گاه استاد تنها و گاه با عارف نوشاهی سفری به آن شهر برای فهرست نمودن آن کتاب رهسپار می شدند. ایشان در تمام جشن ها و مراسمی که در سفارت خانه و یا خانه فرهنگ ایران برگذار می کردیم، فعالانه شرکت می جست.چون ایشان را مملو از خاطرات سیاسی و سواد اجتماعی می دیدم، دوست داشتم با او گفتگو کنم، او همیشه از بحث و گفتگوی با من دوری می جست و به گفتگو در این زمینه ها علاقه نداشت، شاید هم من را آدم حساب نمی کرد! الله اعلم.

روزی بحث را به کتاب بیست و سه سال کشاندم و پرسیدم این کتاب را چه کسی نوشته است؟ البته بعدها فهمیدم علی دشتی مولف آن بوده است، اما آن زمان که خدمت منزوی بودم نمی دانستم. به استاد گفتم شنیده ام که آن را برادر تان نگاشته اند. خدا بیامرز از این سؤال ناراحت شدند. دیدم که چهره شان برافروخته شد. من بدون غرض و سوگیری، فقط برای دانستن خودم صادقانه پرسیدم، اما او بعلت جوّ بد جامعه آن زمان، هرچند الان هم همان گونه است شاید هم بد تر، جواب نداد و سکوت اختیار کرد.

ماموریتم در پاکستان پایان پذیرفت. به تهران،به دفتر نمایندگی های فرهنگی در خارج برگشتم. نیرو نداشتند از بد حادثه شدم مدیر کل نمایندگی های فرهنگی در خارج. در زمان شاه وزارتخانه ای بود به نام وزارت فرهنگ و هنر که رایزنی های فرهنگ در خارج هم زیر نظر آن وزارتخانه قرار داشت، وزیرش هم پهلبد داماد شاه بود. بعد از انقلاب وزارت فرهنگ و هنر با وزارت علوم زمان شاه ادغام شد، وزارت فرهنگ و آموزش عالی نام گرفت. که دکتر عارفی پزشک قلب امام بعنوان وزیر آن وزارتخانه انتخاب شده بود و من هم شده بودم مدیر کل این آقا، در وزارت فرهنگ و آموزش عالی، در اداره کل نمایندگی های فرهنگی، سخت بدنبال آدم با سواد می گشتم که بعنوان رایزن فرهنگی به کشورهایی بفرستم که ایران در آنجا خانه فرهنگ و رایزنی فرهنگی دارند. از دیو و دد ملولم انسانم آرزوست. از قاسم صافی در زمان پیش از انقلاب مقالاتی در مورد جلال آل احمد که روشنفکرانه بود خوانده بودم، دنبالش گشتم کارمند کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بود، گفتم پاکستان می روی؟ گفت باید فکر کنم، چند روز بعد آمد گفت ما دو نفریم اگر برویم باید باهم باشیم، گفتم نفر بعدی کیست؟ گفت استاد اکبر ثبوت، ایشان دانشمندی هستند بسیار فرهیخته، جالب بود که نوه دختری صاحب الذریعه هم بودند، یعنی استاد منزوی دایی شان بودند، خوشحال شدم با موافقت دکتر عارفی هردوشان عازم پاکستان شدند. قاسم صافی برادر مرحوم احمد صافی از فرهیختگان آموزش و پرورش بودند، من هنوز به وزارت آموزش و پرورش، جزء آن چهار یا پنج ماه اول انقلاب که بعنوان معلمین دینی استخدام شده بودم و بعد رها شده بود، نیامده بودم، مرحوم احمد صافی را نمی شناختم. من مجله و کتاب زیاد می خواندم، شاید اکثر مجلات دانشگاهی را بدست می آوردم. روزی مجله ای که نامش اکنون یادم نیست اما چاپ خود دانشگاه تهران بود نه از دانشکده هایش، را ورق می زدم، عکسی بزرگ از احمد منزوی دیدم که با او در تهران در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلام مصاحبه کرده اند، چون ایشان را می شناختم و علاقه هم داشتم، سریع شروع به مطالعه آن کردم، از خاطرات خودش می گفت، بخصوص آنچه بر او در اوايل انقلاب در پاکستان گذشته است، منزوی در آن مصاحبه می گفت: در اول انقلاب جوانی آمده بود خانه فرهنگ بنام فتح الله توحید لو، کتاب های شریعتی را با انبر بر می داشت و خیلی سخنان قشنگ دیگر گفته بود. از احمد منزوی خبر نداشتم فهمیدم مکان اکنونش کجاست، تلفن دایره المعارف را یافتم با ایشان تماس گرفتم، سلام گفتم و خود را معرفی کردم، احوال پرسی کردیم، از ایشان وقت گرفتم خدمتش رفتم.خیلی پیر شده بود، چند شماره از مجلاتی را که در پاکستان تهیه و چاپ کرده بودم با خود بردم. پس از سخنان ملایم و صمیمانه ای که بینمان رد و بدل شد، سخن از مصاحبه ایشان در آن مجله را پیش کشیدم، گفتم استاد در این مصاحبه فرموده اید من کتاب های شریعتی را نجس می دانستم و با انبر بر می داشتم، یادتان این مجله ها می اید؟ که در پاکستان چاپ می کردم، همیشه در هر شماره یادی از آن عزیز(شریعتی) می رفت! وقتی نگاه کرد گفت پس شما هم از مایی.

خدا وند عاقبت همه ما را ختم بخیر کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ساعت 20:35  توسط فتح اله توحیدلو  | 

سلام برمرحوم آقا رضاقلی غفاری

سلام بر روستامان، ، سلام بر آقا رضاقلی غفاری مرد صفا و ادب و سلام بر فرزندانش

دنیای ما همچون قطاری است که همچنان در حرکت است، در هر ایستگاهی کسانی از آن پیاده شده، آن را ترک می کنند و کسان جدیدی هم به آن می پیوندند و مسافرش می گردند. در این آمد و رفتن هاست که دنیای ما شکل می گیرد، خاطره ها از آن باقی می ماند، خوبی ها و بدیها ست که در ذهن ها جاودانه می گردد.

سال ۱۳۵۰ است، آخرهای تابستان است، هوا کم کم رو به سردی می رود، محصولات کشاورزی بیشتر از طریق جوان ها از صحرا و باغات جمعاوری شده به انبارها و کندو سیلوهای خانه ها جهت استفاده در طول سال دِپو می شود.

عصر ها که جوانان از کار و تلاش روزانه دست می کشیدند، درخانه ها دور هم جمع می شوند، جوان های قلعه بالا باهم و قلعه پایین هم در کنار هم، همه می خندند، از ته دل شادمانه می خندند، آنان نه غصه ای دارند و نه مشکلی که عیششان را بهم زده باشد.

