نوشته های فتح اله توحیدلو
دکتر حداد عادل را شاید از سال 52 13میشناسم، با کارها و نوشته هایش آشنا بودم، اوایل انقلاب، دکتر حداد زمانی که معاون سازمان پژوهشِ آموزش و پرورش بود، یادم نیست چه سالی، یک بار بر حسب اتفاق او را در کتابخانه سازمان دیدم ، سلامی گفتم و خاطره ای از قبل از انقلاب را برایش یاد آورشدم. آن خاطره باعث گردید بیشتر باهم گفتگو کنیم، در آخر از من خواست که بیایم سازمان و مجله رشد معارف را اداره نمایم. به علت مشغله دیگری که داشتم نتوانستم.
من بهترین خاطراتم از نوجوانی و جوانی همان زمانی است که سیکل دوم را در دبیرستان دارالفنون می گذراندم، و در سال 52 فارغ التحصیل شدم، با هزاران خاطره خوب از دارالفنون.
شرح این هجران این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
اما خاطره من:
شاید از سال 82 بود که من در دارالفنون خدمت می کردم، مثلا هشت سال مسئول آنجا بودم، دارالفنون زیر مجموعه پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش بود. رییس تازه ای برای پژوهشگاه آمده بود، چه رییسی!!! سرآمد بود!!! یعنی بسیار مبتدی و نابلد در کارها بود! روزی صبح زود بجای دارالفنون، محل خدمتم، رفتم پژوهشگاه، تا وارد شدم رییس را دیدم، سلام و علیکی کردیم، گفت توحیدلو جایی بفرستم امروز همین الان میروی؟ رییس بود چه می توانستم کرد؟ گفتم میروم، کارت دعوت را داد، گفت: بدو دیر میشود! محل سیمنار سالن فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود، جلسه هم مربوط به بزرگداشت خیرین مدرسه ساز بود، در سردر دانشکده ادبیات بنر بزرگ و چشم نوازی چشم ها را خیره میکرد، آن را خواندم، حضور ریاست مجلس شورای اسلامی جناب آقای حدادعادل را در جلسه خیرین را گرامی داشته اند. با خوشحالی وارد سالن شدم، میدانستم ریاست مجلس شورا در ردیف اول سالن مینشیند، خواستم در ردیف اول بنشینم، بخودم گفتنم همین ردیف دوم برای تو بهتر است، ممکن است دیوانه ای بیاید بگوید: آقا پاشو جای مقامات است، در ردیف دوم وسط نشستم که هر جا دکتر حداد نشست من به او از پشت سر دسترسی داشته باشم، ایشان حضور یافتند و جلسه با قرائت قران شروع شد، از قبل که برنامه ریزی نکرده بودم و نمی دانستم که امروز ریاست مجلس را براحتی خواهم دید، چیزی هم با خود نداشتم، سریع قسمتی از دعوت نامه را بریدم و در روی آن نوشتم:
سلام آقای دکتر حدادعادل
من شما را از سال 52 میشناسم، شما را بیشتر به چهره فرهنگی میشناسم تا چهره سیاسی، برای این که کد شناسای دادم، نوشتم آن مقاله دکتر نصر را که ترجمه کردید و در نشریه انجمن اسلامی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران( همین دانشکده که هدومان هستیم) به همراه سخنرانی دکتر شریعتی با عنوان انسان بی خود و مقاله ای از دکتر داوری و مقاله ای هم از علامه محمد تقی جعفری بود چاپ شد دارم.
من محل کارم دارالفنون است
تلفن خودم
تلفن دارالفنون
منتظرم.
بلند شدم و صدایشان کردم چون پشت سرشان بودم شنیدند، رویشان را بمن نمودند ومن نوشته ام را به ایشان دادم.
دو روز بعد از آن واقعه، تلفن دارالفنون( اتاقم) زنگ خورد، گوشی را برداشتم: بفرمایید: من از دفتر ریاست مجلس به شما تلفن کرده ام، آقای حداد عادل سلام رساندند و از این که کار داشتند معذرت خواستند و گفتند اگر کاری دارید بفرمایید: من که همیشه مشکلات دارالفنون برایم جدی بود، از مشلات گفتم و از آن ها کمک خواستم، در پاسخ گفتند اطلا ع میدهیم.