خاطره ای دارم:

 در بعضی خانه ها چاله هایی ساخته شده بود که برای تهیه بلغور بکار می رفت، آن چاله هارا (چاله بلغور کوبی) می نامیدند، عجب مراسم زیبایی بود، کوبیدن گندم برای سوا شدن پوستش(سبوس) از مغز آن یا فراهم کردن بلغور از سوا کردن پوست جو، در آن چاله ها  به کوبیدن محکم و سنگین نیاز بود، کوبیدن درآن  چاله ها هم، از عهده هر کس بر نمی آمد، بایستی زور فراوان داشتی و بازوی ستبر، چندی از جوان های مستعد و آماده این کار در قلعه پایین، آقا نظامعلی بود، آقا اصغر بود، آقا رضاقلی بود،  و آقا براتعلی.  براتعلی ارجمند یادگار آن دوران است که خوشبختانه در قید حیات است و در زمان رفتن به نوبران بیشتر  او را می بینی که در کنار منزلش نشسته و  گذشته اش را سیر می نماید، مابقی عزیزان همه رهسپار دیار جاوید شده اند، آقا رضا قلی عزیز هم تازه میهمان آنان شده و ما را ترک نمود،او فردی خداشناسِ لایق، کاردان، درستکار، در مجموع انسان شایسته ای بود. در آن زمان مرحوم رضاقلی بسیار روان قرآن را تلاوت می کرد. خدایش اورا بیامرزد، همه آن جوانان با اولیاء خداوند محشور گردند.

سال ۱۳۵۰ است در منزل مرحوم حاج محمد بهرامی هستم، همه این جوانان هستند، همه خانواده بهرامی هم حضور دارند، بناست چاله بلغور کوبی راه بیافتد، میوه و مغز بادام و گردو در یک سینی آماده پذیرایی است، آقا رحیم فرزند ارشد مرحوم حاج محمد سینی را بر داشته دور می گرداند و برای همه بخصوص آن جوانان رشید تعارف می نماید.مرحوم آقا نظامعلی بسیار شوخ طبع است و خنده رو است، تخماخ را بر می دارد(تُخماخ نام ترکی وسیله کوبیدن است، نام فارسی اش یادم نیست) و با آقا مرحوم رضاقلی سخنی رد و بدل می نماید و می خواهد که کوبیدن را شروع نماید، نمی دانم آقا رضاقلی چه می گوید که همه  با خوشحالی می خندند، مرحوم نظامعلی تُخماخ را به رضاقلی می دهد، او کارِ کوبیدن را با یک بیت شعر ترکی که می خواند شروع می کند، بعد از هر چند  بار کوبیدن، جوانان جابجا شده  و کار را بدیگری می دادند.  می گفتند و می گفتند و می خندیدند،  در نحوه کوبیدن باهم کَل کَل می کردند، ما هم که آن جا تماشا گر بودیم، شادمانه از سخن های دلپذیرشان مشعوف شده لذت می بردیم.

یاد همه آن عزیزان گرامی باد و روحشان شاد باد.

من به خانواده ارجمند غفاری، بخصوص علی آقا فرزند برومندشان( داماد مرحوم حاج خلیل بهرامی) تسلیت می گویم، خداوند صبرشان دهد و  از خداوند حی و قیوم غفران برای مرحوم رضاقلی غفاری را طلب می نمایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 21:55  توسط فتح اله توحیدلو  | 

چگونه از همینگوی داستان‌نویسی بیاموزیم؟

 

نثر همینگوی را می توان در میان پراحساس ترین و لطیف ترین متون ادبی در نظر گرفت که با قدرتی کم نظیر، مخاطب را کاملاً به دنیا و حال و هوای شخصیت های داستان هایش منتقل می کند.

زندگی و شخصیت مردی که با نام «پاپا همینگوی» شناخته می شود، حتی از برخی از آثار این نویسنده نیز شهرت بیشتری دارد. ارنست همینگوی، عاشق گاوبازی، شکار و ماهیگیری بود. جنگ و مرگ در زندگی و ذهن او همیشه حاضر بودند چرا که این نویسنده در خلال جنگ جهانی اول در ارتش ایتالیا خدمت کرد، خبرهای جنگ داخلی اسپانیا را پوشش می داد و در زمان جنگ جهانی دوم، با قایق های نازی در دریای کارائیب منازعاتی داشت. او به همراه نویسندگان بزرگی چون اسکات فیتزجرالد، جیمز جویس، گرترود استاین، ازرا پوند و مورلی کالاگان، در دهه ی 1920 میلادی جزو گروه نویسندگان افسانه ای حاضر در پاریس بود. همینگوی چهار بار ازدواج کرد و زمانی که وضعیت سلامتی اش رو به وخامت گذاشت، با شلیک یکی از تفنگ های محبوبش خودکشی کرد.

بسیاری از منتقدین، سبک نگارش همینگوی را ساده و سنجیده تلقی می کنند. او با به کارگیری جملاتی بریده بریده، دیالوگ هایی منقطع و کاراکترهایی پر طاقت و به اصطلاح پوست کلفت، داستان هایی آن چنان به یاد ماندنی خلق می کرد که انگار هر کلمه از آن ها، بر روی سنگی سخت حک شده است.

با این حال، نثر همینگوی را می توان در میان پراحساس ترین و لطیف ترین متون ادبی در نظر گرفت که با قدرتی کم نظیر، مخاطب را کاملاً به دنیا و حال و هوای شخصیت های داستان هایش منتقل می کند. بسیاری از نویسندگان تلاش کرده اند تا از این سبک به ظاهر ساده و بی تکلف همینگوی تقلید کنند اما پس از عدم موفقیتی که نصیبشان شده، دریافته اند که خلق توهم سادگی چقدر می تواند سخت و پیچیده باشد.

ارنست همینگوی را می توان یک پدیدارشناس نامید. او دنیا را همان طور که هست، تجربه می کند و به گونه ای درباره ی تجربه و احساسش می نویسد که مخاطب را قادر می سازد همان احساس را دقیقاً به همان شکل تجربه کند. همینگوی، احساسات، افکار، آرامش، بی قراری و دردها را مثل آب خوردن به مخاطب خود القا می کند اما مخاطب درنهایت متوجه می شود که چه تأثیرات تکان دهنده ای از این القائات به ظاهر ساده گرفته است.

همینگوی، استاد وادار کردن مخاطب به خواندن در میان خطوط و برداشت معانی فرامتنی است. این نویسنده در کتاب «مرگ در بعد از ظهر» خاطر نشان می کند:

    اگر نویسنده ای در مورد چیزی که می نویسد، اطلاعات کافی داشته باشد، می تواند بخشی از آن دانسته ها را از متن خود حذف کند و در صورتی که بتواند این کار را به درستی انجام دهد، مخاطب، آن اطلاعات را درست مثل بخش های حذف نشده دریافت خواهد کرد.