چند روز بعد مرحوم آقای دکتر عماد افروغ که آن موقع رییس کمسیون فرهنگی مجلس بودند بمن تلفن زدند، گفتند چه شده؟ مشکلات را دوباره بیان کردم، استقبال کردند و بسیار کمک به دارالفنون را پسندیدند، چون دارالفنون زیر مجموعه پژوهشگاه بود، گفتند نامه ای ریاست پژوهشگاه به مجلس بنویسند و من وهمه اعضای کمیسیون فرهنگی را برای دیدار از دارالفنون و گفتگو دعوت نمایند، تا چاره ای برای دارالفنون بیابیم. با خوشحالی گفتم حتما این نامه را خواهیم فرستاد.
بعد از گفتگوی تلفنی با دکتر عماد افروغ رفتم پژوهشگاه نزد آن ریاست بسیار محترم!!!! ماوقعه موضوع به ایشان گزارش دادم. مشگل دارالفنون را درک نکرد که هیچ، بسیار ناراحت هم شد و نامه ای هم ننوشت و اجازه نوشتن نامه را به من هم نداد.
از این همه خوبی و بزرگواری که از حداد عادل و عماد افروغ دیده بودم شرمنده شدم، دیگر پیگیری نکردم.
مهدی را از قبل از انقلاب میشناختم، او فرزند پسر خاله ام جناب حاج عباس پناهی بود، آقای عباس پناهی، هم فامیل بود وهم یکی از دوستان نزدیک مرحوم پدرم. من هم در زمان دانشجویی، قبل از انقلاب، دو روزام را در هفته در دانشگاه ملی آن زمان(دانشگاه شهید بهشتی این زمان) کارآموزی می کردم، پسر خاله، مدیر کل اداره خدمات دانشگاه بود. من سرِ پورشوری داشتم، مثلاً سیاسی بودم، البته خاصیت دانشجویی بود. هم پسرخاله پناهی وهم جناب آقای نظامی زاده از دوستان ایشان و پدرم که در دانشگاه سمتی داشتند، مرا مورد لطف و نصیحت قرارمیدادند، که بیشتر دقت کنم وهر حرفی را در هرمحیطی گستاخانه برزبان نیاورم! جناب نظامی زاده تجربه سیاستی خوبی داشت، چرا که بعد از کودتای 28 مرداد چند سالی را در زندان مراغه محبوس بوده.هر دو بزرگوار مرا بسیار دوست داشتند.
انقلاب پیروز شد! پس از مدتی از طرف وزارت آموزش و پرورش جهت خدمت راهی ترکیه شدم، برای اداره مدرسه ایرانیان در شهر استانبول.
سال دوم خدمتم بود، مهدی به ترکیه آمد، اول به آنکارا و سپس به استانبول، مرحله مقدماتی تحصیل را سپری میکرد، زبان آموزی را شروع کرده بود. وقتی نزدم آمد بسیار خوشحالم کرد. در هفته چندین نوبت همدگر را ملاقات میکردیم، جویای حال و کاروبارش بودم، پس از مدتی وارد دانشگاه شده، رشته مهندسی کشاورزی را انتخاب کرده بود. در مدت زمان کوتاهی که با هم بودیم بیشتر به ادب و مهربانی او واقف شدم، درون گرا و کم حرف بود، در زمان سخن گفتن آرامش خاصی داشت، گاه در کارها با من مشورت میکرد. بالاخره ماموریتم تمام شد. زمان بازگشت من به تهران چند روز با هم بودیم، کمکم میکرد.
اوایل دهه هفتاد مدرک دکترایش را اخذ نمود و فازغ التحصیل گردید. از اینکه با افتخار برای خدمت به کشورش به ایران باز میگردد بسیار خوشحال بود. در تهران او را دیدم، از آرزوهایش میگفت و این که جهت تدریس در دانشگاهی عضو هیئت علمی شده است. دیگر او را ندیدم، سخت مشغول مطالعه و تدریس شده بود.
موبایلم را چِک می کردم، متوجه شدم پسر خالهام، جناب آقای پناهی برایم پیامی ارسال کرده، باز کردم و خواندم! خبر بد بود، بسیار بد و باورنکردنی، یعنی چه؟ کسی می خواهد با من شوخی کند! این خبر را که یک پدر نمی دهد!! برای کسب صحت خبر، با ترس و لرز به پدر بزرگوارش تلفن زدم، دوست داشتم بگوید فرامرزجان اشتباه شده، تا صدایم را شنید، صدای حِق حِق گریه پدر را شنیدم. چه می توانستم بگویم؟ این خبر جانکاه درست بود. یکباره تمام خاطراتم با مهدی، دکتر مهدی پناهی عزیز، همچون فیلمی از نظرم گذشت.
رفتن برای او زود بود، او تازه به ثمر نشسته بود، ایران به او نیاز داشت. مصلحت خدا بالاتر از آروزهای ماست، چاره ای نیست باید تسلیم خدای مهربان بود.
این مصیبت را به پدر عزیزش، پسر خاله مهربانم و همچنین به همسر گرامیش و تنها فرزندش و همه بازماندگان محترمش تسلیت می گویم.
از خداوند منّان خواستارم که جایگاه مهدی عزیزِ از دست رفته را، در اعلا علّیین قرار دهد و برای بازماندگانش سلامتی و شکیبایی را عنایت فرماید.
آمین
با سلام و ارادت قلبی
ما خاندان توحیدلو از این که می بینیم این همه فامیل، دوست و هم روستایی خوب و مهربانی داریم، حقیقتا بر خود می بالیم. قلعتین همیشه این گونه بوده است.از کجایش می توانیم بگوییم، نمی دانیم، از مِهتر ها بگوییم(بزرگتر ها و ریش سفید ها)، چه بگوییم؟ از جوان ها بگوییم(جوانان عزیزی که دغدغه روستایشان را دارند) چه بگوییم؟ از محبت هاشان بگوییم، چه بگوییم؟ مگر می شود بحر را در کوزه ریخت. اگر بگوییم صد من کاغذ می شود.
بگذارید یکی اش را بگوییم:
خواهرم مُرد
فوزیه خانم، خواهر عزیزم را می گویم سال 1320 در قلعتین متولد شد ، در همان جا به مکتب رفت، سواد قرانی را آموخت، همراه مادرم مرحوم فاطمه خانم، درس انسانیت را فرا گرفت، از پدرم مرحوم محمد خان توحید لو خوب بودن را درس گرفت، در تهران ازدواج کرد، حاصل ازدواج او پنج فرزند بود، علاقه خاصی به روستایش داشت، همه هم روستاییانش را دوست داشت، اگر تلفن های کسانی را که می شناخت و در روزگار جوانیش در دِه با آن ها آشنا بود تماس می گرفت و حال می پرسید خاطرات خوبی از دوستان و فامیل ها داشت و گاهی که پیش می آمد بما تعریف می کرد، یادش بخیر تقدیر این گونه رقم خورد که با سکته به کما رود و پس از 18 روز رهسپار دیار باقی گردد و فصل دوم زندگی خود را آغاز نماید. روحش شادباد.
پس از خبر دارشدن شما، از مصیبت ما، شما عزیزان ما را تنها نگذاردید، با این شرایط سخت روزگار، همچون گذشته باز محبت های شما بسوی ما همچون جاری شد، هر طریقی که در توانتان بود، حضوری در خانه، تلفنی، در تشییع و تدفین، در مراسم ختم در تهران شرکت کردید. انصافا کاری بود کارستان، با اتن ترافیک بد تهران، هوای بارانی و سرد، شما خود را رساندید، گاه می دیدم عزیزی شدیداَ پایش درد می کرد و نمی توانست قدم بردارد، وآهسته آهسته می آمد، وقتی می دیدم شرمنده این همه محبت می شدم.
شما بذل عنایت خود را در حق ما خاندان توحید لو حقیقتاُ انجام دادید
بدین وسیله از عنایت و حسن توجه همه سروران، دوستان، آشنایان و که در همه مراحل، ما را مدیون لطف و غریق محبت خویش نمودند، از صمیم قلب تقدیر و تشکر نموده و برای همگان از خداوند رحمان سلامتی و توفیق روز افسون را دارم ان شاءالله بتوانی قدم کوچکی در شادی هاتان برداریم
با سلام و عرض ادب
اینجانب همه کتاب های شما را تهیه کرده ام و می خوانم، گاه مطالبی را در کتاب هاتان دیده ام- استفاده از احادیث- که قبول نمودن آن ها برایم دشوار است.