داستان های عجیب، همه چیز را تغییر داد:

ارنست همینگوی در ایالت ایلینوی به دنیا آمد و بزرگ شد. او هم بعد و هم قبل از جنگ جهانی اول برای روزنامه های مختلفی مطلب می نوشت. همینگوی در ابتدا به عنوان نویسنده ی داستان های کوتاه عجیب و غیر معمول شهرت یافت؛ داستان هایی که در آن زمان عجیب به نظر می رسیدند اما بعد از مدتی به عنوان الگویی جدید در داستان سرایی مورد استفاده ی بسیاری دیگر از نویسندگان قرار گرفتند و امروزه به هیچ وجه غیرمعمول جلوه نمی کنند.

اولین مجموعه داستان کوتاه منتشر شده از همینگوی، «در زمان ما» نام دارد که به گفته ی خیل عظیمی از منتقدین، نگارش داستان های کوتاه آمریکایی را برای همیشه تغییر داد. اولین کتاب بلند او، «سیلاب های بهاری» است که در سال 1926 به انتشار رسید. گفته می شود که همینگوی به خاطر خلاصی از قرارداد با ناشرینش، این اثر هجوآمیز را در ده روز نوشته است. اسکات فیتزجرالد که خودش یکی از برترین هجویه نویس ها به حساب می آید، «سیلاب های بهاری» را یک شاهکار خواند؛ گرچه این کتاب زیر سایه ی آثار بعدی و مهم تر همینگوی مورد کم لطفی قرار گرفت و به گونه ای به فراموشی سپرده شد.

 آثار بزرگ:

همینگوی در سال 1926، اولین رمان تحسین شده ی خود را با نام «خورشید همچنان می دمد» منتشر کرد. زندگی شخصیت اصلی این کتاب، شباهت های بسیاری با زندگی خود نویسنده دارد و همینگوی به گونه ای از علایق و سلایق خود برای خلق این شخصیت استفاده کرده است. «خورشید همچنان می دمد»، اثری بود که نام و آوازه ی همینگوی را به صورت گسترده بر سر زبان ها انداخت و مانند اغلب کتاب های بعدی اش، برای ساخت فیلم سینمایی مورد اقتباس قرار گرفت.

همینگوی پس از این رمان، مجموعه داستان کوتاه دیگری را با عنوان «مردان بدون زنان» در سال 1927 و رمانی دیگر به نام «وداع با اسلحه» را در سال 1929 به انتشار رساند. «وداع با اسلحه»، داستان عاشقانه ای در زمان جنگ بود که جایگاه همینگوی را به عنوان برجسته ترین نویسنده ی نسل خود در دنیای ادبیات آمریکا تثبیت کرد. خیلی زود از این کتاب هم اقتباس های سینمایی متعددی صورت گرفت.

«برنده هیچ نمی برد» نام مجموعه داستان کوتاه دیگری از همینگوی است که در سال 1932 به چاپ رسید. پس از آن، نوبت به رمان «داشتن و نداشتن» رسید که در سال 1937 انتشار یافت. این رمان که به قایقرانی درگیر در قاچاق کالا میان فلوریدا و کوبا می پردازد، برای همینگوی، حکم اثری تجربی داشت چرا که او در این اثر، سبک های نگارشی متفاوت را به بازی می گیرد، داستان را از دیدگاه های مختلف روایت می کند و حتی به گونه ای از تکنیک سیال ذهن هم در نگارش خود استفاده می کند. از این رمان حداقل چهار اقتباس سینمایی صورت گرفته که همگی عناوین متفاوتی دارند. گرچه اقتباس انجام شده در سال 1950 بسیار به خود کتاب نزدیک تر است، فیلمی که در سال 1944 بر اساس این رمان ساخته شد، به خاطر کنار هم آوردن هامفری بوگارت و لورن باکال، از شهرت بیشتری برخوردار است.

«ستون پنجم» نام نمایشنامه ای است که همینگوی در دل جنگ داخلی اسپانیا در مورد این جنگ نوشته است. خود او بعدها گفت که از این اثر رضایت چندانی ندارد و باید آن را در قالب رمان بازنویسی می کرد. اگر چه، «ستون پنجم» به همراه چهار داستان دیگر در مورد جنگ، پس از مرگ همینگوی دوباره به انتشار رسیدند.

با این حال، یکی از بزرگ ترین و مهم ترین آثار همینگوی از دل همین جنگ داخلی اسپانیا سر برآورد. «زنگ ها برای که به صدا درمی آید»، رمانی است که در سال 1940 به انتشار رسید و صحنه هایی فوق العاده واقعی از نبرد و عشق را به همراه کاراکترهایی فراموش نشدنی به تصویر کشید. فیلمی اقتباسی بر اساس این رمان با بازی گری کوپر و اینگرید برگمن ساخته شد که جزء برترین اقتباس های صورت گرفته از آثار همینگوی به حساب می آید.

«آن سوی رودخانه، زیر درختان» اثر دیگری از همینگوی است که در سال 1950 انتشار یافت. همینگوی در این رمان که به زندگی ژنرالی در جنگ جهانی دوم می پردازد، بار دیگر تلاش می کند تا اتفاقی جدید را در نویسندگی تجربه کند.

معرفی و خرید کتاب آن سوی رودخانه، زیر درختان اثر ارنست همینگوی

معرفی و خرید کتاب زنگ ها برای که به صدا درمی آید اثر ارنست همینگوی

اثر بعدی ارنست همینگوی، شناخته شده ترین رمان او، «پیرمرد و دریا» بود که تحسین و تمجید همگان را برانگیخت و جایزه ی پولیتزر سال 1953 و نوبل ادبیات سال 1954 را برای همینگوی

 به ارمغان آورد. این اثر جاودان، تأثیر شگرفی بر ادبیات جهان داشت و نام همینگوی را در زمره ی برترین نویسندگان تمام تاریخ ادبیات قرار داد.

هفت نکته از همینگوی در مورد این که چگونه داستان بنویسیم:

۱- برای شروع، یک جمله ی صحیح و درست بنویسد.

همینگوی برای غلبه بر بن بست های ذهنی، راه حل ساده ای داشت. او در کتاب «جشن بی کران» می نویسد:

    گاه اوقات که داستان جدیدی را شروع می کردم و نمی توانستم آن را ادامه دهم، جلوی آتش می نشستم و تکه هایی از پوست پرتغال را در نزدیکی شعله ها می فشردم و رنگ آبی که در آتش شکل می گرفت را نگاه می کردم. از ارتفاع به پاریس می نگریستم و به خود می گفتم: "نگران نباش. همیشه قبلاً توانسته ای و این بار هم می توانی." درنهایت هم، یک جمله ی درست و باب میل خودم می نوشتم و قصه را از آن جا ادامه می دادم. آن موقع این کار آسان بود چون همیشه یک جمله ی درست وجود داشت که می دانستم یا جایی دیده بودم و یا از کسی شنیده بودم. اگر به تفصیل چیزی را می نوشتم، فهمیده بودم که می توانم بخش های اضافی را از آن حذف کنم و با اولین جمله ای که به نظرم درست می آمد، داستان را ادامه دهم.

 ۲- حتی اگر می دانید که اتفاق بعدی در داستان تان چه خواهد بود، بیش از اندازه ننویسید.