یکی از مطلوبیت های سخنان شما استفاده از اشعار مولوی و دیگر شاعران بزرگ روزگار ماست. اما گاه برای تبین موضوعی جهت درک خواننده آنقدر توضیح واضحات می دهید که خسته کننده می شود. هر آیه ای که تفسیر می شود و خواننده هم می فهمد، دوباره در آیه بعدی( که در صفحه بعدی همان کتاب مشکاة می آید) باید، یک بار دیگر خلاصه آن تکرار می شود. البته کسی که یک آیه را امروز می خواند و می فهمد و می خواهد هفته دیگر آیه بعدی را بخواند، برای این که شرح آیه گذشته یادآوری شود شرح خلاصه خوب است، آن هم در حضور استاد در سخنرانی، نه در کتاب، اگر خواننده موضوعی را در کتاب یاد نگرفت بک بار دیگر به چند صفحه قبل مراجعه می کند. در این روزگار و با شرایط گرانی کاغذ و بالا بودن قیمت کتاب و بی پولی خریدار کتاب، توضیح واضحات در عین این که خوب و مطلوب است، اما اسراف است.
با عرض معذرت تحلیل های اجتماعی کتاب ضعیف است-البته به فهم ناقص خودم- شاید می گویید کتاب دینی است، باشد قبول می کنم. اما استفاده از بعضی احادیث هم مثلا در مورد کفار و اهل کتاب برای این روزگار قابل فهم نیست، شاید ذهن و دانسته های انسان های صد سال پیش یا دویست سال پیش می توانست آنان را قبول می کرد، اما اکنون آوردن این گونه احادیث برای پاسخ به سوالات اکنون پاسخگو نیست. وقتی هم از شما می پرسیم این روایت اکنون جوابگوی این نسل نیست، می فرمایید: سندش صد در صد معتبر است، باشد معتبر باشد راوی آدم خوبی بوده درست است، معصوم که نبوده است.
می فرمایید ادیان الهی دو بخش دارند، ثابت و متغیر قسمت ثابت را ملت می نامید و قسمت متغییر را شریعت و می فرمایید همه دین ها این گونه است، اسلام هم این گونه است، بعد چند خط پایین تر می فرمایید: ( شرایط گوناگون مردم در زمان های متفاوت آزمون های آنان با یکدیگر متفاوت باشد و سرانجام، آخرین دین آسمانی، زمانی بر مردم عرضه شود که جامعه بشری ظرفیت پذیرش مجموعه احکام قطعی پروردگار را در موضوعات گونا گون پیدا کرده است). که این مطلب شما از نظر بسیاری از متفکرین اسلامی حتی مصباح یزدی و استاد شهید مطهری و آیت اله منتظری قابل خدشه است.
یادم میاد وقتی آن وزنه بردار ترک زبانمان وزنه دویست کیلویی را بر می داشت، یه یا ابوالفضل می گفت و تمام، در یک ضرب طلا را درو می کرد.
این آقای علی اکبرعربلو- یا رازق الطفل الصغیر- کار جالبی کرده، یک تحقیق مفصل و عمیق، از روزگار کاری دکتر حقیقی، با عنوان اجرایی و آموزشی که آن را هم دو بخش کرده، در این گروه برای اطلاع رسانی بما آورده است. آقای هوشنگی که معرف حضور دکتر حقیقی به اینجانب بود باید در حضور یا رازق الطفل الصغیر لُنگ بی اندازد، جناب عربلو همه حرف ها را زده است بی کم و کاست، نه چیزی اضافه گذاشته نه چیزی کم کرده، خدا خیرش بدهد. مجموعه تلاش های بی وقفه دکتر حقیقی را دو دسته کرده، دسته اول سیاسی و امنیتی، که موارد مختلف است و ما اجازه ورود به آن را نمی کنیم.چرا؟ خوب معلوم است سیاسی و امنیتی است و از فهم ما خارج است. بیاییم به قسمت دوم شاید بیش از پنجاه مسولیت است، خدا بده برکت، ماشاءالله به دکتر حقیقی، خدا خیرت بده پهلون، خدا امواتت را بیامرزد.تا کنون 1596 عضو دارد این گروه تا اکنون که می نویسم. بیاییم از همین پست هایی که داشته از ایشان بپرسم- البته از قسمت دوم که ساده تر هم هست- تصمیم های خوبی که گرفته شده چه بوده معضلاتی که مشکل زرندیه و ساوه بوده یا هرکجایی که این بزرگوار بوده و مرتفع شده چه بوده. مشکلات را همه می دانیم با تلاشهاشان بسنجید و وقتی جواب مثبتی که گرفتید که حتما خواهید گرفت مثل من چون شیر به ایشان رای دهید و انتظار هم نداشته باشید که این بزرگوار سعی کند در ختم ها و شادی های ما هم حتما شرکت کند و یا وقتشان در در سخنرانی ها بیشتر بگذراند. روده درازی نکنم. خداوندا زندگی ما را در طاعت خودت سپری فرما.