همینگوی در مقاله ای در اکتبر 1935 خطاب به نویسنده ای جوان می گوید:

    بهترین روش این است که زمانی که خوب داری پیش می روی و می دانی اتفاق بعدی داستانت چه خواهد بود، نوشتن را در نقطه ای متوقف کنی. اگر هر روز این کار را بکنی، زمانی که در حال نوشتن رمان هستی، هیچ وقت به بن بست نخواهی خورد. این ارزشمندترین چیزی است که می توانم به تو بگویم پس سعی کن آن را به خاطر داشته باشی.

۳- زمانی که مشغول کار نیستید، هرگز به داستان فکر نکنید.

همینگوی در ادامه ی نصیحت قبلی خود، اضافه می کند که هرگز نباید قبل از شروع دوباره ی کار در روز بعد، به داستانی که مشغول نوشتن آن هستید، فکر کنید. او در ادامه ی مقاله می گوید:

    اگر فقط در زمان کار به داستان فکر کنی، ضمیر ناخودآگاه ات همیشه مشغول کار بر روی داستان خواهد بود. اما اگر به صورت خودآگاه به آن فکر کنی یا نگرانش باشی، داستان را خواهی کشت و مغزت قبل از شروع کار، خسته خواهد بود. زمانی که خودم می نوشتم، برایم ضروری بود که پس از پایان کار، مطالعه کنم تا ذهنم به داستان فکر نکند.

 ۴- در زمان شروع دوباره ی کار، همیشه با خواندن چیزی که تا به حال نوشته اید، شروع کنید.

همینگوی به منظور حفظ پیوستگی داستان، عادت داشت قبل از ادامه دادن کار، چیزی که قبلاً نوشته بود را دوباره بخواند:

    بهترین روش این است که هر روز، از اول داستان را بخوانی و همان طور که پیش می روی، اصلاحات مورد نظرت را اعمال کنی. وقتی که داستان خیلی طولانی می شود و عملاً ممکن نیست که هر روز از اول آن را بخوانی، به خواندن دو یا سه فصل گذشته اکتفا کن و بعد از آن، هفته ای یک بار از اول داستان را بخوان. به این شکل می توانی اثری یکدست داشته باشی.

۵- احساسات را توصیف نکنید، آن ها را بسازید.

همینگوی اعتقاد دارد که مشاهده ی دقیق زندگی برای خلق نوشته ای خوب، حیاتی است. نکته این جاست که نه تنها باید با دقت به اتفاقات محیط پیرامون نگریست، بلکه باید به احساساتی که آن اتفاقات در آدم ایجاد می کنند، نیز توجه ویژه داشت. اگر نویسنده بتواند عامل به وجود آورنده ی احساس را تشخیص دهد و آن را در قالبی مناسب با داستان و با دقت ارائه کند، دقیقاً همان احساس مورد نظر به مخاطبین منتقل خواهد شد.

۶-  از مداد استفاده کنید.

همینگوی برای نوشتن نامه یا مطالب متفرقه، اغلب از ماشین تحریر استفاده می کرد اما زمانی که به طور جدی مشغول کار بروی داستانی بود، مداد را ترجیح می داد.

    زمانی که قواعد داستان نویسی را آموختی، تمام وظیفه ات، انتقال احساسات، بینش ها، تفکرات و شرایط مختلف به مخاطب است. برای انجام این کار، باید روی نوشته هایت کار کنی و وقتی با مداد متنت را می نویسی، سه فرصت مجزا برای کار بر روی اثر خواهی داشت: نخست، زمانی که آن را از اول می خوانی؛ بعد، زمانی که آن را تایپ می کنی فرصت دوباره ای برای تصحیح خواهی یافت و سرانجام یک فرصت دیگر برای تصحیح نسخه ی تایپ شده.

۷-  کوتاه و مختصر بنویسید.

ارنست همینگوی با نویسدنگانی هم عصر بود که به گفته ی خودش، «هیچ وقت یاد نگرفتند به ماشین تحریر، نه بگویند.» همینگوی در نامه ای در سال 1945 به ویراستار خود می نویسد:

    اتفاقی نبود که نطق گتیسبورگ، مشهورترین سخنرانی آبراهام لینکلن، این قدر کوتاه و مختصربود. قواعد و قوانین نویسندگی، همانند قوانین پرواز، ریاضیات و فیزیک، تغییرناپذیر هستند و مختصر نوشتن هم یکی از همان قواعد است.

مطالب فوق از کانال  آموزش داستان نویسی  گرفته شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 11:42  توسط فتح اله توحیدلو  | 

آشنایی با تاریخچه کتابخانه ملی ایران

کتابخانه

تـاریخچـه تشکیـل مجمـوعه کتابخانه بـه آغاز دهـه 1240 بـازمی گردد. 12 سال پس از تاسیس مدرسه دارالفنون در تهران در سال 1243 کتابخانه کوچکی در آن مدرسه تشکیل شد که بعدها هسته اولیه مجموعه کتابخانه ملّی ایـران به حساب آمد.

در سال 1316 انجمن معارف، کتابخانه ملی معارف را با مجموعه‌ای که با کوشش فراوان گردآوری کرده بود، در جنب مدرسه دارالفنون، تأسیس کرد.

واژه ملّی بـه کـار رفتـه، به این معنی بـود کـه این کتابخانه هیچ گونه وابستگی به دولت ندارد. از این رو، نباید کتابخانه ملی معارف را سلف کتابخانه ملـی ایـران دانست.

در اواخر سال 1313 مهدی بیانی کـه به ریاست کتابخانه عمومی معارف منصوب شـده بـود، تأسیس کتابخانه ملّی ایران را بـه علی اصغر حکمت، وزیـر معـارف، پیشنهاد کرد وموافقت وی را جلب کرد.

در قسمت شمالی ساختمان موزه ایران باستان (میدان مشق، نبش خیابان امام‌خمینی و سی‌تیر کنونی) قطعه زمینی وجود داشت به مساحت حدود 3500 متر مربع که در سال 1315علی اصغر حکمت از رضا شاه اجازه خـواسـت تا در این زمین کتابخانه‌ای تخصصی برای موزه ایران باستان ساخته شود و به نام ابوالقاسم فردوسی، کتابخانه فردوسی نام گذاری شود.

با درخواست حکمت موافقت شد و از آندره گدار، باستان‌شناس و معمار فرانسوی، کـه نقشـه موزه ایران باستان را تهیه کرده بود خواسته شد تا نقشه‌ای برای کتابخانه ارائـه دهد تا سبک دو ساختمان بسیار به هم شبیه شـود.

در خرداد 1316مجموعاً 13712 نسخـه چاپی و خطی – در چند نوبـت – بـه کتابخانه تحویل داده شد. مجمـوعـه دیگـری کـه در زمـان افتتـاح بـه کتـابخـانـه ملـی منتقـل شد، حدود 5000 جلد کتاب به زبان‌های روسی، فـرانسـوی و آلمانی متعلق به کتابخانه بانک استقراضی شوروی بود. پس از انقـلاب اُکتبـر 1917 کتاب‌های بانک استقراضی در اختیار کتابخانه ملّی قرارگرفت.

بـا تلاش مهدی بیانی مجموعه کتابخانه عمومی معـارف که به 30هزار نسخه خطـی و چـاپـی مـی‌رسیـد بـه ساختمان جدید- جنب مـوزه ایـران باستان- منتقـل و با نام کتابخانه ملی ایران در سوم شهریورسال 1316 افتتاح شد.

زیـربنـای نخستیـن سـاختمـان کتابخانه ملّـی ایران 550 متر در 2طبقـه بود. طبقه اول مشتمل بود بر تالار نمایش، تـالار فـردوسـی، بخش نشـریـات و خدمات فنی؛ و طبقـه دوم بـه تالار مـطالعـه (برای حدود 60 نفر) و مخازن کتاب‌ها اختصاص داشت. مخازن کتابخانه کلاً برای 40000 جلد کتاب طـراحی و ساخته شـده بـود.

در نیمه دوم دهه 1330 ساختمان دیگـری به مساحت 570 مترمربع زیربنا در حد فاصل ساختمان قبلی و دیوار وزارت امور خارجه سـاختـه شـد و برای یک دهه، کتابخانه ملّی کمتر تحت فشار کمبود جا بود.

پیشنهـاد احـداث یک کتابخانه ملّی دیگـر بیشتر بـه این دلیل بود که کتابخانه ملّی موجود از زمان احداث بـه هیـچ وجـه، به گونه‌ای عمل نکرده بود که بتوان آن را یک کتابخانه ملّی بـا معیارها و استانداردهای کتابداری به حساب آورد.

در واقـع کتابخانه ملّی ایـران در حـد یک کتابخانه عمومی و شاید یک قرائت‌خانه انجام وظیفه می کرد. همچنین از اوایـل دهـه 1340، بـه پوششی بـرای سازمان اداری ممیـزی و سانسور بدل شده بود.

در اسفند 1356 آیین نامه ثبت کتاب در هیئت وزیـران به تصویب رسید. کتابخانه ملّی ایـران، کتابشناسی ملی ایـران را از سال 1342 بـه طور ناقص و نامرتب منتشر می‌کرد اما از نظر خدمات فنی و اصول علمـی و جهانی کتابداری به قدری عقب بود که نمی‌توانست بـه سایر کتابخانه‌های کشور یاری برساند. بیشتر فعالیت 3 تا 4 دهه اول عمر کتابخانه ملّی صرف انتشار فهرست نسخه‌های خطی شد.

در سال 1352 از ایفلا (فدراسیون بین‌المللی انجمن‌ها و مؤسسات کتابداری) درخواست شد که ایران را در تأسیس کتابخانه ملّی جدید یاری دهد.

در همایش جهانی ایفلا نمایندگان ایـران از آقای لیبارز، رئیس ایفلا خواستند کـه در تأسیس کتابخانه ملّی، بـه عنوان یک رویداد مهم فرهنگی در تاریخ ایران، نقش مهمی به کتابداران ایرانی سپـرده شـود. از ایـن رو طـرح تأسیس کتابخانه ملّی پهلـوی به مرکز خدمات کتابداری و مرکز مدارک علمی ایران ارسال شد.

در 1354، ناصر شریفی، رئیس وقـت دانشکـده کتابـداری پـرات، در آمریکا 60 تن از کتابداران و معماران مشهـور جهـان را دعـوت کرد تا بـرای بررسی معمـاری و کتابخانه‌های ایران به مدت 1 ماه به ایران سفر کنند. هنـوز بـررسـی‌هـا و تجدیدنظرهای نهایی بـه انجام نرسیده بود که با پیروزی انقلاب اسلامی کار متوقف شد.

پس از پیـروزی انقـلاب اسـلامـی، نخستین گـام بـرای ساماندهی کتابخانه ملّی در سال 1358 برداشته شد. طـرح ادغام مرکز خدمات کتابداری و کتابخانه ملّی ایـران که هر دو زیرمجموعه وزارت فرهنگ و آموزش عالی بودند به وزیر فرهنگ و آموزش عـالـی ارائـه شـد و مـورد تصـویـب قـرار گرفت.

در سال 1360 ادغام انجام شد و مرکز خدمات کتابداری با همه تجهیـزات و کارمندانش بـه سـاختمـان قـدیمـی کتابخانه ملی ایران منتقل شد.

بـا عملـی شـدن ادغـام مـرکـز خدمات کتابداری در کتابخانه ملّی، در سال 1362، بحران کمبود جا به مراتب شدیدتر شد. سـرانجـام بخشـی از ساختمان نیاوران بــه کتابخانه ملّی تحـویـل داده شـد و متعاقب آن کتابخانه ملّی، عملاً در 3 نقطـه تهـران مستقـر شـد.

پراکندگی نیروهای انسانی و بخش‌های مختلف کتابخانه ملّی موجب شد که وظایف و کارهای کتابخانه بـا کُندی و مشکـلات زیادی انجام شود. در سال 1369 بار دیگر اجرای طرح ساختمان کتابخانه ملّی مطرح شد و کلیـه سـوابـق در اختیار مهندسان مشاور شرکت پیرراز که از طرف وزارت مسکن و شهرسازی به کتابخانه معرفی شده بود، قرارگرفت.

در مـرداد 1374 کار ساخت در منطقه عباس آباد تهران آغاز و فاز اول در  اسفند 1383 افتتـاح شـد و کلیـه واحدها و نیروهای انسانی کتابخانه ملّی ایـران در یک مکـان جمع شدند.

ادغـام سازمان اسناد ملی کشور با کتابخانه ملّی ایـران

در سال 1378 سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، در کتابخانه ملّی ادغام شد و عملاً تعداد ساختمان‌های کتابخانه ملّی به عدد 8 رسید.

اتفاق مهم دیگری که در دهه 1380 در کتابخانه ملّی روی داد، ادغـام سازمان اسناد ملی کشور با کتابخانه ملّی ایـران و تأسیس سازمان اسناد و کتابخانه ملّی جمهوری اسلامی بـود.

شـورای عالی اداری در سال 1381، بـه پیشنهـاد سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشـور این ادغام را تصویب کرد. در بنـد ج مـاده 2 ایـن تصویب نامه آمده اسـت: وظایف و مأموریت‌های تخصصی سـازمـان اسنـاد ملّـی ایـران و همچنیـن کتابخانه ملّی در قالب 2 معاونت مستقـل، تحت عنـوان کتابخانه ملّی و اسناد ملّی با برنامه مستقل در قوانین بودجه سنواتی فعالیت خواهند نمود.

ساختمان جدید کتابخانه ملّی

ساختمان جدید کتابخانه ملّی بـه گونه‌ای طراحی و ساخته شده کـه عـلاوه بـر مدیریت، واحدهای پشتیبانی، و پارکینگ، 8 مـرکـز مهم و تخصصـی کتابداری و مجمـوعـه‌هـای کتاب‌های مرجع و غیـر مرجع چاپی، نسخـه‌هـای خطـی و کتاب‌های نادر، منابع غیرکتابی را در خود جا بدهد و قابلیت آن را داشته باشد تا بتواند با تغییراتی که در حوزه فناوری روی می‌دهد هماهنگ شود.