با سلام بر جناب farbod یا A fنوشته تان را خواندم سهل و ممتنع نوشته ای، سهل هاشان را فهمیدم، اماممتنع هاشان را نفهمیدم، پتانسیل خود را ارزیابی کردن و بعد وارد عرصه شدن، قشنگ بود، جمله بعدی بو دار بود، یعنی هر کس نامزد نمایندگی بخواهد بشود اول باید عضو شورای شهر بشود، مثلا همین من، نه من نوعی، روزی روزگاری هوس عضو شورا شدن بسرم زد، عضو شورای دهات خودم شدم، عضو شورای هر دهاتی یکی را می فرستاد نوبران تا در شورای بخشداری هم بلکه انتخاب شود، چشمت روز بد نبیند من آن جا هم رای آوردم، شدم عضو شورای بخش نوبران، همکار شدم با جناب هوشنگی در آن شورا، پس ما در قامت شورای شهر بودیم،حالا چرا ما را هوایی می کنی که بهتر است ما ثبت نام می کردیم برای مجلس!!! حالا بعد می گویید حالا که آمده اید بدانید که وجود شما برای خورد کردن رای هاست!! و مهندسی سیاسی انتخابات است، این هم از اون حرف ها بود، از اون حرف های علمی و جامعه شناسی سیاسی که در دانشکده علوم اجتماعی و گاهی هم در دانشکده حقوق آز آن بحث می شود. بعد در نوشته خود می فرمایید: پس اولین لازمه نماینده داشتن هوش است در زمان مناسب بیدار شوید و کسی را ( را از خودم است) یاری کنید که شهرستانهای ساوه و زرندیه را به جایگاه اصلی خود برساند. منظورتان چه کسانی است که خوابند وحال باید بیدار شوند، و پس از بیدار شدن دست به کاری سترک بزنند که آن هم رساندن ساوه و زرند به جایگاه اصلی خودش است.
مطالب ذیل از جلد اول کتاب دو جلدی مولوی نامه نوشته استاد جلال الدین همایی انتخاب شده است.
ای دهنده عقل ها فریاد رس
تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس
هم طلب از توست و هم آن نیکویی
ما که ایم؛ اول تویی؛ آخر تویی
در باره مذهب و عقیده مولوی گفته اند که: سنیِ حنفی مذهب؛ اشعری مسلک بود؛ اما انچه از تتبع احوال و آثار مولانا مخصوصاً در نتیجه غور و برسی و تامل و تعمق و ممارست متمادی در مثنوی بر این حقیر مسلم و معلوم شده این است که هر چند خانواده و پدرانِ مولوی ظاهراً سنیِ حنفی بوده اند و خود او نیز در دامن این مذهب موروثی پرورش یافته و در روزگار جوانی و ایام طالب علمی؛ فقه حنفی را مخصوصاً خوب خوانده و خوب فرا گرفته بود ولیکن بعد از آنکه در تحصیل فنون فقه و اصول و حدیث و تفسیر قرآن و دیگر دانشها که برای رسیدن بدرجه اجتهاد و اهلیت فتوی بایسته است بحد کافی رسید و بمقام اجتهاد و رد فروع بر اصول نائل آمد؛ مقصودم اجتهاد مطلق در ردیف ابوحنیفه و امام شافعی نیست؛ بل که منظور فقظ وصول بدرجه اجتهاد است هر چند مجتهدی متجزی باشد؛ دیگر بر فقه حنفی جمود نداشت، بل که در هر مساله یی آنچه را که مطابق اجتهاد خود او بود و بر حسب استنباط و نظر خود او با موازین شرعی موافق تر می آمد همان را بر میگزید، خواه مطابق فقه حنفی باشد یا شیعه امامی.