ساختمان جدید ایـن امـکان را دارد تا مراکز تخصصی کتابداری بتوانند با هم در ارتباط مستقیم باشند. مجمـوعـه اصلـی کتابخانه ملـی در مخزن‌های بسته و در زیرزمین نگاهداری می‌شود ولی مجموعه‌ها و منـابـع مرجع در سالن‌های قرائت و به صورت نظام قفسه باز در دسترس مراجعه کنندگان است.

با استفاده از تجهیزات مدرن، انتقال کتاب از مخازن به بخش‌های امانت امکان پذیر است. این ساختمان گنجایش حداکثر 7 میلیون نسخه را دارد.

برکرفته از سایت :همشهری آنلاین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 17:34  توسط فتح اله توحیدلو  | 

چهلم حسن توحیدلو

بنام خداوند یکتا

چهل روز از در گذشت حسن آقا توحیدلو می گذرد. جسمش را فرو نهاد و با معیت روحش به سفر جاودانه خود رهسپار گردید،  او اکنون نزد ما نیست.

 او کشاورز مستعدی بود، آشنایی دقیق به رموز کشاورزی را آموخته بود، دوران کودکی و نوجوانی را پابه پای پدرش گذراند، در جنگل، باغ، صحرا، همچون فرزندی شایسته دور شمع وجود پدر می گشت.

حرفه نقاشی آموخت، چنان هنرمندی گردید که می توانست با ترکیب چند رنگ ساده، رنگهای زیبای متنوعی را خلق نموده و حال و روز یک ساختمان کهنه و نازیبا، یا یک بنای تازه ساز را با قلم موی اعجاز گر خویش طراوتی تازه و صفایی جاذب بخشد. نقاشی های زیبای اتاق ها، سالن ها و راهروهای ساختمان های دولتی را- که خبرش را شنیده بودم- بسیار گیرا وچشم نواز انجام می داد. با وجود این که از تحصیلات رسمی کامل برخوردار نبود، این هنر را از طریق استعداد و نبوغ ذاتی خود و مشاهده کار دیگر هنرمندان در یافته و آموخته بود.

آن عزیز سفر کرده چند سالی بود که درگیر نارسایی های ریوی خود بود، شاید همنوایی و همنشینی با رنگ ها و بوهای متصاعد شده از آن ها او را چندی خانه نشین نمود.

من با او بعلت همجواری و هم خویشاوندی از کودکی دوست بودم، سال هایی که در روستا بودیم یا بخصوص در تابستان ها به روستا می آمدیم، همچون یک خانواده بودیم،همسن بودیم، زمین هامان همجوار، بازی های کودکانه مان یکسان بود.

در تهران کنار لب تابم نشسته ام، گذشته را سیر می کنم، آن خاطرات روزهای با او بودن را، بخصوص دوران قبل از انقلاب، همچون فیلم های سینمایی از جلوی چشمانم می گذرند.

یادی داشته باشم از خانواده آن عزیز، فاطمه خانم همسر او، پسرانش آقایان حسین و محسن، دخترانش خانم ها،لیلا و سمانه.

آقا علی اوسط، تنها برادر او، و خواهران عزیزش. چرا که مصیبت بزرگتر را آنان تحمل می کنند.

 آقا علی اوسط، می دانم داغ برادر سنگین است، اما مگر بهتر از دعا در حق او کاری شایسته است.

ای همه عزیزان او، در غمتان شریکم، به همه شما تسلیت می گویم و برایتان صبر و اجر صبر می طلبم

 ای خدای مهربان روح حسن آقای توحیدلو را قرین و غریق رحمت واسعه خود گردان، و با نیکان درگاهت محشورش نما.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ساعت 16:24  توسط فتح اله توحیدلو  | 

پروین توحیدلو دار فانی را وداع گفت

 

پروین توحیدلو او فرزند حاج نصرت الله خان و خواهر رضاخان توحیدلو بود، نسل اول از دخترانی که در روستای قلعتین  برای تحصیل علم به مکتب رفتند، و شاید پس از آنان  کسی دیگر را برای تحصیل علم به مکتب نفرستادند.

آنان سه نفر بودند، پروین توحیدلو، فوزیه توحیدلو (خواهرم)، و زهرا بهرامی همسر جناب موزه دار، عباس بهرامی.میرزا شیر محمد کرده خوردی تعلیم آنان را عهده دار بود.

 عباس بهرامی هم به اتفاق مرحوم حاج احمد ابراهیمی( عموی شاعرمان مهندس محمود ابراهیمی)، آقای حاج اصغر اسماعیلی، رضاخان توحیدلو و چند نفر دیگر در سال های ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ دوره اول مکتب خانه را به  استادی میرزا رضا نوروزخانی گذراندند.

 مرحوم پروین پس از ازدواج به شهر قم رفت و در کنار همسرش به پرورش و تربیت فرزندانش همت گماشت.

در گذشت این بانوی صالحه را  به خانواده محترم و بازماندگان معززش تسلیت عرض می کنم، و از خداوند متعال برای آن مرحومه رحمت و مغفرت و رضوان و برای بازماندگان صبر و اجر مسئلت دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 18:10  توسط فتح اله توحیدلو  | 

مسیح الله توحیدلو

پیک آذر قاصد دی بود و تا از ره رسید

کرد غارت هرچه زیبا یادگاری داشتیم

خبر چهلمین روز در گذشت مرحومه،خانم صدیقه خرازچی همسر فرهیخته و ادیب فرزانه مسیح الله توحید لو را که در کانال روستای قلعتین به همت و مدیریت خوبِ جناب غلام بهرامی، آن جوان کوه پیما و مودب  راه اندازی شده را دیده و خواندم.

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم

در میان لاله و گل آشیانی داشتیم

یاد جناب مسیح الله توحیدلو همسر آن مرحومه از خاطرم  گذشت، عمویم مسیح الله خان از هم روستاییان بزرگ و از ادبای وزین جامعه مان بود، قدر و ارزش او در بین ما - قلعه ایی ها - ناشناخته ماند، او زندگیش بیشتر در آموختن و دانستن و نوشتن می گذشت. با شعرای شناخته شده روزگارمان محشور بود، شعر هایش در کنار  اشعار  نادرنادرپور، محمد علی سپانلو،  فریدون مشیری  و دیگر شاعران خوب و مطرح ایران در مجله ادبی به نامِ ،باغ صا ئب، به چاپ می رسید. باغ صائب محفلی بود متشکل از شاعران معاصر مطرح  سالهای  ۱۳۴۴تا زمان انقلاب که هر ماه یک بار در باغی گرد هم جمع می شدند و اشعار تازه خود را برای یکد یگر می خواندند،  اشعارخوانده شده هرماه  در آن محفل جمع آوری شده در مجموعه ای به همان نام، مجله ادبی باغ صائب به چاپ می رسید، هر ماه غزلی از استاد مسیح الله توحیدلو در آن مجله وجود داشت. تخلص ایشان «صفا» بود و پایان همه اشعارش با  نام صفا به انتها می رسانید.

 او حدود سال ۱۳۲۶در  وزارت کشوراستخدام شد، ابتدا در بخشداری ساوه کار خود را شروع می کند، سپس ایشان را به زنجان منتقل می نمایند و چند سال بعنوان کارمند وزارت کشور در آنجا خدمت می کند، سپس مجددا بعنوان کارمند وزارت کشور به ساوه برمی گردد، مدتی بعد ایشان بعنوان معاون فرمانداری به لاهیجان منتقل می گردند،سپس دوسال بعنوان معاون فرمانداری به  بابل  منتقل می شوند، سپس یکسال هم بعنوان معاون فرمانداری به شهسوار یا تنکابن منتفل می گردند، و در اخر به مدت دوسال از شهسوار به ساری بعنوان معاون استانداری منتقل می شوند  و بعد از آن درتهران عهده دارمعاون کل شهرداریهای تهران می گردند، بعد از آن ایشان به عنوان بازرس فرمانداری به چاه بهار و سپس بعنوان معاون استانداری به زاهدان اعزام می شوند و در نهایت درسال ۱۳۵۶ درتهران بازنشسته می گردند.

مسیح الله خان  در آذر ماه سال ۷۱ غزلی می سراید که در بیتی از آن غزل خبری می دهد:

پیک آذر قاصد دی بود تا از ره رسید

کرد غارت هرچه زیبا یادگاری داشتیم

ایشان در دی ماه ۷۱ جان به جان آفرین تسلیم می نماید.

سال ۷۰ روزی خدمتش بودم دفتر ۲۰۰ برگ ای داشت از جنس دفتر های فرنو قدیم، نشانم داد، تمام سروده هایش را بسیار منظم و با آن خط زیبایش در آن نگاشته بود، تمام صفحات دفتر مملو از غزلیات سروده شده اش بود، کاش فرزندانش همت کنند، آن مجموعه اشعار را به شکلی بسیار زیبا چاپ کرده و در اختیار جامعه قرار دهند.

در پایان غزلی از مسیح خان را که در نزد خود داشتم می آورم:

رخ چو بگشایی

آفتاب حسن تو گر از حجاب اید برون

بی فروغ از حجله تو آفتاب آید برون

 

گر جمالت جلوه یی بخشید شبی آفاق را

رو سیاه و شرمگین مه از حجاب آید برون

 

شیخ رسوا از غرور خویش در دانش شود

محتسب از مرز اعداد و حساب اید برون

 

فیلسوف از نقص فهمش واله و حیران شود

منطقی از قید الفاظ و نصاب آید برون

 

صوفی در خود فرو رفته بکنج خانقاه

 پایکوبان با دف و چنگ و رباب آید برون

 

زاهد ار بیند لقایت ترک گوید انزوا

از در میخانه باجام شراب اید برون

 

رخ چو بگشایی عیان گردد همه راز جهان

 هر چه در َعالم بود با التهاب آید برون

 

اوفتد گردون ز گردش مهر عالم از فروغ

دیده مستت چو از زیر نقاب آید برون

 

بوسه ها بر گیرد از ساغر بیاد تو  «صفا»

از در میخانه سرمست و خراب آید برون

 

روح ایشان و همسرشان که فردا چهلمین روز درگذشتشان است شاد و قرین رحمت واسعه الهی باد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 17:54  توسط فتح اله توحیدلو  | 

   

 

باسلام
کلاس چهارم ریاضی بودیم،خیابان باب همایون پشت درالفنون بود،این خیابان به کاخ گلستان راه داشت،میهمانان شاه از فرودگاه مهراباد بیشتر با کالسکه یا با اتوموبیل های بی سقف به همراه شاه از خیابان آیزنهاور،آزادی الآن،می آمدند بعد وارد باب همایون می شدند،ما دانش آموزان چهارم دبیرستان در همه رشته ها،ادبی،طبیعی .ریاضی را از کلاس می بردند در پیاده روی خیابان باب همایون به صف می کردند،که مثلا ما هم به استقبال آمده ایم.برای من بسیار خوشحال کننده بود،زیرا شرکت سهامی انتشار که اولین ناشر کتب روشنفکری مذهبی بود در طبقه دوم پاساژی در خیابان باب همایون بود،شرکت سهامی انتشار، شرکت چاپ و نشری است که در دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط جمعی از فعالین سیاسی اسلامگرا برای انتشار کتب مذهبی، علمی، اجتماعی، اخلاقی و تربیتی غالباً ممنوعه، تأسیس شده بود. این شرکت، پس از انقلاب هم به فعالیت خود ادامه داد.

این شرکت توسط تعدادی از اساتید دانشگاه و اعضای انجمن اسلامی پزشکان و مهندسان از جمله مهدی بازرگان، آیت‌الله طالقانی، یدالله سحابی، کاظم یزدی در سال ۱۳۳۷ بنیان نهاده شده و فعالیت‌های فرهنگی اش را آغاز نمود.
من صف دانش آموزان را ترک می کردم و به آن کتاب فروشی می رفتم،یادش بخیر،ساواک کتاب های طالقانی را ممنوع کرده بود،آن روز دانشجویی امده بود کتاب اسلام و مالکیت طالقانی را می خواست،شرکت نداشت،من می دانستم که در کوچه قور خانه که بین خیابان باب همایون و خیابان خیام بود کتابفروشی کوچکی است که گردانندگانش مسلمان انقلابی اند و کتب ممنوعه را دارند، کتاب حکومت اسلامی که تازه در عراق چاپ شده بود و به تهران آمده بود،انجا بود که خریدم،چون زیاد مراجعه می کردم با علی آقا  آشنا شده بودم و به هم اطمینان داشتیم، به دانشجو گفتم من می دانم کجا این کتاب را دارند، بیا باهم برویم.
با دانشجو به هر طریقی بود از صف دانش آموزان دارالفنون و پلیس گذشتیم و به آن کتاب فروشی رسیدیم، وقتی وارد شدیم من جای کتاب را در قفسه می دانستم،کتاب را برداشتم و به دانشجو دادم شخص ناشناسی در مغازه ایستاده بود، به او گفتم قیمت کتاب چند است؟گغت الان می آیند.
مغازه زیر زمینی داشت،علی آقا از زیر زمین مغازه بالا آمد، بسیار جدی و خشک گغت بیست و پنج ریال است و سریع بازگشت،پول را دادیم و از مغازه خارج شدیم،به خود گفتم عجب دوستی،اصلا تحویل نگرفت، از علی آقا دلخور شدم .
گذشت،راه من به دارالفنون هر روز از مسیر کوچه قورخانه بود،وقتی فردایش گذر می کردم پدرشان گفتند نیست،پس فردا پرسیدم گغت علی آقا نیست،بالاخره پدر از دست من خسته شد،گفت پسر جان علی را گرفته اند،او در در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری است،بعد از انقلاب آنجا را موزه عترت  نامگذاری کرده اند.دیگر نپرسیدم، پنج سال گذشت،  انقلاب شد،در های زندان ها به روی زندانیانٍ در بند باز شد،آن شجاعان آمدند،روزی از کوچه غورخانه می گذشتم،یاد علی آقا افتادم،وارد کتاب فروشی شدم او را دیدم،کتاب فروشی تبدیل به مغازه چایی فروشی شده بود و الان هم هست،به من گفت یادت است آمده بودی من از زیر زمین بالا آمدم و با تو برخورد خشک داشتم،چون همان موفع ساواکی ها داشتند زیر زمین را می گشتند اگر با تو ابراز دوستی می کردم تو را هم می گرفتند. باز گفتم عجب.
دوستان را خسته کردم،این هم خاطره ای بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 10:24  توسط فتح اله توحیدلو  | 