و بدین ترتیب در مسائل فقهی که در مثنوی آمده این نکته مشاهده می شود که مسائل شرعی و فرعی را گاهی کاملا و در بست مطابق فقه حنفی و گاهی موافق با مذهب شافعی و شیعه امامی گفته است؛ چنانکه از شواهد و امثله آن معلوم می شود.
وانگهی بعد از آنکه مولوی به شمس الدین تبریزی پیوست و انقلاب احوال بر وی دست داد و شخصیت دیگری در او به منصه ظهور رسید؛ تمام احوال و اطوار قبل از آن را بدرود گفت و عارفی تمام عیار از کار در آمد که در هر امری اعم از اصول و فروع مذهبی و کلامی یا عقاید فلسفی و عرفانی از منزل استدلال و برهان فلسفی بمقام کشف و شهود رسیده؛ و از مرحله تقلید گذشته بمنزلگاه نظر و تحقیق پیوسته بود، که به قول خود او( از محقق تا مقلد فرق هاست)
واضح تر و عریان تر بگویم، مولوی در تحقق شخصیت و فعلیت نفسانی و صورت روحانی ملکوتی اخیر خود که با آن حال بعرش اعلی و بهشت جاودانی پیوست، مردی عارف روشندل و گشاده روح از کار در آمده بود که فکری بی اندازه وسیع و حوصله یی بسیار فراخ داشت.
خامی های تعصب جاهلی را بر فرض که در ایام جوانی هم داشت( اگر چه گمان نمی کنم هر گز روح پاک مولانا به ا ین آفات و امراض مبتلا و آلوده شده باشد) در ایام پختگی و سوختگی بکلی پشت سر گذاشت، در همین حال است که می گفت:
سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
و در این باره تشبیه و تقریری بسیار تازه و لطیف داشت.
این جهان همچون درخت است ای کرام
ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را
زانکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان
سست گیرد شاخ ها را بعد از آن
چون از آن اقبال شد شیرین دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
چیز دیگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گوید نی منش( یا- بی منش)
مقام فکر و دید روحانی وی در این مرحله از سطح درس فقه و اصول و خلافیات شافعی و حنفی خیلی بالاتر رفته بود که می گفت:
آن طرف که عشق می افزود درد
بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
و بقیه حرف ها و قضایا که زیاد است و برای همه این گفته ها شعر و سخن از مولوی جهت ارائه سند بسیار زیاد است.
خدایا زندگانی ما را در راه طاعت خودت سپری فرما
سلام
بر حمیدزاده و روح استاد حسن گیوی شاد
من در سال ۵۴ و ۵۵ که در دانشگاه درس فارسی داشتم، دو معلم ادبیات داشتیم یکی دکتر علی اصغر خبره زاده که استاد ادبیات ما بود، دیگری حسن گیوی که استاد ادبیات کلاس های دیگر بود،گاه بین کلاس هامان بحث می شد که کدام استاد بهتر است، من که میزان الحراره ام همیشه سمت سیاست چپه می شد،خبرزاده را می پسندیدم،زیرا دوران جوانی را در سیاست غرق بوده،دوست و همفکر جلال آل احمد بوده،با هم کتاب عبور از خطِ ارنست یونگر را ترجمه کرده بودند، هم زمانی از اعضای حزب توده بود،و هم کتاب دکتر ژیواگو از پوسترناک و هم کتاب ابله داستایوسکی را ترجمه کرده بود و کتاب ادب فارسی که تدریس می کرد کتاب خوبی بود دانشجویان استاد گیوی هم نظرشان این بود که گیوی هم سیاسی است ،و اشعار خوب سیاسی اش را پلی کپی می کرد و در کلاس به شاگردانش می داد،از خوانندگان شعر هایش بودم.نمی دانم آن اشعار را در مجموعه ای چاپ کرد یا نه. خلاصه کنم در کلاس های او هم گاه کاه بطور آزاد شرکت می کردم،کتاب درسی هردو استاد را آن هنوز هم دارم،روح هر دوشان شاد.