اهداء کتاب

بد نامی حیات دو روزی نبود بیش

آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

روز معلم است،۱۲ اردیبهشت سال ۹۹. چند روزی است که سخت مشغول مرتب کردن کتابخانه ام هستم، آنقدر کتاب ها انباشته شده اند که حتی برای نشستم جایی نیست،  هر وقت کتابی مورد نظرم قرار می گیرد، آن را برداشته برای مطالعه به بیرون می روم و در میهمانخانه می نشینم و کتاب را می خوانم. وقتی در کتابخانه ام هستم احساس گذر زمان را از دست می دهم.

علاقه من به مطالعه و کتاب از همان دوران دانش آموزی شکل گرفت، ما دانش آموزان قبل از انقلاب در مدرسه، دوشیفته بودیم، یعنی از ساعت 8 صبح درس داشتیم تا 12 و هم شیفت دوم از ساعت 2 بعد از ظهر کلا س ها شروع می شد تا ساعت 5، بین دوشیفت به منزل می آمدیم ناهار خورده اگر اهل نماز بودیم نماز گزارده به مدرسه باز می گشتیم. برای رفتن و برگشتن سرویس ما اتوبوس های شهرداری بود، قیمت بلیط هم، 2 ریال بود، 10 ریال یک تومان بود، پدرم که روحش شاد، روزانه بمن یک تومان می داد، هشت ریال آن صرف هزینه اتوبوس می شد، می ماند 2 ریال برایم، در مدرسه دانش آموزان به خوردن تنقلات که از بوفه مدرسه می خریدند مشغول بودند، من عادت به این کار نداشتم، قیمت کتاب های جیبی 2 تومان یا گرانتر ها که قطور تر بودند 3 تومان بودند، من به رمان های موجودِ در آن زمان علاقه داشتم، البته کتابفروش تخفیف هم می داد، من با همان دو ریال های پس اندازم  کتاب می خریدم، بزرگتر که می شدم و شرایط فکری در زندگی ام تغییر می کرد، باز به همان نسبت، تنوع موضوع کتاب هایم بیشتر می شدند و هم علاقه ام به کتاب بیشتر، می دانستم که شیخ ابوسعید ابوالخیر می گفت:

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب

کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب

از جمع کتب کجا بود نشئه حب

طی کن همه را عُد اِلی الله وتُب

 با این همه من دوست داشتم کتابی را که می خوانم داشته باشم و هروقت لازمم شد به آن مراجعه کنم. رفته رفته کتاب ها فزونی یافت، فضا برای کتاب ها کم می شد، مجبور بودم کتاب ها را بیرون بفرستم، اوایل انقلاب کتاب های دوران دانش آموزی ام به مدرسه ای هدیه شدند، نوبت بعد در سال هفتاد بود، کتب مذهبی  و اجتماعی آن دوران انقلاب هم دیگر نظرم را تامین نمی کردند، گویا به قول سپهری چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید، گویا درک ما از اسلام هم باید تازه شود. فضای نگهداری کتاب ها برایم سخت بود، با تماس با چند دبیرستان همه آن کتاب ها در قفسه  کتابخانه های آن مدارس جای گرفتتد، اِن شاءالله که مورد استفاده قرار گرفته باشند، دوران تحصیل در کار شناسی ارشد،  در رشته تحقیقات آموزشی و هم به مقتضای مسئولیتم در آموزش و پرورش که  کارم تحقیقات بود، یعنی کارشناس مسئول تحقیقات اداره کل آموزش و پرورش شهرستان های استان تهران بودم، با کتب روانشناسی در تمام شعبه های آن، کتب آمار و کتب روشهای تحقیق آشنا شدم، من در دوره لیسانس، قبل از انقلاب،از استادانمان در این دروس بهره کافی نبردم، چه می گویم راستش چیزی دستگیرم نشد، حال، تازه داشتم علاقمند می شدم، با نویسندگان این نوع کتب آشنا شدم، برای معلمان ، کلاس های آمار و روش تحقیق برگذار می کردم و استادان فرهیخته ای در این حوزه را برای تدریس دعوت می کردم، چه انسان های شریفی بودند: دکترعلی اکبر شعاری نژاد که عضو شورای تحقیقات مان شده بود، خدا رحمتش کند از پیشکشوتان مولفین کتب روانشناشی در ایران بودند، دیگری دکتر علی اکبرسیف استاد داشگاه علامه طباطبایی بودند، استاد دکتر علی دلاور هم از همان دانشگاه، استاد دکترحسن پاشا شریفی، استاد دکترحیدر علی هومن که آن عزیز هم دار دنیا را وداع گفتند،  همه آن عزیزان را برای تدریس در کلاس هامان دعوت می کردم، سال های پایانی  خدمتم  در کنار مسئولیتم در  دارالفنون، توامان  مدیر داخلی مجله پژوهشنامه آموزشی وابسته به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش بودم و می بایستی مقالات پژوهشی از نویسندگان و محققان کشور برای چاپ در پژوهشنامه آموزشی می گرفتم، که موجب آشنایی بیشتر من می شد. کتاب هایی در این خصوص به کتابخانه ام باریدن گرفت و اکنون که در حال نوشتن می باشم، منتظر رسیدن وسیله نقلیه دانشگاه  فرهنگیان وزارت آموزش و پرورش برای بردن این کتاب ها به کتابخانه آنجا هستم.

  ششصد جلد از کتاب هایی که بیشتر در حوزه مدیریت، روانشناسی، آمار ، روش های تحقیق است را که در 20 بسته 30 جلدی فراهم کرده ام به همراه یک دوره فصلنامه تعلیم و تربیت از اولین شماره آن از سال   64 تا سال 90 همه را هم سال به سال صحافی کرده ام،   به دانشگاه فرهنگیان اهدا می کنم.اِن شاءالله مورد استفاده استادان و دانش جویان که معلمان فردای جامعه مان هستند قرار گیرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 21:41  توسط فتح اله توحیدلو  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر